796) اگر هست اين دل ما عكس آن خالچرا مىباشد آخر مختلف حال شيخ با قبول اينكه نقطه خال وحدت و اصل وجود و دل عارف عكس و فرع آن خال است بيان مىكند كه چرا احوال دل مختلف و منقلب مىباشد. شيخ اعتقاد دارد چون نقطه وحدت ثابت و ساكن است پس دل كه عكس آن مىباشد بايد ساكن و بر يك حال باشد و حال آنكه چنين نيست و دل هر لحظه در اضطراب و اختلاف مىباشد.
797) گهى چون چشم مخمورش خراب استگهى چون زلف او در اضطراب استمخمور = مست، خمار، مرتبه بيخودى است.
زلف = ب765 دل عارف با توجه به دگرگونى حالات گاهى همچون چشم خمار معشوق به سبب مستى خراب است و به تعبيرى ديگر دل از مستى باده عشق حقّ از خود بيخود مىشود و گاهى چون زلف معشوق دگرگون و پريشان مىگردد يعنى اسير و گرفتار تعيّنات و تعلّقات گشته، آشفته و مضطرب مىگردد.
798) گهى روشن چو آن روى چو ماه استگهى تاريك چون خال سياه است دل در دگرگونى احوال به سبب تجلّيات انوار معشوق -حق تعالى- زمانى همچون چهره تابناك ماه گونه معشوق روشن و منوّر است و زمانى ديگر به سبب ظلمت و تاريكى فراق و دورى از وصال معشوق همچون نقطه خال سياه و تيره است.
799) گهى مسجد بود گاهى كنشت استگهى دوزخ بود گاهى بهشت استمسجد = معبد مسلمانان، اشاره به مقام غلبه معنى در دل عارف است.
«مسجد مظهر تجلّى جمال را گويند و بعضى گويند مسجد آستانه پير و مرشد است.» كِنِشت = معبد يهوديان، اشاره به مقام غلبه صورت است كه مرتبه موسى(عليه السلام)است.
دوزخ = ب165، اشاره به صفت نفسانى است.
بهشت = ب165، اشاره به صفات رحمانى و مَلَكى است.
دل در اطوار مختلف خود هر لحظه دگرگون مىشود گاهى به كنه و عمق معانى و حقايق دست مىيابد و گاهى صورت ظاهر بر او غالب مىگردد و طالب ديدار صورت مىشود. زمانى اسير صفات نفسانى و لذّات مادّى است و زمانى به سبب غلبه صفات رحمانى در او بهشت است.
800) گهى برتر شود از هفتم افلاكگهى افتد به زير توده خاكهفتم افلاك = فلك هفتم، كيوان (زحل) دل هر گاه از صفات مذموم پاك گردد به امداد و ارشاد پير كامل به مقامى مىرسد كه از فلك هفتم نيز بالاتر مىرود و زمانى كه اسير دام شيطان و هواهاى نفسانى گردد از خاك پست نيز فروتر خواهد شد.
801) پس از زهد و ورع گردد دگر بارشراب و شمع و شاهد را طلبكارزهد = اعراض از دنيا، پارسايى (ف - م) ورع = تقوى، پرهيزگارى (ف - م) دگربار = دوباره، بار ديگر دل چون در سير مراتب در حال تغيير و تحوّل است، زمانى از معنى به صورت او زمانى از صورت به معنى دگرگون مىشود. به همين سبب دل بعد از آنكه زمانى متّصف به معانى زهد و تقوى و پرهيزگارى بود، بار ديگر نزول مىكند و به لذات مادّى و هواهاى نفسانى روى مىآورد و طالب صورت ـشراب و شمع و شاهد مادّىـمىگردد.
