843) گروهى اندر او بى پا و بى سرهمه نه مؤمن و نه نيز كافربى پا و بى سر = كنايه از عاشقى و دلباختگى است.
مؤمن = ب152 كافر = ب152 گروهى از سالكان و عارفان در مقام وحدت كه مرتبه بيخودى آدمى از خود است همه هستى خود را باخته و سر از پا نشناخته، تمام عالم را ذات حقّ مىبينند. اين گروه نه كافرند و نه مؤمن زيرا در اين مقام عارف وجود و تعيّنى ندارد كه محكوم به كفر و ايمان گردد.
844) شراب بى خودى در سر گرفتهبه ترك جمله خير و شر گرفته آن گروه خود باخته، خدا را شناخته، در مقام وحدت و اتحاد وجود شراب عشق به حقّ را سر كشيده و از مستى آن عالم و آنچه در اوست از جمله خير و شر كه لازمه هستى است، همه را ترك كرده و به مرتبه فنا و نيستى كه مقام فناءِ فى الله است نايل گرديدهاند.
845) شرابى خورده هر يك بى لب و كامفراغت يافته از ننگ و از نامننگ = بد نامى، بىآبرويى(ف-م) نام = عبارت از طلب شهرت و جاه و هوس نيكنامى است.
(ف-ع) آن گروه از سالكان و عاشقان كه به مقام وحدت وجود رسيدهاند مشتاقانه «شراباً طهوراً» را سر كشيده و مستانه از قيد نام و ننگ رهايى يافتهاند.
846) حديث ماجراى شطح و طاماتخيال خلوت و نور و كراماتشطح = سخنانى است كه در حال شدت وجد ادا شود و شنيدن آن بر ارباب ظاهر سخت و ناخوش باشد و موجب ظّن و انكار گردد.
(ش-ل) طامات = ب835 خلوت = عزلت و گوشهگيرى از خلق نور = اسمى است از اسماء الله به حكم «الله نور السموات و الارض» و عبارت از تجلّى حقّ است.
(ف-ع) كرامات = خرق عادات است مثل اخبار از غيب و كشف ضمير(ش-ل) هنگامى كه عارف صافى دل با خوردن شراب عشق حقّ به وجد آيد حالاتى به او دست مىدهد و در آن حالات سخنانى به كنايه و رمز بر زبان مىآورد كه شنيدن آن بر عوام دشوار است و گاه موجب طعن و لعن مىگردد.
847) به بويى دُرديى از دست دادهز ذوق نيستى مست اوفتادهذوق = ب 695 و 804 تمام حالاتى كه به عارف دست مىدهد با بوى شراب عشق حقّ و مستى ناشى از آن محو و نابود مىگردد و عارف از خود بيخود گشته و در حقّ فانى مىگردد.
848) عصا و ركوه و تسبيح و مسواكگرو كرده به دُردى جمله را پاكرَكوْه = مشك كوچك، كوزه آبخورى(ف-م) تسبيح = منزّه و پاك دانستن خداوند از صفات و تعلّقات مادى(ف-م) گرو = رهن، مرهون سالكان راه حقّ اسباب و لوازم مورد نياز خود را كه در سلوك همراه دارند همه را در گرو شراب بيخودى وا مى گذارند و مجرّد از هر قيدى تنها به لقاى حقّ مىنگرند.
849) ميان آب و گل افتان و خيزانبه جاى اشك، خون از ديده ريزان سالك بعد از مقام فنا مضطرب در ميان آب و گل افتاده و به خاطر اندوه و تأسف از دست دادن لذّت آن حال به جاى اشك خون از چشم مىبارد.
850) گهى از سرخوشى در عالم نازشده چون شاطران گردن سرافرازشاطر = چابك، تندرو گردن افراز = خوشحال، شادمان با توجه به دگرگونى احوال، سالك گاهى از سر مستى شراب عشق آنچنان خوشحال و شادمان است كه همچون چابك سواران گردن افرازى مىكند.
