< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

ارتباط دام و دانه كه محنت و زحمت به همراه دارد اشارهاى به سخنان حضرت على(عليه السلام) است كه فرمود: «سبحان من اتسعت رحمته فى عين نقمته و اشتدّت نقمته فى عين نعمته» 749) ز غمزه مىدهد هستى به غارتبه بوسه مىكند بازش عمارت غمزه = ب748 غارت = جذبه الهى را گويند كه پيوسته به دل سالك رسد بى واسطه سلوك و مجاهدت (ف-ع) بوسه = «فيض و جذبه باطن است و نيز لذت بشرى را گويند» عِمارت = آباد كردن بنا(ف-م) معشوق با غمزههاى چشم خود كه اشاره به استغناء و عدم التفات اوست هستى عالم را به غارت مىبرد و نيست و نابود مىكند.
همچنين معشوق به اعتبار لطف و فيض رحمانى و با لب حيات بخش خود بوسه بر وجود فانى زده و دوباره هستى نابود شده را «هست» و آباد مىكند و حياتى دوبارهمىبخشد.
750) ز چشمش خون ما در جوش دايمز لعلش جان ما مدهوش دايممدهوش = ب لعل = ب742 جان = ب1 به سبب استغناى چشم معشوق، خون عارف از خوف ترس دورى و فراق و عدم التفات و توجه معشوق به او در جوش و خروش است.
و در مقابل، جان عارف به واسطه لب حيات بخش معشوق كه شراب وصال در كامش مىريزد مست و مدهوش است.
751) به غمزه چشم او دل مىربايدبه عشوه لعل او جان مىفزايدغمزه = ب748 لعل = ب742 جان = ب1 عشوه = ناز، كرشمه، حركت معشوق كه بدان دل عاشقان را مجذوب كند.
(ف-م) معشوق با غمزههاى چشم، دل عاشق را مجذوب خود مىكند و با عشوه و فريب جان را به كمال مىرساند.
752) چو از چشم و لبش جويى كنارىمر اين گويد كه نه آن گويد آرىكنار = آغوش، در آغوش گرفتن اين = اشاره به چشم است.
آن = اشاره به لب است.
هر گاه عاشق حقيقى، وصال معشوق را طالب باشد، چشم معشوق كه التفاتى به عاشق ندارد او را از نزديك شدن منع مىكند ولى لب به سبب فيض فراگير خود، عاشق را مىپذيرد و از لطف خود بهرهمند مىسازد.
753) ز غمزه عالمى را كار سازدبه بوسه هر زمان جان مىنوازدكار سازد = نيست و نابود مىكند.
جان = ب1 معشوق ازلى و ابدى با يك غمزه جهانى را نيست و نابود مىكند و هر لحظه با بوسههاى خود جان عاشق را مىنوازد و لباس «هستى» بر او مىپوشاند و از فنا و نيستى به بقاء و هستى در مىآورد.
754) از او يك غمزه و جان دادن از ماوزاو يك بوسه و استادن از ما معشوق چون با يك غمزه چشم و با تجلّى جلالى خود «هستى» را فانى و نابود مىكند.
ما نيز با يك غمزه او آماده و راضى به قبول فنا و نيستى هستيم و اگر از لب معشوق يك بوسه صادر شود به واسطه فيض تجلى جمالى و فراگير او ما نيز «هستى» را قبول كرده و بر آن قيام مىكنيم.
755) ز لمح بالبصر شد حشر عالمز نفخ روح پيدا گشت آدم مصراع اول اشاره دارد به آيه «و ما امر السّاعة الاّ كلمح البصر او هو اقرب» حَشر = ب643 مصراع دوم اشاره دارد به آيه «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى» قيامت و روز محشر به مانند يك چشم به هم زدن است و حشر نيز از لوازم چشم است و از دميدن روح معشوق در تن، انسان آفريده و پيدا شد و دميدن روح نيز از لوازم لب است.
756) چو از چشم و لبش انديشه كردندجهانى مىپرستى پيشه كردندمى = غلبات عشق را گويند (ف-ع) هنگامى كه عارف درباره چشم و لب معشوق تفكر و انديشه كرد و به موجب «فاحببت ان اعرف» شراب هستى را از ساقى «فخلقت الخلق» نوش كرد نه تنها او بلكه همه موجودات عالم از مىمحبّت معشوق، مست و هست شدند.
