< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

«ما حاوى سرّ كن فكانيمما نسخه جامع جهانيماين جمله جهان مثال جسم استما جان جهان و جان جانيممائيم محيط هر دو عالمبنگر كه چو بحر بيكرانيمآن گنج نهان به ما عيان شدما خود به طلسم داستانيمچون مظهر ظاهريم و باطنهم عين عيان و هم نهانيمبيرون ز احاطه جهانيمبرتر ز زمين و از مكانيماز ما مطلب نشان اسيرىاز نام و نشان چو بى نشانيم»

در بيان اينكه انسان سه نوع مردن دارد

651) سه گونه نوع انسان را ممات استيكى هر لحظه وان بر حسب ذات استممات = مرگ، زمان مرگ انسان داراى سه نوع مرگ است: يكى از آنها همان طور كه در بيت 642 بيان شد، هر لحظه و در يك طرفةالعين و به اقتضاى ذات و به حكم «كلّ شىء هالك»نيست و نابود مىگردد و با تجلّى نفس رحمانى «بل هم فى لبس من خلق جديد»هست و بود مىگردد.
652) دوم زانها ممات اختيارى استسوم مردن مر او را اضطرارى است «مرگ اختيارى» اشاره به «موتوا قبل ان تموتوا» است.
نوع دوم مرگ آدمى مرگ اختيارى است و آن كشتن هواهاى نفسانى و رهايى از لذات جسمانى به اعتبار «فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم» مىباشد.
«افلاطون»نيز در اين باره چنين گفته است «موت بالارادة تحيى بالطبيعة»نوع سوم مرگ آدمى مرگ اضطرارى است و آن مرگ مادى و حتمى انسان و جدا شدن روح از بدن است.
653) چو مرگ و زندگى باشد مقابلسه نوع آمد حياتش در سه منزل چون مرگ و زندگى، ممات و حيات ضدّ هم و در مقابل يكديگرند با توجه به اينكه آدمى داراى سه نوع مرگ است بديهى است كه داراى سه نوع حيات نيز خواهد بود و هر يك از آنها در مراتب و منازل مختلف براى انسان دست مىدهد و به ترتيب عبارتند از: حيات نوع اول، كه در مقابل ممات است و آن وجود انسان به تجلّى نفس رحمانى در هر لحظه است.
نوع دوم حيات در مقابل مرگ اختيارى است و آن حيات ابدى است كه به سبب صفاى باطن براى انسان حاصل مىشود و نوع سوم حيات كه در مقابل مرگ اضطرارى است و آن حيات معنوى و ملكوتى انسان مىباشد.
654) جهان را نيست مرگ اختيارىكه آن را از همه عالم تو دارى چون «مرگ اختيارى» كه كشتن نفس انسانى و رهايى انسان از خواهشهاى نفسانى و عدم بهرهگيرى از لذات جسمانى است، مخصوص انسان است و از تمام موجودات عالم فقط انسان داراى مرگ اختيارى است.
زيرا وسيله معرفت و شناخت او به حقّ است و جهان بى نصيب از اين نوع مرگ مىباشد.
مولانا در اين باره گويد: اقتلونى اقتلونى يا ثقاتانّ فى قتلى حيات فى حيات655) ولى هر لحظه مىگردد مبدّلدر آخر هم شود مانند اوّل جهان به اقتضاى ذات عدمى خود، تغيير و تحوّل در آن ايجاد مىشود و در يك لحظه نيست و نابود مىشود و در همان لحظه بى گذشت زمان هست و بود مىگردد.
و چون وجود موجودات وابسته و متصل به وجود حقيقى و واحد است هيچ كس از فنا و نيستى خود با خبر نيست و مىپندارند كه همان وجود اوّل هستند.
در حالى كه اين چنين نمىباشد.
«هر زمان نو مىشود دنيا و مابى خبر از نو شدن اندر بقاآن ز تندى مستمر شكل آمدستچون شرر كش تيز جنبانى بدست»656) هرآنچ آن گردد اندر حشر پيداز تو در نزع مىگردد هويداحشر = ب643 نزع = جان كَندن، كَندن چيزى از جايى (ف-م) انسان نسخه منتخب عالم هستى است بنا بر اين تمام حالاتى كه براى موجودات و ممكنات عالم در روز قيامت كبرى «يوم تبلىالسرائر» اتفاق مىافتد.
