ثانيا, برخى آيات كه نصارا را به دليل عقايد شرك آميز مورد عتاب قرار داده ,تصريح ندارد كه واقعا مـسـيـحـيان آن عقايد را داشته اند, بلكه شايد همان طور كه جمعى از مفسران گفته اند, خداوند
خـواسـتـه بـا يادآورى اين پى آمدها ولوازم شرك آميز ديگر عقايد باطل نصارا, آن ها را از آن عقايد
واهى باز دارد.
البته بعيد نيست كه برخى از فرقه هاى مسيحيت اين عقايد شرك آميز را داشته اند.
هـم چـنـيـن , گـرچـه برخى از اين عقايد مورد قبول همه نصاراى معاصر پيامبر اكرم (ص ) بوده
است ,ليكن ما نمى توانيم همه مسيحيان امروز را به جرم عقايد پيشينيانشان , مشرك بدانيم .
بـر ايـن اسـاس , از آيـات قـرآن هـيچ دليلى برمشرك بودن همه يهوديان و مسيحيان نيست .
بله ,
احتمال مشرك بودن برخى از فرقه هاى نصارا وجود دارد, كه آن هم بايددر بحث هاى آينده روشن
شـود كـه آيـا اين فرقه هاى مشرك از اهل كتاب , مصداقى از((مشركون )) در آيه ((انماالمشركون
نـجـس )) هـستند, تا محكوم به نجاست شوند, ياآن كه اين واژه در آن آيه شريفه , مختص مشركان
عرب وبت پرستان خواهدبود؟
گفتار دوم : دلايل مشرك نبودن عموم اهل كتاب
الف ) اصل توحيدى بودن اديان آسمانى
اصـولا پـيـروان هـر پيامبر الهى , به دليل توحيدى بودن دعوت پيامبرشان , موحد ويكتاپرست اند.
بـرايـن اساس , تا وقتى دليل برشرك شخص يا فرقه اى از اديان توحيدى والهى وجود نداشته باشد,
آن شـخـص وفـرقـه موحد شمرده خواهد شد.
يهوديان و مسيحيان نيز به اقتضاى توحيدى بودن
دعـوت حـضرت موسى (ع )وحضرت عيسى (ع ), اين دو پيامبر اولواالعزم , تا وقتى شرك آن ها ثابت
نشود,موحد محسوب مى شوند.
اكـنـون كـه دلايـل مطرح شده از ناحيه معتقدان به شرك اهل كتاب , مورد بررسى وخدشه قرار
گـرفـت , و حـتـى يـك دليل روشن برمشرك بودن عموم اهل كتاب يافت نشد, اصل ((توحيدى
بودن )) اديان الهى وموحد بودن پيروان آن اديان , درباره يهود ومسيحيان نيز جارى گشته , همه
آن هـا مـوحـد بـه شمار مى آيند, مگر اشخاص يافرقه هاى خاصى كه آلودگى آن ها به شرك اثبات
شود.
ب ) آيات توحيدى در تورات و انجيل
تـمـام قسمت هاى عهد قديم وجديد ـ اعم از تورات , انجيل و رساله هاى متفرقه ـ باهمه تحريفاتى كـه در طـول تـاريـخ در آن ها انجام گرفته , آكنده از آيات وفقرات توحيدى و تبيين كننده انواع
مـظـاهـر تـوحيد ـ اعم از توحيد در خالقيت , توحيدافعالى , توحيد ربوبى , توحيد در عبادت ونفى
هـرگـونـه شرك ـ است .
علاوه براين كه شايد در مجموع فصل هاى عهدين نتوان حتى يك جمله
صـريح در شرك پيدا كرد.
البته فقراتى , به ويژه در برخى اناجيل , مثل انجيل ((يوحنا)) و نامه هاى
((پولس قديس )) وجود دارد كه در انديشه هاى شرك آميز ويا حداقل مشوب شرك ظهوردارد.
اما
اولا, ايـن مـوارد انـدك اسـت , ثانيا, اگر طبق قواعد اصولى بخواهيم بين آيات و فقرات صريح در
توحيد و فقرات ظاهر يا محتمل شرك جمع عرفى كنيم , بايدآيات توحيدى را مقدم داشته , فقرات
مـوهـم شرك را بر معانى صحيح آن ها حمل بنماييم , تا با آيات توحيدى عهدين سازگارى داشته
بـاشـد, بـه ويـژه كـه فـقرات موهم شرك اغلب چند بعدى و داراى نحوه اى ابهام اند كه نمى توان
براساس آن هاقضاوت كرد.
بـنـابـرايـن , اگـر فـردى يـهودى يا مسيحى با ذهنى خالى از اعتقادات واهى به منظورآموختن
وفـراگـرفـتـن مـعـارف اين دوكتاب وايمان بدان ها, به آيات وفقرات اين دوكتاب مراجعه كند,
نـمـونـه هـاى فـراوان و آشكار انديشه توحيدى را نظاره خواهدكرد,و هنگامى كه با عبارات موهم
شرك ومبهم و چند پهلو مواجه شود, خود آن ها را به معانى صحيح توحيدى حمل خواهد كرد, و يا
دست كم جزو فقرات مبهم و مجمل و فوق درك عقل تلقى كرده , ضمن ايمان اجمالى به آن ها, از
ايـمـان به مفاد شرك آميز آن ها پرهيز كرده و در تشخيص و تعيين معانى ومراد آن فقرات سكوت
اخـتـيارخواهد كرد.
چنان كه بسيارى از دانشمندان مسيحى متاءخر به طور صريح همين رويه را
درباره ماجراى تثليث پيشه خود كرده اند.
بر اين اساس , مى توان نتيجه گرفت كه به طور عادى , چون يهوديان ـ اعم ازپيشينيان و معاصران
ـ در پـى دريـافـت معارف دينى خويش به تورات و انجيل فعلى مراجعه كرده , و مى كنند, معمولا
هـمين تفكر توحيدى را دريافته , قهرا از شرك پيراسته اند, هر چند ممكن است بسيارى از خرافات
وانديشه ها و معارف باطل خفيف تر از شرك را پذيرفته باشند.
