شايستگى زن براى قضاوت و مناصب رسمى

آيت اللّه محمد هادى معرفت

اسـاسا بحث از صلاحيت يا عدم صلاحيت زنان , براى تصدى رسمى , درنظام حكومت اسلامى , در بـاب شرط ذكوريت در امر قضاوت , در فقه مطرح است , زيرا فقها قضاوت را يك منصب رسمى و بـا عـنـوان ولايـه الـقـضـامطرح ساخته اند, و آن را از شئون ولايت عامه دانسته , لذا ذكوريت را شرطكرده اند.
از ايـن رو دامـنـه بـحث , فراتر از مسئله قضاوت است , و شامل تمامى مناصب رسمى , كه از شئون ولايت عامه محسوب شود, مى گردد.
شـهـيـد اول - قدس سره - در كتاب دروس در تعريف قضا مى گويد: وهوولايه شرعيه على الحكم فى المصالح العامه من قبل الامام ((1)) .
وى قـضـاوت را ولايـت دانسته , لذا عنوان منصب را يافته , و به اذن نصب ازجانب امام (ولى امر مسلمين ) نياز دارد.
فـقـها - رضوان اللّه عليهم - از همين ديدگاه كه قضاوت , ولايت و منصب است , ذكوريت را شرط كرده اند.
شـيـخ انـصـارى - رحـمه اللّه عليه - در كتاب مكاسب , در مسئله ولايت صريحا از مقام حكومت قضائى , با عنوان منصب ياد كرده است ((2)) .
و لـذا سـيد طباطبائى - صاحب رياض المسائل - پس از نقل اجماع از بزرگان فقهاى شيعه , آن را براى حجيت اعتبار اين شرط, كافى دانسته ومى گويد: مضافا الى الاصل , بنا على اختصاص منصب القضا بالامام اتفاقا, فتوى ونصا ((3)) .
او مـنـصـب قضاوت را از شئون امامت و ولايت عامه دانسته , لذا ذكوريت راشرط نمود, و آن را از شرايط معتبر در قاضى گرفته است .
صـاحـب جـواهر - قدس سره - و ديگر فقها, در اين زمينه , به حديث معروف : لا يفلح قوم وليتهم امـراه ((4)) تـمـسـك جـسـته اند, زيرا قضاوت ولايت است , و مشمول عموم يا اطلاق اين حديث مى گردد ((5)) .
از اين بحث كه درباره شرط ذكوريت در امر قضاوت است , به دست مى آيدكه : محط بحث در مورد نظر فقها, چيزى فراتر از آن , و كبراى مسئله شرطذكوريت در تمامى مناصبى است كه از شئون ولايت عامه محسوب مى شود, و از آن مقام نشات گرفته است .
لـذا اگر چه بحث حاضر درباره شرط ذكوريت در قاضى است , دامنه آن گسترده تر و مستفاد آن , كبراى شرطيت مذكور در مطلق مناصب رسمى دولت اسلامى است .
طرح مسئله شرط ذكوريت در قاضى , يكى از مسائل مورد اتفاق آرا و اجماع فقهاى اماميه است .
در اين زمينه نـيـز روايـاتى - از طرق اهل سنت و شيعه - دردست است كه شايستگى زنان را براى امر قضاوت , منتفى دانسته است .
دلـيـل ايـن شـرط را اجماع و روايات وارده دانسته , علاوه بر اصل كه مقتضاى آن , عدم صلاحيت قضاوت است براى كسى كه واجد شرايط ياد شده دركلام فقها نباشد.
درباره اجماع دو خدشه وارد ساخته اند: اولا: اجماع ياد شده , مدركى است , و به روايات مذكوره متكى مى باشد, لذا نمى توان كاشف از حجيت قطعى , وراى روايات مذكوره باشد, ثـانـيـا: در مـسئله , مخالف وجود دارد: ميرزاى قمى در كتاب غنائم الايام , ومحقق اردبيلى در مجمع الفائده والبرهان , درباره روايات مذكوره گفته اند:اسناد تمامى آنها ضعيف يا مرسل است , و لذا قابل استناد نيست .
پس اصل جواز, حاكم است و مانعى از قضاوت زن , با عنوان منصب رسمى وجودندارد.