براى او در هنگام مرگ كه زمان جدا شدن روح از بدن مىباشد تمام آن حالات به حكم «من مات فقد قامت قيامته» كه قيامت صغرى است ظاهر و آشكار مىگردد.

در بيان مطابقت اجزاء انسان با اجزاء عالم

657) تن تو چون زمين، سر آسمان استحواست انجم و خورشيد جان است همان طور كه در بيت 656 گفته شد انسان چون منتخب كتاب عالم هستى است تن او مانند زمين و سر او مانند آسمان است و حواس انسان كه وسيله تشخيص و درك اوست، در آفاق به مانند ستارگان مىباشد «بالنجم هم يهتدون» روح و جان آدمى مانند آفتاب است.
يعنى همان طور كه آفتاب جهان را روشن و زنده مىكند، روح و جان وجود آدمى را حيات و كمال مىبخشد.
658) چو كوه است استخوانهايى كه سخت استنباتت موى و اطرافت درخت است استخوانهاى بدن آدمى در سختى همچون كوه است و موى بدن آدمى مانند نبات و گياه و دست و پاى انسان كه در دو طرف بدن قرار دارد مانند درخت مىباشد.
659) تنت در وقت مردن از ندامتبلرزد چون زمين روز قيامت چون در روز قيامت به حكم «اذا زلزلت الارض زلزالها» زمين به حركت در مىآيد، تن آدمى نيز به مانند زمين در هنگام مردن به سبب علاقه و وابستگى به امور مادّى و جسمانى كه اثر آن غفلت و فراموشى از حقّ مىباشد به لرزه و اضطراب مىافتد.
660) دماغ آشفته و جان تيره گرددحواست همچو انجم خيره گردددِماغ = مركز روح انسان است، ماده نرم و خاكسترى كه در جمجمه قرار دارد، مغز سر انسان (ف-م) جان = ب1 مغز سر انسان كه مانند آسمان است به حكم «اذا السماء انفطرت» و «اذا السماء انشقّت» آشفته مىگردد و جان كه مانند آفتاب است به حكم «اذا الشمس كوّرت»در بدن تيره و تاريك و از بدن زايل و جدا مىشود.
همچنين حواس انسان كه در روشنى همچون ستارگان آسمان است به حكم «و اذا النجوم انكدرت» نور و روشنايى خود را از دست داده و قادر به ادراك و احساس نخواهند بود.
661) مسامت گردد از خوى همچو درياتو در وى غرقه گشته بى سر و پامَسام = سوراخهاى باريك و ريز كه در سراسر پوست بدن و زير هر بن موى باشد و عرق از آنها بيرون آيد(ف-م) خوى = عَرَق بى سر و پا = حيران، از خود بى خود شدن از منافذ پوست بدن آدمى به سبب ناراحتى و سختى جدا شدن روح از بدن و به حكم «و اذا البحار فجّرت» عرق همچون دريا جارى و روان مىگردد و انسان در اين درياى عرق، غرق شده و سرگشته و حيران مىشود.
662) شود از جان كنش اى مرد مسكينز سستى استخوانها پشم رنگين از سختى و ناراحتى جان كندن و جدا شدن روح از بدن، استخوانهاى بدن كه در سختى و دوام همچون كوه بودند، به حكم «و تكون الجبال كالعهن المنفوش» از يكديگر جدا شده و سست و متلاشى مىگردند.
663) به هم پيچيده گردد ساق با ساقهمه جفتى شود از جفت خود طاقطاق = تك، فرد، يكتا مصراع اول ناظر بر آيه «والتفت الساق بالساق» است كه در هنگام مرگ آدمى و قرار دادن او را در قبر، ساقهاى پاهاى او را به هم مىپيچند و نزديك مىكنند.
مصراع دوم ناظر بر آيه «يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه» است كه در هنگام جان كندن و جدا شدن روح از بدن ـ لحظه مرگ ـ انسان از بهترين و نزديكترين نزديكانش كه با او زمانى جفت و همراه بودند جدا مىشود.
664) چو روح از تن به كليّت جدا شدزمينت قاع صفصف لاترى شدزمين = كنايه از تن و بدن آدمى است.
قاع = زمين هموار صفصف = زمين هموار قاع صفصف لاترى = اشاره به آيه «و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفاً فيذرها قاعاً صفصفاً لاترى فيها عوجاً و لا امتاً» دارد.