بـراى اثـبـات ايـن مطلب كه عهدين از ايده يگانه پرستى سرشار است , لازم است پاره اى از فقرات
عهدين در زمينه جلوه هاى توحيد عرضه گردد.
اما قبل از آن ,شايسته است تعبيرات برخى علماى
اسلامى و دانشمندان مسيحى را در خصوص اين موضوع نقل كنيم .
نظر دانشمندان اسلامى درباره تورات وانجيل كنونى
علامه طباطبايى مى نويسد: دعـوت هـاى انـجـيـل آكـنـده از دعوت به سوى خداى سبحان است .
اين تعابير انجيل گرچه به
جـامـعـيت جمله زيباى قرآن ((اعبدوا اللّه ربى و ربكم )) نيست , ولى در بر دارنده دعوت به سوى
خـداونـد مـتـعـال واعـتـراف به ربوبيت پروردگار است واين كه زمام تمام امور به دست او است
واعـتـراف بـه اين كه او پروردگار همه مردم است , واصلا حتى يك جا دعوت صريح به سوى خود
عيسى (ع ) را در انجيل نمى توان يافت , در عين حال كه تعبيراتى چون ((من و پدرم )) يكى هستيم
(انجيل يوحنا, اصحاح دهم ) در انجيل هست .
بنابراين , برفرض صحت اين تعبيرات ,لازم است آن ها
را بـر اين معنا حمل كنيم كه ((اطاعت من هم چون اطاعت خداست .
)) چنان كه خداوند در قرآن
كـريم هم مى فرمايد ((من يطع الرسول فقداطاع اللّه )), هركس از پيامبر اطاعت كند, اطاعت خدا
كرده است .
((339))
رشيد رضا مى نويسد:
تـحـقـيـق و بـررسـى نشان مى دهد كه در ((عهد قديم )), يعنى كتاب هايى كه از پيامبران قبل از
حضرت عيسى (ع ) به يادگار مانده است , هيچ عبارت آشكار يا پنهانى حاكى از تثليث وجود ندارد...
و هـم چنين مى توان گفت كه انديشه توحيدى درجاى جاى انجيل كاملا آشكارا به نظر مى رسد
وتفكر تثليث به صورت پنهانى مطرح شده است .
بنابراين , عقيده تثليث و الوهيت عيسى (ع ) كه از
سـوى مـبـشـران مـسـيـحـى تبليغ مى گردد, از عهد جديد نمى توان آن را فهيمد, بلكه آنان به
برخى عبارات انجيل استناد مى كنند كه به سختى مى توان عقيده خدايى عيسى وتثليث را از آن ها
استخراج كرد.
((340))
مستر جيمز هاكس , مؤلف ((قاموس كتاب مقدس )) در اين باره مى نويسد:
ولى مسئله تثليث در عهد جديد مخفى وغير واضح است .
((341))
شـايد بتوان آيات شريفه اى از قرآن را كه يهوديان ومسيحيان آن زمان را به تبعيت وپيروى تورات
وانـجـيل تشويق مى كند ـ در حالى كه تورات و انجيل آن عصر تقريباهمين تورات وانجيل تحريف
شـده كـنـونـى بـا انـدك تفاوتى بوده است ـ شاهدى برتوحيدى بودن آيات وفقرات عهدين ومبرا
بودنشان از انديشه آشكار شرك دانست .
قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد:
قـل يـا اهل الكتاب لستم على شئ حتى تقيموا التوراة والانجيل وما انزل اليكم من ربكم وليزيدن
كثيرا منهم ما انزل اليك من ربك طغيانا وكفرا فلاتاءس على القوم الكافرين ((342))
, بگو اى اهل
كـتـاب , شـمـا بـر هـيـچ (ارزشـى ) اسـتـوار نـيستيد,مگر آن كه تورات و انجيل و آن چه از سوى
پروردگارتان برشما نازل گشته است ,برپاى داريد, و حتما آن چه از طرف خدايت برتو [اى پيامبر]
نـازل شـده اسـت ,بـرطغيان و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود.
پس تو برگروه ستمگران تاءسف
مخور.
پژوهشى در معارف تورات و انجيل
گرچه شاءن تحقيق و پژوهش در باره شناخت واقعيت هر دين ومكتب آن اسـت كه آراى آن ها از كتب و متون اصلى آن دين و مكتب و شخصيت هاى اصلى و ايدئولوگ هايى
كـه سـخـن آن هـا مـعـيـار و حـجـت اسـت , گـرفـته شود, اما در عمل ديده مى شود كه نقادان
ونـويـسندگان در اغلب اوقات به نقل قول ها و حكايت ديگران و كتبى كه در رد آن مكاتب تاءليف
شده , اكتفا كرده و برآن اساس به قضاوت نشسته اند.
نـكـتـه فـوق ايـن ضرورت را ايجاب كرد كه در موضوع مورد بحث (توحيدى بودن آيات و فقرات
تـورات و انـجـيـل كـنونى ) پژوهشى در متن عهدين داشته , مجموع آيات بخش هايى كه پيرامون
تـوحـيـد و انـواع و فـروع آن اسـت ملاحظه , دسته بندى وعرضه گردد.
در سير اين مطالعات با
ملاحظه بسيارى از قسمت هاى عهدين ـ متن عربى و فارسى ـ نكات تازه اى مثل تحريف در ترجمه
((رب )) در متن فارسى و عربى و انگليسى به نظر آمد, كه قابل توجه است .