851) گهى از رو سياهى رو به ديوارگهى از سرخ رويى بر سردارروسياهى = اشاره به عالم كثرت و تعيّن است.
سرخ رويى = اشاره به عالم وحدت و اتحاد وجود است.
عارف به سبب تغييرات روحى و دگرگونى احوال گاه از مرتبه وحدت به عالم كثرت تنزّل مىكند و از گرفتارى در ظلمت عدم دل به تعيّن و هستى مجازى خود مىبندد و گاهى به سبب حصول به كمالات از عالم كثرت به مقام وحدت مىرسد و از اثر شراب تجلّيات حقّ از خود بيخود گشته، گرفتار دار ملامت مىگردد. مصراع دوم اشاره به بر دار شدن «حسين بن منصور حلاّج» دارد.
852) گهى اندر سماع شوق جانان شده بى پا و سر، چون چرخ گردانسماع = آوازى است كه حال شنونده را منقلب گرداند.
(ف-ع) جانان = محبوب حقيقى عارف گاهى از حالت فناى مطلق به خود آمده و در مرتبه بيخودى و مستى شراب حق به وجد آمده و به شوق وصال معشوق سر از پا نشناخته همچون چرخ فلك بى قرار و ناآرام بى پا و سر مىگردد.
853) به هر نغمه كه از مطرب شنيدهبدو وجدى از آن عالم رسيدهمطرب = «فيض رسانندگان و ترغيب كنندگان را گويند كه به كشف رموز و بيان حقايق دلهاى عارفان را معمور دارند و نيز به معنى آگاه كنندگان عالم ربّانى آيد و بالاخره پير كامل و مرشد مكمّل را نيز گويند.» سالك مجذوب با هر نغمه و آهنگى كه از مطرب مىشنود به وجد مىآيد و نور حقّ در دل او ظاهر و باهر مىگردد.
854) سماع جان به آخر صوت و حرف استكه در هر پردهاى سرّ شگرف است سماع = ب852 جان = ب1 صوت و حرف = منظور آواز سماع است.
پرده = حاجب ميان حقّ و بنده است، نواهاى موسيقى را پرده گويند، اشاره به عالم غيب نيز مىباشد.
شگرف = عجيب، شگفتآور، بزرگ، نيكو و زيبا(ف-م) سماع روح و جان ارباب معرفت تنها آواز و حرف و صوت ظاهر نمىباشد زيرا در هر پرده و نوا سرّى از اسرار حقّ پنهان است.
در اين بيت كلمه «پرده» از نظر صنايع معنوى «ايهام» دارد و چون به دو مناسبت افاده معنى مىكند كلام را جانى ديگر بخشيده است و اين زيباست.
«شمسالدين محمد حافظ شيرازى» در اين باره سروده است: «دلم زپرده برون شد كجايى اى مطرببنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست»855) ز سر بيرون كشيدن دلق ده توىمجرّد گشته از هر رنگ و هر بوى دلق = جامه خشن پوستين يا پشمين صوفيان است اين كلمه با آن كه در آثار صوفيه بسيار به كار رفته است، در لغت ريشه درستى ندارد.
(فرهنگ نفيسى، ص1529) «دلق لباس فقيران، درويشان و داعيه داران مقام ولايت است» دلق ده توى = دلق پوشى نشانه رياكارى و تظاهر است تظاهر به تصوف و تظاهر به مقام ولايت. اضافه ده توى افاده كثرت مىكند يعنى رياكارى غليظ و آشكار و به عبارتى رسوايى. ده توى ده لايه است. درويشان دلق زمخت به تن مىكردهاند بنابراين «ده توى» در اينجا به معنى خشنتر از خشن نيز مىتواند معنى شود.
حافظ گويد: «چاك خواهم زدن اين دلق ريايى چه كنمروح را صحبت ناجنس عذابى است اليم»رنگ = كنايه از رسوم و تعلّقات و قيود بشريت است.