پاسخ : اولا: اجـمـاع فـقهاى اماميه قطعى است و از صدر اسلام تاكنون كتابهاى فقهيى كه در اين زمينه بحث كرده اند, بالاتفاق , شرط ذكوريت را يادآورشده اند, ثانيا: مخالفى در مسئله وجود ندارد و آنچه ميرزاى قمى و محقق اردبيلى -قدس سرهما - در اين بـاره فـرمـوده انـد, عـبـارت است از: پذيرفتن اجماع , ولى مصب و مورد آن را منصب قضاوت دانـسـته اند, نه فعل قضاوت , يعنى اگر يك زن عالم و فاضلى بخواهد ميان دو نفر زن كه شهود نيز زن باشند,فصل خصومت نمايد و اختلاف آنان را حل كند مانعى ندارد, چون درحقيقت , از باب رجـوع جـاهـل به عالم است .
و آن را از مصب اجماع خارج دانسته اند .
لذا با مورد اجماع , كه نفى صلاحيت براى منصب قضاوت است ,مخالفتى ندارند, ثـالـثـا: اجـماع , اگر مستند به روايات ياد شده باشد, موجب جبر سند قوت سند مى گردد, زيرا مـورد عـمـل اصـحـاب قـرار گـرفـته , و طبق آن فتوا داده اند, وچون اهل خبره هستند, موجب اطمينان و وثوق به روايات مذكورمى گردد.
البته چون مبناى حجيت خبر واحد بناى عقلا است , عقلا به چنين خبرهايى كه مورد عنايت اهل فن باشد, اطمينان مى كنند.
پـوشـيـده نباشد كه ما شهرت استنادى را جابر مى دانيم , چه رسد به اجماع استنادى .
و اين شيوه قدماى اصحاب است , كه بر همان مبناى عقلايى استوار مى باشد.
در نـتـيـجه : اگر اجماع استنادى باشد و به روايات ياد شده استناد كرده باشد,موجب جبر سند و قوت سند روايات مى گردد, و روايات مذكوره صلاحيت استناد فعلى حجيت را دارا مى گردند.
و اگر اجماع , استنادى نباشد, خودمستقلا حجت است , زيرا در اين صورت كاشف قطعى از حجت خواهدبود.
لذا خدشه در اجماع كه مدركى است , و خدشه در روايات كه ضعيف ومرسلند, قابل جمع نيست , و به نحو مانعه الخلو يكى از دو حجت وجوددارد: يا اجماع غير مستند, يا روايات مورد استناد عمل اصحاب .
اجماع فقهاى اماميه 1 - شيخ الطائفه , ابوجعفر محمد بن الحسن طوسى (وفات : 460 ق ) كتاب خلاف را بدين منظور نـوشـتـه تـا مـسـائل اختلافى ميان مذهب اماميه و ديگرمذاهب را بيان كند, در اين كتاب چنين مى گويد: لا يـجـوز ان تـكـون المراه قاضيه فى شى من الاحكام .
وبه قال الشافعى .
وقال ابوحنيفه : يجوز ان تـكـون قـاضيه فيما يجوز ان تكون شاهده فيه , وهو جميع الاحكام الا الحدود والقصاص .
وقال ابن جـريـر: يـجـوز ان تـكـون قـاضـيـه فـى كل ما يجوز ان يكون الرجل قاضيا فيه , لانها تعد من اهل الاجتهاد ((6)) .
او نـخـسـت ديـدگـاه فـقـهاى اماميه را به طور مطلق و بدون استثنا بيان داشته كه :زن هرگز شايستگى قضاوت را ندارد, و در هيچ يك از احكام قضائى نمى تواند قضاوت نمايد.
و ايـن كـلام از شـيـخ الطائفه , با اين قاطعيت مى رساند كه هرگز مخالفى ازفقهاى شيعه در اين زمينه وجود نداشته , و اين خود, نمودارى از اتفاق آراى فقهاى شيعه است .
سـپـس بـه ديدگاه محمد بن ادريس شافعى مى پردازد .
كه همگام با اماميه است .
ولى ابوحنيفه , قضاوت زن را در مواردى كه شهادت او پذيرفته است ,مى پذيرد .
لذا صرفا در باب حدود و قصاص , حـق قـضـاوت نـدارد, زيـراشـهـادت زن در آن دو باب پذيرفته نيست و در ديگر احكام مى تواند قضاوت نمايد .
