(ف - م) هر كسى كه از خداوند در احكام و افعالى كه از او جارى و صادر مىشود، علت و دليل آن را بخواهد و به عبارتى «چون و چرا» بگويد او همچون مشركان خداوند را ناسزا گفته است يعنى سؤال گوينده «چون و چرا» معادل و برابر ناسزاى مشركان مىباشد.
548) ورا زيبد كه پرسد از چه و چوننباشد اعتراض از بنده موزونزيبد = زيبنده است، شايسته است.
چه و چون = اعتراض موزون = پسنديده ورا = وى را، او را، منظور خداوند است.
به سبب عظمت و بزرگى، شايسته است كه خداوند از بندگان خود از«چه و چون» سؤال كند تا آنان بر عجز و نقصان خود واقف و آگاه شوند. اما سؤال و اعتراض از سوى بنده به خداوند پسنديده نمىباشد.
549) خداوندى همه در كبريايى استنه علّت لايق فعل خدايى استكبريايى = عظمت، بزرگى، از اوصاف الهى است.
(ب -اق) خداوندى به طور كلّى در بزرگى و بىنيازى است و خداوند به حكم«اللّهالصمد»بىنياز از مخلوقات است و «لهالكبرياءو العظمه» و علت و سبب زيبنده و شايسته افعال و احكام الهى نمىباشد.
550) سزاوار خدايى لطف و قهر استو ليكن بندگى در فقر و جبر استلطف = مهربانى، تأييد حقّ باشد به بقاء و دوام مشاهدت (ف -م) قهر = عذاب، چيرگى، تأييد حق باشد به فنا كردن مرادها و باز داشتن نفس از آرزوها (ف -م) فقر = «حقيقت فقر نيازمندى است.
زيرا بنده همواره محتاج است، چه مملوك به مالك خود نياز دارد و غنى مطلق در حقيقت حق است و فقير صفت براى عبد است، فقر واقعى، فنا فى اللّه است كه اتحاد قطره با دريا خواهد بود.» ب126 جبر = عدم اختيار بنده را گويند، طريقهاى كه پيروان آن ـ جبريّه ـ معتقدند كه اعمال انسان به ارادهخداى تعالى انجام گيرد و بندگان هيچگونه اختيارى از خود ندارند.
(ف -م) لطف و قهر از صفات خداست و شايسته اوست. امّا بنده آن است كه محتاج و نيازمند به حقّ باشد و در انجام اعمال خود اختيار نداشته باشد و مجبور و محكوم اراده خدا باشد.
551) كرامت آدمى را اضطرار استنه آن كو را نصيبى ز اختيار استكرامت = تصرّف و خرق عادت است كه از اولياء ظاهر مىشود.
(ش -ل) اختيار = ب524 كراماتى كه از اولياء الله ظاهر مىشود دليل اختيار بنده نيست و اضطرار بنده است و كرامات نسبت به آدمى مجازى و غير حقيقى است و به حكم «والله خلقكم و ما تعملون» همان طور كه انسان در آفرينش خود اختيارى نداشته است در اعمال خود نيز اختيارى ندارد.
552) نبوده هيچ چيزى هرگز از خودپس آنگه پرسدش از نيك و از بد هستى انسان و صفات و اعمال او همه متعلّق به خداست و انسان هيچ چيزى از خود ندارد زيرا كه او ممكنالوجود است و وجود ممكن، تجلّى حقّ است به صورتاو.
با توجه به اينكه هيچ چيزى از خود ندارد، از نيك و بد او سئوال مىشود و اينها همه دليل بى غرضى فعل و حكم خداوند و بى اختيارى بنده است.
553) ندارد اختيار و گشته مأمورزهى مسكين كه شد مختار مجبورمسكين = منظور انسان است كه هيچ چيزى از خود ندارد.
مختار = دارنده اختيار، صاحب اختيار(ف -م) انسان از خود اختيارى ندارد و محكوم به حكم خداوند است. ولى مأمور و مكلّف به انجام امر و نهى است و خوشا به حال انسانى كه هم مختار است و هم مجبور. مختار است به سبب آنكه مكلّف است زيرا تكليف، لازمهاش اختيار و استقلال است و مجبور است به سبب آنكه اعمال و افعال او به قدرت و اراده الهى است.
