< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

(ش-ل) مُحْدَث = ايجاد شده، آن است كه مسبوق به غير باشد و مستند به علت باشد و در تعريف آن گفتهاند كه «مُحْدَث» موجودى است كه او را اوّل و مبدأ باشد.
(ش-ل) چون = چگونه، كلمه پرسش است.
«قديم» حقّ است و «محدث» خَلْق است.
اين دو چگونه از هم جدا شدهاند در حالى كه محدث و خلق نمود ظاهرى قديم و حقّ مىباشند.
اين جدايى و امتياز چگونه است كه «محدث» را عالم موجودات و ممكنات گويند و «قديم» را خدا مىنامند.
702) قديم و محدث از هم خود جدا نيستكه از هستى است باقى دائماً نيستقديم = ب701 محدث = ب702 «قديم» كه واجبالوجود است از «محدث» كه ممكنالوجود است جدا نمىباشد و هر دو به هم پيوند و اتصال دارند و «قديم» پيوسته به صورت ممكنات و مُحدثات ظاهر مىگردد.
و «مُحْدَث» چون فناپذير است بقاء آن وابسته به هستى مطلق و «قديم» مىباشد.
703) همه آن است و اين مانند عنقا استجز از حقّ جمله اسم بى مسمى استآن = منظور قديم است.
اين = منظور «محدث» است.
عنقا = سيمرغ، در اين بيت منظور وجود خيالى است به آن سبب عنقا را سيمرغ گفتهاند زيرا هر رنگى كه در هر مرغى از انواع مرغها باشد در بال او موجود است و از سيمرغ كه عنقا است همين اسم وجود دارد.
همه آنچه در عالم وجود دارد «قديم» است و «مُحْدَث» مانند عنقا و سيمرغ وجودى خيالى است.
بنا بر اين هر چه هست حقّ است و غير از حقّ هر چه هست اسمى بى مسمى مىباشد و اصل و حقيقت مسمى و هستى مطلق غير از حق نمىتواند باشد.
704) عدم موجود گردد اين محال استوجود از روى هستى لايزال است عدم = نيستى موجود = هستى محال = امر غير ممكن لايزال = فناناپذير، زايل نمىشود، ابدى، سرمدى (ف-م) مُحْدَث كه عدم است نمىتواند موجودحقيقى شود و اين امرى محال است و وجود او «نمود» بى «بود» است.
و «وجود» كه دوام و بقاء و هميشه بودن ذات اوست، «قديم» و فناناپذير است.
705) نه آن اين گردد و نه اين شود آنهمه اِشكال گردد بر تو آسانآن = ب703 اين = ب703 اِشكال = دشوارى، سختى، پيچيدگى (ف-م) هنگامى كه دانستى «قديم»، «محدث» نمىشود و ممكنالوجود، واجبالوجود نمىگردد و برايت مشخص شد كه «قديم» هميشگى و لايزال و «محدث» فناپذير و نيست شونده است; و هر چه هست قديم است و محدث وجودى خيالى و «نمود» بى «بود» است، تمام مشكلات و سختىهاى درك حقايق بر تو آسان و ساده مىگردد.
706) جهان خود جمله امر اعتبارى استچو آن يك نقطه كاندر دور سارى استامر اعتبارى = ب9 جهان، وجودى خيالى است و «نمودى» بى «بود» است و پيدايى و «نمود» آن به سبب ظهور و تجلّى «وحدت» در «كثرت» است و مثال جهان مانند نقطهاى است كه حركتى دورى دارد و در اين حركت دايرهاى خيالى ايجاد مىگردد كه غير حقيقى است كه آن نقطه، وحدت حقيقى و دايره خيالى، جهان فانى است.