«ساقى چه شد كه جمله جهان مىپرست شداين خود چه باده بود كه ذرّات مست شداين رو چه روى بود كه يك جلوه چون كه كردعالم كه نيست بود از آن جلوه هست شد»757) به چشمش در نيايد جمله هستىدرو چون آيد آخر خواب و مستى تمام هستى عالم در نظر خداوند بزرگ قدر و ارزشى ندارد و دنيا و هستى براى او مانند خواب و خيال است كه انسان در خواب مىبيند و يا مانند مست و بى خبرى است كه «نابود» را «بود» مىشمارد و خداوند از دو صفت خواب و مستى منزّه و پاك است.
زيرا «الله لااله الاّ هوالحىالقيوم لا تأخذه سنة ولا نوم» 758) وجود ما همه مستى است يا خوابچه نسبت خاك را با ربّ اربابخاك = منظور وجود ممكنات و موجودات عالم است.
ربّ ارباب = ربّ الارباب، ذات حق است به اعتبار اسم اعظم و تعيّن اوّل كه منشاء تمام اسماء و صفات است و غاية الغايات است.
تمام توجهات بدو است و تمام اشارات بدان.
(ف-ع) وجود آدمى و همه موجودات عالم غير حقيقى و مجازى است و در واقع مستى و خواب و خيالى بيش نيست.
و خاك پست و بى ارزش كه فنا ذاتى اوست در برابر ذات حق كه بقاء مقام اوست، قدر و منزلتى ندارد و با او بى نسبت است.
759) خرد دارد از اين صد گونه اشگفتو لتصنع على عينى چرا گفتخرد = ب 101 مصراع دوّم اشاره دارد به آيه «والقيت عليك محبّة منّى و لتصنع على عينى» اگر چه وجود آدمى در نظر حق تعالى قدر و مرتبهاى ندارد ولى عقل نكتهدان از اين معنى شگفتزده و در تعجب است كه چرا خداوند در قرآن با حضرت موسى(عليه السلام)چنين فرموده است كه: «من محبت خود را بر تو افكندم و تو را محبوب خود كردم تا تو در پيش چشم من پرورش يابى» سبب شگفتى خرد نيز در همين دو نظر است.
اشارت به زلف760) حديث زلف جانان بس دراز استچه شايد گفت از آن كان جاى راز استحديث = خبر، سخن، هر چه از آن خبر دهند و نقل كنند، خبرى كه از رسول(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليه السلام) نقل كنند (ف-م) زلف = ب715 سخن گفتن درباره «زلف» طولانى و مفصّل است و در بحث نمىآيد.
همچنين درازى «زلف» اشاره به عدم انحصار موجودات و كثرات و تعيّنات عالم است.
وجه شبه ميان زلف و تعيّنات آن است كه همان طور كه زلف پرده و حجاب صورت معشوق است، تعيّنات نيز حجاب و پرده ديدار حقّ مىباشد.
و وجود حقيقى كه حق است در تعيّنات و كثرات عالم پوشيده و پنهان است و به حكم «سبحان من ظهر فى بطونه و بطن فى ظهوره» در هر صورتى كه ظاهر گشته، در همان صورت پنهاناست.
و شايسته نيست كه آشكارا و مختصر درباره زلف سخن گفت زيرا رمز و رازى در آن نهفته است و تنها اهل دل دانند و درك توانند كرد.
سنايى گويد: «چيست آن زلف بر آن روى پريشان كردنطرف گلزار به زير كُلَه پنهان كردن»761) مپرس از من حديث زلف پرچينمجنبانيد زنجير مجانينحديث = ب 760 زلف = ب 760 مَجانين = جمع مجنون، ديوانگان (ف-م) شيخ: از من عاشق درباره زلف معشوق چيزى مپرس زيرا تعيّن زلف پرچين و شكن معشوق زنجيرى است در پاى عاشق كه سبب گرديد تا عاشقان و ديوانگان كوى عشق، ره به سوى معشوق نبرند و به وصال او نرسند.
بنا بر اين زنجير ديوانگان عاشق كه مراد زلف معشوق است نجنبانيد زيرا سبب همه بلاها و گرفتارىهاى عاشق، زلف معشوق است.
حافظ در اين باره گويد: «عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش استعاقلان ديوانه گردند در پى زنجير ما» 762) ز قدّش راستى گفتم سخن دوشسر زلفش مرا گفتا فرو پوشقدّ = قد و قامت معشوق عبارت از امتداد حضرت الهيّت است كه برزخ وجوب و امكان است.