554) نه ظلم است اين كه عين علم و عدل استنه جور است اين كه محض لطف و فضل استظلم = «وضع الشىء فى غير موضعه» جور = ظلم عدل = «وضع الشىء فى موضعه» محض = عين، خالص اينكه انسان با وجود بى اختيارى مأمور و مكلّف مىباشد. ظلم نيست بلكه درست، علم و عدل است. علم است به سبب آنكه انسان قبل از پيدايش براى خداوند معلوم و شناخته شدهبود. عدل است به سبب آنكه خداوند در مُلك خود كه وجود آدمى است، تصرّف كردهاست.
همچنين مكلّف گردانيدن انسان با وجود بىاختيارى جور و ستم نمىباشد زيرا جور و ستم آن است كه كسى استعداد امرى نداشته باشد و او را مكلّف به انجام عملى نمايند.
بنابراين تكليف بر انسان در حقيقت لطف و فضل خداوند است كه نصيب او گشته و به اين طريق به معرفت و وصال او نايل آمده است.
555) به شرعت زآن سبب تكليف كردندكه از ذات خودت تعريف كردندشِرعت = شريعت، آيين خداوند به آن سبب انسان را مكلّف به امور شرعى كردهاست كه به حكم «و لقد كرّمنا بنى آدم» او را از ذات خود دانسته و بر اساس «خلق الله تعالى آدم على صورته» حق با جميع اسماء و صفات به صورت انسان ظاهر شدهاست.
556) چو از تكليف حقّ عاجز شوى توبه يك بار از ميان بيرون روى تو هنگامى كه انسان به فانى بودن خود آگاه شود و از انجام آنچه كه حقّ بر او معين كردهاست عاجز و ناتوان شود و بداند كه خدا او را از ذات خود دانسته و تكليف او به واسطه همين نسبت و اتّحاد است، به كلّى وجودى براى خود قايل نخواهد شد و در خواهد يافت كه وجودش غير حقيقى و فناپذير است.
557) به كلّيت رهايى يابى از خويشغنى گردى به حقّ اى مرد درويشبه كلّيت = به كلّى، به تمامى، يك باره غنى = توانگر، غناى معنوى منظور است.
مرد درويش = «سالك است كه به مقام فقر رسيده و فقط نيازمند به حق است» اى سالك اگر تو چنين باشى كه آنچه را خداوند معيّن كرده انجام دهى و اختيارى از خود نداشته باشى، بديهى است كه به كلّى از وجود مجازى خود كه فانى است، رهايى مىيابى و آن زمانى است كه به فناى فىالله رسيدهاى و از آن نيز گذشته و به حقّ واصل مىشوى يعنى به بقاءبالله مىرسى «انتمالفقرا الى الله و الله هو الغنى الحميد» و فقر حقيقى همان فناء فى الله است و تا سالك از مقام فنا فى الله نگذشته باشد به مقام بقاء بالله نمىرسد.
558) برو جان پدر تن در قضا دهبه تقديرات يزدانى رضا دِهقضا = تقدير، سرنوشت، حكم الهى بر موجودات از ازل تا ابد(ف -م) اى سالك چون تو هيچ اختيارى از خود ندارى و در انجام اعمال و رفتار مجبور و محكوم به حكم الهى مىباشى، پس خود به حق واگذار كن و به آنچه كه براى تو معيّن كردهاست راضى شو و بى فايده در جهت خلاف آنچه كه خواست و مشيّت الهى است، سعى و تلاش مكن و به تقدير الهى رضايت ده زيرا خداوند به آنچه كه مصلحت توست آگاه است.
10 ـ درباره وجود كه مانند دريايى است كه نطق، ساحل و علمگوهر و حروف، صدفهاى آن است 559) چه بحر است آنكه نطقش ساحل آمدزقعر او چه گوهر حاصل آمدنطق = ب433 قعر = ته، بن، گودى شيخ در اين بيت وجود آدمى را به دريا تشبيه كردهاست كه پر از گوهر است. چه دريايى است كه ساحل آن نطق است و از قعر آن گوهرهاى فراوان بدست مىآيد.
560) يكى درياست هستى نطق ساحلصدف حرف و جواهر دانش دلدانش دل = حقايق اشيا و معارف الهى هستى و وجود انسان مانند دريا است كه نطق و سخن ساحل و كناره آن مىباشد و حروف و كلمات مانند صدفهايى هستند كه در درياى وجود بدست مىآيند همچنين حقايق اشياء و معارف الهى كه دانش دل محسوب مىگردند، مانند گوهر و مرواريدى است كه از صدف بيرون مىآيد. صدف كنايه از سالك است تشبيه هستى به دريا به سبب بى نهايتى آنهاست و چون انسان مراتب نهايى وجود است و امتياز او بر ساير موجودات، ناطق بودن انسان است و چون نهايت هر چيزى به امتياز اوست. به همين سبب نطق را به ساحل درياى وجود تشبيه كردهاست.