ابن جرير, فرقى ميان زن و مرد, اگر اهليت اجتهاد را داشته باشند,قائل نيست .
سپس شيخ به استدلال مى پردازد و مى گويد: اساسا اصل بر عدم جوازقضاوت است , زيرا حجيت و نـفـوذ كـسـى بر ديگرى , به دليل قاطع نيازدارد, و به اصل جواز يا عمومات باب قضا, نمى توان تمسك جست بلكه بايد دليل ويژه اقامه نمود, كه مدعى جواز قضاوت زن , فاقد چنين دليلى است .
بـه عـلاوه , از پيغمبر اكرم (ص ) روايت شده است كه : لا يفلح قوم وليتهم امراه , رستگار نخواهند گرديد, گروهى كه زن بر آنان رهبرى مى كند.
نـكـتـه جـالـب در كلام شيخ آن است كه از واژه ولايت كه مورد نهى قرارگرفته ((7)) , نهى از قضاوت استفاده كرده , كه نهى از عموم مناصب را درنظام اسلامى مى رساند.
و نـيز استدلال مثل شيخ , به اين روايت , اعتماد او را به آن مى رساند, كه مورداستناد حكم شرعى قرار داده است .
الـبـتـه خواهيم گفت كه اينگونه روايات , كه جبنه تاريخى نيز دارد ((8)) , ازروايات مشهور مورد تسالم به شمار مى رود.
2 .
شـهـيـد اول ابوعبداللّه جمال الدين مكى بن محمد دمشقى (شهادت : 786ق ) در كتاب پرارج الـدروس الـشرعيه فقه الاميه - كه درباره استوارترين آراى فقهى شيعه نگاشته است , و از لحاظ قـدرت فـقـاهـتـى در سـطح بالايى قرار دارد - قاطعانه , شرط ذكوريت در قاضى را, چه قاضى منصوب باشديا قاضى تحكيم يادآور شده است ((9)) .
3 .
مـحـقـق اول ابـوالـقـاسـم نجم الدين جعفر بن الحسن حلى (وفات : 676 ق )در كتاب شرايع الاسلام ذكوريت را در قاضى , بدون ترديد و قاطعانه شرطكرده است ((10)) .
4 .
علامه محمد بن الحسن , ابن المطهر حلى (وفات : 771 ه ق ) در كتاب قواعد كه خلاصه آراى فـقـهى او را تشكيل مى دهد, و مورد عنايت بزرگان فقها قرار گرفته , نيز شرط ذكوريت را بدون ترديد, در رديف ديگر شرايطقطعى قاضى ياد كرده است .
فخرالمحققين , فرزند برومندش , در شرح عبارت پدر, آن را مسلم گرفته است ((11)) .
5 .
شهيد ثانى زين الدين عاملى (شهادت : 965 ق ) در شرح عبارت محقق ,ضمن شمارش شرايط و اوصاف قاضى , از جمله ذكوريت , مى گويد: هذه الشرائط عندنا موضوع وفاق ((12)) .
از عـبـارت عندنا به خوبى به دست مى آيد - چنانكه صاحب جواهر به آن تصريح دارد - كه شرط مـذكـور, مـورد اتفاق آراى فقهاى اماميه است .
چنين ادعايى از مثل شهيد ثانى قابل توجه است و نبايد, از آن به آسانى گذشت .
6 .
سـيـد مـحمدجواد عاملى (وفات : 1226 ق ) در موسوعه بزرگ فقهى خودمفتاح الكرامه - كه جمع آورى آراى فقهاى اماميه است - در شرح عبارت علامه در قواعد مى گويد: هـذه الـشـروط الـسـبـقـه مـعـتـبـره اجـمـاعـا, مـعـلوما و منقولا, حتى فى المسالك والكفايه والمفاتيح ((13)) .
شـرايـط هفت گانه را كه علامه در قواعد (متن كتاب ) آورده است , از جمله شرط ذكوريت , مورد اتفاق آراى فقهاى اماميه است .
و در اين باره , اجماع معلوم و منقول , هر دو وجود دارد .
مقصود وى از اجـمـاع مـعلوم , اجماع محصل است كه براى هر مراجعه كننده به خوبى به دست مى آيد .
