بدينها = اشاره به شياطين است.
شياطين در اظهار امور خارقالعاده در جهت فريب عوام امام و پيشواى تو شدهاند و تو تابع و رهرو آنها گشتهاى و اين در حالى است كه تو هرگز به آنها نخواهى رسيد. زيرا در پشت سر آنها حركت مىكنى و هر آينه گناه تو بيشتر و بدبختتر از آنها خواهى بود.
895) كرامات تو گر در خود نمايى استتو فرعونىّ و اين دعوى خدايى استكرامات = ب846 فرعون = عنوان هر يك از پادشاهان مصر، هر شخص ستمكار و تباهكار(ف-م) اگر كرامات و خرق عاداتى كه از تو ظاهر مىشود به منظور خود نمايى و فريب مردم باشد تا به وسيله آن قدرت و بزرگى خود را نشان دهى هر آينه تو نيز همچون فرعون عاصى و گناهكار خواهى بود.
896) كسى كو راست با حق آشنايىنيايد هرگز از وى خود نمايى كسى كه اهل تحقيق و يقين باشد و به معرفت و مشاهده حق واصل گشته باشد بديهى است كه از خود بيگانه و با حقّ آشنا گرديده است و هرگز كبر و خود پسندى و خود نمايى كه صفت شيطان است در وجود او نخواهد بود. پس به اختيار خود كرامات و خرق عادات اظهار نخواهد كرد.
897) همه روى تو در خلق است زنهارمكن خود را بدين علّت گرفتارزنهار = ب731 علّت = بيمارى، سبب، جهت (ف-م) چون نيت نهايى و هدف غايى تو در اظهار كرامات و خرق عادات، خودنمايى و عوام فريبى است از اين امر كه بوى رنگ و ريا دارد دورى كن و آگاه باش كه بدترين بيمارى است.
898) چو با عامه نشينى مسخ گردىچه جاى مسخ يكره فسخ گردىعامه = عوامالناس مَسخ = انتقال روح انسانى به مظاهر حيوانى است.
فسخ = انتقال روح انسانى به اجسام نباتى و جمادى است.
براى فهم بيشتر واژههاى «مسخ» و «فسخ» لازم است يادآورى گردد كه اهل تناسخ كه ذكر آن در بيت شماره 104 آمده است معتقد به انتقال روح آدمى از بدن عنصرى به بدن عنصرى ديگر هستند و مذهب تناسخ خود چهار شعبه و مذهب است كه اوّلين گروه معتقد به انتقال روح انسانى به بدن انسان ديگر است كه آن را «نسخ» مىگويند. دومين گروه معتقد به انتقال روح انسانى به مظاهر حيوانى هستند كه آن را «مسخ» مىگويند. سوّمين گروه معتقد به انتقال روح انسانى به اجسام نباتى و جمادى است كه آن را «فسخ» مىگويند و چهارمين گروه معتقد به انتقال روح انسانى به اجسام جمادى هستند كه آن را «رسخ» مىگويند.
شيخ: مصاحبت و معاشرت با مردم عامّى موجب مسخ انسان مىگردد يعنى از انسان از مرتبه انسانى به مرتبه حيوانى تنزّل مىنمايد مرتبه حيوانى كه جاى خود دارد به پستتر از آن كه مرتبه نباتى و جمادى است سقوط مىكند و به طور كلى صفات انسانى و حيوانى از او زايل گشته و چون جماد بى فهم و ادراك مىگردد.
899) مبادا هيچ با عامت سر و كاركه از فطرت شوى ناگه نگونسارعام = عوامالناس ب898 اگر خواهان بهره مندى از فطرت انسانى و كمال معنوى باشى هر آينه بر تو واجب است كه با عوامالناس سر و كار نداشته باشى و با آنها معاشرت و مجالست نكنى كه در غير اين صورت از مقصود نهايى كه معرفت حق است باز خواهى ماند.