707) برو يك نقطه آتش بگردانكه بينى دايره از سرعت آن مفهوم بيت قبل را با اين بيان كامل مىكند كه اگر نقطهاى از آتش را گرفته و به آن حركت دورانى دهيم از سرعت آن حركت دايرهاى ديده مىشود كه حقيقت ندارد و در واقع به غير از يك نقطه موجود ديگرى نيست.
همچنين است سرعت تجدّد تجلّيّات وحدت حقيقى كه در بى نهايت كثرات عالم ظاهر مىگردد; كه در حقيقت يك «وجود» بيش نيست.
708) يكى گر در شمار آيد به ناچارنگردد واحد از اعداد بسيار عدد «يك» واحد است اگر چه بنا به ضرورت به شمارش مىآيد و از آن اعداد بى شمار ديگر ظاهر و پيدا مىشوند; ولى در حقيقت خود «يكى» بيش نيست و از اعداد ديگر افزونتر نخواهد شد.
همچنين است ذات وحدت حقيقى كه سبب ظهور كثرات عالم مىگردد امّا غبار تعدّد و تكثّر بر دامن وحدت كبريايى او نمىنشيند.
709) حديث ما سوى الله را رها كنبه عقل خويش اين را زان جدا كن چون هر چه غير از وجود حقيقى است، نيست و فانى است پس حديث «ما سوى اللّه» را به كنار بگذار; زيرا هر چه هست حق است و تو به وسيله عقل خود كه منوّر به نور الهى است موجودات و مُحْدثات را از قديم و واجبالوجود جدا كن و بدان كه هستى مطلق جز حق نمىباشد.
710) چه شك دارى درين كاين چون خيال استكه با وحدت دويى عين محال است در باره اينكه ممكنات و محدثات عالم خيالى هستند و «نمودى» بى «بود» دارند هيچ شك و ترديدى نبايد داشت.
زيرا با وحدت وجود كه «قديم» و واجبالوجود است، «دويى» محال و غير ممكن است.
711) عدم مانند هستى بود يكتاهمه كثرت ز نسبت گشت پيداعدم = ب704 كثرت = ب134و307 نسبت = ارتباط، اتصال، پيوستگى (ف - م) همان طور كه وجود مطلق واحد است، عدم نيز مفهوم واحد دارد و تعدّد و تكثّر در عدم نمىباشد.
پس در وجود و عدم كثرت وجود ندارد و كثرت به واسطه نسبت و ارتباط ظاهر و پيدا مىگردد.
712) ظهور اختلاف و كثرت و شأنشده پيدا ز بوقلمون امكانكثرت = ب134و307 شأن = اشاره به «كلّ يوم هو فى شأن» دارد.
بوقلمون امكان = تشبيه امكان به بوقلمون به آن سبب است كه بوقلمون مرغى است با رنگهاى بسيار.
و چون ممكنالوجود در برابر ذات واحد واجبالوجود به تعداد ممكنات و موجودات عالم بى شمار است آن را به بوقلمون تشبيه كرده است.
ممكنات و موجودات عالم سبب بروز و ظهور اختلاف اسماء و صفات و كثرات و شئونات گرديدهاند.
713) وجود هر يكى چون بود واحدبه وحدانيّت حقّ گشت شاهد وجود همه موجودات عالم به اعتبار «ماترى فى خلق الرّحمن من تفاوت» در حقيقت يكى است و اختلافى در آفرينش آنها ديده نمىشود و تصوّر اختلافات در نظر ما، به سبب خاصيت و تعيّن هر موجود است كه با خاصيّت و تعيّن موجود ديگر متمايز است.
و همين وحدت وجود در موجودات خود شاهد و گواهى است بر يكتايى خداوند.
«شهد اللّه انّه لا اله الاّ هو».
13 ـ در اشارات و رموز عرفانى كه عارف به كار مىگيرد714) چه خواهد مرد معنى زان عبارتكه دارد سوى چشم و لب اشارتمرد معنى = كسى كه از عالم صورت روى برگردانيده و به عالم معنى و حقيقت رسيده باشد.