561) به هر موجى هزاران دُرّ شهواربرون ريزد زنقل و نصّ اخبارموج = نَفْس انسانى درّ شهوار = حقايق و معارف الهى نَقْل = انتقال سخن از اولياء و عرفا نصّ = عين عبارت، كلام صريح، لفظ آشكار(ف -م) اخبار = احاديث نبوى از درياى هستى هر موجى كه به صورت انسان ظاهر مىشود هزاران دُرّ گرانبهاى حقايق و معارف اسلامى از سخنان اولياء حق و عارفان واصل و قرآن و احاديث نبوى به ساحل نطق بيرون مىريزد. يعنى بيان تمام حقايق و معارف اسلامى از قرآن و احاديث و اخبار از زبان و گفتار انسان است.
562) هزاران موج خيزد هر دم از وىنگردد قطرهاى هرگز كم از وىهزاران = بيان كثرت است.
موج = ب561 وى در هر دو مصراع = درياى وجود منظور است.
به سبب كثرت تجلّيّات هر لحظه انسانهاى بىشمارى از اين درياى هستى پيدا مىشوند و پا به عرصه وجود مىگذارند و با وجود خيزش اين همه موج، يك قطره آب از درياى وجود كم نمىشود.
زيرا «ولو انّما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمدّه من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله» 563) وجود علم از آن درياى ژرف استغلاف دُرّ او از صوت و حرف استدرياى ژرف = كنايه از هستى مطلق است.
ژرف = عميق غلاف دُرّ = صدف است و كنايه از سالك مىباشد.
غلاف = پوشش چيزى مثل جلد كتاب و شمشير (ف-م) وجود علم و ادراك به واسطه درياى هستى است و همان طور كه صدف پوست و جلد مرواريد مىباشد، حروف و الفاظ نيز جلد و پوشش علم مىباشند.
564) معانى چون كند اينجا تنزّلضرورت باشد او را از تمثّلمعانى = منظور حقايق وجود علم و نطق و صوت و حرف مىباشد.
تمثّل = مثل چيزى شدن، مثالزدن (ف-م) با توجه به نظريه «مُثُلِ افلاطونى» كه اين جهان، كه عالم مثال است، عكس و سايه جهان ديگر است، حقايق هستى و معانى عقلى به صورت محسوسات در اين عالم پيدا مىشوند و لازم است اين معانى به صورت تمثيل آورده شوند تا فهم و درك آن براى سالك آسانتر گردد.
565) شنيدم من كه اندر ماه نيسانصدف بالا رود از قعر عمّانماه نيسان = نام ماهى است از ماههاى روميان كه در فصل بهار واقع است.
(ف-م) صدف = كنايه از حروف و الفاظ است كه از درون آن معانى حقيقى بيرون مىآورند.
قعر = ب559 عمان = درياى عمان، دريايى است منشعب از اقيانوس هند، در جنوب پاكستان، ايران و مشرق شبه جزيره عربستان كه به وسيله تنگه هرمز از خليج فارس جدا مىگردد.
(ف-م) قعر عمان = كنايه از عالم غيب و ملكوت مىباشد.
مشهور است كه در ماه نيسان مطابق با فروردين صدفها از اعماق درياى عمان بر روى آب قرار مىگيرند. انتخاب ماه نيسان بىمناسبت نمىباشد زيرا در اين ماه و به طور كلّى در فصل بهار همان طور كه هنگام رويش زمين است، سالك نيز از عالم خاكى و مادّه به عالم ملكوت سير مىكند و به معانى پوشيده و پنهان و حقايق الهى دست مىيابد.
566) زشيب قعر بحر آيد برافرازبه روى بحر بنشيند دهن بازافراز = بالا، در اينجا كنايه از آشكار شدن و وجود يافتن است.
در ماه نيسان صدف از قعر دريا بالا مىآيد و بر روى آب، با دهن باز منتظر باريدن باران مىنشيند تا قطرهاى در دهانش افتد. در همين راستا سالك نيز در درياى هستى غوطهور شده، سعى در بدست آوردن گوهر معانى و درك حقايق مىنمايد.