900) تلف كردى به هرزه نازنين عمرنگويى در چه كار است اين چنين عمر عمر عزيز خود كه سرمايهاى گرانبهاست بيهوده و بى فايده در جهت عوام فريبى از دست دادى و هرگز به اين فكر و انديشه نبودى كه خداوند اين فرصت عمر به تو ارزانى داشته تا به معرفت و شناخت حقيقت و مرتبه كمال انسانى دست يابى.
901) به جمعيت لقب كردند تشويشخرى را پيشوا كرده زهى ريشجمعيّت = «عبارت از اجتماع همّت است در توجه به سوى حضرت حقّ و دل كندن از ما سوى اللّه» تشويش = نگرانى، آشفتگى، پريشان ساختن زهى = ب380 خر = اشاره به شيخ عوام فريب است.
ريش = كنايه از نادان و احمق است.
(ف-م) (تشويش خاطر و نگرانى از سوى شيخ عوام فريب و مردم عامّى و نادان به سبب غير واقعى بودن عادات و كرامات، «جمعيّت» ناميداند و آن شيخ عوام فريب جاهل و نادان را هادى و پيشواى خود كردهاند). شيخ محمود شبسترى از روى تعجب و تأسف بيان مىكند كه: تحسين و آفرين بر اين نادانى و جهالت.
902) فتاده سرورى اكنون به جهّالاز آن گشتند مردم جمله بد حالسرورى = پيشوايى و راهنمايى در دين منظور است.
بدحال = اشاره به اخلاق و اوصاف ذميمه است.
هدايت و ارشاد مردم روزگار اكنون به دست عالمان جاهل و عوام فريب افتاده است و به همين سبب مردم بدحال و گرفتار اخلاق و اوصاف پست و غير انسانى گشته در گمراهى روزگار مىگذرانند.
حافظ بيتى دارد كه بى مناسبت با مفهوم اين بيت نمىباشد و آن: «فلك به مردم نادان دهد زمام مرادتو اهل فضلى و دانش همين گناهت بس»903) نگر دجّال اعور تا چگونهفرستاده است در عالم نمونهدجّال = بسيار دروغگو، فريب دهنده اَعْور = يك چشم دجّال كه بنا بر حديث نبوى در آخر زمان ظاهر مىشود و يك چشم دارد و يك چشمى او اشاره به عدم شناخت و بينايى او در عالم معنى و باطن است و تنها صورت و ظاهر را مىبيند و به همين سبب مردم را مىفريبد. ببين كه چگونه نمونه خود را كه اشاره به «شيخ عوام فريب» است در عالم فرستاده تا مردم را به ضلالت و گمراهى بيفكند.
904) نمونه باز بين اى مرد حسّاسخر او را كه نامش هست جسّاسمرد حسّاس = اشاره به عوامالنّاس است كه چشم و گوش دارند ولى عقل و دانشندارند جسّاس = جستجو كننده، بسيار جاسوسى كننده، نام خر دجّال است كه جاسوسى مىكرده و خبرها را به دجّال مىرسانده است.
شيخ خطاب به عوامالنّاس مىگويد: نمونه خر دجّال كه نامش جسّاس مىباشد را بنگريد كه همانا شما نيز مريدان جاهل و نادانى هستيد كه به گِرد شيخ عوام فريب جمع شدهايد و سخت در گمراهى و جهالت مىباشيد.
905) خران را بين همه در تنگ آن خرشده از جهل پيشاهنگ آن خرخران = اشاره به مريدان جاهل و عوامالنّاس است.
در تنگ = در حكم، تحت فرمان، مطيع آن خر = اشاره به شيخ عوام فريب است.
پيروان و مريدان جاهل و بى خبر از عالم معنى را ببين كه چگونه مطيع و فرمانبردار آن شيخ جاهل و عوام فريب شده و آن شيخ نادان به سبب نادانى و جهالت پيشوا و راهنماى آنها گشته است.