عبارت = تعبير كردن، شرح دادن(ف- م) چشم = «جمال و صفت بصر الهى راگويند» لب = اشاره به نفس رحمانى است (ف- ع) عارف و اهل تحقيق و يقين كه از عالم مادّه و صورت گذشته و به حقايق معنى رسيده است از اشارت به چشم و لب چه مقصودى دارد؟ 715) چه جويد از رخ و زلف و خط و خالكسى كاندر مقامات است و احوالرُخ = «ظهور تجلى جمالى است كه سبب وجود اعيان عالم ظهور اسماء حقّ است و اشاره به نقطه وحدت دارد»، حقيقت، صفات لطف الهى منظور است.
زلف = كنايه از كثرت است و اشاره به تجلّى جلالى انوار حقّ در صورت جسمانى دارد.
صفات قهر الهى منظور است.
ب29 خط = «اشاره به تعيّنات عالم ارواح است.
گويند مراد از آن عالم كبريايىاست».
خال = نقطه وحدت حقيقى است.
مقامات = «صفت ثابت سالك است كه به بذل مجهود حاصل شود» احوال = «موهبتهاى الهى، و همچون برق هستند كه ثابت نمىمانند و اگر ثابت بمانند «حديث نفس» گفته مىشوند» عارفى كه از مرحله صورت گذشته و صاحب مقامات و احوال معنوى شده است از عبارات «رخ» و «زلف» و «خط» و «خال» در جستجوى چه چيزى است؟ واضح است كه هدف شيخ از بيان اين مطلب آن است كه اين عبارات معانى خاص و اصطلاحى است كه جز عارف، كسى بر آن واقف و آگاه نيست.
716) هر آن چيزى كه در عالم عيان استچو عكسى ز آفتاب آن جهان استعالم = دنيا، عالم ماده و صورت عيان = آشكار، پيدا آن جهان = عالم ملكوت، عالم غيب هر چه از ممكنات عالم در اين دنيا ظاهر و آشكار شده است، وجود حقيقى آنها همچون آفتاب در عالم ملكوت است و نمود آنها در عالم مُلك و مادّه همانند سايه و عكس آن آفتاب حقيقت است.
717) جهان چون زلف و خال و خط و ابروستكه هر چيزى به جاى خويش نيكوست جهان = مراتب موجودات عالم منظور است.
براى دانستن مفاهيم زلف و خال و خط و ابرو به بيت شماره 715 رجوع شود.
ممكنات و موجودات عالمِ هستى همچون «زلف» و «خال» و «خط» و «ابرو» مىباشند كه هر يكى دليل خاصى از اسماء و صفات ذات مىباشند و با وجود تفاوت آنها در ظاهر، موجب كمال و زيبايى صورت انسانى است و اگر يكى از آنها در انسان نباشد موجب نقص صورت مىگردد.
همچنين است معانى حقيقى كه هر يكى در مراتب وجودى خود موجب كمال معنوى اهل يقين مىگردد.
718) تجلّى گه جمال و گه جلال استرخ و زلف آن معانى را مثال استتَجلّى = نمود، جلوه، تأثير انوار حقّ به حكم اقبال بر دل مقبلان كه شايستگى ملاقات حقّ را به دل پيدا كنند(ف-م) تَجلّى = «انوار الهى است كه در قلب سالك ظاهر و كشف مىشود و دل او را مدهوش مىگرداند و آنسه نوع است: تجلّى جمالى، تجلى جلالى و شهودى» تجلى جمالى لطف و رحمت و قرب الهى است و تجلى جلالى موجب قهر و غضب و بُعد از خداوند است.
بنا بر آنچه گفته شد تجلّى انوار حقّ بر دل سالك جمالى يا جلالى است.
و مثال اين دو معنى رخ و زلف مىباشد; زيرا «رخ»، صورت معشوق است كه به مناسبت نور و لطف و رحمت، تجلّى جمالى و «زلف» به مشابهت ظلمت و حجاب، تجلّى جلالى است.