14 ـ در بيان معنى شراب و شمع و شاهد و دعوى خراباتى شدن802) شراب و شمع و شاهد را چه معنى استخراباتى شدن آخر چه دعوى استشراب = «غلبات عشق را گويند با وجود اعمال كه مستوجب ملامت باشد و مخصوص اهل كمال است كه اخصّاند در نهايت سلوك» شمع = ب29 شاهد = گواه و مشاهده كننده، حقّ تعالى ب29 خرابات = «شراب خانه، در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشرى و فانى شدن وجود جسمانى است.» خراباتى = «مرد كامل است كه از او معارف الهيّه بى اختيار صادر شود.» شيخ: ارباب معرفت و طالبان طريقت از بيان «شراب» و «شمع» و «شاهد» چه منظورى دارند و چه معنايى را مىجويند و مقصود آنها از خراباتى شدن چيست و چگونه حالتى است؟ 803) شراب و شمع و شاهد عين معنى استكه در هر صورتى او را تجلّى استشراب - شمع - شاهد = ب29و803 تجلّى = «نور مكاشفهاى است كه از بارى تعالى بر دل عارف ظاهر مىگردد و دل را مىسوزد و مدهوش مىگرداند» الفاظ «شراب» و «شمع» و «شاهد» اگر به حقيقت وجودى و معرفت شهودى نظر باشد عين معنى است زيرا اين الفاظ كه معنى حقيقىاند به صورت اشياء موجود متجلّى و ظاهر مىگردند. پس حقيقت موجود يكى است و هر چه هست حقّ است.
804) شراب و شمع، ذوق و نور عرفانببين شاهد كه از كس نيست پنهانذوق = اولين درجه شهود را گويند.
ب695 عرفان = «شناسايى و مراد شناسايى حقّ است و نام علمى است از علوم الهى كه موضوع شناخت آن حق و اسماء و صفات اوست.» شاهد = «گواه و مشاهده كننده، تجلّى جمالى ذات مطلق، شاهد حق است به اعتبار ظهور و حضور» شراب عبارت از ذوق و حالى است كه از جلوه معشوق حقيقى بر دل سالك و عاشق پيدا مىشود و سالك را مست و مدهوش و از خود بيخود مىكند و شمع نور عرفان است كه در دل عارف روشن مىگردد و هادى او در سير و سلوك حقّ مىشود. شاهد، حقّ است و او از هيچ ديدهاى پنهان نمىباشد.
«لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار» 805) شراب اينجا زجاجه، شمع مصباحبود شاهد فروغ نور ارواحزجاجه = قطعه شيشه، قطعهاى از آبگينه(ف-م) مصباح = چراغ، در قرآن سوره نور آيه 35 آمده است.
(ب-اق) «شراب» به زبان ارباب معرفت زجاجه و قطعهاى از آبگينه است كه صورت ظاهرى امور حسّى است كه حقّ در عالم مثال براى سالكى كه هنوز به مرتبه شهود جمال مطلق نرسيدهاست به آن صورت ظاهر مىگردد.
و «شمع» بر اساس آيه «الله نور السّموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانّها كوكب درّى» نور تجلّى حقّ است كه مانند نور چراغى است كه در ميان شيشهاى درخشان گذاشته شده باشد و «شاهد» درخشش و روشنايى نور تجلّى ارواح پاك است.
806) ز شاهد بر دل موسى شرر شدشرابش آتش و شمعش شجر شدشرر = پارهاى از آتش كه به هوا جهد، جرقه(ف-م) از شاهد كه فروغ و روشنايى نور تجلّى حق است در دل حضرت موسى(عليه السلام) شراره آتش افتاد و شراب حضرت موسى(عليه السلام) آتش شد از مشاهده آن آتش ذوق و شوق و بيخودى در حضرت موسى(عليه السلام) پيدا شد و بر اساس آيه «و نودى من شاطىء الواد الايمن فىالبقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انّى انا الله ربّ العالمين» و به واسطه نور تجلّى حقّ بر او از درخت وادى ايمن پيدا شد.
807) شراب و شمع جان آن نور اسراستولى شاهد همان آيات كبراستاسرا = اشاره به شب معراج حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) است كه در آيه يك سوره بنى اسرائيل آمدهاست.
آيات كبرى = برگرفته از «لقد راى من آيات ربّه الكبرى» است و اشاره به تجلّيات اسماء و صفات الهى است، آيات و نشانههاى بزرگ.
غلبه عشق و مستى و پرتو انوار الهى كه در دل سالك پيدا مىشود مانند نور شب اسرى است كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) مشاهده نمود. همچنين شاهد حقّ است و حقّ همان آيات و نشانههاى بزرگ خداوند است.
808) شراب و شمع و شاهد جمله حاضرمشو غافل زشاهد بازى آخر چون مشاهده حق و تجلّى انوار او به واسطه شراب و شمع و شاهد براى سالك حاصل مىگردد پس همواره اين معانى با تو همراه و حاضر مىباشند تا وجود و هستى تو حجاب و مانع ديدار حق نشود و تو از حق و لذّت مشاهده جمال معشوق محروم نگردى.