هنگامى كه روح از بدن آدمى كاملاً جدا شد، همان طور كه در روز قيامت كوهها به زمين صاف و هموار تبديل مىگردند زمين بدن نيز از اعتدال مزاج و صحّت قوا خالى شده، صاف و يكسان مىگردد.
665) بدين منوال باشد حال عالمكه تو در خويش مىبينى در آن دممنوال = روش، شيوه (ف-م) همه احوال و تغييراتى كه انسان در هنگام جانكندن و جداشدن روح از بدن خود مىبيند، در روز قيامت جهان نيز چنين حالت و دگرگونى دارد.
روزى كه آسمان شكافته مىشود و آفتاب و ستارگان تيره مىگردند، آب درياها جارى مىگردد و كوهها پاره پاره مىشوند.
و همه به مقتضاى ذات خود فانى و نابود مىگردند.
666) بقاء حقّ راست، باقى جمله فانى استبيانش جمله در سبع المثانى استسبع المثانى = هفت دوتايى، كنايه از قرآن است اشاره به آيه «و لقد آتيناك سبعاً منالمثانى و القران العظيم» دارد.
سوره فاتحةالكتاب است كه با «بسم اللّه الرحمن الرحيم» هفت آيه مىشود و چون در هر نماز دوبار خوانده مىشود و يا چون مضمون آيات اين سوره بين حقّ و بنده تقسيم مىشود آنرا هفت دو تا، و يا اينكه چون هفت آيه را اهل زمين و آسمان در نماز مىخوانند، و يا چون اين سوره دو بار در مكّه و مدينه بر پيغمبر نازل شده و يا چون حروف و كلمات آيات دوتايى است، به«سبع المثانى» مشهور مىباشد.
مصراع اول ناظر بر آيه «كلّ من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال والاكرام»است.
تمام موجودات و ممكنات عالم به مقتضاى ذاتى خود، فانى و نابود شونده هستند و تنها حقّ است كه باقى مىماند و بقاء شايسته اوست و بيان اين شايستگى در قرآن نيز آمده است.
667) به كُلّ من عليها فان بيان كردلفى خلق جديد هم عيان كرد آيه «كلّ من عليها فان» نيز ناظر بر همين نكته است كه خداوند جاودانه است و هر چه غير اوست فانى و نابود شونده است.
مصراع دوم اشاره به آيه «افعيينا بالخلق الاول بل هم فى لبس من خلق جديد» دارد كه در آن خداوند به سبب تجلّى فيض رحمانى خود موجودات عالم را كه در يك لحظه نيست گرديدهاند، مجدداً «هست» مىگرداند.
668) بود ايجاد و اِعدام دو عالمچو خلق و بعث نفس ابن آدمايجاد = هست كردن، هستى دادن (ف-م) اِعدام = نيست گردانيدن، نيست كردن (ف-م) دو عالم = ب2 خلق = آفرينش، آفريدن بعث = بر انگيختن، زنده كردن مردگان (ف-م) هست و نيست گردانيدن دنيا و آخرت به حكم «سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتّى يتبيّن لهم انّه الحقّ» همچون آفريدن و زندگى در دنيا و زنده كردن انسان در روز قيامت است.
669) هميشه خلق در خلق جديد استو گر چه مدّت عمرش مديد استخَلْق اول = مخلوقات، موجودات خَلْق دوّم = آفرينش مديد = كشيده شده، طولانى، دراز(ف-م) موجودات و ممكنات عالم پيوسته و در هر لحظه در آفرينش جديد هستند و در هر طرفةالعين نيست و هست مىگردند.
هر چند كه آدمى مىپندارد كه مدّت عمرش طولانى است، ولى چنين نيست و طولانى بودن عمر او به سبب سرعت پايان و شروع فيض رحمانى در وجود است كه آدمى قادر به درك چنين حالتى نمىباشد و تصوّر مىكند كه عمرش طولانى است.
670) هميشه فيض فضل حقّ تعالىبود از شأن خود اندر تجلّىفيض = ب2و571 فضل = ب2 تجليّات انوار الهى كه پيوسته در صورت موجودات عالم ظاهر مىگردد به حكم «كل يوم هو فى شأن» به سبب شؤونات ذاتى حق مىباشد.