567) بخارى مرتفع گردد ز دريافرو بارد به امر حقّ تعالىبخار = كنايه از فيض الهى است.
تابش نور خورشيد بر دريا باعث ايجاد بخار گشته كه به آسمان مىرود و در آنجا به فرمان خداوند تبديل به باران مىشود و در دهان صدف ريخته تبديل به مرواريد مىگردد. سالك نيز با ارشاد و راهنمايى پير كامل سير و سلوك مىكند تا نور حقّ در دل او بتابد و به حق واصل شود.
568) چكد اندر دهانش قطرهاى چندشود بسته دهان او به صد بند از باران رحمت خداوندى قطراتى چند در دهان صدف ريخته مىشود و دهان او سخت محكم بسته مىگردد گويى كه با صد بند بستهاند. سالك نيز به واسطه فضل و بخشش خداوندى، مشمول فيض او گشته و به طريق سير و سلوك به گوشهاى از بحر معانى پى مىبرد.
569) رود تا قعر دريا با دل پرشود آن قطره باران يكى دُرّ وقتى كه قطره باران در دهان صدف چكيده مىشود صدف با دلى پر از قطرات باران به قعر دريا فرو مىرود تا در آنجا به دُرّ و گوهر تبديل شود.
سالك نيز با توشه سير و سلوك و با ارشادات پير كامل به درك عميق معانى و معارف الهى مىپردازد تا شناساى حقّ گشته و به حقّ متصل گردد.
570) به قعر اندر رود غوّاص دريااز آن آرد برون لؤلؤ لالاغوّاص = به دريا فرو رونده، آنكه در دريا براى طلب مرواريد فرو رود.
(ف-م) لؤلؤ = درّ و مرواريد لالا = درخشنده بعد از آنكه قطره باران در صدف و در اعماق دريا تبديل به دُرّ و مرواريد شد غوّاصان در طلب بيرون آوردن گوهرهاى تابناك و درخشان به قعر دريا فرو مىروند.
571) تن تو ساحل و هستى چو درياستبخارش فيض و باران علم اسماستهستى = ب512 فَيض = «القاى امرى است در قلب به طريق الهام و فعل فاعلى است كه بىغرض و بلاعوض باشد» ب2 علم اسماءِ = شناخت و آگاهى از نامها كه ناظر بر آيه قرآن «خداى عالم همه اسماء را به آدم تعليم داد» است.
تن آدمى همچون ساحل و هستى و جهان آفرينش دريايى است كه فيض و بخشش الهى و اسماءِ الهى همچون باران به حكم «علّم آدم الاسماء كلّها» خداوند بر بندگان خود مىبارد.
572) خرد غوّاص آن بحر عظيم استكه او را صد جواهر در گليم استخرد = ب101 غوّاص = ب570 بحر عظيم = درياى هستى، وجود مطلق جواهر = جمع جوهر، منظور علوم و معارف الهى است.
گليم = شال، كه چيزها را در آن مىبندند. و اين مثل است كه فلان كس چيزها در گليم دارد.
(ش-ل) عقل و خرد سالك حقّ همچون غوّاصى است كه در درياى بىكران وجود پيوسته در حال تفكّر و جستجو است و به اين طريق صدها گوهر گرانبهاى معانى را پيدا مىكند و در گليم دارد.
573) دل آمد علم را مانند يك ظرفصدف بر علم دل صوت است با حرفصدف = ب565 علم دل = دانش دل، ب560 دل سالك براى علم كه قطرههاى باران است مانند يك ظرف است كه همه علوم و معارف حقيقى و الهى را در خود جاى مىدهد و صدف علم دل، حروف و الفاظ مىباشد زيرا حروف و الفاظ همچون صدفى هستند كه علوم حقيقى و معانى را در خود تربيت و پرورش مىدهند.
574) نفس گردد روان چون برق لامعرسد زو حرفها با گوش سامعبرق لامع = برق درخشنده سامع = شنونده(ف-م) دَم گرم عارف حقّ به سرعت همچون برق درخشنده و آذرخش از قعر درياى وجود سير و حركت مىكند و از درون صدف دل، معانى حقيقى را به گوش سالكان مىرساند.