809) شراب بيخودى در كش زمانىمگر از دست خود يابى امانىبيخودى = فناى وجود، وجودى براى خود قائل نبودن دركش = نوش كن مگر = به معنى حرف ربط «تا» امان = ايمنى، بى ترسى با عشق به حق و با مستى شراب حقيقت زمانى از خود بيخود شو و هستى مجازى خود را فراموش كن تا به اين طريق بتوانى از وجود مادّى خود رها شوى و به مشاهده جمال حقّ نايل گردى.
810) بخور مى تا ز خويشت وارهاندوجود قطره با دريا رساندمىْ = ب756 از شراب تجلّى جمال معشوق بخور تا مست عشق او گردى و بدين سبب وجود مجازى خود را از ياد برده، هستى قطره گونه خود را به درياى هستى مطلق پيوند دهى.
«قطره بودم چو شدم غرقه درياى قدمقطرگى رفت دگر من همه دريا بودمچون زخود فانى و باقى به بقاى تو شدمدر همه كون و مكان مطلق و بيجا بودم»811) شرابى خور كه جامش روى يار استپياله چشم مست باده خوار استجام = «كاسه و ظرفى كه در آن آشاميدنى نوشند و در اصطلاح دل عارف است كه مالامال از معرفت است» پياله = «كاسهاى است كه بدان شراب نوشند و در اصطلاح كنايه از محبوب است.» اى سالك از شرابى نوش كن كه جام آن شراب رخسار معشوق و پياله آن چشم مست و مخمور باده خوار باشد.
اگر مست و باده خوار هر دو صفت چشم در نظر گرفته شود مىتوان چنين استنباط كرد كه منظور از «چشم»، چشم معشوق و محبوب است كه در اين صورت نيز معنى مفيد به فايده خواهد بود.
بنابراين اى سالك شرابى نوش كن كه جام آن تجلّى روى معشوق و پياله آن چشم معشوق و محبوب باشد.
812) شرابى مىطلب بى ساغر و جامشراب باده خوار ساقى آشامساغر = «اشاره به دل عارف است كه در آن انوار غيبى مشاهده مىشود.» جام = ب811 باده = اشاره به نصرت الهى است.
(ف - ع) ساقى = شرابدار و آنكه شراب دهد، كنايه از فيّاض مطلق است.
در بعضى موارد به مرشد كامل اطلاق مىگردد.» خواستار شراب خالص و ناب تجلّى ذات حقّ باش، شراب تجلّياتى كه حقّ خود ساقى و شرابدار آن است و دل عارف و سالك مبتدى گنجايى آن را ندارد. زيرا دلى مىتواند تجلّيات حق را پذيرا باشد كه آن دل به فناى مطلق تعيّنات و تعلّقات رسيده باشد.
813) شرابى خور زجام وجه باقىسقاهم ربّهم او راست ساقىوجه باقى = اشاره به حقّ است.
از شراب جام معرفت حقّ نوش كن شرابى كه ساقى و شرابدار آن بر اساس آيه «وسقاهم ربّهم شراباً طهوراً» خداوند است.
814) طهور آن مِىْ بود كز لوث هستىتو را پاكى دهد در وقت مستى طهور = بسيار پاك و طاهر(ب-اق) مِىْ = ب 756 لوث = آلودگى شراب طهور و پاك آن عشق و تجليّاتى است كه در هنگام مستى تو را از هستى مجازى و از ناپاكىهاى وجود پاك گرداند و تو در آن حالت محو وجود حقّ شوى.
815) بخور مى وارهان خود را زسردىكه بد مستى به است از نيكمردىمِىْ = ب757 سردى = فسردگى، تظاهر از مى محبّت و عشق به وصال حقّ نوش كن و به واسطه مستى عشق او حقّ را در خود مشاهده كن و خود را از سردى و فسردگى كه صفت زاهدان بىعلم است رها كن زيرا آنها باطن را گذاشته و صورت را گرفتهاند. بنابراين عاشقان بد مستى كه آتش شوق و طلب در باطن آنها شعلهور و از صورت و ظاهر گذشته و نظر به معنى و باطن دارند از زاهدان عافيت طلب صورت آرا و متظاهر بسيار بهترند.