(ش-ل) دوش = «صفت كبريايى حق را گويند».
سبب بيان «دوش» آن است كه حق تعالى به واسطه ظلمت و كثرت، مناسبت به شب دارد.
از قامت راست معشوق كه به حقيقت در اعتدال و راستى است سخن به ميان آورده، وصف او را نمودم، اما زلف معشوق به من گفت اين سخن را پوشيده دار و آشكارا اظهار مكن زيرا درازى زلف كه مظهر كثرت است راستى قد را پوشانيده و پنهان كرده و تضاد اسماء و صفات و كجى را ظاهر نموده است.
763) كجى بر راستى زو گشت غالبوزو در پيچش آمد راه طالبكجى = منظور زلف است.
راستى = منظور قد است.
طالب = جوينده راه حق، سالك غالب = غلبه كننده، چيره، پيروز (ف-م) تضادّ و تخالف اسماء و صفات در عالم كه مظهر كجى و انحراف مىباشد بر راستى قد معشوق كه مقصود اعتدال تجلّى ذات حقّ در ممكنات و موجودات عالم است غالب گشته و آن را پوشيده و پنهان ساخته است و به سبب همين ظلمت و تاريكى، راه را بر عاشق و طالب بسته است و رسيدن به مقام وحدت را بر او دشوار كرده است.
764) همه دلها از او گشته مسلسلهمه جان ها از او بوده مقلقلمُسَلْسَل = به زنجير بسته شده، مقيّد، متصل (ف-م) مُقَلْقَل = بى قرار، مضطرب (ب-اق) دلهاى عاشقان مقيّد به تعيّنات زلف معشوق گشته و به زنجير احكام كثرات بسته و چارهاى ندارند.
همچنين جانهاى مشتاقان زلف معشوق، به سبب گرفتارى دام كثرت براى رسيدن به وصال معشوق قرار و آرامى ندارند.
765) معلق صد هزاران دل ز هر سونشد يك دل برون از حلقه اومُعلّق = وابسته صد هزاران = منظور «كثرت» مىباشد.
حلقه = حلقههاى زلف معشوق مراد است.
دل صدها هزار عاشق بى قرار به طرق مختلف در بند و هواى زلف معشوق گرفتار است.
و دل هيچ مشتاق آرزومندى از حلقه زلف او كه قيود تعيّنات وجود خود است، رهايى ندارد.
766) اگر زلفين خود را بر فشاندبه عالم در يكى كافر نماندزلفين = اشاره به تعيّنات جمالى و جلالى است كه حجاب نورانى و ظلمانى مىباشد كافر = ب152 معشوق اگر زلفين خود را برافشاند و حجاب تعيّنات و كثرات را به كنار زند بديهى است كه هر چه در پس پرده پوشيده و پنهان باشد ظاهر و آشكار مىگردد و همه عالم جمال وحدت حقيقى را مشاهده مىكنند و به حقّ ايمان مىآورند و يك كافر در عالم نمىماند.
767) و گر بگذاردش پيوسته ساكننماند در جهان يك نفس مؤمننَفْس = تن، شخص انسان مؤمن = ب152 اگر معشوق زلفين خود را بر نيفشاند و پيوسته آن را ساكن به يك حالت نگه دارد يعنى حجاب و ظلمت كثرات و تعيّنات را از موجودات و ممكنات عالم بر نگيرد در جهان يك نفر مؤمن كه به شهود عينى وحدت حقيقى رسيده باشد، باقى نمىماند و عالم پر از شرك و كفر مىگردد.
768) چو دام فتنه مىشد چنبر اوبه شوخى باز كرد از تن سر اوفتنه = امتحان چنبر = محيط دايره، حلقه، قيد، گرفتارى (ف-م) شوخى = گستاخى، اشاره به جذبه الهى دارد.
چنبر زلف = منظور دايره هستى است كه از مراتب موجودات و ممكنات عالم به هم رسيده است.
باز كردن سر زلف از تن اشاره به ظهور انوار تجليّات حقّ است كه در سير و سلوك بر سالكان پيدا مىشود.
هنگامى كه سرِ حلقه زلف معشوق كه مراتب موجودات عالم است به هم برسد دايرهاى مىشود كه در حكم دام است و اين حلقههاى زلف كه منظور از آنها كثرات و تعيّنات است همچون قيد و دامى است در راه سالكى كه طالب وصال معشوق است.