علاوه براجماع منقول كه در كلمات بزرگانى همچون شهيد ثانى در كتاب مسالك , ومحقق سبزوارى در كفايه الاحكام و فيض كاشانى در مفاتيح الشرايع آمده است .
سپس به روايتى كه جابر از امام باقر (ع ) نقل مى كند, اشاره مى كند: قال (ع ): ولا تولى القضا امراه , زن نبايد متصدى امر قضاوت گردد.
7 .
محقق سبزوارى (وفات : 1090 ق ) در كتاب كفايه الاحكام مى گويد:والظاهر انه لاخلاف فى اشـتـراط طـهاره المولد, وكذا اشتراط العداله والذكوره .
واتفاق الاصحاب على الشرائط المذكوره منقول فى كلامهم ((14)) .
شـرط ذكوريت را در رديف شرط عدالت , مورد اتفاق دانسته , و افزوده است كه : اتفاق بر اعتبار اين شرايط, در كلمات فقها مورد نقل همگى است .
8 .
فيض كاشانى (وفات : 1091 ق ) در كتاب مفاتيح الشرايع مى گويد: يـشترط فى القاضى , البلوغ والعقل واالايمان والعداله وطهاره المولدوالذكوره والفقه عن بصيره .
بلا خلاف فى شى من ذلك عندنا ((15)) .
از عبارت بلا خلاف من شى فى ذلك عندنا به خوبى پيداست كه مسئله رامورد اتفاق آرا دانسته , و هيچ گونه مخالفتى از فقهاى اماميه , از ديدگاه ايشان وجود نداشته است .
واقعيت نيز بر همين حقيقت گواه است , چنانكه اشارت رفت , و خواهيم آورد.
9 .
مـيـرسـيـدعلى طباطبايى صاحب رياض المسائل (وفات : 1231 ق ) پس ازبيان شرط ذكوريت مـى گويد: بلا خلاف فى شى من ذلك اجده بيننا, بل عليه الاجماع فى عبائر جماعه , كالمسالك وغيره .
سپس از علامه حلى در كتاب نهج الحق درباره شرط علم و ذكوريت , نقل اجماع مى كند و آنگاه مى گويد: همين اجماعات كه در گفته هاى اين بزرگان آمده , و مخالفى در مسئله يافت نشده , براى اثبات مـطـلـب كـافـى است .
مضافا اينكه قضاوت , منصب مرتبط به مقام ولايت است , كه صرفا واجدين شـرايـط لازم حق تصدى آن را دارند, وهر كس فاقد يكى از شرايط ياد شده باشد, از شايستگى آن برخوردارنيست .
طـبـق اين برداشت , نفوذ ولايت قضائى اساسا خلاف اصل است , كه صرفاواجدين شرايط ياد شده شايستگى آن را دارند .
و فاقدين , همچنان بر اصل عدم جواز باقى هستند ((16)) .
10 .
صاحب جواهر, شيخ محمدحسن نجفى (وفات : 1266 ق ) در شرح عبارت شرايع الاسلام پس از ذكـر شـرايـط يـاد شـده , از جـمـلـه ذكوريت مى گويد: بلا خلاف اجده فى شى منها بل فى المسالك : هذه الشرائط عندناموضع وفاق .
و در خـصـوص شـرط ذكوريت , باز مى گويد: واما الذكوره فلما سمعت من الاجماع , والنبوى : لا يـفلح قوم وليتهم امراه .
وفى آخر: لا تتولى المراه القضا .
وفى وصيه النبى (ص ) لعلى (ع ): يا على ليس على المراه جمعه -الى ان قال - ولا تولى القضا ((17)) .
وى اساس و پايه استدلال را بر اجماع بنا نهاده , و آن را مسلم گرفته ,همانگونه كه در كلام صاحب مفتاح الكرامه گذشت معلوم و منقول .
آنگاه روايات را شاهد مى آورد تا پشتوانه اى براى اجماع باشد.
و در پايان مى افزايد: لااقل اگر شكى در مسئله باشد, همانا اصل بر عدم جواز و عدم اذن است .
11 .
حـضرت استاد آقاى خوئى - طاب ثراه - سومين شرط قاضى را,ذكوريت ياد كرده , مى گويد: بلا خلاف ولا اشكال .
وتشهد على ذلك صحيحه الجمال .
