< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

944) چو شهوت در ميانه كارگر شديكى مادر شد آن ديگر پدر شد وقتى كه شهوت در بين زن و مرد مفيد و كارگر واقع بشود، به سبب ازدواج آن دو يكى مادر و ديگرى پدر مىگردد و هدف اصلى از آفرينش انسان كسب معارف الهى و شناخت حق است و نسبت حقيقى نسبت بين انسان و خدا و ارتباط دوگانه بين خالق و مخلوق، عابد و معبود مىباشد.
945) نمىگويم كه مادر يا پدر كيستكه با ايشان به حرمت بايدت زيستحرمت = عزّت، احترام، نهايت تعظيم و فروتنى در مقابل اوامر و نواهى است كه موجب امتثال و فرمانبردارى از اوامر حق است(ف-م) پدر و مادر كه اصل وجود آدمى است را نفى و تحقير نمىكنم و وجود آنها را بيهوده نمىشمارم و تأكيد مىكنم كه به حكم «بالوالدين احساناً... و قل لهما قولا كريماً» و «اخفض لهما جناح الذّلّ من الرحمة» احترام آنها واجب است و بايد با آنها با تكريم و تعظيم زندگى كرد.
946) نهاده ناقصى را نام خواهرحسودى را لقب كرده برادر خود را با نسبتهاى برادر كه به سبب حسادت به تو حسد مىورزد و با تو به دشمنى بر مىخيزد و خواهر كه در عقل و دين ناقص است و مايه نادانى تو مىگردد مقيّد و گرفتار مكن زيرا تعلق به آنها تو را از مقصود اصلى و مطلوب حقيقى باز مىدارد.
مصراع اول اشاره به «ان النساء نواقص الايمان، نواقص العقول» دارد.
947) عدوى خويش را فرزند خوانىز خود بيگانه خويشاوند خوانى فرزندان خود را به حكم «انّ من ازواجكم و اولادكم عدوّ لكم» دشمن خود مىخوانى زيرا هرآينه عمر آدمى به تيمار و تربيت آنها از دست مىرود و تو از معرفت حق و كمال مطلوب باز مىمانى.
فرزندانى كه در حقيقت سبب دورى تو از حق گشتهاند و نسبت به تو بيگانه مىباشند، تو آنها را نزديك و خويشاوند خودمىخوانى.
948) مرا بارى بگو تا خال و عم كيستوز ايشان حاصلى جز درد و غم چيستخال = دايى، خالو، برادر مادر(ف-م) عم = عمو، برادر پدر(ف-م) با توجه به اينكه زن و فرزند و برادر و خواهر از مظاهر علاقه و تعلّق انسان است و موجب بعد و دورى از مقصود مىگردد براى من بازگو كه دايى و عمو كه برادر مادر و پدرند، خود كيست و اين نسبتها چيست كه حاصل آن جز درد و غم و گرفتارى نيست.
949) رفيقانى كه با تو در طريقندپى هزل اى برادر هم رفيقندرفيق = همدم، همنشين، دوست هزل = بيهوده گفتن، شوخى دوستان و يارانى كه در طريقت با تو همراهند به منظور بيهودهگويى همگام و همقدم شدهاند و در رسيدن تو به حق مؤثر نمىباشند.
950)به كوى جدّ اگر يك دم نشينىاز ايشان من چه گويم تا چه بينىجدّ = كوشش، راستى و درستى، حقيقت(ف، م) اگر در محفل عارفان حقيقت و در مجلس سالكان طريقت در آيى و در آنجا لحظهاى توقف كنى اعمال و كردار و گفتارى مىبينى و مىشنوى كه در وصف نمىآيند.
بنابراين فايده صحبت و همنشينى خويشان سببى بيشتر از خويشان نسبى مىباشد.
مولانا در اين باره چنين گويد: «هم زبانى خويشى و پيوندى استمرد با نامحرمان چون بندى استپس زبان محرمى خود ديگر استهمدلى از هم زبانى بهتر است»951) همه افسانه و افسون و بند استبه جان خواجه كاينها ريشخند استافسانه = ب943 افسون = حيله و مكر، سحر و جادو(ف-م) بند = حيله و فريب(ف-م) ريشخند = تملّق از روى استهزاءِ، مسخره(ف-م) همه نسبتهاى نسبى و سببى براى سالك راه حق افسون و نيرنگ است و حجاب و مانع سالك در سير و سلوك است و همه اينها سخنانى تملقآميز است كه به يكديگر مىگويند و با اين روش هرگز به معرفت حق و مطلوب حقيقى دست نمىيابند.