مـجـمـوعه موضوعات مهم توحيدى كه آيات و فقرات عهدين درباره آن هاجمع آورى شد و قابل
توجه است عبارت است از:
1ـ يگانگى خدا و صفات جلال و جمال و مغايرت او با غير خود,
2ـ عيسى (ع ) انسان و فرزند انسان است ,
3ـ عيسى (ع ) پيامبر و برگزيده خداست ,
4ـ عيسى (ع ) قدرت مطلق ندارد, بلكه ماءمور از جانب خدا و خود نيازمنداوست و نيازهايش را از
او مى طلبد و فقط واسطه اى بين خدا و مردم است ,
5ـ عيسى (ع ) تجلى خداست ,
6ـ عيسى (ع ) دعوت كننده به سوى خداست , نه به سوى خويشتن ,
7ـ عيسى (ع ) تشويق كننده مردم به سوى پرستش خداست ,
8ـ تفكيك بين خدا و خداوند (اللّه و رب ).
= 1 ـ يگانگى خدا و صفات جلال و جمال و مغايرت او با غيرخود
تعبيرات صريح و فراوانى در عهدين , به ويژه عهد عتيق , در تاءكيد بريگانگى خداوند و نفى شريك و معرفى صفات مختص خداوند وجود دارد كه برخى ازآن ها از اين قرارند:
ـ عـيسى او را جواب داد: كه اول همه احكام اين است كه بشنو اى اسرائيل ,خداى ما خداوند واحد
اسـت ....
كـاتـب وى را گفت : آفرين اى استاد, نيكو گفتى ,زيرا خدا واحد است و سواى او ديگرى
نيست .
((343))
ـ اى اسرائيل بشنو يهوه خداى ما يهوه واحد است .
((344))
ـ زيـرا يـهـوه آفريننده آسمان كه خداست كه زمين را سرشت وساخت و آن رااستوار نمود و آن را
عـبـث نـيـافـريـد, بـلكه به جهت سكونت مصور نمود, چنين مى گويد: من يهوه هستم و ديگرى
نيست .
((345))
ـ تا تمامى قوم هاى جهان بدانند كه يهوه خداست و ديگرى نيست .
((346))
ـ خـدا يـهـوه كه آسمان ها را آفريد وآن ها را پهن كرد و زمين و نتايج آن را گسترانيدو نفس را به
قـومـى كـه در آن باشند و روح را برآنانى كه در آن سالك اند مى دهد,چنين مى گويد: ...من يهوه
هستم و اسم من همين است , و جلال خود را به كسى ديگر و ستايش خويش را به بت هاى تراشيده
نخواهم داد.
((347))
ـ يهوه مى گويد كه شما وبنده من كه او را برگزيده ام , شهود من مى باشيد تادانسته به من ايمان
آوريـد و بـفهميد كه من او هستم و پيش از من خدايى هست مصور نشده و بعد از من نخواهد شد.
من يهوه هستم و غير از من نجات دهنده اى نيست .
من اخبار نموده و نجات داده ام و اعلام نموده
و در ميان شماخداى غير نبوده است .
((348))
ـ مـن يهوه هستم و ديگرى نيست و غير از من خدايى نه ... تا از مشرق آفتاب ومغرب آن بدانند كه
سـواى مـن احـدى نـيست .
من يهوه هستم و ديگرى نى .
پديدآورنده نور و آفريننده ظلمت , صانع
سلامتى و آفريننده بدى .
من يهوه صانع همه اين چيزها هستم .
((349))
ـ مـثـل يـهـوه قدوسى نيست , زيرا غير تو كسى نيست ... , زيرا يهوه خداى علام است و به او اعمال
سنجيده مى شود.
((350))
ـ خـدا را هـرگـز كـسـى نـديـده اسـت , پـسـر يـگانه اى كه در آغوش پدر است همان او راظاهر
كرد.
((351))
ـ و هـيـچ خلقت ازنظر او مخفى نيست , بلكه همه چيز در چشمان او كه كار ما باوى است برهنه و
منكشف مى باشد.
((352))
ـ چشمان خداوند در همه جاست و بر بدان و نيكان مى نگرد.
((353))
ـ و حـيـات جـاودانـى ايـن اسـت كـه تـو را خـداى واحد حقيقى و عيسى مسيح را كه فرستادى
بشناسند.
((354))
ـ عـيسى بدو (مريم مجدليه ) گفت : مرا لمس مكن , زيرا كه هنوز نزد پدر خودبالا نرفته ام وليكن
نـزد بـرادران مـن رفـتـه , بـه ايـشـان بـگـو كه نزد پدر خود وپدر شماوخداى خود و خداى شما
مى روم .
((355))
ـ زيرا هرگاه تقصيرات مردم را بديشان بيامرزيد, پدر آسمانى شما را نيز خواهدآمرزيد.
((356))
ـ پـس آيـا چـنـد مرتبه زياده خون مسيح را كه به روح ازلى خويشتن را بى عيب به خدا گذرانيد,
ضمير شما را از اعمال مرده طاهر نخواهد ساخت تا خداى زنده راخدمت نماييد.
((357))
ـ اى تمامى زمين ! يهوه را بسراييد, نجات او را روز به روز بشارت دهيد, در ميان امت ها جلال او را
ذكر كنيد و كارهاى او را در جميع قوم ها, زيرا خداوند عظيم است و بى نهايت محمود, و او مهيب
اسـت بـر جـمـيع خدايان , زيرا جميع خدايان امت ها بت هاى اند.
اما يهوه آسمان ها را آفريد.
مجد و
جلال به حضوروى است .
قوت وشادمانى در مكان او است .
ـ اى قـبـايل قوم ها, خداوند را توصيف نماييد, خداوند را به جلال و قوت توصيف نماييد.
خداوند را
در زيـنـت قـدوسـيت بپرستيد, اى تمامى زمين ازحضور وى بلرزيد.
ربع مسكون نيز پايدار شد و
جـنـبـش نـخواهد خورد.
آسمان شادى كند و زمين سرور نمايد و در ميان امت ها بگوييد كه يهوه
سـلـطـنـت مـى كـنـد....
يـهـوه را حـمد بگوييد, زيرا كه نيكو است , زيرا آن رحمت او تا ابد الاباد
اسـت ....
يهوه خداى اسرائيل مبارك باد,ازل تا ابدالاباد, و تمام قوم آمين گفتند وخداوند راتسبيح
خواندند.