در اين حالت معشوق با ظهور انوار تجليّات خود، وحدت حقيقى را از پشت حجاب كثرت آشكار مىسازد.
769) اگر زلفش بريده شد چه غم بودكه گر شب كم شد اندر روز افزودشب = اشاره به ظلمت تعيّنات و كثرات است.
روز = اشاره به وحدت است.
اگر زلف معشوق بريده شود و سرش از تن جدا گردد جاى غم و ناراحتى نيست زيرا زلف كه تعيّنات و كثرات عالم است اگر بريده و كوتاه شود وحدت بيشتر و نمايانتر مىگردد.
همان طور كه اگر ظلمت شب كوتاه و كمتر گردد روشنايى روز طولانى و بيشتر مىشود.
770) چو او بر كاروان عقل ره زدبه دست خويشتن بروى گره زدگره زد = محكم بست معشوق و محبوب حقيقى با گره زدن و محكم بستن زلف خود راه رابركاروانيانعقل بست و صاحبان عقول را در وادىمعنى حيران وسرگردانساخت به طورى كه عقل هرگز نتوانست به توحيد حقيقى راهبرد.
771) نيابد زلف او يك لحظه آرامگهى بام آورد گاهى كند شامبام = صبح، بامداد، منظور پيدايى وحدت است، محلّ تجليّات نيز گويند.
شام = منظور ظلمت كثرت است.
نا آرامى و بى قرارى زلف اشاره به تغييرات و تحولات مراتب وجود است، كه هر لحظه از حالتى به حالت ديگر در مىآيد.
بنا بر اين زلف معشوق يك لحظه آرام و قرار ندارد.
گاهى از شدّت بى قرارى،ازوحدت دور مىشود و صبح را كه وحدت مراد است ظاهر مىسازدوگاهىحجاب وحدت مىگردد و شب را كه ظلمت كثرت مراد است ظاهرمىنمايد.
با اين تعبير، زلف هم سبب ظهور حقّ مىشود و هم سبب ستر و حجاب حقّ مىگردد: پس «سبحان من ظهر فى بطونه و بطن فى ظهوره» «پيداست حسن دوست ز ذرات كن فكاناز بس كه ظاهر است نمايد چنين نهانخورشيد روى دوست ز هر ذرّه رو نمودمرآت حسن اوست اگر كون اگر مكان»772) ز روى زلف خود صد روز و شب كردبسى بازيچههاى بوالعجب كردروى = رخ، چهره، صورت، منظور روز است.
زلف = منظور شب است.
صد روز و شب = منظور كثرت است.
بوالعجب = بسيار شگفت انگيز، تعجب آور معشوق و محبوب حقيقى به واسطه روى و زلف خود، صد روز و شب كه كثرت مراد باشد به وجود آورد و با اين روى و زلف كارهاى تعجب آورى مىكرد.
773) گل آدم در آن دم شد مخمّركه دادش بوى آن زلف معطّرگِل آدم = منظور طينت و سرشت آدمى است.
دم = ب746 مخمّر = تخمير شده، سرشته مصراع اول اشاره به حديث «خمرت طينة آدم بيدى اربعين صباحا» دارد.
طينت آدمى كه نسخه منتخب كتاب عالم هستى است در لحظهاى سرشته شد كه معشوق حقيقى بوى زلف معطّر را كه كثرات اسماء و صفات است به آدم داد زيرا «خلق اللّه آدم على صورته» 774) دل ما دارد از زلفش نشانىكه خود ساكن نمىگردد زمانىدل = معانى گوناگون دارد، در گلشن راز به معنى مخزن اسرار حق است (ف-ع) دل خلاصه وجود آدمى و مخزن اسرار الهى است، به همين سبب از زلف معشوق نشانى دارد و نيك او را مىشناسد و اين شناخت و معرفت او را بى قرار و آرام كرده و مظهر «كلّ يوم هو فى شأن» ساخته است زيرا دل هر لحظه به واسطه تجلّيّات معشوق در تغيير و تحوّل است.
775) ازو هر لحظه كار از سر گرفتيمزجان خويشتن دل برگرفتيماز او = اشاره به دل يا زلف است كه در هر صورت معنى درست است.
كار = مجازاً به معنى سير و سلوك است.