952) به مردى وا رهان خود را چو مردانو ليكن حق كس ضايع مگردانمردى = ب883 مردان = اشاره به عارف آگاه و سالك وارسته است.
با آراستگى باطن به صفات نيك انسانى همچون عارفان و سالكان وارسته خود را از تعلّقات و تعيّنات مادى رها كن و در سير الى الله گام بردار و حقوق شرعى هيچ كس را در دنياى فانى ضايع مگردان.
953) ز شرع ار يك دقيقه ماند مهملشوى در هر دو كون از دين معطلشرع = ب871 مُهْمَل = كلام بيهوده و بىمعنى، فروگذاشتن، ترك كردن(ف-م) دو كون = دنيا و آخرت، عالم ماده و معنى مُعَطّل = تعطيل شده، بيكار مانده، بىحاصل مانده(ف-م) اگر مقررات و احكام شرعى در مدتى كوتاه حتى يك دقيقه رعايت نگردد و بيهوده رها شود دين در دو عالم صورت و معنى تعطيل شده و تو از فايده آن در دنيا و آخرت محروم و بىنصيب خواهى ماند.
954) حقوق شرع را زنهار مگذارو ليكن خويشتن را هم نگهدارشرع = ب871 زنهار = ب731 اى سالك بر تو واجب است كه حقوق شرعى پدر و مادر و خويشان و نزديكان و دوستان را رعايت كنى و در اجراى احكام اين حقوق كوتاهى نكنى و همچنين خود را فراموش نكن و بدان كه به حكم «انّ لنفسك عليك حقاً» نفس نيز بر تو حقّى دارد كه بايد مراعات شود تا به كمال معنوى و معرفت حقيقى كه مقصود اصلى است دست يابى.
955) زر و زن نيست الاّ مايه غمبه جا بگذار چون عيسى بن مريمزر = اشاره به مظاهر مادى و دنيوى است.
تعلّقات و ظواهر فريبنده دنيا و مال و زن و فرزندان به حكم «يوم لاينفع مالٌ و لابنون» اصل و منشأ همه غمها و گرفتارىهاست براى رهايى از آنها و رسيدن به مقام وحدت حقيقى لازم است همچون حضرت عيسى(عليه السلام) ترك تعلّقات دنيوى كرده و خود را از هر نوع تعيّن كه مانع وصول به حق مىشود رها كنى.
956) حنيفى شو ز قيد هر مذاهبدرآ در دير دين مانند راهبحنيفى = منسوب به ابوحنيفه و يكى از فرقههاى مهم اهل سنت است.
حنيف در لغت به معنى راست و ثابت در دين، آنكه در ملت ابراهيم باشد، متمسك به دين اسلام(ف-م) دير = ب928 دير دين = مسجد و معبد راهب = زاهد و عابد مسيحى را گويند كه خود را از صحبت خلق مجرد و منقطع گردانيده، معتكف دير و صومعه شده باشد.
از قيد هر كيش و مذهب خود را رها كن و به دين اسلام ايمان بياور و پيرو دين پدران و گذشتگان خود مباش زيرا «انّا وجدنا آباءَنا على أُمّة و اِنّا على آثارهم مهتدون» مانع وصول سالك به مرتبه كمال مىگردد.
بنابر اين بعد از قبول دين اسلام همچون راهبان صومعه خود را از لوث تقليد و عادات پاك و مجرد كن و در معابد و مساجد به منظور ترك علايق دنيوى كمر خدمت بر ميان ببند.
957) تو را تا در نظر اغيار و غير استاگر در مسجدى آن عين دير استنظر = ب123 تا زمانى كه حقيقت موجودات و ممكنات عالم در نظر تو غير حقّ باشد چون اين معنى در واقع كفر و شرك محسوب مىگردد اگر در مسجد به قصد عبادت رفته باشى آن مسجد براى تو عين دير و معبد كفّار است زيرا تو حقّ را در اشياء پوشيده و پنهان ساختهاى و اين شرك است.
958) چو بر خيزد ز پيشت كسوت غيرشود بهر تو مسجد صورت ديركسوت = لباس، پوشش، مراد از آن تعيّنات است.
