598) شجاع و صافى از ذلّ تكبّرمبرّا ذاتش از جبن و تهوّرذُلّ = خوار شدن، رام شدن(ف-م) تكبّر = غرور، كبر ورزيدن جُبن = ترسو بودن و جرأت انجام كار را در وقت ضرورت نداشتن(ب-اق) تهوّر = بى باكى، گستاخى(ف-م) حكيم شجاع است و از خوارى و تكبّر پاك و صاف است و همچنين ذات او از افراط و تفريط شجاعت كه ترس و تهوّر است دور مىباشد.
599) عدالت چون شعار ذات او شدندارد ظلم از آن خُلقش نكو شدعدالت = عبارت است از مساوات و راستى.
شعار = لباس زير، اصل چون صفت «عدالت» كه حدّ وسط قوّت عملى است اصل ذات حكيم مىباشد و ظلم ضدّ عدالت است در اعمال و رفتارش وجود ندارد به اين سبب اخلاق حكيم نيك و پسنديده شدهاست.
600) همه اخلاق نيكو در ميانه استكه از افراط و تفريطش كرانه استدر ميانه = در وسط، متوسط افراط و تفريط = زياده روى و كم روى، دو طرف اعتدال هستند.
(ب-اق) تمام اخلاق نيك و پسنديده كه چهار تا هستند و فضيلت محسوب مىشوند حالت «متوسط» قواى عملى و نظرى و شهوى و غضبى مىباشند و به آن سبب وسطاند زيرا كه از افراط و تفريط كه انحراف از وسط است دور هستند و كرانه دارند و هر كدام از افراط و تفريط ضدّ فضيلتاند و رذيلت نام دارند.
601) ميانه چون صراط المستقيم استزهر دو جانبش قعر جحيم استميانه = وسط قعر = ب559 جحيم = دوزخ، جهنم حدّ وسط مانند راه راست است كه انسان را زودتر به مقصد و مقصود مىرساند و هر دو طرف حدّ وسط افراط و تفريط است و چون اين هر دو طرف از حدّ اعتدال گذشتهاند مثل جهنم مىباشند.
602) به باريكى و تيزى موى و شمشيرنه روى گشتن و بودن بر او دير مصراع اول اشاره به «الصّراط ادقّ من الشَّعر و احدّ من السّيف» دارد كه در وصف «صراط» است و حدّ وسط و اعتدال مانند صراط مستقيم است كه از نهايت باريكى و شدت تيزى نمىتوان از روى آن برگشت زيرا انحراف از آن، افتادن در قعر دوزخ است.
603) عدالت چون يكى دارد ز اضدادهمين هفت آمد اين اضداد ز اعداداضداد = جمع ضدّ است.
با توجه به ابيات 596 تا 600 هر يك از اصول اخلاق به جز «عدالت» داراى دو ضدّ مىباشند و تنها «عدالت» است كه يك ضدّ دارد و آن ظلم است بنابراين حساب اضداد اصول اخلاق عدد هفت مىشود.
604) به زير هر عدد سرّى نهفت استاز آن درهاى دوزخ نيز هفت استدوزخ = جهنم هر يك از اعداد اضداد بيانگر سرّى از اسرار پوشيده و پنهان است و عدد هفت نيز كه عدد اضداد هفتگانه است اشاره به هفت در دوزخ دارد.
مصراع دوّم ناظر بر آيه «لها سبعة ابواب لكلّ باب منهم جزء مقسوم» است.
605) چنان كز ظلم شد دوزخ مهيّابهشت آمد هميشه عدل را جا در همين راستا دوزخ و جهنم، نتيجه ظلم است و بهشت جايگاهى جاودانه براى راستى و عدالت است.
606) جزاى عدل نور و رحمت آمدسزاى ظلم لعن و ظلمت آمدجزا = پاداش، سزاى عمل كسى را دادن(ف-م) سزا = موافق، شايسته، پاداش نيكى و بدى(ف-م) جزاى عدالت و قيام به عدل، نور تجليّات الهى است در دل انسان و رحمت واسعه حقّ است در دل او. همچنين سزاى ظلم طعن و لعن ظالم و دورى او از نور حقّ است.
در بيان اعتدال كه در ظاهر و باطن حسن و كمال است
607) ظهور نيكويى در اعتدال استعدالت جسم را اقصى الكمال استاقصى الكمال = آخرين و بالاترين درجه كمال.