«دل كه پاكيزه بود جامه ناپاك چه باكسر كه بى مغز بود نغزى دستار چه سود»816) كسى كو افتد از درگاه حق دورحجاب ظلمت او را بهتر از نورحجاب ظلمت = اشاره به لذّات مادّى و شهوات نفسانى دارد.
حجاب نور = اشاره به عباداتى است كه بر حسب عادت باشد.
كسى كه به واسطه تعلّقات و تعيّنات مادّى از درگاه حق دور افتاده باشد حجاب ظلمانى براى او بهتر از حجاب نورانى است زيرا اينان طاعت و عبادت خود را نيك مىپندارند و آنرا تسبيح حقّ مىدانند.
حال آنكه چنين نيست زيرا«قل هل ننبّئكم بالاخسرين اعمالا الّذين ضلّ سعيهم فى الحيوة الدّنيا و هم يحسبون انّهم يحسنونصنعاً» 817) كه آدم را زظلمت صد مدد شدزنور ابليس ملعون ابد شد همان طور كه در بيت 816 بيان گرديد حجاب ظلمانى بهتر از حجاب نورانى است زيرا آدم به واسطه خوردن ميوه ممنوعه و اقرار به آن «ربّنا ظلمنا» و اظهار ندامت و پشيمانى امداد الهى او را برگزيده حقّ مىگرداند و ابليس به سبب كبر و غرور، آدم را سجده نمىكند و بنا به «خلقتنى من نار و خلقته من طين» براى هميشه مورد طعن و لعن قرار مىگيرد.
818) اگر آيينه دل را زدوده استچو خود را بيند اندر وى چه سود است دل عارف همچون آينهاى است پاك و مصفّا كه سالك زنگار حجاب وجود خود را با سير و سلوك از بين برده است و به سبب تصفيه و تزكيه مىتواند حق را در آن مشاهده كند امّا اگر اين دل كه از هر نوع آلودگى پاكيزه گشته سبب غرور و خودبينى گردد و سالك خود را در آينه دل ببيند، زدودن زنگار چنين دلى هيچ فايدهاى ندارد.
819) ز رويش پرتوى چون بر مى افتادبسى شكل حبابى بر وى افتادروى = اشاره به ذات حق دارد.
مِىْ = ب757 چون از پرتو ذات حق بر مِىِ عشق و محبّت بر اساس «فاحببتُ ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف» تابيد، درياى هستى به اعتبار ظهور متلاطم شد و تعيّنات و تعلّقات وجود همچون حبابى ميرا كه «نمودى» بى «بودند» بر سر آن آشكار شد.
820) جهان و جان بر او شكل حباب است حبابش اوليايى را قباب استجهان = اشاره به عالم مُلك و مادّه است.
جان = اشاره به عالم ملكوت و معنى دارد.
ب 1 او = منظور ذات حقاست.
درياى هستى قباب = پرده، حجاب عالم مادّه و معنى هر دو در برابر درياى هستى مطلق همچون حباب روى آب موقتى و ناپايدار هستند و هر چه هست درياست كه باقى و پايدار است. حباب اين دريا اولياء حقّ هستند كه در حجاب تعيّنات و كثرات پردهنشين گشتهاند.
زيرا «اوليايى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى» 821) شده زو عقل كلّ حيران و مدهوشفتاده نفس كلّ را حلقه در گوش عقل كلّ = ب201 نفس كلّ = ب202 حلقه در گوش = كنايه از غلام و بنده، بنده مطيع و فرمانبردار، در ولايت معمول است كه به گوش غلام حلقه اندازند از طلا يا نقره(ف-ك) او = اشاره به ذات حقّ و مِى محبّت دارد.
عقل كلّ كه صادر اوّل و اوليّن موجود از عالم امكان است از غلبه مستى عشق حقّ سرگشته و حيران شده و نفس كلّ كه در مرتبه دوم وجود است بردهوار مطيع و فرمانبردار امر حقّ مىباشد.
822) همه عالم چو يك خمخانه اوستدل هر ذرّهاى پيمانه اوستخمخانه = عالم تجليّات ظاهر را گويند كه در قلب و محل غلبات عشق است.
(ف-ع) پيمانه = «چيزى را گويند كه در وى مشاهده انوار غيبى كنند و ادراك معانى نمايند كه دل عارف باشد» همه عالم هستى مانند خمخانهاى است كه مالامال از شراب هستى حقّ مىباشد و دل هر ذرّه از موجودات عالم به مثابه پيمانهاى است كه هر كس با توجه به قابليّت و استعداد خود از شراب عشق حقّ آن پيمانه را پُر مىكند.