مسجد = ب799 دير = ب928 هنگامى كه حجاب تعلّقات و تعيّنات از پيش تو برداشته شود و حقّ كه در اين لباس پوشيده و پنهان بود ظاهر و آشكار گردد براى تو مسجد و دير يكى مىشود و يك مفهوم پيدا مىكند.
959) نمىدانم به هر جايى كه هستىخلاف نفس بيرون كن كه رستىنَفْس = اشاره به نفس امّاره است.
اى سالك تو در هر جايى كه مىخواهى باش و در دير يا مسجد و هر كسى كه مىخواهى باش مسلمان يا ترسا بر تو لازم است كه بر خلاف نفس امّاره عمل كنى زيرا «انّ النفس لأمارة بالسوء» و تا از حجاب خودى رهايى نيابى به مقصود حقيقى نخواهى رسيد.
960) بت و زنّار و ترسايى و ناقوساشارت شد همه با ترك ناموسبت، زنّار، ترسايى = ب861 ناقوس = زنگى بزرگ كه در برج كليسا از سقف آويخته است و براى دعوت ترسايان به عبادت و اجراى مراسم مذهبى آن را به صدا در آورند، انتباهى كه شخص را به سوى توبت و انابت و عبادت خواند، جذبهاى كه از حق تعالى خبر كند و از نفس خلاصى دهد و به طاعت و قناعت دعوت كند و از خواب غفلت بيدار كند.
(ف-م) ناموس = «جاهطلبى، شهرت، خودنمايى» هدف ارباب معرفت از بيان «بت» و «زنّار» و «ترسايى» و «ناقوس» اشاره به ترك ناموس و از بين بردن خودبينى و شهرتطلبى است زيرا آنها اصل مذاهب و عقايد باطل را ناشى از جاهطلبى و خودنمايى مىدانند.
961) اگر خواهى كه گردى بنده خاصمهيّا شو براى صدق و اخلاصصدق = آنچه از اعتقاد به حقايق در قلب است، راستى(ف-ع) اخلاص = خالص كردن، آن است كه سالك در عمل خود شاهدى جز خدا نطلبد.
(ف-م) اگر مىخواهى كه بنده خاص و مورد توجه حق قرار بگيرى بايد اسباب صدق و اخلاص را در عمل و دل و زبان خود فراهم كنى زيرا صدق در حقيقت با خدا و خلق خدا در ظاهر و باطن راست بودن است و اخلاص آن است كه سالك در كردار و گفتار و پندار خود فقط حق را در نظر داشته باشد.
962) برو خود را ز راه خويش برگيربه هر يك لحظه ايمانى ز سر گيرايمان = گرويدن، تصديق و اطمينان، اقرار به زبان، تصديق به دل و عمل به اركان است (ف-ع) ب 348 همچنين اگر مىخواهى كه بنده خالص حق شوى ابتدا هستى مجازى خود را در حق فانى كن زيرا بزرگترين حجاب و مانع در برابر حقّ وجود تو مىباشد و چون نفس پيوسته آدمى را به اعمال ناشايست و نابايست وسوسه مىكند و مترصّد به دام انداختن اوست، لازم است براى رهايى از آن هر لحظه ايمان و اعتقاد خود را تقويت كرد.
963) به باطن نفس ما چون هست كافرمشو راضى بدين اسلام ظاهرنفس = ب959 كافر = ب152 چون نفس امّاره انسان مانند كافر بنا بر كفر و سرپيچى از احكام شريعت و طريقت دارد و پيوسته آدمى را به مخالفت با دين و ارتكاب اعمال ناشايست ترغيب و تشويق مىنمايد بر سالك لازم است كه به داشتن اسلام ظاهرى راضى نشود و خود را در برابر نفس امّاره كه امر كننده به زشتيها و بدىهاست مجهز به ايمانگرداند.
964) ز نو هر لحظه ايمان تازه گردانمسلمان شو مسلمان شو مسلمانمسلمان = «كسى كه دين اسلام دارد، مسلم» با توجه به اينكه ايمان مراتبى دارد و در هر مرتبهاى كه انوار تجليات الهى بر دل سالك مىتابد شرك و كفرى كه مخفى و پنهان بوده است ظاهر و آشكار مىگردد براى غلبه بر آن شرك و كفر و از بين بردن آن بر سالك لازم است كه در هر لحظه با ايمانى تازه و راسخ به مقابله با آنها بپردازد و با هر ايمان تازه دوباره اسلام خواستن و دوباره مسلمان شدن است.