سالكان و طالبان حقّ هر چند كه با سعى و كوشش نفى خاطر و ترك تعلّقات مادّى كنند تا به كمال وجود دست يابند ولى دل به واسطه زلف به كثرات و تعيّنات تمايل پيدا مىكند كه بر سالك لازم است دوباره آنها را نفى كند.
از طرفى چون راه رسيدن به مقام وصال معشوق پر خطر و طولانى است فكر آسودگى و راحتى از خود برگرفته و به خواست و اراده حقّ راضى شديم و تن به قضاى الهى داديم.
حافظ: «رضا به داده ده وز جبين گره بگشاىكه بر من و تو درِ اختيار نگشادست»776) از آن گردد دل از زلفش مشوّشكه از رويش دلى دارد پر آتشمشوّش = آشفته، پريشان دل سالك به آن سبب از كثرت زلف معشوق آشفته و دردمند است كه مانع و حجاب ديدار معشوق گشته و از اين جهت دلش در آرزوى روى محبوب پر آتش است.

اشارت به رخ و خطّ

777) رخ اينجا مظهر حسن خدايى استمراد از خط جناب كبريايى استرخ = اشاره به ذات الهى است.
خطّ = اشاره به تعيّنات عالم ارواح است.
ب29 «رخ» در اصطلاح عرفان مظهر حُسن و جمال الهى است كه عبارت از مجموع كمالات اسماء و صفات كه لازمه ذات حقّ است و منظور از «خطّ» كه مظهر ذات و صفات الهى است، عالم ارواح مىباشد كه نزديكترين مرتبه وجود نسبت به حقّاست.
778) رخش خطى كشيد اندر نكويىكه بيرون نيست از ما خوبرويى رخ معشوق از غايت زيبايى، خطى كشيده است كه در برگيرنده تمام زيباييها و نيكويىهاست و هيچ زيبارويى از زيبايى درون خط بيشتر نمىتوان يافت و آن زيبايى مطلق حسن و جمال حقّ است.
779) خط آمد سبزه زار عالم جاناز آن كردند نامش دار حيوانعالم جان = ب324 سبزهزار = منظور تعيّنات است.
دار حيوان = خانه حيات، عالم حيات(ب-اق) پيدايش «خط» بر «رخ» همچون پيدايى تعيّنات عالم ارواح بر ذات حقّ است.
يعنى خطّ، سبزهزار عالم جان است، زيرا ارواح ابتدا در مراتب وجود ظاهر مىشوند و برزخ ميان غيب و شهادت است و چون روح بعد از جدايى به عالم ملكوت و آخرت رجعت مىكند به همين سبب آن را دار حيوان و دار آخرت گفتهاند، «و انَّ الدّار الاخرة لهى الحيوان» 780) ز تاريكى زلفش روز شب كنزخطّش چشمه حيوان طلب كنچشمه حيوان = منبع و اساس معرفت حقّ است.
شب كن = نيست و نابود كن به اعتبار ظلمت، فنا و نيستى را به شب تشبيه كرده است.
بنابراين كثرات و تعيّنات عالم ارواح كه مانند روز است را به وسيله تاريكى زلف معشوق كه كثرات و تعيّنات عالم مادّى است نيست و نابود كن و از عالم تعيّنات ارواح كه خطّ اشاره به آن است، عبور كن و مانند حيوان مشغول به چريدن در سبزه زار دنيا مشو و از آنجا به چشمه حيوان كه ذات مطلق خداوند است راه پيدا كن.
781) خضر وار از مقام بى نشانىبخور چون خطش آب زندگانىخضر = يكى از پيامبران است كه بنابر روايات به سبب نوشيدن آب حيات جاودانه شد.
(ب-اق) مقام بىنشانى = منظور مرتبه ذات مطلق است.
آب زندگانى = «منظورآب حيات است و آن چشمهاى است در ظلمات كه هر كس از آن نوشد حيات جاويد يابد و در اصطلاح سالكان، كنايه از چشمه عشق و محبّت است كه هر كس از آن نوشد هرگز معدوم و فانى نگردد»حافظ در اين باره گويد: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند» هنگامى كه از ظلمت كثرت عبور كردى و به مقام وحدت رسيدى مانند خضر آب حيات را از چشمه ذات حقّ بخور و به زندگى جاويد دست ياب.
782) اگر روى خطش بينى تو بى شكبدانى كثرت از وحدت يكايكروى = منظور وحدت است.