ويويدها ما رواه الصدوق من وصيه النبى لعلى (ع ): ولاتولى القضا ((18)) .
فـقـيه توانمندى همچون آقاى خوئى , اعتبار اين شرط را با عنوان بلا خلاف ولا اشكال ياد كرده , كه جابر هيچ گونه شبهه و مناقشه در مسئله باقى نمى گذارد, و مى رساند كه مخالفى در مسئله , در نظر چنين فقيهى وجودندارد.
بـه عـلاوه صحيحه جمال (ابوخديجه سالم بن مكرم ) را شاهد مى آورد وروايت صدوق را مويد آن قرار داده است .
ايـنگونه تعابير در كلمات بزرگان و استوانه هاى فقاهت , به خوبى مى رساندكه مسئله از قطعيات فقه اماميه , و مورد اجماع و اتفاق آراى فقهاست .
ومخالفى - چنانكه برخى گمان كرده اند - وجود نـدارد .
و خـواهـيـم ديـد كـه گفتار دو فقيه بزرگوار (ميرزاى قمى و محقق اردبيلى ) در واقع , مخالفت بااجماع ياد شده نيست .
در مسئله براى روشن شدن مطلب , بايد بدانيم كه قضاوت مورد بحث بر دو گونه است : 1 - تصدى منصب قضا, كه به معناى : ولايت بر انجام عمل قضائى است وبا عنوان منصب رسمى در تشكيلات قضائى - ادارى كشور, مطرح است , 2 - فـعـل قـضاوت , كه صرفا انجام عمل قضائى است , يعنى فصل خصومت و حل مشكل مورد نزاع ميان دو نفر .
كه هر كس عالم به احكام شرع باشد,مى تواند مشكل دو نفرى را كه درباره يك مسئله شـرعـى - بـه جـهـت جهل وندانستن - اختلاف نموده اند, حل نمايد, و راه حل اختلاف را به آنان ارائه دهد.
آنچه مورد اتفاق آراى فقهاست , و ذكوريت را قاطعانه شرط كرده اند, همان معناى نخست است , كه از شئون ولايت عامه است و اذن صادر از مقام عصمت شامل فاقدين شرايط ياد شده نمى گردد.
و آنچه اين دو بزرگوار (ميرزاى قمى و محقق اردبيلى ) مورد ترديد قرارداده اند, كه آيا اجماع ياد شـده شـامل آن مى گردد يا نه , همان معناى دوم است كه مجردا يك عمل قضائى است نه منصب قضا.
مـولـى ابـوالقاسم گيلانى معروف به ميرزاى قمى (وفات : 1231 ق ) در كتاب پرارج غنائم الايام مى فرمايد: يـشـتـرط فـى الـقاضى مطلقا - [سوا كان القاضى المنصوب ام قاضى التحكيم ]-: العقل والبلوغ والايمان والعداله والذكوره و طهاره المولد اجماعا.
اصل اين شرايط را با قاطعيت , معتبر دانسته , و مورد اجماع قطعى گرفته است .
سـپـس شرايط ديگرى را از قبيل : غلبه حفظ و قدرت نطق , اجماعى ندانسته وبه گروهى نسبت داده است .
و در شرط ذكوريت - كه مطلقا شرط باشد, چه در منصب قضا و چه درفعل قضائى - مورد ترديد قرار داده , شمول مورد اجماع را نسبت به فعل قضائى مشكل دانسته , در اين باره چنين مى گويد: وربما يشكل فى اشتراط الذكوره مطلقا, لان العلل المذكوره لها, من عدم تمكن النسوان من ذلك غـالبا, لاحتياجه الى البروز وتمييز الخصوم والشهود.. .
غير مطرده , فلا وجه لعدم الجواز مطلقا, الا ان ينعقد الاجماع مطلقا.
سپس اضافه مى كند: ويمكن ان يكون الاجماع بالنظر الى اصل اختيار الولايه والمنصب عموما,واما فى حكومات خاصه , فلم يعلم ذلك من ناقله , وان احتمله بعض العبارات .
فالاشكال ثابت فى الاشتراط مطلقا... ((19)) .
بـه خـوبـى روشن است كه اصل انعقاد اجماع را در مسئله , مورد ترديد قرارنداده , ولى گسترش دامـنـه آن را نـسـبـت بـه قضاوتهاى خصوصى كه صرفا عمل قضائى است , نه منصب قضا, مشكل دانسته است .