(ف-ع) بوى = آرزو، اميد، اثر، بوى خوش(ف-م) عارف به وقت سماع به وجد مىآيد و در آن حالت آواز حقّ را كه مشحون از اسرار ناگفته است به گوش دل مىشنود و از تمام مظاهر هستى و رنگ و ريا كه موجب غرور و خودپسندى است، جدا گشته نظر به حقّ مىدوزد.
856) فرو شسته بدان صاف مروّقهمه رنگ سياه و سبز و ازرقمروَّق = صاف كردهشده، باده بى دُرد(ف-م) ازرق = كبود، نيلگون اربابان معرفت و سالكان طريقت به واسطه شراب صافى و بى دُرد محبّت الهى لوح ضمير و هستى خود را از لوث آلودگيها و تعيّنات مادّى پاك كردهاند.
رنگ سياه اشاره به ظلمت و كدورت كثرات و اجسام و رنگ سبز و ازرق اشاره به تعيّنات ارواح دارد.
857) يكى پيمانه خورده از مى صافشده زان صوفى صافى ز اوصاف پيمانه = ب822 صوفى = معانى گوناگون دارد. بعضى گفتهاند صوفى كسى است كه دل خود را با خدا صاف كرده باشد. براى توضيح بيشتر به معنى صوفى رجوع شود.
سالك از مىِ محبّت الهى كه از هر نوع تعيّن و كثرت پاك و مصفّا است يك پيمانه نوشيده و به سبب مستى آن وجود خود را فانى و پاك و صاف از صفات بشرى كرده است و به همين سبب او را صوفى مىنامند.
858) به جان خاك مزابل پاك رُفتهز هرچ آن ديده از صد يك نگفتهجان خاك = اشاره به روح پاك انسان است كه در وجود تيره و خاكى او جاى دارد.
مزابل = جمع مزبله، زبالهدان، اشاره به صفات بشرى دارد.
سالك در مقام وحدت و فناى مطلق وجود خود را از صفات شيطانى و لذات نفسانى زدوده و پاك كرده، به كمالات معنوى و به مراتب كشف و شهود مىرسد و در حالت مستى و بيخودى هر چه را ديده از آن حالات از صد تا يكى هم بيان نكرده و احوال را پوشيده داشته است.
859) گرفته دامن رندان خمّارز شيخى و مريدى گشته بيزاررند = ب833 خمّار = اشاره به پير كامل و مرشد واصل دارد.
شيخ = «انسان كامل است كه در علوم شريعت و طريقت كامل شده باشد.» مُريد = «نزد صوفيان و اهل سلوك كسى است كه از اراده خود مجرّد شده و از ماسوالله بريده باشد» عارف و سالك سراپا شوق از غايت وجد و لذّت مستى شراب تجلّيات حقّ دست به دامان پير خرابات و راهنماى خود زده و شراب فنا و نيستى را طالب مىگردد و از مرتبه مريد و مراد و احكام آن دورى مىجويد و به حكم «بى يسمع و بى يبصر و بى ينطق» در مقام وحدت به كثرت نمىپردازد.
مراد از شيخى درجه نيابت نبوت است و شيخ نايب نبى است و بايد در مريد تصرّف كند و آينه دل او را صاف كند و از زنگ هواى طبيعت زدوده كند» 860) چه شيخى و مريدى اين چه قيد استچه جاى زهد و تقوى اين چه شيد استشيخى = ب859 مريدى = ب859 زهد = ب801 تقوى = در لغت به معنى پرهيزگارى و در اصطلاح به معنى دورى كردن از عقوبت حقّ است به واسطه انجام طاعات حقّ.