671) از آن جانب بود ايجاد و تكميلو از اين جانب بود هر لحظه تبديلاز آن جانب = از طرف حق تعالى از اين جانب = از طرف بنده و موجودات عالم از طرف خداوند به واسطه فيض رحمانى او موجودات و ممكنات عالم به وجود مىآيند و به كمال وجودى دست مىيابند و از طرف موجودات به سبب ذات آنها كه فنا پذيرند هر لحظه در تغيير و تحوّل بوده و به عبارتى نيست و هست مىگردند.
672) و ليكن چون گذشت اين طور دنيابقاى كلّ بود در دار عقباطورِ دنيا = منظور تحولات و تغييرات عالم است كُلّ = ب631 دار عقبا = آخرت دنياى ظاهر و عالم مادّى پيوسته و علىالدوام، هر لحظه نيست و هست مىگردد و بر يك حال نمىماند.
پس بقاء و دوام موجودات و حيات جاودانه آنها بر اساس «وهم فيها خالدون» در آخرت مىباشد.
673) كه هر چيزى كه بينى بالضرورتدو عالم دارد از معنى و صورتمعنى = منظور عالم معنى است، عالم ملكوت، آخرت صورت = منظور عالم صورت است، عالم مُلك، دنيا هر چيزى كه در دنيا موجود است و با چشم ديده مىشود داراى دو عالم است يكى عالم صورت است كه آن را مىبينيم و وجود مجازى نام دارد.
و ديگر عالم معنى است كه بعد از انتقال از عالم صورت در آنجا جاودانه باقى مىماند و آن را وجود حقيقى مىنامند.
674) وصال اوّلين عين فراق است مر آن ديگر ز عنداللّه باق استوصال اوّلين = تجلّى حقّ در مظاهر عالم را گويند، عالم صورت، وجود مجازى مر آن ديگر = منظور عالم معنى است.
وجود مجازى و تعيّنات مادّى موجودات كه «نمود» بى «بود» است، در حقيقت فراق و دورى از حقّ است و فنا و نابودى ذاتى آنهاست.
هرگاه تعيّنات مادّى از وجود مجازى جدا شود، هر آينه انسان به وجود حقيقى حقّ واصل خواهد شد و بر اساس آيه «ما عندكم ينفد و ما عنداللّه باق» جاودانه مىگردد.
675) بقا اسم وجود آمد و ليكنبه جايى كان بود ساير چو ساكنجا = مرتبه و منزل ساير = وجود ساير، منظور وجودى است كه در مظاهر ظاهر و پيدا شده باشد.
بقاء در حقيقت اسم وجود است و آن سبب تجلّيّات انوار حق و ظهور «وجود» به صورت آنها مىباشد.
البته در مرتبه و منزلى كه آن «وجود ساير» كه در صورت ظاهر شده است ساكن و يكسان و بى قرار باشد.
676) مظاهر چون فتد بر وفق ظاهردر اوّل مىنمايد عين آخرمظاهر = جمع مظهر، حقيقت وجود ظاهر = صورت، وجود مجازى اوّل = منظور تعيّن انسانى است، عالم صورت، ظاهر آخر = منظور حقيقت انسانى است، عالم معنى، باطن هر گاه وجود مجازى انسان مطابق و منطبق بر وجود حقيقى گردد، هر آنچه كه انسان در آخرت مشاهده خواهد كرد در دنيا بر او نمايان خواهد شد و در اوّل، آخر و در ظاهر، باطن را خواهد ديد.
677) هر آنچ آن هست بالقوّه دراين داربه فعل آيد در آن عالم به يكباردرين دار = در دنيا در آن عالم = در آخرت يكبار = يك دفعه، در يك لحظه هر چيزى كه در اين دنيا به صورت قوّه و نيروى پنهان در انسان وجود دارد در آخرت، در يك لحظه ظاهر و به فعل در مىآيد.
در بيان اين موضوع شيخ محمود شبسترى معتقد است كه كمال هر چيزى در آن بالقوه وجود دارد ولى به واسطه تعيّن در او پوشيده و پنهان است.

قاعده در تمثل صفات و ملكات روز قيامت

678) ز تو هر فعل كاوّل گشت صادردر آن گردى به بارى چند قادر هر فعل و عملى كه از انسان صادر و ظاهر مىگردد اگر آن عمل چند بار تكرار و تمرين گردد انسان بر آن فعل احاطه پيدا مىكند و انجام آن برايش ساده و آسان مىگردد.