هرگاه انسان اصول اخلاق حميده را كه حدّ وسط و اعتدال قواى چهارگانه است، رعايت نمايد آثار نيكى و حُسن و جمال در باطن و ظاهر او پيدا مىشود. بر همين اساس آخرين و بالاترين درجه كمال انسانى «عدالت» خواهد بود.
608) مركّب چون شود مانند يك چيزز اجزا دور گردد فعل تمييزمركّب = منظور بدن آدمى است كه از اجزاء تركيب شدهاست.
اجزا = منظور آتش، هوا، آب و خاك است.
فعل تمييز = منظور طبيعت انسان است كه عبارت از چهار طبع حرارت، رطوبت، برودت و يبوست كه هر كدام به ترتيب خاصيت چهار عنصر آتش، هوا، آب و خاك است.
چون بدن آدمى تركيبى از چهار عنصر است كه به صورت يك چيز واحد در آمده است و هر گاه چهار طبع در بدن آدمى مجموع و متّحد گردند، اين اجزاء طبيعت انسان را مىسازند و در اين حالت تشخيص و تمييز از آن اجزا به صورت فردى از بين مىرود.
609) بسيط الذّات را مانند گرددميان اين و آن پيوند گرددبسيط = ساده، غير قابل تجزيه، آنچه كه جزء نداشته باشد مانند حقّ تعالى كه بسيط حقيقى است، آنچه كه جسم و جسمانى نباشد مانند عقول و نفوس(ف-م) اين و آن = به ترتيب مركّب و بسيط الذات يا بدن و روح است.
«مركّب» كه بدن آدمى است، به سبب اتحاد اجزا مانند «بسيط» واحد و غير قابل تجزيه مىگردد و روح انسانى بين آنها-مركّب و بسيط- پيوند برقرار مىكند. به عبارت ديگر بدن و روح به يكديگر مرتبط مىشوند.
610) نه پيوندى كه از تركيب اجزاستكه روح از وصف جسميّت مبرّاستمبرّا = پاك شده، تبرئه شده(ف-م) پيوند روح و بدن آدمى از نوع پيوند تركيب اجزا به يكديگر نمىباشد زيرا اجزا جسم هستند و روح از صفت جسم بودن پاك است يعنى روح با بدن تركيب نمىشود بلكه روح تعلّق به بدن دارد.
611) چو آب و گل شود يك باره صافىرسد از حقّ بدو روح اضافى يك باره = ب363 هنگامى كه انسان به حكم «ولقد خلقناالانسان من صلصال» و «خلق الانسان من علق» از آب و گل آفريده شد و به طور كلّى از ماديّات صاف و پاك شد از جانب حقّ به حكم «نفخت فيه من روحى» روح در كالبد او دميده مىشود و آدمى به زيور انسانى آراسته مىگردد.
612) چو يابد تسويه اجزاى اركاندر او گيرد فروغ عالم جانتسويه = برابر كردن، مساوى ساختن(ف-م) اجزاى اركان = منظور عناصر اربعه آتش، باد، آب و خاك است.
فروغ = روشنايى عالم جان = عالم ارواح هر گاه چهار عنصر آتش، باد، آب و خاك به اعتدال و مساوات برسند طبيعت انسان را به وجود مىآورند و آنگاه روشنايى نور روح در بدن آدمى مىتابد و ظلمت آب و گل بدن را از بين مىبرد.
تمثيل براى روح و تشبيه آن به خورشيد
613) شعاع جان سوى تن وقت تعديلچو خورشيد زمين آمد به تمثيل آن هنگامى كه اجزاى اركان به اعتدال و مساوات مىرسند شعاع نور روح به تن مىتابد و ظلمت كوه تن تيره و خاكى آدمى را روشن مىكند همان طور كه شعاع نور خورشيد به زمين تاريك مىتابد و آن را روشن مىكند. شيخ روح را تشبيه به خورشيد كردهاست كه باعث روشنايى تن مىگردد.
614) اگر چه خور به چرخ چارمين استشعاعش نور تدبير زمين استخور = ب116 اگر چه خورشيد در فلك چهارم قرار دارد و فاصله زيادى با زمين دارد امّا شعاع نور آن سرانجام به زمين مىتابد و تدبير و تصرّف در زمين مىكند، روح نيز چنين است و اگر چه بين روح و بدن فاصله و تفاوت وجود دارد ولى در بدن آدمى مىتابد و آن را زنده و روشن مىكند.