زيرا حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) در بيان اين معنى چنين فرموده است: «انّه ليغان على قلبى و انّى لاستغفر اللّه فى كلّ يوم و ليلة سبعين مرّه» 965) بسى ايمان بود كز كفر زايدنه كفر است آن كزو ايمان فزايد چه بسيار ايمانهايى كه از كفر ناشى و زاييده مىشود و اين معنى به اعتقاد توحيد حقيقى كه بت مظهر آن و زنّار كه كمر خدمت به طاعت و عبادت حق بستن است و ترسايى كه مجرّد شدن از تعلقات، تعينات و عادات است، اشاره دارد بنا بر اين كفر لفظى و ظاهرى كه باعث افزايش ايمان در سالك گردد، نه تنها كفر نيست بلكه عين ايمان است.
966) ريا و سمعه و ناموس بگذاربيفكن خرقه و بربند زنّارريا = هر فعلى كه جهت خود نمايى انجام شود و نيّت خالص در آن نباشد(ف-ع) سُمْعَه = طلب آوازه و ستايش خلق است(ش-ل)، «شهرت، آوازه» ناموس = ب960 خرقه = جامهاى كه از پاره پارهها دوخته شده باشد و صوفيان آن را پوشند(ف-ع) ريا و خودنمايى و ستايش مردم و شهرتطلبى را ترك كن كه باعث غرور و خودبينى تو مىگردد همچنين خرقه كه موجب تعلّق و تعيّن است از تن بيرون كن و كمر خدمت و طاعت و عبادت حق بر ميان ببند تا به حكم «فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لا يشرك بعبادة ربّه احداً» به مرتبه وحدت حقيقى كه مشاهده جمال محبوب است واصل گردى.
967) چو پير ما شو اندر كفر فردىاگر مردى بده دل را به مردىپير = مرشد كامل فرد = يكتا و بى همتا كفر = ب348 اگر مردى = اگر همت مردانه دارى، ياء «مردى» ضمير به جاى «تو» مىباشد.
دل = ب394 مردى = ياء «مردى» وحدت است به معنى يك مرد پير وارسته.
«در كفر فرو شدن» دو معنى دارد يكى اينكه «پير» جامع معانى بت پرستيدن و زنّار بستن و ترسايى بودن و ناقوس زدن باشد زيرا تا عارف جامع اين صفات نگردد مقام ارشادى و هدايت نخواهد داشت.
ديگر اينكه «پير» در كفر حقيقى كه پوشاندن كثرت در وحدت است فرد و يكتا باشد زيرا تا عارف هستى خود و موجودات عالم را كه تعبير به كثرت مىشود در ذات حقّ كه وحدت حقيقى است محو و فانى نگرداند به بقاى حق باقى نمىشود و به كمال مطلوب نمىرسد.
بنا بر اين سالك بايد مانند پير و مرشد ما در كفر يكتا و بىمانند گردد تا به مقام پيران كامل و عارفان واصل دست يابد.
حال اگر مردى و همت مردانه دارى دل صافى و پاك خود را به پيرى كه آراسته به صفات نيك انسانى و وارسته از جهات نفسانى است بده تا تو را به چشمه زلال معرفت حق كه كمال مطلوب انسان است راهنما باشد.
968) مجرّد شو ز هر اقرار و انكاربه ترسا زادهاى دل ده به يكباراقرار = ب834 انكار = ب834 ترسازاده = اشاره به پير و مرشد كامل است.
اى سالك از هر نوع اقرار و انكار كه در عالم صورت وجود دارد پاك و مجرد شو و هستى خود را در حق فانى بدان و وجودى براى خود قائل مباش و به طور كلّى زمام امور خود را در اختيار پير و مرشد كامل قرار بده تا او هادى و راهبر تو به سوى كمال مطلوب انسانى باشد.

اشارت به بت ترسا بچه

969) بت ترسا بچه نورى است ظاهركه از روى بتان دارد مظاهربت = «مطلوب و مقصود و معشوق را گويند، همچنين اشاره به وحدت است، خواجه عبدالله انصارى گويد: نفس بت است و قبول خلق زنّار، حقيقت با تو بگفتم به يك بار.» مظاهر = جمع مظهر، جاى آشكار شدن، تماشاگاه، تجلّى گاه ترسا بچه = اشاره به پير كامل و عارف واصل است.