719) صفات حقّ تعالى لطف و قهر استرخ و زلف بتان را زان دو بهر استلطف = تأييد حق باشد به بقاء سرور و دوام مشاهدت و قرار اندر درجت استقامت «والله لطيف بعباده»، از آثار اسماء و صفات جمالى است.
(ف-م) قهر = تأييد حق باشد به فناء كردن مرادها و باز داشتن نفس از آرزوها، «هو القاهر فوق عباده»، خشم و غضب از آثار اسماء و صفات جلالى است.
(ف-م) رخ و زلف = ب715 و 718 بهر = بهره، نصيب، قسمت «لطف» و «قهر» از آثار اسماء و صفات الهى است.
و به موجب اينكه انسان نسخه منتخب كتاب عالم هستى است، «رخ» و «زلف» بتان را از اين دو صفت، بهره و نصيب دادهاند.
720) چو محسوس آمد اين الفاظ مسموعنخست از بهر محسوسند موضوعمحسوس = حسّ شده الفاظ = جمع لفظ، منظور رخ و زلف و خط و خال و چشم و ابرو است.
مسموع = شنيده شده موضوع = هر چيزى كه در وجود نياز به حال و عَرَض نداشته باشد آن را موضوع مىگويند(ف-م) چون الفاظ شنيده شده كه عبارتند از: رخ و زلف و خطّ و خال و چشم و ابرو، همه از محسوسات هستند لازم است نخست، معانى محسوسه، «موضوع» و اصل قرار گيرد.
زيرا «وضع» مخصوص لفظ است در برابر معنى، به طورى كه هر گاه آن را بشنوند يا ببينند يا بگويند، معنى معقولات از آن مفهوم شود.
721) ندارد عالم معنى نهايتكجا بيند مر او را لفظ غايتعالم معنى = عالم ذات و صفات الهى ذات و صفات الهى غايت و پايانى ندارد و هر معنى از آن معانى نيز، خود داراى مراتب و درجاتى بى نهايت است كه آنها را با لفظ نمىتوان بيان كرد.
همان طور كه شيخ محمود شبسترى در مقدمه مثنوى «گلشن راز» چنين آورده است كه: «معانى هرگز اندر حرف نايدكه بحر قلزم اندر ظرف نايد»722) هر آن معنى كه شد از ذوق پيداكجا تعبير لفظى يابد او راذوق = چشيدن، «نور عرفانى است كه خداى به تجلّى، آن را در دل اولياى خود مىافكند تا حقّ و باطل را تميز دهند» معانى و مقاماتى كه از راه كشف و شهود بر دل ارباب معرفت ظاهر مىشود، با تعبيرات و الفاظ نمىتوان آنها را بيان كرد.
723) چو اهل دل كند تفسير معنىبه مانندى كند تعبير معنىاهل دل = صاحبان معرفت، عارف تفسير = پديد كردن، شرح دادن، بيان و تشريح معنى و لفظ آيات قرآن (ف-م) عارفان و صاحبدلان كه از راه كشف و شهود به حقايق معانى دست يافتهاند هر گاه بخواهند آنچه را كه بر دل صافى و ضمير پاك آنها تابيده و ظاهر گرديده است، بيان كنند، از طريق مناسبات و مشابهاتى كه بين آن معانى و محسوسات وجود دارد، معانى حقيقى را تعبير مىكنند.
724) كه محسوسات از آن عالم چو سايه استكه اين چون طفل و آن مانند دايه استمحسوسات = اشاره به عالم مُلك و شهادت است.
آن عالم = منظور عالم ملكوت، عالم اسماء و صفات حقّ.