615) طبيعتهاى عنصر نزد خور نيستكواكب گرم و خشك و سرد و تر نيستخور = ب116 طبيعتهاى عنصر = گرمى وترى و سردى و خشكى است كه خاصيت عناصر اربعه آتش، هوا، آب و خاك مىباشد.
خورشيد طبيعت عناصر را ندارد و در كواكب و ستارگان نيز خاصيت حرارت، رطوبت، برودت و يبوست وجود ندارد. همچنين آنها شفاف هستند و رنگ ندارند روح نيز چنين است خاصيت عناصر ندارد.
616) عناصر جمله از وى گرم و سرد استسفيد و سرخ و سبز و آل و زرد استوى = منظور آفتاب است.
آل = سرخ كم رنگ، كبود با وجود آنكه در آفتاب و كواكب طبيعت عناصر و رنگ نيست امّا گرمى و سردى و رنگهاى مختلف همه به واسطه تابش نور آفتاب است.
617) بود حكمش روان چون شاه عادلكه نه خارج توان گفتن نه داخلحكمش = فرمانش، مرجع ضمير «ش» خور مىباشد.
تابش نور خورشيد بر عناصر يكسان است و همچون فرمان شاه عادل نافذ و روان است همچنين روح نيز در تمام بدن به طور يكسان جارى و سارى است و شعاع نور آفتاب نه خارج طبيعت عناصر است و نه داخل آنهاست.
618) چو از تعديل شد اركان موافقزحُسنش نفس گويا گشت عاشقحُسن = زيبايى، جمال، نيكويى(ف-م) نَفْس گويا = نفس ناطقه، روح آدمى منظور است.
هنگامى كه اجزاى اركان در بدن آدمى به اعتدال و مساوات رسيدند و با هم و در كنار هم قرار گرفتند از حُسن و نيكويى حال آنها، روح عاشق صورت آدمى شد و تعلّق به او نمود. زيرا تعلّق روح به بدن مانند تعلّق عاشق به معشوق است.
619) نكاح معنوى افتاد در دينجهان را نفس كلّى داد كابيننكاح = عقد زناشويى بستن(ف-م) نفس كُلّى = روح عالم است، صورتى است روحانى كه از عقل كل افاضه شود.
(ف-م) كابين = مبلغى كه به هنگام عقد نكاح به ذمه مرد مقرّر شود.
(ف-م) بعد از آنكه نفس گويا عاشق صورت آدمى گرديد، به اراده و خواست حقّ تعالى بين نفس گويا-روح-و صورت آدمى-بدن انسان-مطابق با دستورات دين نكاح معنوى به وقوع پيوست و نفس كُلّى كه تمام نفوس عالم، اجزاى او هستند همه عالم را به عنوان مَهريه و كابين به انسان داد و به اين طريق عالم مادّى به تصرّف انساندرآمد.
620) از ايشان مىپديد آيد فصاحتعلوم و نطق و اخلاق و صباحتفصاحت = روان بودن سخن، روانى كلام(ف-م) نطق = ادراك و تكلّم صباحت = جمال و زيبايى(ش-ل) از نكاح بين نفس گويا و صورت انسان فصاحت و روانى كلام و علوم حقيقى و تكلّم و اخلاق نيكو و پسنديده و جمال و زيبايى به وجود مىآيد و انسان جامع كمالات انسانى مىگردد.
621) ملاحت از جهانبى مثالىدرآمد همچو رند لاابالىملاحت = نمكين بودن، خوبرو بودن (ف-م)، و منظور از آن پرتو نور وحدت حقيقى است.
جهان بىمثالى = عالم ملكوت رِنْد = در لغت به معنى زيرك و حيلهگر است و در اصطلاح به معنى كسى است كه از اوصاف و نعوت و احكام و كثرات و تعيّنات مبرّا گشته و تقيّد به هيچ قيد ندارد به جز الله.
(ف-م) لاابالى = ب545 به حكم «انّ الله جميل و يحبّ الجمال» زيبايى و خوبرويى از عالم ملكوت همچو رند لاابالى به عالم مُلك و مادّه درآمد و جمال خود را ظاهر نمود تا دلها را مجذوبخود كند.
622) به شهرستان نيكويى علم زدهمه ترتيب عالم را بهم زدعَلَم زدن = «كنايه از نصبكردن عَلَم است. مجازاً به معناى مشهور و معروفاست».