906) چو خواجه قصّه آخر زمان كردبه چندين جا از اين معنى بيان كردخواجه = اشاره به خواجه كاينات حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) است.
هنگامى كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) قصه آخر زمان را بيان مىفرمود، درباره جاهلان و دروغگويان دجّال صفت كه چگونه مردم را مىفريبند و گمراه مىكنند چندين جا و چندين بار از آنها سخن گفته است.
مثلاً «ما يقوم السّاعة حتّى يبعث دجّالون كذّابون» 907) ببين اكنون كه كور و كر شبان شدعلوم دين همه بر آسمان شدكور و كر = اشاره به عالم نادان و شيخ عوام فريب دارد.
شبان = چوپان، اشاره به پير و راهنماى مريدان است.
بر آسمان شد = بيهوده شد و از بين رفت.
اكنون كه جاهلان و نادانان دروغگو پيشوا و مقتداى مردم روزگار شدهاند به سبب جهالت و نادانى آنها احكام اسلامى و اخلاق انسانى و عدالت به موجب «انّ من شرايط الساعة ان يرفع العلم و يكثر الجهل» از بين رفته و جاى خود را به اخلاق ذميمه و فسق و فجور و ظلم مىدهند.
908) نماند اندر ميانه رفق و آزرمنمىدارد كسى از جاهلى شرمرفق = نيكويى و مهربانى، نرمى و مدارا(ف-م) آزرم = شرم و حيا، لطف و انصاف(ف-م) هنگامى كه احكام دين، عدالت و اخلاق انسانى از بين رفت، پيشوايى امّت به جاهلان رسيد و كسى از جاهل و نادان بودن بيم و شرم نداشت.
909) همه احوال عالم باژگونه استاگر تو عاقلى بنگر كه چون استباژگونه = واژگون، سرنگون، وارونه (ف-م) چون = چگونه، كلمه پرسش است.
چون بنا به حكمت الهى حكم بر اين است كه سرانجام عالم دچار دگرگونى و واژگونى گردد و پيشوايى و هدايت مردم به دست جاهلان و دروغگويان مىافتد اگر تو عاقلى و اهل دانش هستى ببين و توجه كن كه امور عالم چگونه بر خلاف علم و عقل شده است.
910) كسى كز باب طرد و لعن و مقت استپدر نيكو بد اكنون شيخ وقت استطرد = راندن لعن = دور كردن مَقْت = دشمن داشتن از واژگونى و دگرگونى احوال عالم همين بس كه كسى كه از درگاه حقّ رانده شده و مورد غضب واقع گشتهاست به سبب اينكه پدرش اهل علم و تقوى بوده اكنون پيشوا و راهنماى مردم گشته است در حالى كه اصل چنين نيست، هادى و راهنماى قوم بايد خود با علم و عمل صالح و با تزكيه نفس به كمال معرفت رسيده باشد، همان طور كه «انه ليس من اهلك انّه عمل غير صالح» اين بيت اشاره به سرگذشت پسر نوح(عليه السلام) پيامبر خدا دارد كه شرح آن در قرآن در سوره «نوح» آمده است.
911) خضر مىكشت آن فرزند طالح كه آن را بد پدر با جدّ صالحخضر = نزد مسلمانان، نام يكى از انبياست كه موسى را ارشاد كرده و نزد صوفيان مقامى ممتاز دارد(ف-م) طالح = مرد بدكار، تبهكار، فاسد(ف-م) صالح = نيك، نيكوكار، آنكه به حقوق بندگان خداى تعالى قيام كند(ف-م) اشاره به داستان خضر و حضرت موسى(عليه السلام) دارد كه شرح آن در سوره كهف آيه74 آمده است. خضر آن فرزند بدكار و فاسدى را كه از پدر و جدّ صالح و نيكوكارش پيروى نمىكرد، كشت زيرا بيم آن داشت كه اين پسر پدر و جدّ خود را به فساد و كفر كشاند.