خطّ = منظور كثرت است.
كثرت = ب134 وحدت = ب134 يكايك = يك به يك، كامل، به تفصيل خطّ به اعتبار اينكه به دور يك وجه و روى مىگردد، تاريك و ظلمانى است و منظور از آن كثرات است كه به شب تشبيه شده است.
اگر سالك به دقت روى و خط معشوق را مشاهده كند بىهيچ شك و شبههاى مىتواند وحدت را از كثرت باز شناسد و بداند كه وحدت مانند روز روشن و كثرت مانند شب تاريك است.
783) ز زلفش باز دانى كار عالمزخطش باز خوانى سرّ مبهمسرّ = نهان و كتمان، «سرّ از آن جهت تسميه نمودهاند كه غير ارباب قلوب ادارك آن نمىتواند كرد» از زلف معشوق مىتوان كار عالم را باز شناخت كه زلف كثرت و پريشانى عالم است و همچنين از خطّ معشوق مىتوان به راز پنهانى حجاب «كثرت» به دور «وحدت» پىبرد.
در مصراع دوّم از نظر زيبايى كلام «خط» كه به معنى نوشته و نامه مىباشد با «خواندن» تناسب دارد.
784) كسى گر خطش از روى نكو ديددل من روى او در خط او ديدخطّ = ب782 روى = ب782 سالك خطّ معشوق را از روى زيبا و نيكوى او مشاهده مىكند.
يعنى از وحدت، كثرت را مىبيند.
به اين معنى كه حق در برابر او همچون آينهاى براى ديدن خلق خواهد بود امّا دل من روى معشوق را در خطّ او مىبيند.
يعنى از كثرت وحدت را مىبيند به آن معنى كه در نزد من خلق آيينه حقّ است.
ابيات زير به اين معنى اشاره دارد: «اى جمله جهان در رخ جانبخش تو پيداوى روى تو در آيينه كون هويداتا شاهد حسن تو در آيينه نظر كردعكس رخ خود ديد، بشد واله و شيداهر لحظه رخت داده جمالى، رخ خود رابر ديده خود جلوه به صد كسوت زيبا»785) مگر رخسار او سبعالمثانى استكه هر حرفى ازو بحر معانى استمگر = شايد، گويى سبعالمثانى = ب666 گويى كه چهره معشوق از غايت زيبايى و كمال، سوره فاتحةالكتاب است كه مشتمل بر تمام معانى قرآنى است و چون ذات حقّ داراى صفات هفت گانه حيات، علم، قدرت، ارادت، سمع، بصر و كلام است با سوره فاتحةالكتاب كه هفت آيه دارد مشابهت و مناسبت دارد و هر حرفى از آن دريايى از معانى است.
786) نهفته زير هر مويى از آن بازهزاران بحر علم از عالم رازموى = اشاره به ظهور و تجلّى حقّ دارد.
آن = اشاره به رخسار معشوق است.
در زير هر مويى از رخسار معشوق كه تجلّيات انوار حق منظور است هزاران دريا از معانى و حقايق و اسرار نهفته و پنهانى وجود دارد كه تنها عارفان به معارف حقيقى مىتوانند به آن دست يابند.
787) ببين بر آب، قلب عرش رحمانز خطّ عارض زيباى جانانعرش = تخت، آسمان، محل استقرار اسماء الهى است.
(ف-ع) مصراع اوّل اشاره به «قلب المؤمن عرش الله الاعظم» دارد.
و بر همين اساس قلب مؤمن، عرش خداوندى است كه به حكم آيه «و هو الذى خلق السموات و الارض فى ستة ايام و كان عرشه على الماءِ» عرش خدا بر روى آب است.
چهره معشوق از جهت صفا و لطافت به آب تشبيه شده ست.
بنابراين قلب انسان به سبب اينكه از تعيّنات عالم ارواح است خط چهره زيباى معشوق است بر آب.
به تعبيرى ديگر قلب انسان خطى است بر چهره مانند آب كه بر چهره معشوق ظاهر شود.

اشارت به خال

788) بر آن رخ نقطه خالش بسيط استكه اصل و مركز دور محيط استرخ = ب 777 نقطه خال = مقصود وحدت حقيقى است.
بسيط = ب 609 دور محيط = دايره وجود و هستى منظور است.