(ف-ع) شيد = مكر، حيله، تزوير، اندودن ديوار با گچ و غيره(ف-م) چون شيخ در مقام وحدت از قيد و بند كثرات و تعيّنات آزاد است و در حالت مستى و بيخودى است هر آينه «شيخى» كه مرتبه ارشاد و هدايت مريد است نسبت به احوال او «قيد» محسوب مىگردد. همچنين زهد و تقوى و عبادات در اين حالت براى شيخ ريا و تزوير است.
861) اگر روى تو باشد در كه و مهبت و زنّار و ترسايى تو را بهكه و مه = ب36 بت = اشاره به وحدت است.
زنّار = كمربندى كه ترسايان به نشانه ترسا بودن بر كمر بندند، اشاره به خدمت و طاعت و سلوك سالك است.
ب30 ترسايى = اشاره به تجريد و تفريد است.
بهْ = بهتر سالك اگر در قيد عالم مادّى اسير و نظر به امور ظاهرى داشته باشد براى او بهتر است كه از كثرت و مظاهر فريبنده جدا گشته روى به وحدت آورد و كمر خدمت و طاعت و عبادت حقّ بر ميان بندد و بداند كه حقيقت همه يكى و آن ذات حقّمىباشد.
15 ـ سوال و جواب در بيان هدف از بت و زنار و غيره862) بت و زنّار و ترسايى درين كوىهمه كفر است و گر نه چيست بر گوىدر اين كوى = اشاره به طريقت ارباب معرفت مىباشد.
كفر = ب836 بت، زنّار، ترسايى = ب861 در طريقت ارباب معرفت واژههاى «بت» و «زنّار» و «ترسايى» همه كفر است و اگر كفر نيست پس چه مفهومى دارند و هدف عارف از بيان آنها چيست؟ 863) بت اينجا مظهر عشق است و وحدت بود زنّار بستن عقد خدمت در طريقت اهل دل بت مظهر و تجلّىگاه وحدت حقيقى است زيرا حقّ تعالى در صورت كثرات و نقشها كه بت مظهر آنهاست ظاهر و پيدا مىگردد. و زنّار بستن به زبان عارف كمر خدمت و طاعت به معشوق بر ميان بستن است.
864) چو كفر و دين بود قايم به هستىشود توحيد عين بت پرستى كفر = ب736 دين = كيش و وجدان، قانون و حق و داورى(ف-م) توحيد = يگانه پرستى، خداپرستى كفر و دين وابسته به هستى است و تا «وجود» پيدا و ظاهر نگردد كفر و دين معنا نمىيابد. و چون وجود همه يك حقيقت و آن ذات حقّ است پس هر آينه توحيد و خداپرستى عين بت پرستى خواهد بود، همچنين كفر و بت وجود غير است و اين شرك مىباشد.
865) چو اشيا هست هستى را مظاهراز آن جمله يكى بت باشد آخر همه موجودات و ممكنات عالم به حكم «فأينما تولّوا فثم وجه الله» مظهر تجلّيات حقّ مىباشند و چون حقّ به صورت آنها ظاهر و متجلّى مىگردد بت نيز يكى از آن مظاهر خواهد بود كه به حكم «و قضى ربّك ان لا تعبدوا الا اياه» همه حقّ را عبادت خواهند كرد.
866) نكو انديشه كن اى مرد عاقلكه بت از روى هستى نيست باطل اى داننده اسرار الهى، درباره هستى درست و نيكو فكر كن زيرا آيه «و يتفكرون فى خلق السموات و الارض» ناظر بر اين پيام است و بدان كه «بت» نيز به سبب وجودى كه دارد باطل نمىباشد زيرا از خداوند حكيم فعل باطل سر نمىزند و به حكم «ربنّا ما خلقت هذا باطلا» هر چه موجود است حقّ مىباشد.