912) كنون با شيخ خود كردى تو اى خرخرى را كز خرى هست از تو خرتر با وجودى كه خضر آن فرزند بدكار را به سبب مخالفت و عدم پيروى از پدر و جدّ نيكوكار خود كشت اكنون اى جاهل و نادان چون از پير و مريد خود كه شيخ عوامفريب است پيروى و فرمانبردارى كردهاى در مقام جهل و نادانى تو از او جاهلتر و نادانتر هستى.
913) چو اولا يعرف الهرّ است از برّچگونه پاك گرداند تو را سرّهِرّ = مكروه، دشمن، خواندن گوسفند برّ = نيكى، راندن گوسفند سرّ = باطن، درون مفهوم كلى بيت اشاره به شيخ جاهل و نادان است كه عوام او را پير و راهنماى خود قرار دادهاند.
بنابر اين كسى كه فرق بين بدى و نيكى را نمىداند و از فرط نادانى خواندن و راندن گوسفندان از هم باز نمىشناسد چگونه مىتواند سرّ و باطن تو را از لوث آلودگىها و ناپاكىها پاك و صاف گرداند؟ 914) و گر دارد نشان باب خود پورچه گويم چون بود نور على نورباب = پدر پور = پسر، فرزند اگر فرزند از كمالات پدر بهره برده باشد و اخلاق و اعمال پدر در وجود او جارى و سارى باشد نور بر نور است زيرا اگر اخلاق و سجاياى فرزند همچون نور تابنده و روشنگر باشد بر نور كمالات پدر افزوده مىگردد و امّت از فيض وجود او بيشتر و بهتر هدايت و ارشاد مىشوند.
915) پسر كو نيك رأى و نيك بخت استچو ميوه زبده سرّ درخت استزبده = خلاصه، برگزيده فرزندى كه نيك انديش و با تدبير، نيك بخت و سعادتمند باشد و از اخلاق و كمالات پدر بهره داشته باشد همچون ميوه پخته و پاك درخت است كه هدف نهايى و مقصود درخت مىباشد.
916) وليكن شيخ دين كى گردد آن كاونداند نيك از بد، بد ز نيكو آن فرزندى كه از پدرى نيكو خصال با كمالات اخلاقى و صفات انسانى زاده شده باشد ولى جاهل و نادان باشد به طورى كه نتواند نيك را از بد و بد را از نيك تشخيص و تميز دهد هرگز نمىتواند راهنما و شيخ قوم گردد زيرا رهبرى و مقام ارشادى مريد به اصل و نسب بستگى ندارد.
917) مريدى علم دين آموختن بودچراغ دل ز نور افروختن بود در حقيقت مريدى آموختن علم دين است تا سالك به وسيله آن بتواند به صفاى باطن چراغ دل را به نور كشف و مشاهده حق روشن و منوّر بگرداند.
918) كسى از مرده علم آموخت هرگزز خاكستر چراغ افروخت هرگزمُرده = اشاره به شيخ جاهل و نادان است.
آن شيخ جاهل و نادان كه تو مريد او گشتهاى همچون مرده است. آيا كسى از مرده علم مىآموزد؟ و آيا كسى از خاكستر چراغ روشن مىكند؟هرگز چنين نمىشود. پس تو نيز طريق معرفت و طلب علم از شيخ جاهل و نادان مجوى.
919) مرا در دل همى آيد كزين كارببندم بر ميان خويش زنّارزنار = ب861 با وجود عارفان كامل و پيران واصل، آن شيخ زاده جاهل و نادان رهبر و مقتداى خلق عامى گشته است. شيخ محمود شبسترى از اين موضوع سخت نگران بوده و حسرت مىخورد و بيان مىكند كه اگر احوال اين گونه واژگونه گرديده است من نيز به نشانه بى دين بودن كمربند ترسايان بر كمر مىبندم و در ظاهر ترسا صفت مىگردم.