دايه = پرورنده، پرستار (ف-م) ممكنات و موجودات دنيا نسبت به عالم ملكوت مانند سايه است زيرا وجود سايه قائم به نور است و پيدايى اين عالم به واسطه تجلّيّات انوار آفتاب اسماء و صفات الهى است و در مثال، عالم محسوسات مانند طفل وابسته به عالم ملكوت است كه همچون دايه پرورش دهنده است.
بنابراين وجود اين عالم، خيالى و مجازى است و اصل و حقيقت آن در عالم ملكوت است.
725) به نزد من خود الفاظ مأوّلبر آن معنى فتاد از وضع اوّلمأوَّل = تأويل شده، قابل تأويل (ف-م) آن معنى = معنى معقولات منظور است با توجه به بيت 720 كه الفاظ تأويل شده از محسوسات بودند اكنون شيخ بيان مىكند كه اعتقاد من بر خلاف الفاظ تأويل شده است و معتقد است كه اوّل، امور معقوله موضوع و اصل قرار مىگيرد زيرا معقولات وجود اصلى و محسوسات وجود فرعى و تابع معقولات مىباشند.
726) به محسوسات خاص از عرف عام استچه داند عام كان معنى كدام استعُرف = معروف، مشهور، آنچه ميان مردم معمول و متداول است (ف-م) عامّ = همه مردم، مردم جاهل و نادان (ف-م) قرار دادن معانى محسوسه به عنوان اصل و موضوع، از فهم و درك مردم عامى و جاهل است زيرا كه عوام ابتدا امر محسوس را درك مىكنند و از امور محسوس پى به امور معقول مىبرند و عوام نمىتوانند موضوع اصلى كه معانى معقول است را تشخيص دهند و يا درك كنند.
727) نظر چون در جهان عقل كردنداز آنجا لفظها را نقل كردندنظر = ب647 ارباب عقول كه اهل مكاشفه و شهود قلبى نيستند هنگامى كه اين الفاظ را شنيدند چون به جهان معقولات توجه كردند و نتوانستند معانى اصلى را به كمك عقل درك كنند، به ناچار الفاظ مورد نظر را بر امور محسوس اطلاق نمودند و معانى اصلى را رها كردند.
728) تناسب را رعايت كرد عاقلچو سوى لفظ و معنى گشت نازل ارباب عقول هنگام نقل الفاظ به امور محسوسه، مناسبتهاى عقلى را منطبق بر معانى رعايت نمودند.
729) ولى تشبيه كلّى نيست ممكنز جستجوى آن مىباش ساكن هر چند هنگام بيان الفاظ، رعايت تناسبهاى عقلى شده است امّا تشبيه كلّى بين معانى اصلى و امور محسوس ممكن نمىباشد زيرا فاصله بين معقولات و محسوسات بسيار زياد مىباشد.
و نبايد به دنبال تشابهات كامل بين اين دو بود.
730) بر اين معنى كسى را بر تو دق نيستكه صاحب مذهب اينجا غير حقّ نيستدَق = اعتراض، عيب گويى، سرزنش كردن، خردهگيرى (ف-م) معنى = منظور الفاظى است كه در بيت 717 از آنها نام برده شده است.
كسى = منظور پيروان مذاهب دينى مختلف است.
در انتساب الفاظ مورد اشاره به حقّ كه در واقع بيانگر معانى حقيقى است هيچ مذهبى بر تو اعتراض نخواهد كرد زيرا صاحب اصلى مذاهب، جز خدا كسى نمىباشد و هر چه مذهب حقّ باشد، خود نيز حقّ خواهد بود مولانا در اين باره گويد: «مذهب عشق از همه دينها جداستعاشقان را مذهب و ملت خداست»731) ولى تا با خودى زنهار زنهارعبارات شريعت را نگهدارزِنْهار = زينهار، ازين بپرهيز، دور باش (ف-م) عبارات = تعبيرات شريعت = دين، روش، جاى آب خوردن (ف-م) هر چند كه صاحب مذهب در اين مرتبه حقّ است ولى تا زمانى كه سالك وجود خود را در حقّ فانى نكرده و محو وجود حقّ نشده باشد، بيان تعبيراتى كه مخالف دين و شريعت باشد، نادرست است.