هنگامى كه ملاحت از عالم بى مثالى-عالم ملكوت- به عالم ملك -دنياى مادّى- فرود آمد تمام حُسن و زيبايىها را تحتالشعاع خود قرار داد و در سيطره زيبايى خود درآورد و از بسيارى زيبايى شور و فتنه در دلها برپا كرد و نظم و ترتيب عالم را به هم ريخت.
623) گهى بر رخش حُسن او شهسوار استگهى با نطق تيغ آبدار استحُسن = ب 618 ملاحت كه در حقيقت نور تجلّيات حقّ بر عالم موجودات و ممكنات است، از بسيارى زيبايى و جمال حاكم بر زيبايىهاست و تمامى دلها را مجذوب خود مىكند و زمانى با بيان و كلام زيباى خود، همچون شمشير بُرّنده و آبدار است.
624) چو در شخص است خوانندش ملاحتچو در نطق است گويندش فصاحتملاحت = ب621 فصاحت = ب620 ملاحت هنگامى كه در صورت انسان ظاهر شود آن را ملاحت مىخوانند و هر گاه كه به صورت نطق ظاهر شود آن را فصاحت مىگويند. امّا اين دو، يك حقيقت بيشتر نمىباشند.
625) ولىّ و شاه و درويش و پيمبرهمه در تحت حكم او مسخّر ولىّ = ب336 شاه = سمبل حاكميّت و قدرت است.
درويش = عارف، زاهد، گوشهنشين(ف-م).
او = منظور «ملاحت» است.
ملاحت كه در واقع پرتو درخشان وحدت حقيقى است، ولىّ و شاه و درويش و پيامبر را كه از قيّد تعيّنات و تعلّقات مادى آزادند، تحت فرمان خود در آورده و به حكم «ولو اعجبك حُسنُهنّ» دلهاى آنها را تسخير و مجذوب خود كردهاست.
626) درون حُسن روى نيكوان چيستنه آن حسن است تنها، گوى آن چيستحُسن = ب 618 درون = ذات، اصل اصل زيبايى زيبارويان عالم و حُسن و جمال نيك رويان جهان چيست كه اين چنين دلهاى عاشقان را مجذوب خود كردهاست.
اين جاذبه و زيبايى كه دلهاى عالم را تصرّف مىكند تنها كار حُسن نمىباشد بنابراين آن حقيقتى كه در صورت زيباى زيبارويان و خوبرويان عالم است برايم مشخص كن و بگو كه آن حقيقت چيست؟ 627) جز از حقّ مىنيايد دلربايىكه شركت نيست كس را در خدايى دلربايى و جذب دلها به سوى خود فقط كار حقّ تعالى است زيرا به حكم «لامؤثر فىالوجود الاّ الله» تنها خداست كه تأثير گذار است و هيچ كس در اين امر با او شريك نمىباشد«وحده لا شريك له» و زيبايى مطلق نيز اوست «انّ الله جميل و يحبّ الجمال» 628) كجا شهوت دل مردم ربايدكه حقّ گه گه ز باطل مىنمايدشهوت = ب319 باطل = بيهوده، بىفايده، ناراست، ناحقّ(ف-م) حق ز باطل نمودن = «كنايه از ظهور در مظهر حسن و عشق مجازى كه باطلاست».
دلربايى و جذب دلها در حقيقت توسط شهوت نمىباشد، بلكه همان طور كه در بيت 627 گفته شد مؤثر واقعى حقّ است كه دلها را تصرّف مىكند، هر چند كه حقّ گه گاهى از حسن و عشق غير حقيقى ظاهر مىشود «المجاز قنطرة الحقيقه» و عشق مجازى نيز نسبت به عشق حقيقى باطل است.
629) مؤثر حقّشناس اندر همه جاىز حدّ خويشتن بيرون منه پاىحدّ خويشتن = منظور ممكنالوجود بودن انسان است.
مؤثر حقيقى در همه جا و در همه چيز خداوند است و چون موجودات و ممكنات معشوق مجازى و غير حقيقى هستند و وجود غير حقيقى نمىتواند مؤثر واقع شود، پس اى سالك تو از حدّ خود كه امكانيّت است پاى فراتر مگذار.