920) نه زان معنى كه من شهرت ندارمبلى دارم ولى زان هست عارم شيخ در اين بيت در مقام دفاع از خود و رفع شك و ترديد از وجود خود مىباشد و بيان مىكند كه مبادا آنچه را گفتم حمل بر شهرتطلبى و خود خواهى من كنيد. زيرا من در مقام ارشادى هستم ولى به سبب جهالت و نادانى مردم كه قوه درك و تمييز جاهل از عارف و كامل از ناقص را ندارند، از آن شهرت بيزارم و عار و ننگ دارم.
921) شريكم چون خسيس آمد در اين كارخمولم بهتر از شهرت به بسيارخسيس = پست، فرومايه (ف-م) خمول = گمنامى، بى نشانى (ف-م) چون شيخ ناقص و جاهل و فرومايه در امر شهرت با من شريك شده است به موجب «تركت الدنيا بخسة شركائها» من نيز اگر گمنام و بى نشان باقى بمانم خيلى بهتر از اين شهرت و نام مىباشد.
922) دگر باره رسيد الهامى از حقّكه بر حكمت مگير از ابلهى دقالهام = القاى معنى خاصّى است در قلب به طريق فيض بدون اكتساب و فكر، وارد غيبى است كه بر قلب وارد مىشود.
(ف-ع) دَق = ب 730 بعد از آنكه عدم شهرت بر خاطرش گذشته بود بار ديگر از طرف خداوند بر او الهام شد كه جهالت و نادانى اين جماعت از روى حكمت و آگاهى مىباشد و از حكيم فعل بيهوده سر نمىزند. پس بر حكمت خداوندى به سبب نادانى و عدم آگاهى اعتراض مكن زيرا خداوند هيچ موجود و امرى را بى فايده ظاهر نمىسازد.
923) اگر كنّاس نبود در ممالكهمه خلق اوفتند اندر مهالككنّاس = كسى كه چاه مستراح را پاك و پليدىهاى آن را حمل كند، رفتگر(ف-م) مهالك = جاهاى هلاكت، بيابانها اگر كنّاس و چاه روب، چاه را از نجاسات و آلودگىها پاك نكند حيات و زندگى مردم جهان به مخاطره مىافتاد. بنا بر اين وقتى كه خداوند در آفرينش كنّاس اين فايده گذاشته است مسلّم است كه وجود مشايخ جاهل و نادان نيز بى فايده و بى حكمت نمىباشد.
924) بود جنسيت آخر علّت ضمچنين آمد جهان واللّه اعلمجنسيّت = حالت و كيفيّت جنس ضَم = جمع كردن علّت و سبب هر اجتماع و جمعى جنس افراد آن اجتماع مىباشد همان طور كه: «كبوتر با كبوتر، باز با بازكند همجنس با همجنس پرواز» بنا بر اين هر مريد بنا به استعداد و قابليّتى كه در او وجود دارد، پير و مرشدى مناسب را طلب مىكند. پس هر جنسى، جنس خود را جذب مىكند و خدا نيز اين موضوع را بهتر مىداند.
925) ولى از صحبت نا اهل بگريزعبادت خواهى از عادت بپرهيزصحبت = هم نشينى، همراهى نا اهل = آنكه قابليت و استعداد ندارد.
(ف-م) عبادت = پرستش و بندگى كردن خدا(ف-م) عادت = آنچه كه بدان خوى گرفته باشند، تحمل تأثيراتى معيّن(ف-م) هر چند كه جنسيّت علّت و سبب هر جمع و اجتماعى است ولى بايد از هم نشينى و معاشرت با افراد جاهل و نادان پرهيز كرد. و اگر مىخواهى عبادت و طاعت حقّ را بجا آورى از رسم و عادات دورى كن زيرا عبادت حقّ بايد از سر اخلاص و صفا باشد تا مؤثر و شفابخش نفس بيمار آدمى گردد.