ولى در عين حال ,شمول و عموم آن را احتمال مى دهد و نفى قطعى نمى كند .
صرفا اشكالى رانسبت به گسترش دامنه اجماع مورد اشكال قرار داده است .
لذا شمردن ايشان را در اصل مسئله , پندارى بيش نيست .
مـولـى احـمـد اردبـيـلـى (وفات : 993 ق ) در كتاب مجمع الفائده والبرهان كه در شرح ارشاد الاذهان علامه حلى نوشته , نيز در همين راستا سخن گفته ومى گويد: واما اشتراط الذكوره , فذلك ظاهر, فيما لم يجز للمراه فيه امر .
واما فى غيرذلك فلا نعلم له دليلا واضـحـا .
نـعـم ذلـك هـو المشهور .
فلو كان اجماعا فلابحث , والا فالمنع بالكليه محل بحث , اذ لا مـحـذور فـى حـكـمـهـا بـشـهاده النسا,مع سماع شهادتهن بين المراتين مثلا بشى , مع اتصافها بشرائطالحكم ((20)) .
وى شـرط ذكوريت را, در مواردى كه زن شايستگى آن را ندارد, روشن دانسته و مقصود از عبارت فـيما لم يجز للمراه فيه امر از مثالى كه در پايان كلامش مى آورد, معلوم مى شود و آن , حضور در جـمع مردان , و صدا برافراشتن وبروز آنچنانى كه شايسته تحجب و تستر زنان محترم مسلمان نيست ,مى باشد.
او مـى گويد: اينگونه محاذير در موارد قضاوت خصوصى , وجود ندارد ودليل روشنى بر آن اقامه نـشـده , گـرچه ميان فقها مشهور است .
و اگر دامنه آن را شامل شود, بحثى نيست وگرنه , منع كلى جاى بحث است .
پـر روشـن اسـت كـه ايـن مـحـقـق بزرگوار, اصل شرطيت را پذيرفته , ولى گستره آن تا موارد خصوصى را - كه صرفا فعل قضائى است - مورد ترديد قرار داده است .
و اين همان است كه بعدا در كلام ميرزاى قمى گرديده , و بدان اشارت رفت .
نـكته جالب آن كه ايشان گستره شهرت را پذيرفته و فقط گستره اجماع را موردترديد قرار داده است .
البته با پذيرفتن اجماع در اصل مسئله , يعنى شرطذكوريت در قضاوت رسمى .
خـلاصـه , اجـماع فقهاى اماميه در اصل مسئله , همچنان بر قوت باقى است , وهرگز مورد خدشه قرار نگرفته .
و به گفته صاحب رياض : وكفى به دليلا ((21)) .
قرآن كريم خداوند درباره ساختار روحى زنان مى فرمايد: او من ينشوا فى الحليه وهو فى الخصام غير مبين ((22)) .
در اين آيه , دو ويژگى از ويژگيهاى زن , كه ساختار روحى او را تشكيل مى دهد, بيان شده است : اولا: شخصيت و كمال خود را همواره در زيور و آراستن خود مى بيند.
ايـن ويـژگى , با عنوان يك نقيصه در اين آيه مطرح شده است , زيرا شخصيت يك انسان در همان كـمـالات انـسـانـى است .
و خداوند انسان را در بهترين اندام آفريده است .
لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ((23)) .
و او را گل سرسبد آفرينش قرار داده .
مضافا اين كه به عنوان خليفه اللّه فى الارض آيينه تمام نماى جمال و كمال ذات حق تعالى است .
اكنون , زن كه يك انسان كريم , و نمونه كمال آفرينش است , پيوسته مى كوشدتا خود را با زيورآلات - كه فلزات يا سنگهايى بيش نيستند - بيارايد, و به گمان خود, كمال و جمال خود را از اين راه به دست آورد .
و اين يك گونه احساس كاستى است كه اين موجود لطيف در خود مى پندارد.
ثانيا: پيوسته دست خوش احساسات است , و در گرداب حوادث وپيشامدهاى ناگوار, به جاى آنكه عقل و تدبير شايسته به كار گيرد, مغلوب احساسات شده , متانت و بردبارى را, كه لازمه مقابله با پـيـشـامـدهـاسـت , ازدسـت مـى دهد و خود را عاجز و ناتوان مى بيند .