823) خرد مست و ملايك مست و جان مستهوا مست و زمين و آسمان مستخرد = ب101 ملايك = فرشتگان جان = ب1 از شراب عشق حقّ عقل و فهم آدمى و فرشتگان مقرّب درگاه حق و روح و هوا و زمين و آسمان كه از عناصر اربعه هستند همه مست و از خود بيخود شدهاند.
824) فلك سرگشته از وى در تكاپوىهوا در دل به اميد يكى بوىفلك = آسمان تكاپو = جستجو وى = اشاره به شراب عشق الهى است.
آسمان از شراب عشق و محبّت حق مست و سرگردان شده و در جستجوى حقّ لحظهاى قرار و آرام ندارد. هوا نيز چنين حالتى دارد و در دل فلك به اميد نفخه تجليّات حقّ در تكاپوست.
825) ملائك خورده صاف از كوزه پاكبه جرعه ريخته دُردى بدين خاكدُرْد = آنچه از شراب ته نشين شود، شراب ناصاف جرعه = يك دفعه و يكبار نوشيدن شراب را گويند.
فرشتگان مقّرب درگاه حقّ از مِى محبّت خداوندى صافترين و پاكترين آن را بىواسطه از دست ساقى مىنوشند. و چون فيض خداوندى نخست به ارواح مطهره كه ملائك مىباشند فيضان مىكند لفظ «صاف» بكار برده است همچنين فرشتگان بعد از نوشيدن مى صاف جرعهاى از ته مانده جام را بر خاك ريختهاند. دُردى ريختن بر خاك اشاره به پست بودن مرتبه خاك است.
826) عناصر گشته زان يك جرعه سرخوشفتاده گه در آب گه در آتشعناصر = منظور عناصر اربعه آتش، باد، آب، خاك است.
عناصر اربعه از آن جرعهاى كه ملائك بر خاك ريختند، نوشيدند و به واسطه آن مست و سرخوش شدند و از شدّت مستى و شوق از خود بيخود شده، گاه در آب غرق و گاه در آتش عشق و طلب مىسوزند.
827) ز بوى جرعهاى كافتاد بر خاكبر آمد آدمى تا شد بر افلاك به واسطه جرعهاى از مِىِ محبّت الهى كه بر خاك پست ريخته شد به حكم «خلق الانسان من صلصال كالفخّار» انسان آفريده شد و به حكم «نفخت فيه من روحى»به آنچنان مرتبهاى رسيد كه از افلاك نيز بالاتر رفت و به مقام خليفة اللهى برگزيدهشد.
828) ز عكس او تن پژمرده جان گشتز تابش جان افسرده روان گشتتن پژمرده = جسم فسرده و بى روح از انعكاس آن مِىِ محبّت خداوندى در جسم مُرده، تن آدمى زنده و با نشاط شد و از تابش آن روح در بدن، انسان با شور و شوق در راه طلب و رسيدن به معشوق گام برداشت.
829) جهانى خلق ازو سرگشته دايمزخان و مان خود برگشته دايم به واسطه مِىِ محبّت الهى موجودات عالم مست و مدهوش عشق ذات حق شده و سرگشته و حيران در بيابان طلب پيوسته او را مىجويند و از هستى و تعلّقات خود گذشته و به دنبال كاملى واصل طالب وصال ديدار معشوق هستند.
830) يكى از بوى دُردش عاقل آمديكى از رنگ صافش ناقل آمدعاقل = با عقل، خردمند، اشاره به شناخت علوم عقلى است.
ناقل = نقل كننده حديث و خبر، اشاره به شناخت علوم نقلى است.
هر كس بنا به استعداد فردى از مِىِ محبّت الهى فيض و بهره مىبرد. يكى از بوى دُرد آن تعقّل در معقولات مىكند و در شناخت موجودات و حقّ تابع عقل مىشود و يكى ديگر از رنگ صاف مِى، با استفاده از دلايل نقلى حقّ را مىجويد.