ـ خـداوند پادشاه اسرائيل و يهوه صبايوت كه ولى ايشان امت چنين مى گويد:من اول هستم ومن
آخـر هـسـتم و غير از من خدايى نيست , ومثل من كيست كه آن را اعلام كند و بيان نمايد و آن را
تـرتـيب دهد.
از زمانى كه قوم قديم را برقرارنمودم , پس چيزهاى آينده و آن چه را كه واقع خواهد
شـد اعلام بنماييد.
ترسان وهراسان مباشيد.
آيا از زمان قديم تو را اخبار و اعلام ننمودم ؟ و آيا شما
شـهودمن نيستيد؟ آيا غير از من خدايى هست ؟ البته صخره اى نيست واحدى رانمى شناسم .
آنانى
كـه بـت هاى تراشيده مى سازند, جمعا باطل اند و چيزهايى كه ايشان مى پسندند, فايده اى ندارد و
شـهود ايشان نمى بينند و نمى دانند تا خجالت بكشند.
كيست كه خدايى ريخته يا بتى ساخته باشد
كـه نـفـعـى نـدارد... خدايى ساخته آن را مى پرستند و از آن بتى ساخته پيش آن سجده مى كنند,
بعضى از آن را در آتش مى سوزانند و بر بعضى گوشت پخته مى خورد و كباب را برشته كرده ,سير
مـى شود وگرم شده , مى گويد: وه گرم شده آتش را ديدم , و از بقيه آن خدايى ,يعنى بت خويش
را مى سازد و پيش آن سجده كرده , عبادت مى كنند و نزد آن دعانموده , مى گويد: مرانجات بده !
چون كه تو خداى من هستى .
ايشان نمى دانند و نمى فهمند, زيرا كه چشمان ايشان را بسته است تا نبينند,و دل ايشان را تا تعقل
ننمايند... .
ـ خداوند چنين مى گويد: من يهوه هستم و همه چيز را ساختم , آسمان ها رابه تنهايى گسترانيدم
و زمين را پهن كردم و با من كه بود؟... .
((358))
ـ و خـود پـدر كـه مـرا فرستاد به من شهادت داده است كه هرگز آواز او را نشنيده وصورت او را
نديده است .
((359))
= 2 ـ عيسى (ع ) انسان و فرزند انسان است
تعبيرات متعددى در انجيل و ديگر قسمت هاى عهد جديد وجود دارد كه انسان بودن و آدمى زاده بودن حضرت عيسى (ع ) را به روشنى مطرح كرده است , از آن جمله :
ـ [عيسى ] به ايشان [دو نفر مسافر] گفت : چه چيز [و چه خبر] است ؟
ـ گفتندش در باره عيسى ناصرى كه انسانى بود... ((360))
ـ لـيكن چون زمان به كمال رسيد, خدا پسر خود را فرستاد كه زاييده شده از زن بود و زير شريعت
متولد شد.
((361))
ـ زيرا هم چنان كه پدر در خود حيات دارد, هم چنين پسر را نيز عطا كرده است كه در خود حيات
داشته باشد و بدو قدرت بخشيده است كه داورى هم بكند, زيراكه پسر انسان است .
((362))
ـ آن گـاه نـزد شـاگردان آمده , بديشان گفت : مابقى را بخوابيد و استراحت كنيد,الحال ساعت
رسيده است كه پسر انسان به دست گناه كاران تسليم شود.
((363))
ـ او [عيسى ] در جواب ايشان [حواريون ] گفت : ... به درستى كه پسر انسان به طورى كه در باره او
مـكـتـوب اسـت , رحـلـت مـى كـنـد, لـيـكـن واى برآن كسى كه پسر انسان به واسطه او تسليم
شود.
((364))
= 3 ـ عيسى (ع ) پيامبر و برگزيده خداست
تعبيرات متعددى به اين مضمون در انجيل وجود دارد, مانند:
ـ عـيـسـى بديشان گفت : چه چيز است ؟ گفتندش : در باره عيسى ناصرى كه انسانى بود نبى و
قادر در فعل و قول در حضور خدا و تمام قوم .
((365))
ـ عـيـسـى چون اين را گفت , چشمان خود را به طرف آسمان بلند كرده , گفت :اى پدر... حيات
جاودانى اين است كه تو را خداى واحد حقيقى و عيسى مسيح را كه فرستاده اى بشناسند.
((366))
ـ ليكن چون زمان به كمال رسيد, خدا پسر خود را فرستاد... .
((367))
ـ [لحظه صليب ] گروهى به تماشا ايستاده بودند و بزرگان نيز تمسخر كنان به ايشان مى گفتند:
ديگران را نجات داد, پس اگر او مسيح و برگزيده خدا مى باشد,خود را برهاند.
((368))
ـ يعنى اين كارهايى كه من مى كنم , بر من شهادت مى دهد كه پدر مرا فرستاده است .
((369))
و چون وارد اورشليم شد, تمام شهر به آشوب آمده مى گفتند: اين كيست ؟ آن گروه گفتند: اين
است عيسى نبى از ناصره جليل .
((370))
ـ و چون رؤساى كهنه و فريسيان مثل ها مى تراشيدند, دريافتند كه در باره ايشان مى گويد.
و چون
خواستند او را گرفتار كنند از مردم ترسيدند, زيرا كه او را نبى مى دانستند.
((371))
= 4 ـ عيسى (ع ) غنى وقادر مطلق نيست
اين اوصاف , نشانه هاى محدوديت و آفريده بودن هر موجود است .
اين ويـژگـى ها بارها در عهد جديد در مورد عيساى مسيح (ع ) بيان شده است , كه به صراحت بر بشر
بودن وى دلالت دارد, مانند:
ـ من از خود هيچ نمى توانم كرد, بلكه چنان كه شنيده ام داورى مى كنم و داورى من عادلانه است ,
زيرا كه اراده خود را طالب نيستم , بلكه اراده پدرى را كه مرافرستاده است .