926) نگردد جمع با عادت عبادتعبادت مىكنى بگذار عادتعادت = ب925 عبادت = ب925 چون طاعت و عبادت حقّ موجب قرب و معرفت حقيقى خداوند مىگردد بنا بر اين چنين عبادت با طاعتى كه عادت طبيعى انسان گرديده باشد ميانه و نسبتى ندارد و اگر عبادت از سر اخلاص و صفا باشد هرگز با عبادت يكى و جمع نمىگردد.
اشارت به ترسايى
927) ز ترسايى غرض تجريد ديدمخلاص از ربقه تقليد ديدمترسا = «مسيحيان را ترسايان گويند كه معتقد به سه اصلند كه:اب ، ابن، و روحالقدس باشد. در اصطلاح عرفا، مرد روحانى را گويند كه صفات ذميمه نفسامّارهِ او به صفات حميده مبدل شده باشد» ترسايى اشاره به هستى و پيروى از حضرت عيسى(عليه السلام) دارد.
غرض = مقصود، هدف تجريد = مجرد شدن است و مجرد كسى باشد كه برهنه باشد و در اصطلاح عرفا آن است كه ظاهر او برهنه باشد از اغراض دنيوى(ف-ع) ربقه = بند گردن، بند (ف-م) تقليد = به گردن انداختن، پيروى كردن (ف-م) منظور از ترسايى جدا شدن شخص از تعلّقات و اميال دنيوى و رهايى از بند تقليد و عادات و رسوم است زيرا هر كسى كه به موجب «انّا وجدنا آباءنا على امّة و انّا على آثارهم مهتدون» گرفتار تقليد از پدران و گذشتگان خود شود عبادت و طاعت حقيقى را به جا نخواهد آورد.
928) جناب قدس وحدت دير جان استكه سيمرغ بقا را آشيان استجناب قدس = اشاره به ذات و صفات حق است.
وحدت = ب307 ديْر = محل عبادت راهبان مسيحى است.
در اصطلاح عرفا عالم انسانى را گويند(ف-ع) جان = ب1 سيمرغ = اشاره به انسان كامل است.
«وحدت» دير و معبد روح انسانى است زيرا سالكى كه مجرّد از اغراض و اميال دنيوى گرديده باشد به مقام وحدت راه مىيابد. و چون روح آدمى كه از عالم معنى است و اصل و حقيقت بقاء نيز مقام وحدت است بنا بر اين روح جاودانه و باقى در بقاى وحدت مىباشد.
929) ز روح الله پيدا گشت اين كاركه از روحالقدس آمد پديدارروح اللّه = اشاره به حضرت عيسى «ع» است. زيرا او روح كامل و مظهر اسماللّهاست.
روح القدس = اشاره به جبرئيل است.
تجرّد و بريده شدن از دنيا و پاك گشتن از كثرات و عادات و تعلقات مادّى، از حضرت عيسى(عليه السلام) سر مىزند و از او پيدا و ظاهر مىگردد زيرا روح الله ـ عيسى(عليه السلام)ـ به وسيله روحالقدس -جبرئيل ـ و نفخ او پيدا و آشكار مى شود و در حقيقت خداوند است كه در صورت جبرئيل روح خود را در حضرت عيسى مسيح دميده است.
930) هم از اللّه در پيش تو جانى استكه از روحالقدس در وى نشانى است حضرت عيسى(عليه السلام) كه روح الله است و به حكم «و نفخت فيه من روحى» خدوند از روح خودش در جسم او دميده است، در برابر تو كه انسان مىباشى روح و حقيقتى است كه مظهر آن اسم «الله» است و از جبرئيل كه روحالقدس است در آن روح و جانى كه از طرف خداوند در تو و با تو همراه است نشانى دارد.
931) اگر يابى خلاص از نفس ناسوتدر آيى در جناب قدس لاهوتناسوت = عالم اجسام و جهان سفلى است.