630) حقّ اندر كسوت حقّ دين حقّ دانحقّ اندر باطل آمد كار شيطان كِسوَت = جامه پوشيدنى، لباس(ف-م) دين حقّ = دين استوار و ثابت مشاهده حقّ و پرتو انوار حقيقى او در لباس حقّ، شرعى دين حقّ است و مشاهده حقّ در صورت باطل، كار شرعى شيطان و هواى نفس است.
يعنى اگر عشق مجازى نيز پاك و دور از هواى نفس و شهوت مادّى باشد، سالك مىتواند حقّ را در لباس حقّ مشاهده كند كه در واقع از طريق عشق مجازى به عشق حقيقى رسيدهاست.
11 ـ در بيان نقص موجود از وجود با آنكه او كلّ و وجود جزء است631) چه جزو است آنكه او از كلّ فزون استطريق جستن آن جزو چون است؟جزو = وجود مطلق كلّ = موجودات چون = چگونه، كلمه پرسش است.
«جزو» چيست كه از «كلّ» بيشتر است و راه پيداكردن آن چگونه است و به چه طريق مىتوان جزو را شناخت؟ 632) وجود آن جزودان كز كلّ فزون استكه موجود است كلّ وين باژگون است وجود = يافتن، هست بودن(ف-م) موجود = به وجود آمده، هستى داده(ف-م) بايد دانست كه هر موجودى از موجودات عالم «كلّ» مىباشد كه يك جزو آن «وجود» و جزو ديگرش «تعيّن» كه نيستى و عدم است. پس «وجود» جزو «موجود» مىباشد بنابراين جزوى كه بيشتر از كُلّ است «وجود» مىباشد زيرا كلّ«موجود» است و به آن جهت كلّ گفتهاند كه داراى دو جزو است، و فزونى «وجود» كه جزو است بر «موجود» كه كلّ است به اين سبب است كه هر موجودى عبارت از وجود و تعيّناست.
و اين افزونى جزء از كلّ بر عكس است زيرا معمولاً كلّ از جزء بيشتر است نه جزءاز كلّ.
633) بود موجود را كثرت برونىكه از وحدت ندارد جز درونىكثرت = ب307 وحدت = ب307 برونى = منظور صورت ظاهرى كثرات عالم است.
درونى = منظور باطن و حقيقت موجودات كه حقّ است.
اختلاف موجودات عالم به سبب تعيّنات و تعلّقات است كه به صورت كثرت ظاهر مىشوند و وحدت و اتّحاد موجودات به اعتبار وجود مطلق حقّ است. بنابراين غير از حقّ هيچ موجودى وجود ندارد و هر چه هست نمود ظاهرى وجود حقيقى اوست.
634) وجود كلّ ز كثرت گشت ظاهركه او در وحدت جزو است ساتركلّ = ب631 وحدت = ب307 كثرت = ب307 جزو = ب631 ساتر = پوشاننده، پنهان(ف-م) موجودات و ممكنات عالم از كثرت تعيّنات و تعلّقات «وجود» ظاهر و آشكار شدهاند و تمام موجودات نمود آن حقيقت واحد هستند و وجود كلّ پرده و پوشاننده وحدت جزو است يعنى موجودات حجاب جمال حقّ هستند.
635) چو كلّ از روى ظاهر هست بسياربود از جزو خود كمتر به مقداركُلّ = ب631 جزو = ب631 چون «كلّ» به صورت كثرت در موجودات پيدا مىشود، به ظاهر بسيار است و به عدد نمىآيد و به همين سبب كلّ كه «موجود» است از «جزو» خود كه «وجود» است از نظر كميت، كمتر مىباشد.
636) نه آخر واجب آمد جزو هستى كه هستى كرد او را زير دستىواجب = منظور «وجود مطلق» است.
هستى = منظور «موجود» است.
زيردستى = اطاعت، فرمانبردارى «واجب» جزو «هستى» است و «هستى» كه موجود است مطيع و زيردست «واجب» كه وجود مطلق است قرار دارد. بنا بر اين واجب با وجود اينكه داراى جزو است، احاطه و تسلّط بر موجودات دارد.
637) ندارد كل وجودى در حقيقتكه او چون عارضى شد بر حقيقتكُلّ = ب631 عارض = آنچه بر چيزى وارد شده باشد و جزء ذات آن نباشد مانند حالت جوشيدن بر آب.
(ب، اق) «كلّ» وجودى غير حقيقى است و در واقع «نمودى» بى «بود» است كه بر حقيقتِ وجود عارض شده است.