«هر چه بينى محض خير و حكمت استگر تو را زو راحت و گر زحمت استزآنكه نايد فعل باطل از حكيمفعل حق باطل نباشد اى سليم»867) بدان كايزد تعالى خالق اوستز نيكو هر چه ظاهر گشت نيكوست «بدان» از نظر صنايع لفظى و ادبى ايهام دارد يكى جمع «بد» است و ديگرى فعل امر «دانستن» است كه در هر دو صورت بار معنايى بيت درست مىباشد. چون از خداوند حكيم و دانا فعل «بَد» صادر نمىشود خالق و آفريننده بت نيز حقّ است و بر اساس «انَّ الله جميل و يحب الجمال» مخلوقات خداوند همه نيكو و زيبا مىباشند.
868) وجود آنجا كه باشد محض خير استاگر شرّى است در وى، او زغير استمحض = ب554 وجود و هستى هر جا كه ظاهر گردد «خير» مطلق است و اگر شرّ و بدى درآنيافت شود، بدان كه آن شرّ از غير و فناپذير مىباشد. بنابراين با توجهبهآنچهكه گفته شد «بت» به واسطه وجود بد نمىباشد و بدى آن ازديگرىاست.
869) مسلمان گر بدانستى كه بت چيستبدانستى كه دين در بت پرستى است موحّد و مسلمان كه منكر بت و بت پرستى است اگر بدانست كه حقيقت وجودى بت چيست و بت مظهر چه كسى است هر آينه مىدانست كه ديندارى در بتپرستى است زيرا بت نيز همچون ديگر موجودات مظهر هستى مطلق است. پس بت نيز حقّ و بت پرستى همان حق پرستى است.
870) و گر مشرك ز بت آگاه گشتىكجا در دين حق گمراه گشتىمشرك = آنكه براى خدا شريك قايل شود.
(ف-م) اگر مشرك و غير مسلمان از حقيقت وجود بت واقف و آگاه مىگشت و مىدانست كه بت مظهر حقّ است و حقّ به صورت او ظاهر شده است هرگز در دين حق گمراه نمىگشت و او را مشرك تلقّى نمىكردند.
871) نديد او از بت الاّ خلق ظاهربدين علّت شد اندر شرع كافرشرع = روش، راه، طريقه، دين، آيين(ف-م) مشرك از بت فقط صورت ظاهر را مىبيند كه تعيّن و تشخّص بت است و چون او نظر بر ظاهر بت دارد و حقيقت وجودى آن را در نمىيابد به همين علّت در دين و شريعت اسلام كافر مىباشد.
872) تو هم گر زو نبينى حقّ پنهانبه شرع اندر نخوانندت مسلمان همان طور كه كفر بتپرست در دين اسلام به سبب ديدن صورت ظاهر بت مىباشد تو نيز كه مسلمانى اگر مانند مشرك فقط صورت ظاهر بت را ببينى و حقّ را كه در حجاب تعيّن بت پوشيده و پنهان است نبينى به تحقيق كه تو نيز در دين مسلمان نيستى زيرا حقّ را كه در بت ظاهر گشته است پوشاندهاى.
873) ز اسلام مجازى گشته بيزاركه را كفر حقيقى شد پديداراسلام مجازى = اسلام ظاهرى، وجود واجب و وجود ممكن را مطلقاً جدا از هم دانستن اسلام مجازى است.
كفر حقيقى = چشم پوشيدن از هر چه غير خداست.
كسى كه به درجه كفر حقيقى برسد و از هستى و تعيّنات و تعلّقات چشم پوشد، از اسلام ظاهرى -اسلام اهل شريعت- بيزار مىگردد. به عبارتى ديگر آنگاه كه انسان از هر چه غير خداست چشم بپوشد از اسلام ظاهرى بيزار مىشود و به اسلام حقيقى مىرسد.
874) درون هر بتى جانى است پنهانبه زير كفر ايمانى است پنهانكفر = ب838 ايمان = «اعتقاد قلبى به كسى يا چيزى، باور داشتن!».