679) به هر بارى اگر نفع است اگر ضرّشود در نفس تو چيزى مدخّرضرّ = ضرر، زيان مدخّر = ذخيره، اندوخته شده (ف-م) اعمال خير و شرّ انسان هر بار كه تكرار شود، از آن اعمال خواه نفع باشد و خواه ضرر، در ضمير و باطن او جمع و ذخيره گشته ملكه و صفت بارز انسان مىگردد.
680) به عادت حالها با خوى گرددبه مدّت ميوهها خوشبوى گرددعادت = آنچه بدان خوى گرفته باشد(ف-م) حال = ب585 خوى = خُلْق، خصلت (ف-م)، آنچه از صفات نفس كه به كندى زوال پذيرد (ش-ل) حالات و صفات انسانى اگر تكرار و عادت شوند، خوى و خلق انسان گشته، ملكه او مىگردند.
همان طور كه ميوه خام و نارسيده با گذشت زمان رسيده و خوشبو و مطبوع مىشود.
681) از آن آموخت انسان پيشهها راو ز آن تركيب كرد انديشهها را همچنين انسان از تكرار و عادت حالات و صفات و اعمال و حرفهها و پيشهها را مىآموزد و به واسطه آن عادات، تفكر و انديشه را در امور زندگى به كار مىبندد.
682) همه افعال و اقوال مدخّرهويدا گردد اندر روز محشرمدخّر = ب679 هويدا = پيدا، آشكار محشر = جاى گِرد آمدن مردم در روز قيامت (ف-م) تمام اعمال و اقوال انسان كه خوى و خُلق و ملكه او گشتهاند در روز قيامت به حكم «يوم تبلى السرائر» «و يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء» پيدا و آشكار مىگردند.
683) چو عريان گردى از پيراهن تنشود عيب و هنر يكباره روشنعريان = برهنه، لخت هنگامى كه روح انسان از تن كه لباس تعلّق و تعيّن است جدا گردد تمام اعمال و ملكات خير و شر به حكم «يوم تبلى السرائر» در يك لحظه در روز محشر روشن و آشكار مىگردد.
684) تنت باشد وليكن بى كدورتكه بنمايد از او چون آب صورتكدورت تن = جسم و عنصر خاكى و مادى بدن تن معنوى انسان هنگامى كه روح از تن مادى و جسمانى او جدا شود، در پاكى و صفا به درجهاى مىرسد كه تمام افعال و اعمال خود را مىتواند در آن مشاهده كند.
و همچون آب صاف و پاك و روشن كه هر چهدر برابر آن قرار دهند صورت و عكس آن چيز در آب نمايان مىگردد، بدن آدمى نيز در پاكى چنين خواهد شد.
685) همه پيدا شود آنجا ضمائرفرو خوان آيه تبلى السرائرضمائر = جمع ضمير، درون و باطن آدمى، كنايه از حقيقت انسان است.
تمام اعمال انسان اعم از خير و شرّ كه در ضمير و باطن انسان پوشيده است بر اساس آيه «فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شراً يره» در «يوم تبلى السرائر» ـروزى كه پردهها به كنار مىروندـ آشكار مىگردند.
686) دگر باره به وفق عالم خاصشود اخلاق تو اجسام و اشخاصعالم خاص = آخرت، عالم معنى اجسام = مجسّم شده اشخاص = مشخص شده اخلاق و اعمال انسان بعد از آنكه در روز قيامت آشكار شدند به حكم «انما اعمالكم تردّ عليكم» دوباره و مطابق با زندگى اخروى و معاد به فعل در آمده، مجسم و مشخص مىگردند.
687) چنان كز قوّت عنصر در اينجامواليد سه گانه گشت پيداعنصر = منظور عناصر اربعه مىباشد كه عبارتند از: آتش، باد، خاك، آب اينجا = منظور دنياى مادى است.
مواليد سه گانه = جماد، نبات، حيوان در اين دنيا عناصر چهار گانه كه بالقوّه وجود داشتند بالفعل و به صورت مواليد سه گانه ظاهر مىگردند، در آخرت نيز اعمال و اخلاق صورتها به آنها برمى گردد و به فعل در مىآيند.
688) همه اخلاق تو در عالم جانگهى انوار گردد گاه نيرانعالم جان = عالم ارواح، عالم ملكوت نيران = آتش در عالم معنى اخلاق و اعمال خير و حسنه انسان به صورت نور و اخلاق و اعمال شرّ و سيئه آدمى به صورت آتش پيدا و ظاهر مىگردد.