575) صدف بشكن برون كن دُرّ شهواربيفكن پوست مغز نغز بردارصدف = ب565 دُرّ شهوار = ب561 سالك بايد صدف الفاظ و حروف را درهم شكند تا گوهر معانى را كه همچون مغز پاك و نيكوست از پوسته صدف بيرون بياورد. به تعبير ديگر حروف و الفاظ مانند پوست است كه بايد آن را كَند تا به مغز كه علوم الهى و حقايق عرفانى است دستيافت.
576) لغت با اشتقاق و نحو با صرفهمى گردد همه پيرامن حرف لغت = لفظى كه وضع شده براى بيان معنايى(ف-م) اشتقاق = شكافتن، گرفتن اصل و ريشه كلمه(ف-م) نحو = بخشى است از دستور زبان كه به وسيله آن عمل و وضع كلمات در جمله و عبارت شناخته مىشود.
(ف-م) صرف = نام علمى كه در اشتقاق و صيغه كلمات عربى بحث مىكند وقواعدى به دست مىدهد.
علم لغت و اشتقاق و صرف و نحو همه به نوعى درباره حرف بحث مىكنند.
577) هر آن كاو جمله عمر خود درين كردبه هرزه صرف عمر نازنين كردنازنين = با ارزش، گرانبها، لطيف(ف-م) هر كس كه عمر خود را براى دانستن علم لغت و اشتقاق و صرف و نحو بگذراند، در واقع عمر با ارزش خود را بيهوده و بىفايده صرف كرده است و به معرفت حقيقى راه پيدا نمىكند. زيرا چنين كسى حرف و ظاهر را گرفته و معنى و باطن را رها كردهاست.
578) ز جوزش قشر خشك افتاد در دستنيابد مغز هر كاو پوست نشكست جوز = گردو قشر = پوست، لايه چنين كسانى كه فقط به دنبال فراگيرى علوم ظاهرى هستند در حقيقت مانند كسى است كه از گردو فقط پوست خشك آن نصيبش شده و بديهى است كه تا پوست گردو نشكنند، مغز آن كه اصل گردوست، حاصل نمىشود.
579) بلى بى پوست ناپخته است هر مغزز علم ظاهر آمد علم دين نغزعلم ظاهر = منظور از علم ظاهر، علم لغت و اشتقاق و صرف و نحو است.
علم دين = تفسير و حديث است.
با همه آنچه كه در ابيات 575 تا 578 گفته شد، باز هم پوست لازم است زيرا اگر پوست بر روى مغز نباشد، مغز ضايع و فاسد مىشود. همچنين علم دين-قرآن، تفسير و حديث- نيز لازمهاش دانستن علم ظاهر-لغت، اشتقاق، صرف و نحو-است. زيرا فراگيرى علوم دينى وسيلهاى است براى شناخت حقّ و وصول به او.
580) زمن جان برادر پند بنيوشبه جان و دل برو در علم دين كوشبنيوش = ب423 علم دين = ب579 اى سالك حقّ و اى برادر دينى به اين پند و نصيحت گوش كن و با دل و جان به آن توجه كن و در جهت فراگيرى علوم دينى سعى و تلاش كن. زيرا علوم دينى مقدمه و اساس طاعت و عبادت و وسيله قرب الهى و وصول به حقّ است.
581) كه عالِم در دو عالَم سرورى يافتاگر كهتر بُد از وى مهترى يافتعالِمْ = داننده، دانا(ف-م) دو عالَم = ب2و13 وى = منظور علوم دينى است.
فراگيرنده علوم دينى در دنيا و آخرت به بزرگى و پيشوايى مىرسد و عالِم علوم دينى اگر در اصل و نسب نيز از همه كوچكتر و كمتر باشد به سبب علم دين از همه بهتر و بزرگتر مىگردد.
582) عمل كان از سر احوال باشدبسى بهتر زعلم قال باشداز سر = به خاطر، مقصود احوال = منظور احوال معنوى است و آن عبارت از قرب و مشاهده انوار تجليّات الهى است.
(ش-ل) علم قال = دانستن كيفيّات اعمال است.
(ش-ل) علم قال، همان گفت و گوها و نقد و تحليلهاى صورى است.
(ب-اق) طاعت و عبادتى كه به منظور قرب الهى و رسيدن به حقّ به جا آورده شود، بسيار بهتر از گفت و گوها و نقد و تحليلهايى است كه به آنها عمل نشود.
583) ولى كارى كه از آب و گل آيدنه چون علم است كان كار دل آيد آب و گِل = منظور جسم و بدن آدمى است.