831) يكى از نيم جرعه گشته صادقيكى از يك صراحى گشته عاشقصادق = راستگوى، راست و درست(ف-م) صراحى = ظرف شراب، شراب زلال(ف-ع) گروهى ديگر از اصحاب معرفت از مرتبه رنگ و بو و عقل و نقل گذشته و با نوشيدن نيم جرعه از مِىِ محبّت الهى مست عشق حق گشته، در مسير صدق و اخلاص گام بر مىدارند و در رسيدن به حقّ صادق و ثابت قدم مىگردند و يكى ديگر از صاحبان ذوق با خوردن يك صراحى از مِى محبّت الهى آن چنان شيفته و عاشق مىشود كه از خود بيخود گشته جز حقّ وجودى را نمىشناسد.
832) يكى ديگر فرو برده به يكبارخم و خمخانه و ساقى و مِىْ خوارخُمْ = خمره، ظرف بزرگ سفالين كه در آن آب يا شراب ريزند، اشاره به كثرات عالم دارد.
خمخانه = مرتبه علم و تشخيص اسماء از يكديگر، ب822 ساقى = ذات حق، ب812 مِىْ خوار = منظور خرد و عقل است.
گروهى ديگر از صاحبان ذوق و كاملان شوق كه قابليت استعداد فطرى بيشترى دارند از تمام مراتب وجودى و كثرات عالم گذشته و پيوسته مست تجلّيات حق گشته و به مقام فناء فى الله و بقاءِ بالله رسيدهاند، به يك دفعه خم و خمخانه و ساقى و مِىْ خوار را با هم فروبرده، سر مىكِشند و مست ابدى مىگردند.
«ما مست مدام كوى آن خمّاريمعالم همگى شراب و ما مِىْ خواريمهر لحظه جهان به جرعهاى نوشيديممست ازليم تا ابد خمّاريم»833) كشيده جمله و مانده دهن باززهى دريا دل و رند سرافرازجمله = همه، تمام رند = كسى است كه از جميع كثرات و تعيّنات عالم گذشته و به فناء حقيقى رسيده و سرافراز عالم و آدم گشته است.
(ش-ل) تمام «خم» و «خمخانه» و «ساقى» و «مِىْ خوار» با هم و با يك جرعه سركشيده و با اين وجود دهان باز كرده و افزون بر اين مىخواهد و اين نكته به اعتبار اينكه ذات حقّ برتر و وسيعتر از آن است كه با اين تعيّنات پُر شود. بنابر اين از بسيارى تعجب چنين بيان مىكند كه دل عارف مثال درياى هستى شده و چون رندان صاحبدل به فناى حقيقى رسيده و اسرار حقيقت را پيدا كرده و به مرتبهاى دست يافته كه از عالم و آدم برتر است.
شاه نعمتالله ولى گويد: «رندان باده نوش كه با جام همدمندواقف ز سرّ عالم و از حال آدمندحقند اگر چه خلق نمايند خلق رابحرند اگر چه در نظر ما چو شب نمند»834) در آشاميد هستى را به يكبارفراغت يافته ز اقرار و انكاراقرار = اعتراف سعدى: گر خون من و جمله عالم تو بريزىاقرار بياريم كه جرم از طرف ماست»انكار = حقيقتى را ناديده گرفتن سعدى: اى كه انكار كنى عالم درويشان راتو ندانى كه چه سودا و سراست ايشان را» عارف دريا دل و رند سرافراز با توجه به استعداد و قابليّت فطرى خود هستى عالم را به تمامى و در يك دفعه مىآشامد يعنى از قيد تمام تعيّنات عالم و تعلّقات هستى رهايى مىيابد و خاطرش از «اقرار» و «انكار» آسوده مىگردد. زيرا او هستى مجازى را رها كرده و به هستى مطلق پيوسته است.
835) شده فارغ ز زهد خشك و طاماتگرفته دامن پير خراباتزهد = ب801 زهد خشك = آن است كه صورت زهد باشد و منجر به احوال معنوى نباشد.
(ش-ل) طامات = عبارت از خودنمايى و خود فروشى و كلماتى است كه جهت فريبندگى عوام و تسخير ايشان گويند.
(ش-ل) پير خرابات = اشاره به مرشد كامل است.
عارف آگاه با همه آنچه در ابيات گذشته بيان گرديد از رنگ و ريا و خودنمايى رها گشته و ترك آداب و عادات كرده، دست در دامان پير خرابات زده و از او جدا نمىشود زيرا هم اوست كه با راهنمايىاش به اين مقام رسيده است.
تعريف خرابات
836) خراباتى شدن از خود رهايى استخودى كفر است اگر خود پارسايى استخراباتى = آن است كه از خودى فراغت يافته خود را به كوى نيستى در باخته باشد، خرابات اشاره به وحدت است.