در وجود هر بت و هر صورت روح و حقيقتى پنهان است همان طور كه در زير هر كفر، ايمانى پوشيده و ناپيداست و آن حقيقت و ايمانى كه در بت و كفر پنهان است وجود حقيقى حقّ است كه به صورت بت و كفر ظاهر شده، ولى در حجاب تعيّن آنها مخفى مىباشد.
875) هميشه كفر در تسبيح حقّ استو ان من شىء گفت اينجا چه دق استتسبيح = ب848 دَق = ب730 بر اساس آيه «و ان من شىء الاّ يسبّح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم»همه موجودات عالم پيوسته حقّ را حمد و ستايش مىكنند. امّا به حكم «و لكن لا تفقهون تسبيحهم» ما تسبيح آنها را نمىدانيم. بنابراين كفر نيز كه از اشياء موجوده است حق را تسبيح مىكند و چون قرآن اين نكته را تأييد و تصديق كردهاست پس كسى در اين باره شايسته سرزنش و ملامت نمىباشد.
876) چه مىگويم كه دور افتادم از راهفذرهم بعد ما جاءَت قل الله مردم جاهل و نادان به سبب ناآگاهى از حقايق و معانى چون نمىتوانند سخنان مرا درك و فهم كنند من نبايد بگويم كه از راه دين و شريعت دور افتاده و بيراهه مىروم زيرا قرآن نيز در اين باره حكم مىكند كه:«قل الله ثمّ ذرهم فى خوضهم يلعبون» چون مردم عامّى از فهم اين سخن عاجزند به آنان بگو كه آن كتاب و سخن خداست سپس آنها را رها كن تا در سخنان بيهوده خود سرگرمشوند.
877) بدان خوبى رخ بت را كه آراستكه گشتى بتپرست ار حق نمىخواست خالق چهره زيباى بت به آن خوبى و زيبايى به غير حقّ چه كسى مىتواند باشد و اگر خواست و اراده حقّ نبود هيچ كس بت پرست نمىشد پس آفريننده بت خداوند است و بت پرستى به اراده او مىباشد.
878) هم او كرد و هم او گفت و هم او بودنكو كرد و نكو گفت و نكو بودكرد = مجازاً به معنى «آفريد» خداوند بت را آفريد و خود نيز گفت كه بت پرست وجود داشته باشد و چون بت به صورت حقّ ظاهر شده است و آفريننده او حق است، پس نيكو و زيبا آفريده است زيرا «زنيكو هر چه ظاهر گشت نيكوست». همچنين چون حق گفته است كه بت پرست وجود داشته باشد نيكو بيان كرده است و چون حقّ به صورت بت متجلّى و ظاهر گشته است بدان سبب نيكو و زيبا مىباشد.
879) يكى بين و يكى گوى و يكى دانبدين ختم آمد اصل و فرع ايمان اگر در هر چه نظر كنى حق را ببينى و هر چه گويى فقط حق مراد باشد« لا اله الاّ اللّه» و همه موجودات عالم را يك وجود حقيقى بدانى معرفت توحيد حاصل شده و اصل و فرع ايمان نيز به توحيد و يگانگى حق ختم مىشود.
مصراع اول به ترتيب مىتواند اشاره به توحيد افعالى ـ يكى بين در افعال ـ و توحيد صفاتى ـ يكى گوى در صفات ـ و توحيد ذاتى ـ يكى دان در ذات ـ باشد.
880) نه من مىگويم اين بشنو ز قرآنتفاوت نيست اندر خلق رحمانرحمان = اشاره به تجلّى رحمانى حقّ است كه رحمت آن عمومى مىباشد.
شيخ: بيان «يكى بين و يكى گوى و يكى دان» من نمىگويم بلكه سخن خداوندست كه در قرآن بيان گرديده است «ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت»يعنى در آفرينش موجودات به حكم «وَ رحمتى وسعت كلّ شىء» و تجلّى عام، فيض و رحمت خداوند يكسان است و تفاوت رحمت حق در تجلّى رحيمى كه تجلّى خاص است به حكم «انّ رحمت اللّه قريب من المحسنين» آشكار مىگردد.