((372))
ـ عيسى به ايشان گفت : وقتى كه پسر انسان را بلند كرديد, آن وقت خواهيددانست كه من هستم
و از خود كارى نمى كنم , بلكه به آن چه مرا تعليم داد, تكلم مى كنم و او كه مرا فرستاد با من است و
پدر مرا تنها نگذارده است , زيرا كه من هميشه كارهاى پسنديده او را به جا مى آورم .
((373))
ـ ونـزديـك بـه سـاعـت نـهـم (از صليب شدن ) عيسى به آواز بلند صدا زده گفت : ايلى ايلى لما
سبقتنى , يعنى الهى الهى چرا مرا ترك كردى ؟ ((374))
ـ [عـيـسـى ] پس قدرى به پيش رفته , به روى در افتاد و دعا كرد, گفت : اى پدر من !اگر ممكن
باشد اين پياله از من بگذرد, ليكن نه به خواهش من , بلكه به اراده تو...بار ديگر رفته باز دعا نموده ,
گـفـت : اى پـدر, اگـر مـمـكـن بـاشد اين پياله بدون نوشيدن از من بگذرد, آن چه اراده توست
بشود.
((375))
ـ آن گـاه عـيـسى وى را گفت : شمشير خود را غلاف كن , زيرا هر كه شمشير گيرد,به شمشير
هلاك گردد.
آيا گمان مى برى كه نمى توانم اكنون از پدر خوددرخواست كنم كه زياده از دوازده
فوج از ملائكه براى من حاضرسازد؟ ((376))
ـ زيـرا خـدا واحـد است و در ميان خدا و انسان يك واسطه اى است , يعنى انسانى كه عيسى مسيح
باشد.
((377))
= 5 ـ عيسى (ع ) تجلى خدا و غايت خلقت است
جمله هاى متعددى در انجيل فعلى وجود دارد مبنى بر اين كه خداوند متعال جلوه هايى از كمالات و توانايى هاى خويش را به عيسى مسيح (ع ) عنايت كرده است او جلوه و چهره
و صـورت خـداسـت و علت غايى و غرض آفرينش .
در انجيل يوحنا كه شبهه ناك ترين نوع انجيل و
افراطى ترين آن هاست , مى خوانيم :
ـ و او صورت خداى ناديده است , نخست زاده تمامى آفريدگان , زيرا كه در اوهمه چيز آفريده شد...
همه به وسيله او و براى او آفريده شده است .
((378))
ـ ...كه مبادا تجلى بشارت جلال مسيح كه صورت خداست ,ايشان راروشن سازد.
((379))
ـ خـدا كـه در زمـان سـلف به اقسام متعدد و طريق هاى مختلف به وساطت انبيا به پدران ما تكلم
نمود, در اين ايام آخر به ما به وساطت پسر خود گويا شد كه او راوارث جميع موجودات قرار داد و
به وسيله او عالم ها آفريد كه فروغ جلالش وخاتم جوهرش بوده ... .
= 6 ـ عيسى (ع ) دعوت كننده به سوى خداست , نه به سوى خويشتن
در بخشى از انجيل آمده است :
ولـكـن شما را مى شناسم كه در نفس خود محبت خدا را نداريد, من به اسم پدرخود آمده ام و مرا
قبول نمى كنيد, ولى هرگاه ديگرى به اسم خود آيد, او را قبول خواهيد كرد.
((380))
= 7 ـ عيسى (ع ) تشويق كننده مردم به پرستش خداست
قسمت هايى از انجيل , عيسى (ع ) را عابدى معرفى كرده كه خود پرستش خـداى يـگـانه را مى نموده است و اين خود درسى براى همه مسيحيان و پيروان آن حضرت است .
عـلاوه بـر اين كه تحريص و تشويق به خدمت گزارى و بندگى خداى حى و جاويدان و عبادت آن
خداى يكتا در عهد قديم و جديد وجود دارد:
ـ در آن وقـت عـيسى توجه نموده , گفت : اى پدر, مالك زمين و آسمان , تو راستايش مى كنم كه
اين امور را از دانايان و خردمندان پنهان داشتى و....
((381))
ـ ... ضمير شما را از اعمال مرده , طاهر نخواهد ساخت كه خداى زنده را خدمت نماييد.
((382))
ـ يـهـوه را حمد گوييد, زيرا كه نيكو است , زيرا كه رحمت او تا ابد الاباد است , وبگوييد اى خداى
نـجـات مـا, ما را نجات ده , وما را جمع كرده , از ميان امت ها,رهايى بخش تا نام قدوس تو را حمد
گوييم ودرتسبيح توفخرنماييم .
((383))
= 8 ـ تفكيك بين خدا و خداوند (اللّه و رب )
مشهور است كه مسيحيان هم چنان كه آفريننده جهان را ((خدا)) مى دانند, حـضرت عيسى مسيح را ((خدا)) مى دانند, و بعيد نيست كه عده اى از مسيحيان نيز همين گونه
فـكـر كـنـند.
اما انجيل تحريف شده كنونى با همه تحريفاتى كه دارد, به طور اكيد بين آفريدگار
جهان و حضرت عيسى (ع ) تفكيك كرده و براى هريك مقام و نامى خاص در نظر گرفته است .
در
ترجمه فارسى انجيل , هرگاه سخن از آفريدگارجهان به ميان مى آيد, نام ((خدا)) را مى برد و هر
گـاه سـخـن از عيسى مسيح (ع ) است ,به ((خداوند)) تعبير مى كند و هيچ گاه بين اين دو خل
ط نـكـرده است , چنان كه گويى انتخاب اين دو نام بسيار دقيق انجام گرفته است , چرا كه ((خدا))
نـام ويـژه آفـريـدگـارجـهان است و ((خداوند)) در فرهنگ و لغت فارسى معناى عامى دارد كه
شـامـل پـادشاهان (خداوند كشور) و مالكان زمين (خداوند زمين ) وامثال آن است .
از آن جمله در
رسـالـه پـولس قديس كه از غلو كنندگان و افراطيون در تجليل و تقديس عيسى (ع ) است , آمده
است :
فيض وسلامتى از طرف پدر ما خدا و عيسى مسيح خداوند برشماباد.