وحدت حقيقى جزء جدا نشدنى ذات حقّ است كه اصل و مركز دايره وجود مىباشد به تعبيرى ديگر نقطه خال كه وحدت است به چهره معشوق كه ذات حقّ است وابسته و غير قابل تجزيه مىباشد.
همچنين وحدت حقيقى همچون مركز و اصل دايره هستى مىباشد.
789) ازو شد خطّ دور هر دو عالموزو شد خطّ و نفس و قلب آدمازو = از نقطه خال دو عالم = ب2 و 13 از نقطه خال كه وحدت است دايره وجود در عالم مُلك و ملكوت پيدا شدهاست يعنى هستى هر دو عالم قائم به وجود وحدت حقيقى است.
همچنين از نقطه وحدت كه مركز دايره هستى در دو عالم است نفس ناطقه انسانى و قلب آدمى ظاهر شده است.
زيرا اصل همه كثرات و تعيّنات در دو عالم وحدت حقيقى مىباشد.
790) از آن، حال دل پر خون تباه استكه عكس نقطه خال سياه استنقطه خال = ب788 تباه = خراب به اين دليل حال دلِ پر خون، خراب مىباشد كه دل به عكس نقطه خال سياه است.
زيرا اصل دل آدمى قطرههاى خون سياهى است كه آن را سويداى دل مىگويند و دل صنوبرى شكل آن را احاطه كردهاست و به دليل سياهى و احاطهاى كه دارد بر عكس آن خال سياه -وحدت- است كه نقطه هويّت و سبب شناسايى امور عينى مىباشد.
791) زخالش حال دل جز خون شدن نيستكز آن منزل ره بيرون شدن نيست دل عارف براى رسيدن به وحدت حقيقى از شدت فراق و دورى از معشوق پر خون است و عارف براى ديدار معشوق از مرتبه شهود كه مقام مشاهده حقّ مىباشد راهى جز آن ندارد زيرا هيچ موجودى از موجودات عالم از دايره هستى بيرون نمىباشد و هر چه هست حقّ است و غير او همه فانى است.
792) به وحدت در نباشد هيچ كثرتدو نقطه نبود اندر اصل وحدتوحدت و كثرت = ب 134 و 307 در وحدت حقيقى كثرت جايگاهى ندارد و محال است كه در وحدت، كثرت وجود داشته باشد.
همچنين در اصل وحدت دو نقطه -دل و خال سياه- وجود ندارد.
بنابراين از اين دو نقطه يكى اصل است و ديگرى عكس آن اصل مىباشد.
793) ندانم خال او عكس دل ماستو يا دل عكس خال روى زيباست چون ثابت شد كه وحدت دو نقطه نمىباشد شيخ چنين بيان مىكند كه آيا وحدت عكس دل عارف است و يا دل عارف عكس نقطه وحدت حقيقى است؟زيرا در دايره وجود نصف دايره كه قوس عروجى است نقطه مبدأ حقيقت انسان است و نصف ديگر دايره كه قوس نزولى است نقطه مبدأ، وحدت حقيقى مىباشد.
و چون مبدأ سير عروجى نقطه دل انسان است كه موجب معرفت و حقيقى و يقينى مىگردد پس به اين اعتبار نقطه اصلى دل خواهد بود.
هر چند كه به اعتبار مبدأ اصلى نقطه وحدت اصل است.
794) زعكس خال او دل گشت پيداو يا عكس دل آنجا شد هويدا از عكس نقطه وحدت دل آدمى پيدا مىشود كه در اين صورت وحدت اصل، و دل عكس مىباشد و يا آنكه از عكس دل آدمى نقطه وحدت پيدا مىشود كه در اين صورت دل اصل و نقطه وحدت عكس آن مىباشد.
795) دل اندر روى او يا اوست در دلبه من پوشيده شد اين كار مشكل دل مانند خال در چهره معشوق واقع است يعنى دل آدمى مانند خال در ذات حقّ وجود دارد كه در اين صورت روى معشوق اصل و دل فرع و عكس ذات مىباشد و يا اينكه چهره معشوق در دل واقع است يعنى حقّ در دل عارف ظاهر شدهاست زيرا دل مخزن اسرار الهى مىباشد و در اين صورت دل اصل است و روى معشوق فرع و عكس ذات مىباشد.
اين راز بر من پوشيده و پنهان مانده و تشخيص آن بر من دشوار و مشكل شدهاست.
back page fehrest page next page