638) وجود كلّ كثير واحد آيدكثير از روى كثرت مىنمايدكُلّ = ب631 كثير = بسيار، فراوان (ف-م) كثرت = ب307 وجود موجودات و ممكنات عالم به واسطه تعيّنات و تعلّقات «كثير» است و از جنبه ذات، «واحد» است زيرا همه موجودات داراى يك ذات «واحد» هستند و «كثير» به سبب «كثرت» ظاهر و آشكار مىگردد و اگر نيك بنگرى حقيقت همه موجودات «وجود مطلق» است به صورت ظاهر «كثير» و در باطن «واحد» مىباشند.
639) عرض شد هستيى كان اجتماعى است عرض سوى عدم بالذات ساعى استعَرَض = ب199 ساعى = سعى كننده، شتابنده (ف-م) «هستى» از اجتماع اجزاء به وجود مىآيد و چون نبوده و بعد پيدا شده است ويژگى عَرَض را دارد و عرض نيز به اعتبار ذات خود، پيوسته رو به سوى عدم و نيستى دارد.
640) به هر جزوى ز كلّ كان نيست گرددكلّ اندر دم ز امكان نيست گرددجزو = ب631 كلّ = ب631 كُلّ كه منظور از آن موجودات عالم است داراى دو جزو است يكى وجود كه باقى است و تغييرى در آن ظاهر نمىشود و ديگرى تعيّن كه امرى عَرَضى است و به اعتبار ذات خود فانى است. بنابر اين هر جزوى كه از كل نيست و نابود گردد بديهى است كه كُلّ نيز نابود گرديده است. پس موجودات عالم نيز نيست و فنا شونده مىباشند.
641) جهان كلّ است و در هر طرفةالعين عدم گردد و لا يبقى زمانينطرفةالعين = ب3 جهان «كُلّ» است زيرا مجموعهاى از موجودات است و چون داراى دو جزو «وجود» و «تعيّن» است، و تعيّن امرى عَرَضى است و عَرَض نيز فانى است، پس در هر لحظه جهان به حكم «و العرض لا يبقى زمانين» نيست و نابود مىگردد.
642) دگر باره شود پيدا جهانىبه هر لحظه زمين و آسمانى جهان بعد از آنكه بنا به اقتضاى «تعيّن» در يك طرفةالعين نيست و نابود شد به اقتضاى «وجود» دوباره پيدا و ظاهر مىشود و در يك لحظه زمين و آسمانى ديگر موجود مىگردد.
643) به هر ساعت جوان و كهنه پير استبه هر دم اندرو حشر و نشير استحَشْر = جمع، گرد آوردن مردم، روز قيامت (ف-م) نشير = نشر كننده، باز كننده، اشاره به روز قيامت است كه در آن روز نامه اعمال مردم باز مىشود.
جوانى جهان به سبب آن است كه در هر لحظه «وجودى» تازه مىيابد و از «نيست» به «هست» مىآيد. همچنين پيرى جهان به سبب آن است كه پيوسته به صورتى واحد در ممكنات و موجودات عالم ظاهر مىشود.
و چون هر لحظه موجودات جهان نيست و نابود مىشوند و دوباره به وحدت حقيقى مىرسند و همه جمع يعنى «واحد» مىشوند، حشر است و همچنين چون هر لحظه وجود «واحد» به صورت موجودات و ممكنات عالم ظاهر مىگردد نشير است. پس هر آينه به اعتبار آنچه كه گفته شد در جهان حشر و نشر وجود دارد.
644) درو چيزى دو ساعت مىنپايددر آن لحظه كه مىميرد بزايدمىميرد = كنايه از نيستى جهان است، مردن عبارت است از بازگشتن كثرتبهوحدت.
مىزايد = كنايه از هستى جهان است، زاييدن عبارت است از ظهور وحدت به صورت كثرت.
در جهان هيچ چيزى دو ساعت پايدار و باقى نمىماند زيرا همه چيز در حال تغيير و تبديل است. در يك لحظه مىميرند و در يك لحظه به دنيا مىآيند.
645) و ليكن طامةالكبرى نه اين است كه اين يوم عمل آن يوم دين استطامة الكبرى = روز قيامت، اشاره به آيه «فاذا جائت الطامة الكبرى» دارد.