689) تعيّن مرتفع گردد ز هستىنماند در نظر بالا و پستىتعيّن = ب159 هر گاه تعيّنات و تعلقات مادّى به واسطه تجلّيّات انوار الهى از «هستى» و «وجود» آدمى نيست و نابود گردد، در نگاه حقّبين انسان حق جو بالا و پستى و اختلاف كه ناشى از تعيّنات است از بين مىرود و وحدت حقيقى حاصل و ظاهر مىگردد.
«هر كه غرق بحر وحدت شد خبر دارد ز ماورنه حال ما چه داند هر كه او بر ساحل است»690) نماند مرگ تن در دار حيوانبه يكرنگى بر آيد قالب و جاندار حيوان = منظور آخرت است.
يكرنگى = اتحاد، وحدت قالب = جسم، تن اين بيت ناظر بر آيه «و ما هذه الحيوة الدنيا الاّ لهو و لعب و انّ الدّار الاخرة لهى الحيوان» است.
در عالم معنى و آخرت «مرگ تن» وجود ندارد و مرگ جسمانى در عالم مادّه و مُلك مىباشد.
همچنين در عالم ملكوت، جسم و روح آدمى به سبب نور وجود حقيقى واحد و متحد گشته و فنا و زوال ندارد و در آنجا حيات هميشگى و جاودانهدارد.
691) بود پا و سر و چشم تو چون دلشود صافى ز ظلمت صورت گلدل = «نفس ناطقه و محل تفصيل معانى و مخزن اسرار الهى است كه قلبباشد» .
ظلمت = تعيّن و كدورت تن، جسم خاكى و تيره آنگاه كه جسم خاكى و تيره بدن آدمى از قيد تعيّنات و تعلّقات مادّى رهايى يابد، تمام بدن از پا تا سر همچون دل و ضمير عارف آگاه صاف و پاك گرديده، به طريق كشف و شهود مىتواند حقّ را مشاهده كند.
692) كند هم نور حقّ بر تو تجلىببينى بى جهت حقّ را تعالى تعيّنات و تعلقات مادّى كه مانع و حجاب وحدت حقيقى هستند، هر گاه از تن خاكى و جسم تيره كنار روند انوار تجليات الهى بر وجود مجازى آدمى مىتابد و آنگاه است كه عارف دانا بى واسطه و بدون جهت به مشاهده جمال حق نايل مىگردد.
693) دو عالم را همه بر هم زنى توندانم تا چه مستيها كنى تودو عالم = ب2 مستى = «عبارت از حيرت و وله است كه در اثر مشاهده جمال دوست بر سالك صاحب شهود دست دهد» سالك و عارف عاشق به منظور وصال حق و مشاهده جمال معشوق، دنيا و عقبا را ترك كرده، آنها را نيست و نابود مىسازد و از شراب تجلّيّات نور حق مست و مدهوش مىگردد، و به حكم «فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكاً و خرّ موسى صعقاً»هستى خود و هر دو عالم را به هم مىزند و وجود خود را در حق فانى مىبيند يعنى در حقيقت به مقام فناء فىالله مىرسد.
«ساقى بده مىاى كه بود مستيش فناتا وارهاندم ز خيال منّى و مازان بادهاى كه چونكه بنوشيم جرعه اىفارغ كند ز غصه دنيا و دين مرادايم حريف شاهد و مى باش و رند و مستگر زآنكه مىروى ره رندان بى ريا»694) سقاهم ربّهم چبْوَد بينديشطهورا چيست صافى گشتن از خود اين بيت ناظر بر آيه «و سقاهم ربهم شراباً طهورا» است.
معنى «سقاهم ربهم» چيست؟ در اين باره تفكّر و انديشه كن; زيرا عارف را با خدا حالتى است كه جز با مراقبه و مكاشفه حاصل نمىگردد.
معنى «طهورا» در «شراباً طهورا»چيست؟ در واقع آن است كه سالك و عارف از مستى آن شراب، وجود مجازى خود را از تعينات و تعلّقات كه حجاب چهره معشوق است صاف و پاك گرداند.
695) زهى شربت زهى لذّت زهى ذوقزهى دولت زهى حيرت زهى شوقزهى = «زه به كسر اول و سكون ثانى به معنى پاداش نيكى است و كلمهاى باشد در محل تحسين گويند همچو آفرين»، خوشا.