از اين رو نمى تواند با صبر وشـكـيـبـايى درباره پيشامدها بينديشد, لذا نخواهد توانست - بر اثر غلبه احساسات - آنچه در دل دارد به خوبى و با آرامش , روشن سازد, و مطلب حساب شده خود را, مدلل و مبرهن , بيان نمايد.
و اين نيز نقيصه ديگرى است كه زنان را در گرداب حوادث , ناتوان جلوه مى دهد.
از اين آيه به خوبى مى توان استفاده نمود كه زن نمى تواند بر كرسى قضاوت تكيه زند و با خصومتها و درگـيـريـهـا, آنـگونه كه بايد و شايد, برخورد نمايد,زيرا موجودى زودرنج و مغلوب عواطف و احـسـاسـات اسـت و مـتـانت وبردبارى را كه لازمه برخورد با حوادث ناگوار است , خيلى زود از دست فرومى نهد.
يـكـى از مـهـمـتـريـن شـروط قـضـاوت به حق , صلابت و شدت و حدت , دربرخورد با حوادث و پيشامدهاست , كه با ظرافت و لطافت طبع زنان سازگارنيست .
مولا اميرمومنان به فرزندش در اين باره مى فرمايد: ولا تملك المراه من امرها ما جاوز نفسها, فان المراه ريحانه وليست بقهرمانه ((24)) , زنان , طبعى ظريف دارند, و مرد ميدان كارزار, كه باحوادث پنجه نرم كنند نيستند.
روايات در زمـيـنه ناشايستگى زنان , در امر قضاوت , بلكه مطلق مناصب و پستهاى حساس , مخصوصا آنها كـه بـا دشـوارى هـمـراه اسـت , روايات قابل توجهى دردست است , از جمله همين فرمايش مولا اميرمومنان (ع ) كه گذشت .
ايـن نـامـه يـكـى از مـشـهورترين وصاياى امير مومنان به فرزندش امام حسن ع است , كه علما و بزرگان , پيش از سيد رضى , آن را ثبت و ضبط كرده اند.
از جـمله صدوق - عليه الرحمه - در كتاب من لا يحضره الفقيه آن را با لفظقال اميرالمومنين آورده , منتهى مورد خطاب را محمد بن حنفيه , گفته است ((25)) .
و نـيز ثقه الاسلام كلينى در كتاب الرسائل با سندى متصل به امام ابى جعفرباقر (ع ) آن را آورده اسـت ((26)) .
بـه عـلاوه , سيد بن طاووس در كتاب كشف المحجه الى ثمره المهجه سعى بر آن داشته تا اسناد فراوان اين وصيت راگرد آورد ((27)) .
خـلاصـه , اين وصيت علاوه بر شهرت , منابع فراوانى در كتابهاى معتبر اهل سنت و شيعه دارد كه عـبـدالزهرا حسينى در مصادر نهج البلاغه گرد آورده است ((28)) .
پس اين وصيت از جهت سند قابل اعتماد است .
1 - مـرحـوم صـدوق در كـتـاب خصال از امام ابى جعفر باقر (ع ) روايت كرده است كه : ولا تولى المراه القضا, ولا تولى الاماره ((29)) .
اين حديث , هرگونه پست و منصبى را در نظام اسلامى , براى زن منع كرده است .
2 - در وصيت مفصلى كه مرحوم صدوق , از پيغمبر (ص ) به على (ع )نموده , آورده است كه :
. .
ولا تولى القضا ((30)) .
در رديـف اين عبارت , مطالبى ديگر نيز آمده كه جنبه ترجيحى دارد, نه الزامى , ولى شيوه فقها بر آن است كه در اين گونه موارد, اخذ به ظاهر منع كرده , و جملات ديگر را كه با دليل خاص تبيين شده , شاهد بر جملات همرديف نمى گيرند.