اشارت به زنّار
881) نظر كردم بديدم اصل هر كارنشان خدمت آمد عقد زنّارنظر = ب647 عقد = بستن، ب419 زنّار = ب861 به طريق كشف و يقين در اصل هر موضوع دقت و تأمل كردم و در يافتم كه هدف از معانى وضع شده، چه بوده است كه در اين بيان «عقد زنّار» نشانه بستن كمر خدمت و طاعت حق به ميان است.
882) نباشد اهل دانش را معوّلز هر چيزى مگر بر وضع اوّلمعوَّل = اعتماد كرده، تكيه گاه، استعانت وضع اوّل = اشاره به آن است كه الفاظ در ابتدا براى چه موضوعى قرار دادهشدهاند.
اهل علم و صاحبان انديشه و دانش هر لفظى را به هر چيزى تعبير و تفسير نمىكنند و به الفاظ ظاهرى اعتماد ندارند مگر آنكه ببينند حقيقت لفظ در ابتدا به چه منظورى وضع شده است.
883) ميان در بند چون مردان به مردىدر آ در زمره اوفوا بعهدىميان = كمر، اشاره به زنّار است كه ترسايان ـ عيسويان ـ به نشانه عبادت حقّ بر كمر بندند.
مردان = اشاره به سالكان طريقت و عارفان حقيقت است.
مردى = جوانمردى، آراسته به صفات نيك انسانى بودن (ف-م) زُمْره = گروه، جماعت، دسته(ف-م) رهرو بايد عاشقانه همچون كاملان واصل كمر خدمت و طاعت حقّ را بر ميان ببندد تا مشمول آيه «اوفوا بعهدى اوف بعهدكم» گردد.
884) به رخش علم و چوگان عبادتز ميدان در ربا گوى سعادتعلم = دانش دين عبادت = فريضه دينى، احكام شرع بيان «رخش» و «چوگان» و «ميدان» و «گوى» از نظر ادبى مراعاتالنظير است و اشاره به بازى چوگان دارد كه ابزار و اسباب اين بازى است و تا اين وسايل فراهم نباشد بازى انجام نمىشود.
شيخ از اين تشبيهات استفاده كرده و علم و عمل ـ عبادت ـ را براى رسيدن به سعادت دنيا و آخرت ضرورى و لازم مىداند.
885) تو را از بهر اين كار آفريدنداگر چه خلق بسيار آفريدند اى انسان تو را براى وفاى به عهد معشوق و معبود آفريدند تا به وسيلهِ علم و عبادت به مقام قرب و معرفت او نايل گردى اگر چه خداوند مخلوقات و موجودات زيادى را آفريد امّا انسان را به سبب قابليّت و استعدادش حامل بار امانت خود انتخاب كرد.
886) پدر چون علم و مادر هست اعمالبسان قرةالعين است احوالاعمال = منظور عبادات و طاعات است.
قرّةالعين = روشنى چشم احوال = جمع حال است و در لغت به معناى تحول از حالتى به حالت ديگر آمده است و در اصطلاح سالكان حال معنايى است كه وارد بر قلب مىشود بدون تعمّد و قصد و بدون اكتساب مانند: فرح، حزن، قبض، شوق.
(ف-ع) براى دست يابى به احوال معنوى كه روشنى چشم عارف و ارباب معرفت است، علم به منزله پدر و عمل مانند مادر است كه از ازدواج و همراه شدن اين دو با هم، نتيجه كه احوال عارف است حاصل مىگردد.
887) نباشد بى پدر انسان شكى نيستمسيح اندر جهان بيش از يكى نيستبى پدر = منظور انسان بى علم است.