علم = منظور علم جان است كه منشأ آن دل است.
اعمالى كه به وسيله بدن و جسم مادى انجام مىشود، چون بر مبناى احوال معنوى نمىباشد، همچون علم نمىباشد زيرا اعمالى كه بر اساس علم باشد چون منبعث از دل است به مراتب از اعمال بدنى بهتر است.
584) ميان جسم و جان بنگر چه فرق استكه اين را غربگيرى و آن چه شرق استجسم = بدن، تن آدمى جان = ب1 اگر مىخواهى بدانى كه اعمال بدنى و اعمال علم چگونه است به تفاوت ميان بدن و روح توجّه كن و ببين كه چقدر با هم فرق دارند. بنابراين جسم مانند مغرب است زيرا صفات كمال در جسم پنهان است و جان مانند مشرق است زيرا انوار صفات كمال از روح و جان آدمى پيدا و آشكار مىشود.
585) از اينجا باز دان احوال اعمالبه نسبت با علوم قال با حالعلوم قال = ب582 حال = مكاشفه و مشاهده حقّ است. (ش-ل) ، «حال» معنايى است از شادى و غم كه بدون تصنع و جلب و كسب به قلب وارد مىشود و با ظهور صفات نفس زايل مىگردد.
احوال موهبتهايى هستند كه از عين وجود مىرسند.» از تفاوت ميان جسم و جان، به احوال اعمال بدن آگاه و آشنا شو كه نسبت آن با علوم قال چگونه است. زيرا علوم قال مانند جان نسبت به بدن است. و همچنين نسبت علوم قال با حال مانند نسبت بدن با علوم قال است به عبارتى ديگر حال جانِ علوم قال مىباشد.
586) نه علم است آنكه دارد ميل دنياكه صورت دارد امّا نيست معنا علمى كه اسباب آشنايى و رسيدن به حقّ را موجب نمىشود و گرايش به دنيا و ماديّات دارد و وسيله بدست آوردن جاه و مال دنيا مىگردد، در حقيقت علم دينى نيست زيرا «حبّ الدنيا رأس كلّ خطيئة». چنين علمى صورت علم را دارد امّا معنى علم را ندارد.
587) نگردد علم هرگز جمع با آزملك خواهى سگ از خود دور اندازعلم = منظور علوم دينى و معارف الهى است.
آز = حرص و طمع مَلَك = ب335 سگ = منظور حرص و طمع به دنيا است.
زيرا «الدّنيا جيفة و طالبها كلاب» علوم دينى كه وسيله قرب الهى است هرگز با حرص و طمع و دنياطلبى در يك جا جمع نمىگردد و اگر خواهان مصاحبت و همنشينى با فرشتگان هستى، سگ آز و حرص و طمع را از خود دور كن. زيرا به موجب «لايدخل الملائكة بيتاً فيه كلب او تصاوير» ملائكه در خانهاى كه سگ و يا عكس و صورت باشد، داخل نمىشود.
588) علوم دين ز اخلاق فرشته استنيابد در دلى كاو سگ سرشت است علوم دينى كه موجب پاكى نفس انسان از صفات پست و سبب قرب سالك به حضرت حقّ مىگردد از اخلاق فرشتگان مقرّب درگاه الهى است بنابراين علوم دينى و اخلاق فرشتگان در دلى كه صفات سگى در آن سرشته شده باشد راه نمىيابد.
589) حديث مصطفى آخر همين استنكو بشنو كه البتّه چنين استمصطفى = برگزيده شده، كنيه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) است.
در بيت 587 به اين حديث اشاره شد. و آن اينكه «در خانهاى كه سگ و صورت باشد، فرشته در آن خانه نمىرود» پس اين حديث و اينكه «حرص و طمع به دنيا با علوم دينى كاملاً منافات دارند» را به دقت بشنو و بدان كه مقصود و منظور پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نيز چنين بودهاست.
590) درون خانهاى چون هست صورتفرشته نايد اندر وى ضرورت اين بيت تأكيدى است بر بيان حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كه فرمود: «لايدخل الملائكة بيتاً فيه كلب او تصاوير» شرح اين بيت در بيت شماره 587 آمده است.
591) برو بزداى اوّل تخته دلكه تا سازد ملك پيش تو منزلبزداى = پاك كن تخته دل = به اعتبار اينكه نفس مانند لوح محفوظ است و با توجه به اينكه رسالت فرشتگان جنبه تعليمى دارد دل را تشبيه به تخته و لوح تعليم كردهاست.