3 - فـقـها عموما در اين زمينه به روايتى استناد جسته اند كه جنبه تاريخى دارد, و از پيغمبر اكرم (ص ) در كـتـابـهـاى تاريخى و نيز مجاميع حديثى آمده است , و آن اين كه در خصوص تكيه زدن پوراندخت بر اريكه سلطنت خسروى , چنين فرمودند: لـن يـفلح قوم وليتهم امراه يا لا يفلح قوم ولوا امرهم امراه يا اسندوا امرهم الى امراه ((31)) و تـعابيرى از اين قبيل , كه تقريبا تواتر معنوى يافته و جاى انكار نيست .
مانند ساير حوادث تاريخى و گـفـتـارهـايـى كه در زمينه هاى مختلف از پيغمبر اكرم (ص ) يا على (ع ) نقل شده است , و مورد استشهادفقها نيز قرار مى گيرد.
4 - در صـحـيـحه ابى خديجه (سالم بن مكرم جمال ) آمده است كه : ولكن انظروا الى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا, فاجعلوه بينكم , فانى قد جعلته قاضيا ((32)) .
و در حـديـث ديـگر نيز از ابى خديجه : اجعلوا بينكم رجلا قد عرف حلالناوحرامنا, فانى قد جعلته عليكم قاضيا ((33)) .
حـضـرت اسـتـاد و نـيز صاحب جواهر - قدس سرهما - و ديگران نيز, استظهارنموده اند كه تعبير رجل در اين روايت از روى عنايت بوده است .
صاحب جواهر مى فرمايد: وبان المنساق من نصوص النصب غير المراه , بل فى بعضها التصريح بالرجل ((34)) .
اين روايات , برخى با ضعف يا ارسال روبرو است , ولى روى هم حالت استفاضه را يافته , و به اصطلاح متظافر بوده و قابل اعتماد مى شوند.
عـلاوه بـر اسـتـنـاد فـتواى مشهور كه موجب جبر ضعف سند مى باشد, لذاصاحب مفتاح الكرامه مى فرمايد: وان لم يكن اجماع فهذا خبر منجبر بالشهره العظيمه ((35)) .
هذا اشاره به روايت صدوق است : ولا تولى القضا.
البته شيوه فقها, طبق سيره عقلا, اعتبار خبرى است كه مورد عمل و استناداهل خبره فن باشند.
و دليل حجيت خبر واحد - كه همان بناى عقلا است -شامل مورد نيز مى شود .
زيرا بناى عقلا بر آن است كه بر خبر مورد عنايت اهل خبره اعتماد نمايند.
جمع بندى دلايل اولا: در ايـن مسئله اجماع فقهاى اماميه وجود دارد, تا آنجا كه شيخ الطائفه در كتاب خلاف آن را بـه طـور مطلق به مذهب اماميه نسبت داده است .
و اين خود كاشف از اين است كه تا آن روزگار, در اين مورد مخالفى از فقهاى اماميه وجود نداشته است .
و همچنين دعوى اجماع در كلام شهيد ثانى و غير آن از متاخرين , كه از يك حقيقت روشن حكايت دارد.
ثـانـيـا: مـحـقق اردبيلى و ميرزاى قمى , در گستره دامنه اجماع ترديد كرده اند, وبا اصل مسئله مـخـالـفـتى يا ترديدى ندارند .
لذا در اصل مسئله عدم جوازقضاوت زن با عنوان منصب رسمى مخالفتى نخواهند داشت .
ثـالـثـا: روايـات مـتعددى در منع تصدى ولايت يا خصوص قضاوت براى زنان وجود دارد كه قابل استناد و اعتمادند.
رابعا: علم اجمالى به وجود يكى از دو حجت مسئله : 1 - يـا اجـمـاع فـقها, كه بدون استناد تحقق يافته , و خود به عنوان دليل كاشف و مستقل , حجيت دارد .
چـنـانچه صاحب رياض همين راه را يافته , پس از نقل اجماع در كلام بزرگان جهان فقاهت گويد: وهو الحجه , مضافا الى الاصل ((36)) .
2 - يا روايات مورد استناد فقها, در صورتى كه اتفاق آرا به اين روايات استنادداشته باشد .
و شهرت استناديه , آن هم در اين حد از مرتبه قريب به اجماع ,موجب قوت اسناد روايات مى گردد.
چنانچه صاحب مفتاح الكرامه به آن اشارت دارد: ولن لم يكن اجماع فهذا خبر منجبر بالشهره العظيمه ((37)) .
به علاوه , روايات متظافره و صحيحه نيز در اين زمينه وجود داشت .