مرشد و پير كمال نور وحدت ذاتى است كه ظاهر و آشكار است و صورت كاملان زمان نيز مظهر و تجلى گاه وحدت ذات مىباشد و به همين سبب سالكان راه حق چشم به هدايت و ارشاد آنها دوختهاند تا از چشمه معرفتشان قطرهاى در كام خود چشانند.
970) كند او جمله دلها را وثاقىگهى گردد مغنّى گاه ساقىوثاق = بند، ريسمان، زنجير مُغنّى = آواز خوان، سرود گوى، مطرب پير كامل دلهاى سالكان را با عشق و محبّت به سوى خود مىكشاند و آنها را در بند و اسير خود مىسازد تا بدين وسيله آنها را به معرفت حق آشنا و به طريق حق راهنما باشد.
در اين سير و سلوك گاه با سخنان عشق سالك را ترغيب و تحريك مىنمايد گاه همچون ساقى شراب شوق و محبّت را در كام تشنگان مشتاق مىريزد.
در بعضى از نسخهها به جاى وثاقى، «وشاقى» نوشته شده است كه به معنى خدمتكار مىباشد.
پس با در نظر گرفتن اين معنى، پيران كامل دلهاى سالكان را خدمتكارى و همراهى مىكنند تا آنها به مقام وحدت كه كمال مطلوب انسانى است هدايت شوند.
971) زهى مطرب كه از يك نغمه خوشزند در خرمن صد زاهد آتشزهى = ب695 مُطْرب = «اشاره به پير كامل است، در اصطلاح صوفيه فيض رسانندگان و ترغيب كنندگان را گويند كه به كشف رموز و بيان حقايق دلهاى عارفان را معمور دارند» زاهد = روى گرداننده از دنيا و بهرههاى آن.
خوشا به حال پيران كامل و عارفان واصل كه با نغمه خوش عشق و معرفت الهى آتش در خرمن هستى زاهدان مغرور به زهد و ريا مىزنند و آنها را با سخن عشق و معرفت به حق مىسوزانند و از مرتبه خودبينى و تظاهر به مقام فنا و نيستى مىرسانند.
972) زهى ساقى كه او از يك پيالهكند بيخود دو صد هفتاد سالهزهى = ب695 ساقى = ب812 پياله = ب811 شيخ از روى تعجب بيان مىكند كه اين چه شراب عشق و محبّتى است كه از يك جام آن صدها پير هفتاد ساله را مست و بيخود مىكند و خوشا به حال پيران كامل و عارفان واصلى كه با كشش عشق و جذبه محبت خود سالكان هفتاد ساله را مجذوب و مدهوش مىكنند و آنها را در سير الى اللّه قرار مىدهند.
973) رود در خانقه مست شبانهكند افسوس صوفى را فسانهخانقه = محلى است كه صوفيان و سالكان در آن جمع مىشوند و محل ذكر و انس صوفيان است.
(ف-ع) افسوس = دريغ، حسرت، اندوه، شوخى، ظلم و ستم(ف-م) فسانه = ب943 پير كامل و مرشد آگاه كه بيخود از مستى شراب عشق و محبّت الهى است به خانقاه مىرود كه محل تجمع و تذكر سالكان سير الى اللّه است و در آنجا با مشاهده جمال حق حيف و دريغ صوفيان را افسانه و باطل مىسازد زيرا احوال صوفيان در مقام سير الى اللّه كه هر لحظه در حال تغيير و دگرگونى است مانند افسوس است.
974) و گر در مسجد آيد در سحرگاهبنگذارد در او يك مرد آگاهمسجد = ب799 اگر پير كامل و عارف واصل سحرگاهان كه وقت راز و نياز با معبود حقيقى است به مسجد درآيد، سالك آگاه و بيدار حال او را در نمىيابد «و تحسبهم ايقاظاً وهم رقود» زيرا دانش و آگاهى سالكان طريقت در برابر اربابان معرفت و كاملان واصل همچون خواب و غفلت است.
975) رود در مدرسه چون مست مستورفقيه از وى شود بيچاره مخمورمدرسه = منظور محل تعليم و تعلّم علوم شرعى و دينى است.
مست = اهل جذبه و صاحب شوق(ف-ع) مستور = پوشيده و پنهان، آنچه كه عيان نباشد، كنه ماهيّت الهى را گويند.