732) كه رخصت اهل دل را در سه حال استفنا و سكر پس ديگر دلال استرخصت = اجازه، جواز (ف-م) اهل دل = ب723 فنا = «نيستى، سقوط اوصاف نكوهيده، عدم توجه به عالم مُلك و ملكوت» مانند فناى بايزيد در عبارت «سبحانى ما اعظم شأنى» سُكْر = «مَستى غفلت ناشى از غلبه سرور» مانند انا الحق گفتن حسين بن منصورحلاّج دَلال = ناز و كرشمه «اضطراب وقتى كه در جلوه محبوب از غايت شوق و ذوق به باطن سالك مىرسد» (ش-ل) مانند اضطراب چوپان در قصه «موسى و شبان».
صاحبان معرفت و عارفان به حقيقت، در سه حالت «فنا» و «سكر» و «دَلال» از بيان حالات درونى با هر تعبير و عبارتى مجازند.
733) هر آن كس كاو شناسد اين سه حالتبداند وضع الفاظ و دلالتسه حالت = منظور «فنا» و «سُكر» و «دَلال» است.
وضع = قرار دادن لفظ در برابر معنى (ف-م) دَلالت = راهنمايى لفظ است به معنى (ف-م) هر سالك و عارفى كه سه حالت «فنا» و «سكر» و «دلال» را بشناسد و به اين سه مقام دست يابد، مىتواند لفظ را در برابر معنى قرار دهد و الفاظ ظاهرى او را به معانى حقيقى راهنمايى مىكنند.
734) تو را گر نيست احوال مواجيدمشو كافر ز نادانى به تقليداحوال = جمع حالو منظور از آن سه حالت «فنا» و «سكر» و «دلال» است.
مواجيد = جمع موجود، حالات و مقاماتى كه به طريق كشف و وجدان بر اولياء و عرفا و سالكان راه ظاهر مىشود (ش-ل) كافر = بى دين، بى ايمان، كسى كه پيرو دين حق نباشد.
(ف-م) تقليد = پيروى، گردن بند به گردن انداختن (ف-م) اگر تو به آن حالات عرفانى و مراتب كشف معانى نرسيده باشى، بدان كه اگر با جهل و نادانى و به تقليد از صاحبان معرفت و اربابان طريقت، الفاظ و عبارات خاص را بر زبان آورى، محكوم به كفر خواهى شد.
735) مجازى نيست احوال حقيقتز هر كس نايد اسرار طريقتمجازى = غير واقعى احوال = ب734 طريقت = «سير خاصى كه مخصوص سالكان راه حق است.
رفتن از حادث به قديم را گويند.
آنكه از مرتبت فنا به منزلت و مقام بقا رسد گويند: از راه طريقت به حقيقت رسيده است» احوال حقيقت كه انبياء و اولياء از آن خبر دادهاند، مانند «لى مع الله وقت» و «انا الحق» سخنان مجازى و غير حقيقى نمىباشد زيرا اينها بيان واقعى حالات عارفان كاملى است كه به كشف حقايق رسيده اند.
بنا بر اين هر كسى نمىتواند اسرار طريقت را كشف نمايد.
736) گزاف اى دوست نايد ز اهل تحقيقمر اين را كشف بايد يا كه تصديقگزاف = بيهوده، غير واقع دوست = اشاره به سالك است.
اهل تحقيق = اولياء اللّه، ارباب معرفت كشف = منظور مقام كشف و شهود است.