بنابراين اى سالك به خاطر آنكه فرشته بتواند در خانه تو وارد شود لازم است در ابتدا دل خود را از هر نوع آلودگى و آز دنيوى و هواهاى شهوانى پاك كنى.
592) ازو تحصيل كن علم وراثتزبهر آخرت مىكن حراثتتحصيل = بدست آوردن علم وراثت = علمى است كه اوّل تا آنرا نخوانند و ندانند، عمل كردن نتوانند.
(ف-م)، همچنينعلم معنوى و كشفى است كه به واسطه صفاى باطن از حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) به اولياء، به ارث مىرسد.
(ش-ل) حراثت = كشاورزى كردن، كاشتن(ف-م) بعد از آنكه به صفاى باطن رسيدى از فرشته علم وراثت را تحصيل كن و به حكم «الدنيا مزرعة الاخرة» با اعمال نيكو و اخلاق پسنديده توشهاى براى آخرت خود ذخيره كن. زيرا هر چه در اين دنيا بكارى محصولش در آن دنيا درو خواهى كرد.
593) كتاب حقّ بخوان از نفس و آفاقمزيّن شو به اصل جمله اخلاقكتاب حقّ = قرآن نَفْس = ذات، باطن، وجود آفاق = جمع افق، كرانهها مزيّن = آراسته، زينت كرده شده(ف-م) مصراع اول اشاره به «سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم» دارد.
در جهت شناخت وجود خود و جهان مادّى تلاش كن و بدان كه اين دو همچون كتاب حقّ است كه در آن همه چيز نمايانده شدهاست.
پس به خواندن اين دو كتاب همّت گمار تا دانا به حقايق شوى و خود را به زيور و زينت حكمت و دانايى كه اصل و اساس اخلاق حميده است، آراسته كن.
قاعده در بيان اصول اخلاق
594) اصول خلق نيك آمد عدالتپس از وى حكمت و عفّت شجاعت اصول اخلاق چهار تاست كه اصل همه آنها «عدالت» است و آن حالت متوسّط قوّت عملى انسان است. اصل ديگر اخلاق «حكمت» است كه حالت متوسّط قوّت نظرى است. و اصل سوم اخلاق «عفّت» است كه حالت متوسّط قوّت شهوى است و بعد از آن اصل چهارم «شجاعت» است كه حالت متوسط قوّت غضبى است و حكماء اين چهار اصل را فضايل مىنامند.
595) حكيمى راست كردار است و گفتاركسى كاو متّصف گردد بدين چارحكيم = ب73 حكمت = عبارت است از دانستن چيز، چنانكه باشد.
و آن دو قسم است:حكمت عملى و حكمت نظرى(ش-ل) متّصف = داراى صفتى بودن كسى كه به چهار اصل اخلاق -عدالت، حكمت، عفّت و شجاعت-متّصف گردد او حكيمى راست كردار و درست گفتار مىباشد و حكيم واقعى هم اوست.
596) به حكمت باشدش جان و دل آگهنه گُربُز باشد و نه نيز ابلهحكمت = ب595 گُربُز = حيلهگر، زيرك و دانا(ف-م) ابله = كم خرد، نادان(ف-م) كسى كه به چهار اصل اخلاق حميده متّصف باشد دل و جان او از حكمت آگاهى و شناخت دارد و در حقيقت حكيم است و چون حكمت حدّ اعتدال و متوسط قوّت نظرى است، نيكو و پسنديده است. دو طرف ديگر قوت نظرى كه افراط و تفريط مىباشد گربزى و ابلهى است و هر دو مذموم و مردود مىباشند.
597) به عفّت شهوت خود كرده مستورشره همچون خمود از وى شده دورعفّت = احتراز از محرمات خصوصاً از شهوت حرام، پارسايى(ف-م) شهوت = ب319 مستور = پوشيده، پنهان شره = حريص، طمع(ف-م) خمود = سكون در طلب لذّات ضرورى(ش-ل) حكيم چون عامل به حدّ اعتدال و متوسط هر يك از اصول اخلاق مىباشد به سبب «عفّت» كه حدّ متوسط قوّت شهوى است، شهوات خود را با اراده و اختيار پنهان كرده و دو طرف افراط و تفريط «عفّت» كه شره و خمودى است از خود دور كردهاست.