شربت = منظور «شراباً طهورا» است.
لذّت = سرخوشى ناشى از مشاهده جمال حق است.
ذوق = نور عرفانى است كه از غايت خوشى باده حق، سالك از خود بيخود مىشود.
دولت = خوشبختى و سعادت ناشى از مشاهده حق است.
حيرت = سرگردانى سالك براى ديدن حقّ.
شوق = آرزو و هيجان قلب براى ديدار حقّ.
696) خوشا آن دم كه ما بى خويش باشيمغنىّ مطلق و درويش باشيمغنىّ مطلق = در حقيقت ذات حقّ است.
امّا در اين بيت منظور عارفى است كه به بقاء حق رسيده و در او جاويد و باقى گرديده باشد و همه هستى، خود باشد.
درويش = عارفى است كه وجودى براى خود نشناسد و خود را در حقّ فانى ببيند.
ب625 .
خوشا آن لحظهاى كه ما از فيض پرتو تجليّات نور حقّ از خود بيخود شويم و وجود خود را در حقّ محو و فانى ببينيم و در آن لحظه از مقام فناء فى الله گذشته به مقام بقاء بالله رسيده باشيم.
697) نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراكفتاده مست و حيران بر سر خاك در مرتبه مستى و نيستى سالك كه از «شراباً طهورا» بدست آمده است، سالك به طورى از خود بيخود و محو وجود حقّ مىشود كه در آن حالت، سالك دين و عقل و تقوى و علم و ادراك ندارد و حيران و سرگردان بر سر خاك فنا و نيستى افتاده و از دنيا و وجود خود بى خبر است.
698) بهشت و حور و خلد اينجا چه سنجدكه بيگانه در آن خلوت نگنجدبهشت = بهترين جهان، جنّت، فردوس، جايى خوش آب و هوا و فراخ نعمت و آراسته كه نيكوكاران پس از مرگ در آن مخلّد باشند (ف-م) حور = زن سياه چشم، زن بهشتى (ف-م) خُلْد = هميشگى، بقاء و دوام، بهشت(ف-م) خَلوت = «محادثه و گفتگوى سرّ است با حقّ به نحوى كه غير، مجال نيابد و اين حقيقت معنى خلوت است.
اما صورت خلوت، بريدن است از غير» «بهشت» و «حور» و «خلد» هر چند كه جاودانه هستند و دوام و بقاء دارند، نسبت به خلوت با حق كه مشاهده جمال اوست در مقام انس با حقّ بيگانه و نا آشنا هستند و ظرفيت و پذيرش حقّ را ندارند.
699) چو رويت ديدم و خوردم از آن مىندانم تا چه خواهد شد پس از وىمى = «غلبات عشق را گويند و ذوقى بود كه از دل سالك بر آيد» هنگامى كه جمال رخ معشوق را مشاهده كردم و از دست ساقى «سقاهم ربهم»«شراباً طهورا» را نوشيدم و به معارف و حقايق معنى دست يافتم از مستى مدام اين شراب آن قدر بى خبر و از خود بيخودم كه نمىدانم بعد از اين حالت چه خواهدشد.
700) پى هر مستيى باشد خمارىدر اين انديشه دل خون گشت بارىمستى = ب693 انديشه = ترس، خوف خُمار = ملالت و درد سرى كه پى از رنج نشأة شراب ايجاد شود (ف-م) ، خمار عبارت از احتجاب محبوب است به حجاب عزّت و ظاهر شدن پردههاى كثرت بر روى وحدت (ش- ل) با توجه به اينكه بعد از هر مستى، خمارى وجود دارد و چون عارف از مستى «شراباً طهورا» به مقام مشاهده جمال حقّ مىرسد، بيم آن را دارد كه جمال حقّ به حجاب عزّت پوشيده و پنهان گردد.
به همين سبب دل عارف از ترس چنين حالتى خون مىگردد.
12 ـ سؤال در بيان تفاوت بين قديم و حادث701) قديم و محدث از هم چون جدا شدكه اين عالم شد آن ديگر خدا شدقديم = ديرينه، سابق، آن است كه مسبوق به غير نباشد و مستند به هيچ علت نباشد و در تعريف آن گفتهاند كه «موجود لا اوّل له» يعنى «قديم» موجودى است كه او را اوّل و مبدأ نبوده باشد.
back page fehrest page next page