تصديق = ب77 اى سالك بدان كه از ارباب معرفت و صاحبان طريقت سخن بيهوده و غير واقع بيان نمىشود و ظنّ و گمان بد نسبت به گفتار آنها ناشى از عدم درك ما از مفاهيم عرفانى است و تحقيق درباره اينكه سخنان آنان بيان حقايق و واقعيت است بايد به طريق سير و سلوك به مقام كشف و شهود رسيد و همان حال را مشاهده نمود تا به يقين رسيد و يا به تأييد و توفيق الهى، صحّت و درستى گفتار آنها را تصديق و باور كرد.
737) بگفتم وضع الفاظ و معانىتو را سر بسته گر دارى بدانىوضع = ب733 سر بسته = به اجمال سخن گفتن مراد است.
دارى = نگه بدارى، مواظبت كنى با توجه به آنچه كه در بيت 733 گفته شد قرار دادن الفاظ و معانى در برابر يكديگر را به صورت اجمال بيان كردم اگر طريق اجمال را نگاه دارى و رعايت كنى، از بيان لفظ خواهى دانست كه كدام معنى منظور است.
738) نظر كن در معانى سوى غايتلوازم را يكايك كن رعايت در معانىِ الفاظ توجه به غايت و نهايت معنى داشته باش كه هدف و مقصود نهايى از بيان لفظ چه بوده است و مناسبتها و اسباب و لوازم ميان هر يك از معانى معقوله و الفاظى كه در برابر محسوسات قرار مىدهى را تشخيص داده و آنها را رعايت كن و به كار گير.
739) به وجه خاص از آن تشبيه مىكنز ديگر وجهها تنزيه مىكنتشبيه = مشابهت، شبيه كردن تنزيه = نفى هر گونه مشابهت، پاك كردن در معانىِ الفاظ بايد به وجه خاص از مناسبتها و مشابهتها استفاده كرد و «تشبيه» را وسيله رسيدن لفظ به معنى قرار داد; امّا از ديگر وجهها به سبب آنكه در نهايت مراتب تجليّات الهى كه مرتبه شهادت است «تنزيه» كرد.
زيرا ذات حقّ از همه الفاظ و عبارات منزّه و پاك است «تعالى عن الاشباه و الاضداد و الامثال و الانداد» 740) چو شد اين قاعده يكسر مقرّرنمايم زان مثال چند ديگريكسر = به طور كلّى، مطلقاً قاعده = روش، طريقه چون به طور كلّى رعايت مناسبتها و مشابهتها براى فهم لفظ به معنى لازم و ثابت شد، به همين قاعده و روش چند مثال ديگر به منظور فهم و درك بيشتر موضوع به تفصيل بيان مىكنم.

اشاره به چشم و لب

741) نگر كز چشم شاهد چيست پيدارعايت كن لوازم را بدانجاچشم = اشاره به شهود حقّ است مراعيان و استعدادات ايشان را و آن شهود است كه به صفت بصيرى تعبير مىشود و صفات از آن رو كه مانع و حجاب ذات هستند تعبير به ابرو مىگردند.
(ش-ل) شاهد = «گواه و مشاهده كننده، آنچه حاضر در قلب انسان است همواره در فكر و به ياد اوست» آنجا = اشاره به عالم معنى است.
هدف شيخ از آوردن «چشم» بيان معانى رمزى و كنايى است و چون چشم از محسوسات است از تناسب و تشابه لفظ به معنى استفاده مىكند.
بنا بر اين يادآورى مىكند كه به چشم معشوق و محبوب نگاه كن كه چه چيزى پيدا و آشكار است و براى رسيدن به معنى كه اصل و حقيقت لفظ است اسباب و لوازم تشابه را رعايت كن.
742) ز چشمش خاست بيمارى و مستىز لعلش نيستى در تحت هستىمَستى = در اين بيت منظور خمارى چشم مىباشد.
لعل = كنايه از لب مىباشد كه اشاره به فيض رحمانى دارد.
همان طور كه چشم ظاهر بيمارى و خمارى دارد در عالم معنى نيز بيمارى چشم كه مانع از مشاهده جمال روى معشوق مىگردد، ناشى از فراق و دورى سالك از حقّ است.