((384))
در جايى ديگر آمده است :
پولس غلام عيسى مسيح و رسول خوانده شده و جدا نموده براى انجيل خدا...درباره پسر خود كه
به حسب جسم از نسل داود متولد شد و به حسب روح قدوس پسر خدا به قوت معروف گرديد, از
قيامت مردگان , يعنى خداوند ماعيسى مسيح .
((385))
همين تفكيك و دقت در ترجمه عربى انجيل به كار رفته و بر همين اساس هرجانامى از آفريدگار
عـالم است , اسم جلاله (اللّه ) به كار برده شده است وهر جا سخن از عيسى مسيح (ع ) است , عنوان
((رب )) به كار مى رود روشن است كه ((اللّه )) نام اختصاصى آفريدگار عالم است , و كلمه ((رب ))
در فـرهـنـگ لـغـت عـرب بـه معناى عام مربى است , به همين جهت براى ((رب النوع )) و ((رب
البيت )) و هر مربى به كار برده مى شود.
متن ترجمه عربى فقرات فارسى فوق چنين است :
ـ نعمة لكم و سلام من اللّه ابينا والرب يسوع المسيح .
ـ پولس عبد ليسوع المسيح المدعو رسولا المفرز لانجيل اللّه ... عن ابنه الذى صار من نسل داود من
جهة الجسد وتعين ابن اللّه بقوة من جهة روح القداسة بالقيامة من الاموات يسوع المسيح ربنا.
چگونه برخى مسيحيان به خدايى عيسى معتقد شدند؟!
باتوجه به آن همه عبارات توحيدى و تاءكيدهاى انجيل بر توحيد و پرهيز از شرك و هم چنين تمايز آشـكـار بـيـن خـداى جـهـان و خـداوند ومربى مسيحيان , چه عاملى باعث انحراف اذهان برخى
مسيحيان به سوى انديشه خدايى عيسى (ع )شد؟
گرچه عوامل متعددى از قبيل ظهور معجزات و كارهاى خارق العاده از سوى آن حضرت و فقدان
قدرت تحليل و ريشه يابى مبداء اين قدرت در فهم مردمان عادى , وبسا تعمد و غرض ورزى برخى
از مـروجـان مسيحى گرى , در پيدايش اين انحراف نقش داشته است , اما عامل ((ترجمه غلط)) را
كه يكى از جلوه هاى تحريف معنوى است , نبايد از نظر دور داشت , زيرا گرچه دو نام خدا و خداوند
طـبـق مـوازيـن لـغـت وادب فـارسـى با يك ديگر متفاوت است , اما اين تفاوت را تنها افراد اديب
وپـژوهـش گـر مـى توانند دريابند و به موجب نزديك بودن مفهوم اين دو واژه و امكان كاربرد نام
خـداونـد براى آفريدگار عالم , عوام از اين تفاوت غافل شده , هر دو كلمه رامترادف و به يك معنا
مـى شناسند.
اين اشتباه وقتى رايج تر و جدى تر به نظر مى رسدكه بدانيم واژه ((خداوند)) به رغم
اشـتـراك مـفـهوم آن براى چند معنا, اغلب در باره آفريدگار جهان به كار برده مى شود, مردمان
عادى نيز با شنيدن اين كلمه همان مفهوم آفريدگار و خالق را درمى يابند.
مـترجم امين و بى غرض هرگاه با اين قبيل لغات مواجه مى شود, لازم است ازبه كار گرفتن اين
گونه كلمات غلط انداز پرهيز كرده , هنگام نام بردن حضرت عيسى مسيح از كلماتى استفاده نكند
كـه مفهوم ديگرى داشته و مردم معناى خالق جهان رااز آن استنباط كنند, بلكه لازم است از واژه
ديگرى استفاده كند و يا حداقل درترجمه خود قرينه اى برمفهوم صحيح جاى دهد.
هـمين اشتباه ـ و اى بسا غرض ورزى ـ در ترجمه عربى انجيل هم انجام گرفته و ازعيسى (ع ) به
((رب )) تـعبير شده است , كه گرچه در لغت داراى معناى عام و مصاديق متفاوت و متعدد است ,
اما به تدريج به گونه اى به آفريدگار جهان اختصاص يافته وهر فرد مسيحى عرب , وقتى با ذهنى
خالى داستان عيسى (ع ) را در انجيل مى خواندو نام ((رب )) را در باره وى مى بيند, مفهوم خدايى
عيسى به ذهنش خطور كرده ,معتقد به الوهيت و خدايى او مى گردد.
شـايـد بتوان بر همين اساس حدس زد كه چرا تفكر خدا بودن عيسى (ع )در بين مسيحيان فارسى
زبان و عرب زبان , بيش از مسيحيان انگليسى زبان يا مسيحيان آشنا با زبان يونانى , رواج پيدا كرده
اسـت , و عـامـل اصـلـى ايـن بدعت نابخشودنى كسى جز مترجمان كتاب مقدس كه مى توان نام
((تحريف گران معنوى )) را بر آنان نهاد, نيست .
ربوبيت يا معلمى و سيادت
از بـرخـى فـقـرات انجيل مى توان استفاده كرد كه كلمه ((رب )) در انجيل ـ كه به فارسى معادل ((خـداونـد)) و در انـجـيل لقب حضرت عيسى (ع ) است ـ به معناى معلم , سيد, آقا و سرور به كار
رفـتـه و در هـمـه فـصـول انجيل همين معنى اراده شده است .
چنان كه ((مستر جيمز هاكس ))
مى نويسد:
ربونى , لفظى است عبرانى , يعنى : اى معلم , و يكى از القاب معززه يهوه بود.
((386))
اما مترجمان , معلم و سيد را به ((رب )) و ((خداوند)) ترجمه كرده اند و همين امرمنشاء تصورهاى
غلط درباره مقام حضرت عيسى گشته است .
ايـن در حالى است كه مى توان در چند مورد از متن انجيل كلمه ربى يا ربونى يافت كه به صراحت
به ((معلم )) ترجمه شده است , از قبيل :
ـ عـيـسـى بدو گفت : اى مريم , او برگشته .