(ف-ع) جناب قدس = ب928 لاهوت = حياتى است كه در اشياء سارى است، وحدت محض را گويند.
(ف-ع) اگر سالك از عالم ناسوت كه مقام توقف در ظواهر فريبنده دنيا و تعلّقات مادى است رهايى يابد و بداند كه مانع ورود او به حريم پاك لاهوت نفس انسانى و جسمانى اوست هر آينه به مقام وحدت ذاتى رسيده، مؤبد به حيات ابدى خواهدشد.
932) هر آن كس كاو مجرد چون ملك شدچو روح اللّه بر چارم فلك شدمجرّد = اشاره به مقام تجريد و پاك شدن روح آدمى از ماديات است.
ب 927، همچنين «مجرد كسى است كه قطع علايق از متاع و بهرههاى دنيوى كرده باشد و خود را از رذائل اخلاقى پاك و منزه كرده باشد و ترك مال و منال نموده و خود را براى سير الى الله آماده كرده باشد.» مَلَك = ب119 روح الله = ب929 چارم فلك = فلك چهارم و آن آفتاب است.
هر كسى كه وجود خود را از هر نوع آلودگى كه مانع عروج او به عالم ملكوت مىگردد همچون فرشتگان از صفات نفسانى پاك گرداند مانند حضرت عيسى(عليه السلام) در آسمان چهارم كه فلك برتر است خانه مىسازد.
تمثيل در بيان ارتقاء و برترى انسان
933) بود محبوس طفل شير خوارهبه نزد مادر اندر گاهوارهمحبوس = حبس شده، زندانى مادر = اشاره به دنياى مادى است.
گاهواره = اشاره به تن آدمى است.
همان طور كه كودك تا زمانى كه شير خوار است اسير و گرفتار گهواره مادر مىباشد، آدمى نيز تا از عالم مادى و دنياى ظاهرى نگذشته و به كمال معنوى دست نيافته باشد همچون طفل شير خواره اسير گاهواره تن خاكى خود خواهد بود.
934) چو گشت او بالغ و مرد سفر شداگر مرد است همراه پدر شدپدر = اشاره به عالم عِلْوى است.
آدمى آنگاه كه به مرتبه بلوغ فكرى و كمال معنوى رسد از مادر طبيعت و دنياى مادى جدا شده، به عالم ملكوت و جهان معنى كه به مثابه پدر است سير مىكند تا به وصال معشوق حقيقى كه معبود اوست راه يابد.
935) عناصر مر تو را چون امّ سفلى استتو فرزند و پدر آباى علوى استعناصر = اشاره به عناصر چهارگانه، آب، آتش، باد و خاك دارد.
آباى علوى = اشاره به افلاك است.
براى انسان كه در حكم فرزند است عناصر اربعه كه در مرتبه پايين قرار دارد مادر و آباى علوى كه مقامى برتر و بالاتر دارد پدر مىباشد و از ازدواج اين دو، فرزند كه انسان مىباشد، نتيجه مىگردد.
936) از آن گفته است عيسى گاه اسراكه آهنگ پدر دارم به بالااسرا = سير در شب، اشاره به «سبحان الذى اسرى بعبده» و شرح معراج حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) دارد.
آهنگ = قصد، عزيمت بالا = اشاره به عالم بالا و جهان معنى دارد به همين علت حضرت عيسى(عليه السلام) هنگام عروج به فلك چهارم و سير به عالم معنى گفته است كه من به سوى پدرم در عالم ملكوت مىروم.
937) تو هم جان پدر سوى پدر شوبه در رفتند همراهان به در شوپدر = ب934 همراهان = سالكان راه حق چون حضرت عيسى(عليه السلام) سير عالم بالا نمود تو نيز اى فرزند عزيز ـ انسان ـ از عالم ماده و تعلقات دنيوى و اميال نفسانى جدا گشته، به سوى پدر كه در عالم ملكوت و جهان معنوى است سفر كن زيرا همراهان تو كه سالكان طريقت و عارفان حقيقت اند از سراى طبيعت به در رفته، روى به عالم حقيقت نهادهاند.