هيچ انسانى بدون پدر از مادر متولد نمىشود و در اين نكته هيچ شك و شبههاى وجود ندارد تنها حضرت عيسى مسيح «ع» است كه در جهان بدون پدر به فرمان خداوند از مريم مادر خود متولد شده است.
بنابراين احوال معنوى بدون علم و تنها با اعمال و عبادات حاصل نمىگردد و به ندرت در چنين شرايطى احوال معنوى حاصل مىشود كه آن نيز با راهنمايى و هدايت پير كامل ميسّر مىگردد.
888) رها كن ترّهات شطح و طاماتخيال نور و اسباب كراماتتُرّهات = سخنان بيهوده و بى معنى شطح = ب846 طامات = ب846 نور و كرامات = ب846 كمال مرتبه انسانى در فنا و نيستى از وجود خود است بنا بر اين سالك بايد كه سخنان ياوه و بىمعنى و حالاتى كه در ابتداى سلوك عارض او مىشود و موجب خود نمايى و عوام فريبى مىگردد را از خود رها كند تا با از بين بردن اين موانع راه را براى رسيدن به مقام وحدت هموار سازد.
889) كرامات تو اندر حق پرستى استجز اين كبر و ريا و عجب و هستى استكرامات = ب846 كبر، عُجب، هستى = خود بينى و خود پسندى كرامات و كمالات انسان در طاعت و عبادت و فرمانبردارى از حقّ است كه اگر غير از اين باشد خود بينى و خود پسندى است و اينها همه مانع وصول سالك به حقّ مىباشد.
890) درين هر چيز كو نز باب فقر استهمه اسباب استدراج و مكر استفقر = ب126 و 550 مكر = حيله، فريب استدراج = طلب درجات و بزرگى كردن درين = اشاره به سير و سلوك سالك است.
در مراتب سير و سلوك هر حالتى كه به سالك دست دهد از باب «فقر» نمىباشد و چه بسا كه موجب غرور و خودبينى سالك گردد و وسيله بزرگى و اسباب درجات مادّى او را فراهم نمايد. و اين همه چيزى نيست جز مكر و فريب عوام.
891) ز ابليس لعين بى شهادتشود پيدا هزاران خرق عادتابليس = شيطان، اهريمن لعين = رانده شده، نفرين كرده خَرْق = پاره كردن، شكافتن خرق عادت = خلاف عادت از شيطان رانده شده از درگاه حقّ كه فاقد شهود معانى معقوله است هزاران امر خارقالعاده سر مىزند ولى چون مبناى آن كبر و غرور شيطانى است و موجب فريب عوام مىگردد، طاعت و عبادت و كرامت محسوب نمىشود.
892) گه از ديوارت آيد گاه از بامگهى در دل نشيند گه در اندام شيطان به حكم «ثم لأتينّهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم» از هر راهى كه بداند در وجود آدمى مىآيد گاه از ديوار كه بلندترين مانع و حجاب اوست وارد مىشود و گاه از بام مىآيد و در دل به گونههاى مختلف وسوسه ايجاد مىكند.
همچنين به موجب حديث «انّ الشّيطان ليجرى من بنى آدم مجرى الدّم» در تمام اعضا و جوارح بدن آدمى راه مىيابد.
893) همى داند ز تو احوال پنهاندر آرد در تو كفر و فسق و عصياناحوال = ب886 كفر = ب836 فسق = بيرون رفتن از فرمان خداى، گناه عصيان = نافرمانى، سركشى شيطان چون در بدن آدمى وارد مىشود از احوال پوشيده و پنهان انسان كه هيچ كس از آن خبر ندارد، آگاه مىشود و با حيله و فريب تو را از طاعت و عبادت حقّ باز داشته، به گناه و نافرمانى حقّ وا مىدارد.
894) شد ابليست امام و در پسى توبدو ليكن بدينها كى رسى توابليس = ب891 پَس = عقب، به دنبال، پشت سر بدو = اشاره به خرق عادت است.