يوم عمل = اشاره به حديث نبوى «الدنيا مزرعة الاخرة» يوم دين = اشاره به آيه «مالك يومالدين» است.
انتساب قيامت به طامةالكبرى به اعتبار آن است كه تمام كثرات و تعيّنات عالم در آن روز نيست و نابود مىشوند و زمان و مكان را طى مىكنند.
«يوم تبدّل الارض غير الارض» و «اذا السّماء انشقت» و «اذا السّماء انفطرت» و «اذا الشّمس كوّرت، و اذاالنجوم انكدرت» بنا بر اين اينكه جهان در يك طرفةالعين مىميرد و مىزايد به مثال مانند طامةالكبرى است و در حقيقت آنچه كه اتفاق مىافتد نمود و مثالى از روز قيامت مىباشد كه به «روز عمل» معروف است و «روز قيامت» كه قيامت كبرى است، را روز جزا و روز دين مىگويند و به حكم «انّما توعدون لصادق و انّ الدّين لواقع» اين روز به وقوع مىپيوندد.
646) از آن تا اين بسى فرق است زنهاربه نادانى مكن خود را گرفتارآن = منظور روز قيامت است، طامة الكبرى اين = منظور مردن و زاييدن جهان است كه نمودى از روز قيامت است زنهار = زينهار، از اين بپرهيز، دور باش، برحذر باش(ف-م) بين روز قيامت ـ يوم دين ـ و لحظهاى كه جهان مىميرد و مىزايد ـ يوم عمل ـ بسيار تفاوت است و هر كس تصوّر كند كه طامةالكبرى و يوم دين همين يوم عمل است، حقيقت را در نيافته و به حكم «و من يكفر باللّه و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخرة فقد ضلّ ضلالاً بعيدا» منكر روز جزا گرديده است. بنا بر اين از اين تصور اشتباه، دورى كن و خود را گرفتار نادانى مكن.
647) نظر بگشاى در تفصيل و اجمالنگر در ساعت و روز و مه و سالنظر = «توجه و دقت در امور و حقايق موجودات است و نيز توجه الهى است بر سالك راه حقّ و توجه بنده است به حق» تفصيل = مفصّل، شرح دادن (ف-م) اجمال = خلاصه و مختصر (ف-م) به ديده اعتبار نگاه كن كه در واقع طامتالكبرى شرح و تفصيل جهان است كه به صورت اجمال و خلاصه در يك لحظه نيست و نابود مىشود. و در لحظهاى ديگر ظاهر و پيدا مىگردد مانند نسبت ساعت به روز و نسبت روز به ماه و نسبت ماه به سال است زيرا چنانكه مىدانيم سال تفصيل ماه و ماه تفصيل روز و روز تفصيل ساعت مىباشد. بنا بر اين طامتالكبرى ـ روز قيامت ـ تفصيل جهان فانى و يوم عمل مىباشد.
تمثيل در بيان تغيير و تحول عالم در هر زمان
648) اگر خواهى كه اين معنى بدانىتو را هم هست مرگ و زندگانىمرگ = مردن، موت، فنا(ف-م) زندگانى = زنده بودن، زيستن، حيات، عمر (ف-م) اگر مىخواهى بدانى كه «نيست و هست جهان» و «طامتالكبرى» چيست آنها را با مرگ و حيات خود مقايسه كن زيرا اين دو معنى نيز در انسان كه عالم صغير است ديده مىشود.
649) ز هر چه در جهان از زير و بالاستمثالش در تن و جان تو پيداستزير = منظور «عناصر اربعه» و «مواليد سه گانه» است، جهان مادى بالا = منظور عقول و نفوس و افلاك است، جهان معنوى هر چه در عالم مادّه و ملكوت وجود دارد مثال و نمود آن در تن و جان آدمى پيدا و ظاهر است. و به همين سبب حكما جهان را عالم كبير و انسان را عالم صغير دانستهاند.
650) جهان چون توست يك شخص معيّنتو او را گشته چون جان، او تو را تن به طور كلّى جهان و مراتب عالم مانند آدمى، يك شخص معيّن است و همان طور كه آدمى داراى بدن و روح است و حيات و قوام بدن وابسته به روح مىباشد، جهان نسبت به آدمى مانند بدن و انسان نيز روح جهان محسوب مىگردد. و چون تن آدمى به اعتبار روح به كمال و معرفت مىرسد، شناخت عالم و كمال حقيقى آن به اعتبار انسان مىباشد.