938) اگر خواهى كه گردى مرغ پروازجهان جيفه پيش كركس اندازجيفه = مُردار، هر چيز پست و ناپايدار(ف-م) كركس = پرندهاى است قوى هيكل و بد ريخت و گوشتخوار كه از لاشه مردار تغذيه مىكند(ف-م)، مراد از آن مردم فرومايه و دنيا دوست است.
مصراع دوم اشاره به «الدنيا جيفة» دارد. اگر مىخواهى كه همچون مرغان سبكبال ـ عارفان و سالكان ـ به عالم بالا و جهان معنى سير و پرواز كنى به حكم «الخبيثات للخبيثين» جهان پست و فرومايه را كه مُردارى بيش نيست، ترك و آن را به دنيا طلبان مرده خوار واگذار كن.
زيرا «حب الدّنيا رأس كلّ خطيئة و ترك الدّنيا رأس كلّ عبادة» 939) به دونان ده مر اين دنياى غدّاركه جز سگ را نشايد داد مرداردونان = اشاره به سفلگان و دنيا دوستان است.
غدّار = فريبنده، بى وفا، پيمان شكن(ف-م) دنياى پست و ناپايدار كه وفادارى به هيچ كس ندارد را به مردم فرو مايه و بىدانشى كه چشم به آن دوخته و دل بدان بستهاند واگذار و به موجب «الدنيا جيفة و طالبها كلاب» دنيا مردارى بيش نيست پس شايسته سگان باشد.
940) نسب چبْوَد مناسب را طلب كنبه حق رو آور و ترك نسب كننَسَب = گوهر، اصل، نجات، خويشاوندى، قرابت(ف-م) در اين بيت شيخ اشاره به گروهى دارد كه نسبتهاى صورى و ظاهرى را سبب بزرگى خود دانسته از وجود پير و مرشد كامل بى نيازند و چنين بيان مىكند كه اصل و نسب آدمى مايه بزرگى و كمال نمىباشد آدمى بايد مناسبها را انتخاب كند و كسى را كه با عالم معنى نسبت و ارتباط دارد، راهنماى خود قرار دهد و با رها كردن اصل و نسب سير الى اللّه كرده تا به وصال حق نايل گردد.
941) به بحر نيستى هر كاو فرو شدفلا انساب نقد وقت او شد سالك و عارفى كه كه به مقام فناء فى الله رسيده و خود را در درياى وجود حق فانى گرداند، در روز قيامت كه اصل و نسب به كار نمىآيد و ديگران در آن روز مشاهده خواهند كرد تو نيز امروز در اين دنيا به آن خواهى رسيد و آيه «فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم» نقد وقت تو خواهد شد.
942) هر آن نسبت كه پيدا شد ز شهوتندارد حاصلى جز كبر و نخوتشهوت = ب320 كبر = بزرگى فروختن، غرور و تكبر(ف-م) نخوت = تكبّر و خودپرستى(ف-م) هر نسبتى كه منشأ آن شهوت و لذت جويى باشد براى نفس انسانى بى فايده بوده و حاصلى جز كبر و غرور ندارد.
943) اگر شهوت نبودى در ميانهنسبها جمله مىگشتى فسانهفسانه = افسانه، حكايتى كه واقعيت ندارد، غيرحقيقى، باطل شهوت = ب320 نسب = ب940 اگر شهوت كه ميل شديد آدمى به هر چيزى است وجود نداشت و به سبب آن مرد و زن ازدواج نمىكردند هيچ نسبت خويشاوندى و به طور مطلق اصل و نسبى باقى نمىماند و همه نسبتها افسانه و باطل مىگشت.