(ف-ع) فقيه = دانا، عالم، آنكه به احكام شرع عالم است، جمع آن فقها است.
(ف-م) مخمور = كنايه از مرتبه بيخودى است.
پير كامل در حالت مستى و بيخودى كه ناشى از شراب تجلّى حقّ است هنگامى كه به منظور تعليم و تعلّم به مدرسه مىرود فقيه آگاه كه تا آن لحظه خود را هشيار و آگاه مىدانست از مشاهده احوال و كمال معرفت او از خود بيخود شده، حيران و سرگردان مىشود.
976) ز عشقش زاهدان بيچاره گشتهز خان و مان خود آواره گشتهعشق = «ميل مفرط، گويند عشق آتشى است كه در قلب واقع شود و محبّ را بسوزد، عشق درياى بلا است و جنون الهى است، قيام قلب است با معشوق بىواسطه» زاهد = ب971 خان و مان = خانه و خانواده زاهدان و سالكان كه در سير و سلوك و رسيدن به حقّ ترك دنيا كرده و دل از علايق بريدهاند از عشق به پيران كامل بيچاره گشته و طالب هادى و راهبرى هستند تا آنها را به مقام وحدت حقيقى كه مشاهده جمال حق است راهنما باشد و در اين راه از هستى و خان و مان خود گذشته و در بيابان طلب آواره و حيرانند.
977) يكى مؤمن دگر را كافر او كردهمه عالم پر از شور و شر او كردمؤمن = ب152 كافر = ب152 شور = حالتى خاص است كه به واسطه شنيدن كلام حقّ به سالك دست مىدهد(ف-ع) شور و شر = هيجان، اضطراب، غوغا، فرياد، فتنه چون خداوند به حكم «كان النّاس امة واحدة فبعث اللّه النبييّن مبشّرين و منذرين» با بعثت انبياء مردم را به خدا و نبوت دعوت كرد گروهى ايمان آوردند و گروهى انكار كردند.
پيران كامل نيز بعد از اقرار و انكار گروهها يكى را كه ايمان آورده مؤمن و گروهى را كه انكار كرده بودند كافر دانستند و به اين سبب آنها شور و شر در دنيا بپا كردند به اين صورت گروهى كه كمال معنوى يافتند «مؤمن» و گروهى كه حجاب تعيّن مانع وصول آنها به حق شد «كافر» شدند.
978) خرابات از لبش معمور گشتهمساجد از رخش پرنور گشتهخرابات = ب802 معمور = آباد شده، ساخته شده «ش» در «لبش» ضمير به جاى پيران كامل و صاحب كمال است.
بنا بر اين خرابات كه مظهر فيض خداوند است به واسطه ذكر و موعظهاى كه از لب پير و مرشد كامل شنيده مىشود سامان و آباد مىگردد.
همچنين مساجد كه محل راز و نياز ارباب طاعت و عبادت است از چهره پر فروغ پير كامل نورانى مىگردد.
979) همه كار من از وى شد ميسّربدو ديدم خلاص از نفس كافرمُيسّر = آسان شده، فراهم، آماده كافر = ب 152 شيخ در بيان حال خود چنين بيان مىكند كه: من با ارشاد و راهنمايى پير كامل و مرشد آگاه به اين درجه از معرفت حق دست يافتم و با هدايت و پيروى از او از بندگى نفس كه در واقع حجاب بين بنده و خالق است، نجات يافتم و سير در عالم معنى نمودم.
980) دلم از دانش خود صد حجب داشتز عجب و نخوت و تلبيس و پنداشتحُجُب = جمع حجاب، پردهها، مانع ميان عاشق و معشوق و حايل بين طالب و مطلوب عُجْب = عبارت از نظر كردن به نفس و عمل خود است، خودبينى، غرور نخوت = ب 319 تلبيس = نيرنگ ساختن، پنهان كردن حقيقت(ف-م) پنداشت = گمان، وهم، خيال چون علم و دانش موجب كبر و غرور آدمى مىگردد شيخ محمود شبسترى در اين باره چنين بيان مىكند كه: دل من در ابتداى سلوك به واسطه دانش صورى خود كه عجب و خودپسندى، غرور، نيرنگ، وهم و خيال مىباشد، حجابهاى زيادى در برابر خود داشت كه مانع كشف اسرار الهى و حقايق معانى مىشد.
981) در آمد از درم آن بت سحرگاهمرا از خواب غفلت كرد آگاهبت = اشاره به مرشد كامل است.