همچنين لب معشوق نمايشى است از «نيستى» ممكنات عالم كه تحت سيطره وجود واجبالوجود قرار دارد.
743) ز چشم اوست دلها مست و مخمورز لعل اوست جانها جمله مستورلعل = ب742 مستى و خمارى و خرابى دلهاى مردم ناشى از چشم شوخ و پُر كرشمه معشوق است.
همچنين لب معشوق كه نمايشى از نيستى ممكنات عالم مىباشد، باعث گرديده تا حجاب و مانعى در برابر ارواح و جانها قرار گيرد.
744) ز چشم او همه دلها جگر خوارلب لعلش شفاى جان بيمارجگر خوار = «كنايه از رنج و محنت است، كسى كه غم و اندوه بسيار خورد».
لب لعل = ب742 شفا = راحتى، بهبودى، كنايه از «هستى» است.
بيمار = كنايه از «نيستى» است.
چشم با ناز و كرشمه معشوق باعث گرديده است تا دلهاى عاشقان اسير وگرفتار غم فراق و دورى از او باشند.
همچنين از آثار لب حيات بخش معشوق است كه جان بيمار عاشق را شفا و راحتى مىبخشد و از بيمارى «نيستى» به صحت و سلامتى «هستى» مىآورد.
745) به چشمش گر چه عالم در نيايدلبش هر ساعتى لطفى نمايد اگر چه عالم هستى در چشم و نظر معشوق نيستى و فناى محض است اما لب حياتبخش معشوق با لطف فراگير و فيض رحمانى خود، جهان «نيست» را به «هست» تبديل مىكند.
746) دمى از مردمى دلها نوازددمى بيچارگان را چاره سازددَمْ = لحظه اندك، زمان كوتاه مردمى = انسان بودن، مروّت (ف-م) بيچارگان = منظور ممكنات عالم كه نيستى صفت ذات آنهاست.
معشوق با همه استغنايى كه دارد لحظهاى از روى مروت و كرم و بخشش كه از آثار مستى است دلهاى عاشقان مشتاق خود را به مشاهده جمال روى خود نوازش مىدهد و با لطف فراگير خود، چاره ساز بيچارگان مىگردد و لحظهاى آنها را از نيستى به هستى مىآورد.
747) به شوخى جان دمد در آب و در خاكبه دم دادن زند آتش در افلاكشوخى = بى باكى جان = ب1 آب و خاك = منظور آدمى است كه بدن از آنهاست.
معشوق با بى باكى و بنا به استعدادى كه در وجود عاشق مىبيند بر اساس «و نفخت فيه من روحى» از جان خود در كالبد بى روح عاشق با لب حيات بخش خود مىدمد و او را مقرّب درگاه خود مىنمايد به طورى كه با دميدن اين روح حيات بخش آتش در افلاك و افلاكيان مىاندازد و پيوسته افلاكيان و فرشتگان در حرمان اين آتشاند.
748) ازو هر غمزه، دام و دانهاى شدوزو هر گوشهاى ميخانهاى شدغمزه = «حالتى است كه از بر هم زدن و گشادن چشم محبوبان در دلربايى و عشوه گرى واقع مىشود.
برهم زدن چشم كنايه از عدم التفات و گشادن چشم اشاره به مردمى و دلنوازى است، غمزه اشاره به استغناء و عدم التفات است كه از لوازم چشم است» ميخانه = «باطن عارف كامل باشد كه در آن شوق و ذوق و عوارف الهيه بسيار باشد و به معنى عالم لاهوت نيز آمده است» غمزه چشم معشوق، دام و دانهاى براى گرفتارى دل عاشقان مىگردد و از آن دام و دانه هر عارفى با توجه به استعداد درونى خود برداشت مىنمايد.
back page fehrest page next page