گفت : ربونى , يعنى اى معلم , عيسى بدوگفت : مرا
صدا مكن , زيرا كه هنوز نزد پدر خود بالانرفته ام .
((387))
ـ و در روز بـعـد يحيى با دو نفر از شاگردان خود ايستاده بود, ناگاه عيسى را ديد كه راه مى رود
وگـفـت : ايـنك بره خدا.
وچون آن دو شاگرد كلام او را شنيدند از پى عيسى روانه شدند.
سپس
عـيسى روى گردانيده , آن دو نفر را ديد كه از عقب مى آيند.
بديشان گفت : چه مى خواهيد؟ بدو
گفتند: ((ربى )), يعنى اى معلم , دركجا منزل مى نمايى ؟ ((388))
ـ پس پطرس ملتفت شده , به عيسى گفت : اى استاد! بودن مادر اين جانيكوست .
((389))
ـ عيسى به وى التفات كرد وگفت : چه مى خواهى از بهر تو نمايم ؟ كور بدو گفت :يا سيدى , آن كه
بينايم نمايى .
((390))
ـ پـطرس به خاطر آورده , وى را گفت : اى استاد! اينك درخت انجيرى كه نفرينش كردى خشك
شده .
((391))
در ايـن گـونه موارد واژه ((ربى )) يا ((ربونى )) در متن ترجمه به موازات ترجمه اش به ((معلم ))
ذكـر شده , ولى در برخى فقرات انجيل هم اين لقب (معلم , آقا و سيد) بدون كلمه ((ربى )) به كار
بـرده شـده است وحضرت عيسى (ع ) مقام خود را حتى از زبان پيروانش به صراحت چنين معرفى
مى كند: ((392))
شما مرا ((استاد)) و ((آقا)) مى خوانيد و خوب مى گوييد, زيرا كه چنين هستم .
پس اگر من كه آقا
و مـعلم هستم , پاى هاى شما را شستم , برشما نيز واجب است كه پاى هاى يك ديگر را بشوييد, زيرا
به شما نمونه دادم تا چنان كه من با شما كردم ,شما نيز بكنيد.
مفهوم زيباى خداوندى عيسى در متن انگليسى انجيل
در صـفـحات قبل روشن شد كه گرچه در انجيل عربى وفارسى بين كلمات ((اللّه خدا)) و ((رب خداوند)) تفكيك شده است , اما به موجب كثرت استعمال كلمات رب و خداوند در باره آفريدگار
جـهـان , اين ترجمه ها باور به الوهيت عيسى و شرك را در بين توده مسيحيان فارسى زبان و عرب
زبـان ايجاد كرد.
ولى در ترجمه انگليسى انجيل اين تفكيك به صورت روشن تر انجام گرفته و در
مـورد حضرت عيسى (ع ) از كلمه اى معادل رب و خداوند استفاده شده است كه كم تر ممكن است
در بـاره خـداى جهان به كار رود.
از همين رو, هرمسيحى با مطالعه اين كلمات و القاب در انجيل
انگليسى , كم تر ممكن است به خدا بودن عيسى (ع )اعتقاد پيدا كند.
)
ب
)) با حرف ((جى بزرگ )) (
حرب
در انجيل انگليسى براى نام بردن از آفريدگار جهان از واژه (( ) براى
خ
اسـتفاده شده است كه , مانند اللّه اسم خاص ذات بارى تعالى است ـ و با ((جى كوچك )) ( )) استفاده شده
حزرپ
رب النوع به كار برده مى شود ـ اما براى نام بردن از حضرت عيسى از واژه (( )) در
حزرپ
اسـت كه به معانى : آقا, ارباب , سالار,پادشاه واعلا حضرت به كار برده مى شود.
البته (( خصوص حضرت عيسى (ع ) با ((ال بزرگ )) (
پ
) استعمال مى شود.
((393))
ر ترجمه انگليسى دو جمله اول مزبور از كتاب مقدس چنين مى خوانيم :
حزرپ حخژ حذچ زحخژچح زس ر حرب ذرزح حح چحر حذچ س رش رژ حح چزب
,
ژژخزخح ژس ژح
فيض وسلامتى از طرف پدر ما خدا وعيسى مسيح خداوند برشما باد!
ونيز:
ژخخ ش چ ژژحذخدرخ ح ر
ژخزخرژ حخژ رژ ش ذخحزرح ح چ زحسرر ذخ حرب ح ر ذرث ححژچذش خژحح حذچ
ژژخزخح ژس ژحپ حچحح حخژ ذرزح ذرخژح حززس ژحز
,
حزرپ زس
و به حسب روح قدوسيت , پسر خدا به قوت معروف گرديد از قيامت مردگان ,
يعنى خداوند ما عيسى مسيح .
تحريف معنوى انجيل در عصر حاضر
هـنـوز كسانى هستند كه خواسته يا ناخواسته بر انحراف معارف يهود ومسيح به سوى شرك اصرار دارند و با تفسير غلط برخى از اصطلاحات مهم و بنيادين تورات و انجيل , سعى در تحريف معنوى
و دور كردن پيروان اين دو دين آسمانى از اصل توحيد دارند.
جيمز هاكس , كه با تاءليف ((قاموس كتاب مقدس )), درحساس ترين مقام تفسيركلمات و تورات و
انـجيل قرار گرفته , توانسته است فقط با افزودن چند سطر تفسيركلمه خداوند و رب در تورات ,
مـسـيحيان را به سوى خطرناك ترين انديشه انحرافى ,يعنى شرك والوهيت عيسى (ع ) سوق دهد.
وى برخلاف تحقيقى كه نگارنده درمورد كلمه رب و خداوند از نظر لغت شناسان ارائه داد, چنين
مى نويسد:
((رب )) يـا ((خـداونـد)), غـالبا قصد از اين الفاظ كه در كتاب مقدس وارد است , اولا,اسم خداى
تـعـالى مى باشد, وگاهى از اوقات احتراما به معناى بزرگ و آقااستعمال مى شود.