هنگامى كه حجاب نفسانى مانع وصول به كمالات گرديده بود آن پير كامل همچون خورشيد تابنده سحرگاهان طلوع كرد و مرا از خواب غفلت بيدار و از حجاب تيره تن و مستى مجازى آگاه كرد و دريافتم كه با آن دانش هنوز ناآگاهم و قدرت درك معانى و معارف الهى را ندارم.
982) ز رويش خلوت جان گشت روشنبدو ديدم كه تا خود كيستم منخلوت = عزلت جان = ب1 روح من كه حجاب تيره تن آن را محبوس كرده مانع عروج آن به عالم معنى بود به واسطه فروغ چهره نورانى پير و مرشد كامل روشن و تابناك گرديد و به سبب آن خود را شناختم و عارف به معارف الهى گرديدم زيرا به حكم «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» خودشناسى مقدمه خداشناسى است.
983) چو كردم در رخ خوبش نگاهىبر آمد از ميان جانم آهى هنگامى كه ديده و نظر بر چهره زيبا و با حسن و كمال آن پير كامل انداختم از فرط بيخودى و مستى عشق و محبت او از روح و جان من آهى برآمد و دل از دست داده، عاشق او گشتم.
984)مرا گفتا كهاى شيّاد سالوسبه سر شد عمرت اندر نام و ناموسشيّاد = حيلهگر، رياكار سالوس = چرب زبان، متملّق، فريبنده(ف-م) نام = عبارت از طلب شهرت و جاه و هوس و نيكنامى است.
(ف-ع) به سر شد = به آخر رسيد.
ناموس = ب960 آن بت كه مراد از آن پير كامل است به من گفت: كه اى حيلهگر رياكار و فريبنده،تو سرمايه عمر گرانبهاى خود را بيهوده و بى فايده صرف شهرتطلبى و خود نمايى كردى و اين صفت حجاب تو در برابر حق گرديد و از معرفت و شناخت حق باز ماندى.
985) ببين تا علم و كبر و زهد و پنداشتتو را اى نارسيده از كه واداشتكبر = غرور، خودبينى زهد = ب801 پنداشت = ب980 نارسيده = خام، مراد سالكى است كه به كمال نرسيده است.
نگاه كن و بدان كه علم و كبر و زهد و پنداشت تو را كه سالكى خام هستى و هنوز به كمال معرفت نرسيدهاى چگونه و از چه كسى باز داشته است؟ يعنى در واقع اين علم و زهد و خودبينى حجاب تو در برابر محبوب حقيقى گشته است.
986) نظر كردن به رويم نيم ساعتهمى ارزد هزاران ساله طاعتنظر = ب123 طاعت = فرمانبردارى، عبادت پير كامل به سالك خام و به كمال نرسيده رو مىكند و مىگويد: اگر زمانى اندك به اندازه نيم ساعت به من توجه داشته باشى و رو به سوى من كنى از هزاران سال طاعت و عبادتى كه بى پير و رهنما به جاى آورى بهتر و با ارزشتر است.
987) على الجمله رخ آن عالم آراىمرا با من نمود آن دم سراپاىعلى الجمله = ب59 سراپاى = سر تا پا در اين باره سخن گفتن بسيار است اما خلاصه مىگويم كه ديدار روى پير صاحب كمال و ارباب صاحب جمال كه آراستگى و زيبايى جهان از وجود آنهاست وجود ناشناخته من را به من شناساند و با اين همه علم و زهد و طاعت كه داشتم نتوانسته بودم تا آن لحظه خود را بشناسم ولى با يك نظر در رخ زيبا و با كمال او خود را شناختم و اين شناخت مقدمه شناخت حق گرديد.
988) سيه شد روى جانم از خجالتز فوت عمر و ايّام بطالتسيه روى = «كنايه از شرمنده، بى آبرو(ف-ك) فوت = از دست دادن، از دسترفتن بطالت = بيكارى، معطل بودن، بيهودگى(ف-م) آن علم و زهد و طاعتى كه تا قبل از ديدار با كمال و جمال پير كامل كمال تصور مىگرديد وقتى معلوم شد كه عين كاستى و نقص بوده است روى جان من از خجالت شرمنده گشت كه سرمايه عمر گرانبها را به بطالت و بيهودگى صرف كرده و در طول عمر معبود و مقصود خود را نيافته است.
back page fehrest page next page