ب802 كفر = پوشيدن حق به تعيّن و هستى خود و غير است.
پارسايى = پرهيز از گناه با طاعت و عبادت و قناعت، پرهيزكارى، پاكدامنى(ف-م) خراباتى آن است كه سالك تعلّقات و تعيّنات را ترك كرده، وجود مجازى خود را رها سازد يعنى در حقيقت به مقام فناء فى الله برسد.
همچنين سالك اگر هستى خود را رها نكند و تنها خود را ببيند و به وجود مجازى خود مغرور گردد حقّ را در حجاب تعيّن و هستى نگه داشته و در حقيقت كفر ورزيده است. سالك اگر پارسا و پرهيزگار نيز باشد و صفت متّقين را دارا باشد ولى اين پارسايى سبب غرور و خودبينى او گردد باز هم كفر ورزيده و حقّ را در خود پوشانيده است.
837) نشانى دادهاندت از خراباتكه التّوحيد اسقاط الاضافاتخرابات = ب802 صاحبان معرفت و اربابان طريقت نشانههايى از «خرابات» دادهاند و آن را چنين تعريف كردهاند كه: «التوحيد اسقاط الاضافات» و چون مىدانيم كه حقّ به صورت اشياء ظاهر و متجلّى گشته است يعنى اضافه وجود بر آنها نموده است هرگاه اين اضافه وجود از آنها سلب و حذف گردد، نيست و نابود خواهند شد و جز حقّ هيچ چيزى باقى نخواهد ماند و اين معنى توحيد است.
838) خرابات از جهان بىمثالى استمقام عاشقان لاابالى استجهان بى مثالى = جهانى كه مثل و مانند ندارد و از همه صور حسّى و خيالى پاك و منزه است.
لاابالى = ب545 «خرابات» كه مقام وحدت و مرتبه فناى سالك از هستى خود است، متعلّق به جهان معناست و با جهان مادّه رابطهاى ندارد و اين مقام و مرتبه عاشقان و سالكان حقيقى است كه مقيّد به هيچ قيدى نبوده و شجاعانه و بىترس از هر آنچه غير حقّ است مىگذرند و نظر به حقّ مىدوزند.
839) خرابات آشيان مرغ جان استخرابات آستان لامكان استآشيان = آشيانه، خانه، لانه(ف-م) جان = ب1 آستان = آستانه، درگاه، حضرت(ف-م) آستان لامكان = اشاره به توحيد ذاتى است.
چون دانستيم كه خرابات مقام وحدت است و بازگشت روح آدمى آنجاست پس خرابات خانه و آشيانه مرغ روح آدمى است. همچنين خرابات آستانه و درگاه توحيد ذاتى است زيرا براى واردشدن به هر خانه بايد از در عبور كرد بنابراين خرابات به مثابه درى است براى رسيدن به حق تعالى.
«اسرار خرابات به جز مست نداندهشيار چه داند كه درين پرده چه راز استخواهى كه درون حرم عشق خرامىدر ميكده بنشين كه ره كعبه دراز است»840) خراباتى خراب اندر خراب استكه در صحراى او عالم سراب استخراباتى = ب802 سراب = كنايه از دنيا است.
عارف آگاه و وارسته و دست از وجود خود شسته چون به فناى كلّى كه يكى خرابى صفات بشرى و ديگر خرابى وجود -ذات او- است دست يافته است بنابراين او خراب اندر خراب است و به همين سبب گم گشته خود و عالم هستى است زيرا «در بيابان عدم عالم سرابى بيش نيست» و در صحراى ذات خداوندى عالم و آدم مجازى و «نمود» شان بى«بود» است.
841) خراباتى است بىحدّ و نهايتنه آغازش كسى ديده نه غايت خراباتى كه منظور از آن مقام وحدت ذاتى است بىحدّ و نهايت است و محدود به حدود و منتهى به نهايات نمىباشد و كسى از آغاز و پايانش خبر ندارد.
842) اگر صد سال در وى مىشتابىنه خود را و نه كس را بازيابى چون در مقام وحدت ذاتى هر چيزى فناپذير و ميرنده است اگر سالها درباره آن تفكّر و تأمّل كنى، در آن مقام هيچ كسى را نخواهى يافت حتّى خود. زيرا همه موجودات عالم در او محو و فانى گشتهاند.