پس به ملاحظه
معناى اول دلالت بر ((اب )) و ((ابن )) مى نمايد,بدون ادنى فرق و تمييزى در ميانه آن ها.
((396))
چـنـان كـه مـلاحظه مى شود ايشان پس از سوق دادن كلمه رب و خداوند به سوى معناى خدايى
وخالقيت عالم , عجولانه نتيجه شرك آميز تفسير خويش را مطرح مى كند و حال آن كه :
اولا, كـلـمـه رب و خداوند, در سرتاسر انجيل بيش تر در باره حضرت عيسى (ع )به كار رفته است
وحتى يك مورد هم ـ تا جايى كه از نظر ما گذشته است ـ در باره خداى متعال به كار نرفته است .
ثـانـيا, برفرض اين كلمه اغلب در باره خداى متعال به كار رفته باشد, بايد دلالت برهمان ((اب )),
يعنى خداى پدر كند, نه ((اب وابن )) بدون وجود هيچ فرق و تمايزى ميان آن ها.
ج ) وجود مسيحيان موحد در تاريخ
پـديـده شـرك در بـيـن مـسـيحيان , هر چند فى الجمله قابل انكار نيست , چنان كه رواج خرافات وانـديـشـه هـاى بـاطـل در فـرقه هاى مختلف آن ها از مسلمات تاريخ است , اماادعاى اين كه همه
مسيحيان و يهوديان در تمام مقاطع تاريخ مشرك بوده اند و به خدايى جز خداى يكتا عقيده داشته
و او را مـى پـرسـتيدند, سخنى ناروا و خلاف واقعيت هاى تاريخ است , زيرا در هر مقطع از تاريخ دو
هـزار سـالـه مـسـيـحيت ,جلوه هايى از عقايد توحيدى مسيحيت را مى بينيم , به ويژه يهوديان كه
شـايدهيچ گاه به شرك تن در نداده باشند.
براين اساس مى توان ادعا كرد كه اكثر مسيحيان تاريخ
نه تنها مشرك نبوده , بلكه از موحدان تاريخ اند.
شـواهـدى بـر صـحت و اثبات اين نظريه وجود دارد كه هركدام را به ترتيب تاريخ آاز آغاز ميلاد تا
كنون ـ به طور مبسوط توضيح خواهيم داد.
الف ) عصر حضرت عيسى (ع )
حـواريـون و بـسـيارى از گروندگان به آن حضرت در عصر ايشان , بدين سبب كه اغلب عقايد و
مـعـارف ديـنى خود را بى واسطه يا با واسطه اى مطمئن از خود حضرت دريافت مى كردند, داراى
تفكر توحيدى بوده اند.
هر چند برخى از مسيحيان درهمان دوران در بعضى مسائل فرعى , از جمله
غـلـو در مـقـام عيسى (ع ) به خطا رفتند,اما بسيار بعيد است كه در آن زمان فرد پيرو آن حضرت
ضـمـن ايـمـان بـه كـتـاب وتعاليم مسيح (ع ), عقايد شرك آميز داشته باشد.
بنابراين , تقريبا همه
مـسيحيان معاصر حضرت عيسى (ع ) موحد بوده , اثبات آن كه ميان آن ها مشركى بوده است ,بسيار
مشكل مى نمايد.
ب ) مسيحيان سه قرن اول ميلادى
گـرچـه پـيروان حضرت مسيح (ع ), با عروج ايشان به آسمان از راهنمايى هاى شخصى آن حضرت
مـحـروم شـدنـد, اما تا سال ها, افراد بى شمارى سخنان و نصايح دلنشين ودرس هاى توحيدى آن
حضرت را به خاطر داشتند ونسل به نسل به يك ديگر منتقل مى كردند.
شايد اكثر قاطع مسيحيان
در طـول سـه قـرن اول آجـز تـعـداد انگشت شمارى , مثل پولس و شاگردانش ـ با همين عقايد
تـوحيدى زندگى كرده , خداى متعال را عبادت مى كردند.
عقايدى توحيدى در ميان مسيحيان تا
نـيمه اول قرن چهارم به طول انجاميد و در قرن چهارم تفكر خدا بودن عيسى (ع )از سوى شوراى
كـلـيساى فنيقيه در سال 325 ميلادى در زمان حكومت قسطنطين (كنستانتين ) به صورت يك
جريان فكرى خزنده و قوى بروز كرد.
بهتر است تاريخ سرگذشت مسيحيت درسه قرن اول را از زبان چند دانشمنداسلامى بيان كنيم .
آقاى محمد جواد مغنيه مى نويسد:
ديـن مـسيحيت با تفكر توحيدى خالص از زبان حضرت عيسى (ع ) آغاز شد وفرقه هاى مسيحى تا
مـدت زيـادى براين تفكر استوار ماندند, مانند گروه آبيون وگروه ((بولس شمشاطى )) وگروه
((اريـوس )). انـديـشـه تثليث تا سال 325 ظاهرنگشت .
اما در آن سال مجمع فنيقيه قطع نامه اى
مـبـنـى بـر الـوهيت مسيح (ع ) وكافردانستن كسانى كه مسيح را انسان بدانند, صادر كرد و همه
كـتـاب هـايـى را كـه عـيـسـى را بـه صـورت غـيـر خدا معرفى كرده بود, آتش زدند, وامپراطور
(قـسـطـنـطـيـن ) اين قطع نامه را ابلاغ نمود ونتيجه اش آن شد كه عيسى (ع ) پس از اتمام دوره
انسان بودن , دوره خدايى اش را آغاز كرده .
((397))
عـلامـه طـبـاطـبايى افكار شرك آميز مسيحيان را ارمغان شوم مكاتب ديگر وسرزمين هند و روم
مى داند كه پس از ورود مسيحيت به سرزمين هاى شرق وتاءثيرپذيرى شخصيت هايى , مانند پولس ,
وارد جوامع مسيحى شد, ايشان مى نويسد: