< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

499) همه يك قطره بود آخر در اوّلكزو اين همه اشيا ممثّلمُمَثَّل = مصوّر شده، مجسم شده(ف - م) همه حالاتى كه از بخار تا انسان كامل نام برده شد اگر در نهايت به ماهيّت آنها توجّه كنى در مىيابى كه در ابتداى حال، يك قطره بيش نبوده است و از آن يك قطره اين همه صورت مجسّم و شكل گرفته است.
500) جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرامچو آن يك قطره دان ز آغاز و انجامعقل = منظور عقل كلّ است.
نَفْس = منظور نَفْس كلّ است.
چرخ = منظور افلاك است.
اجرام = جمع جرم و جرم به معناى جسد است.
دنيا و به طور كلى عالم ممكنات از ابتداى آفرينش تا پايان حيات همچون سير قطره است از آغاز پيدايش تا برگشت آن به مبدأ و مركز اصلى خود كه درياى وجود حقيقى اوست.
501) اجل چون در رسد در چرخ و انجمشود هستى همه در نيستى گُماجل = ب492 چرخ = ب500 انجم = جمع نجم، ستارگان (ش - ل) به حكم «كُلّ شىء هالك الاّ وجهه» هنگامى كه ممكنات عالم به نقطه پايان عمر و حيات خود مىرسند و به تعبيرى اجل فرامىرسد تمام هستى عالم كه مجازى و نمودشان بى «بود» است فانى مىگردند و در نيستى و عدم گم مىشوندو جز وجود حقيقى، چيزى باقى نمىماند.
502) چو موجى بر زند گردد جهان طمسيقين گردد كأن لم تغن بالأمسطمس = در لغت به معناى محو شدن و در اصطلاح نيست گشتن رسوم و آثار و صفات سالك در نور حقّ است.
مصراع اوّل ناظر بر آيه «فاذا النجوم طمست» است و مصراع دوّم اشاره به آيه «كأن لم تغن بالأمس» دارد.
هنگامى كه درياى وجود حقيقى - حقّ تعالى- موّاج گردد، عالم ممكنات و موجودات جهان محو و نابود مىگردند، به طورى كه به تحقيق و يقين گويى ديروز نبوده است.
503) خيال از پيش بر خيزد به يك بارنماند غير حقّ در دار ديّارخيال = ب468 دار = خانه، سراى، جايى كه در آن سكونت كنند.
(ف - م) ديّار = باشنده، كس، كسى، احدى(ف - م) با تجلّى ذات حقّ وجود مجازى تمام موجودات عالم كه خيالى و «نمود» بى «بود» مىباشند، محو و نابود مىگردد و به حكم «كلّ من عليها فان و يبقى وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» در سراى وجود هيچ كس و ديّارى جز حقّ باقى نمىماند.
504) تو را قربى شود آن لحظه حاصلشوى تو بى تويى با دوست واصلقرب = ب 118 دوست = كنايه از حقّ است.
هنگامى كه تعيّنات از وجود تو جدا شود، در آن لحظه به مقام قرب حقّ خواهى رسيد و آن لحظهاى است كه تو وجودى براى خود نمىشناسى و در حقيقت به وصال حقّ رسيدهاى.
505) وصال اينجايگه رفع خيال استخيال از پيش برخيزد وصال است به نظر اهل توحيد كه معتقدند كه غير از حقّ هيچ كس و ديّارى موجود نمىباشد، وصال حقّ عبارت از آن است كه تعيّنات و همى و خيالى كه «نمود» بى «بود» است از ميان برخيزد و محو و فانى گردد.
506) مگو ممكن زحدّ خويش بگذشتنه او واجب شد و نه واجب او گشتممكن = ممكنالوجود واجب = واجبالوجود اين بيت بيان كننده رفع شك و ترديد و خيالات درباره وجود حقيقى است.
چون ممكنالوجود به واسطه تجلّيات نور حقّ موجود مىگردد، مىپندارند كه از حدّ خود كه فناپذيرى اوست، گذشته و واجبالوجود گرديدهاست، در حالى كه هرگز چنين نيست و ممكنات كه ذاتاً عدمى هستند واجب نمىگردند و وجود واجب كه ذاتاً موجود است، فانى نمىگردد و تا ابدالدّهر باقى است.
507) هر آن كو در معانى گشت فايقنگويد كين بود قلب حقايق معانى = منظور معانى اصطلاحى و عرفانى است.
فايق = غالب، مسلّط، چيره، برگزيده(ف - م) قلب = دگرگونكردن چيزى (ف - م) هر كس كه از حصار شك و شبهه بگذرد و آگاه به معانى و عارف به معرفت حقيقى گردد اين سخن كه: «ممكنواجب مىگردد» نمىگويد.
زيرا اگر چنين باورى داشته باشد، به راستى كه قلب حقايق كرده، معانى حقيقى را واژگونه بيان نمودهاست.
508) هزاران نشأ دارى خواجه در پيشبرو آمد شد خود را بينديشنشأ = نو پيدايى، جهان، مراتب تكاملى موجودات (ف - م) خواجه = به معنى اعم انسان و به معناى اخصّ سالك است.
لفظ خواجه به آن سبب آورده، زيرا كه انسان نشآت و مراتب زيادى طى مىكند تا به تكامل برسد و انسانى كه چيز زيادى داشته باشد او را خواجه مىگويند.
آمد = نشأت مبدأ شد = نشأت معاد اى سالك تو مراحل و منازل دشوار و بسيارى در پيش دارى كه بايد از آنها بگذرى تا به وصال حقّ برسى.
بنابراين درباره مبدأ و معاد خود بينديش و غافل از خود و اعمال خود مباش و مپندار كه فقط در همين دنيا زندگى خواهى كرد.
509) ز بحث جزء و كُلّ نشآت انسانبگويم يك به يك پيدا و پنهانجزءِ = تعيّن و وجود مجازى كُلّ = وجود حقيقى، ذات حقّ پيدا = نشأت صورى و زندگى دنيوى است.
پنهان = نشأت معنوى و زندگى اخروى است.
در بخش بحث جزءِ و كُلّ، نشآت انسان را يك به يك بيان مىكنم.
9 ـ در بيان قرب و بعد از حق 510) وصال ممكن و واجب به هم چيستحديث قُرب و بُعد و بيش و كم چيستحديث = خبر، سخن قرب = ب118 بعُد = دورى، جدايى (ف - م) چون ممكنالوجود به وصال واجبالوجود نمىرسد و ممكنالوجود، واجبالوجود نمىشود، بنابراين وصال ممكن و واجب به يكديگر چه مىباشد و نوع و كيفيّت آن چيست؟ و اينكه مىگويند سالكى به قرب حقّ رسيده و ديگرى از خدا دور مانده است و فيض خدا براى سالك بيشتر و براى يكى ديگر كمتر است به چه معنى است و اين تفاوت چگونه پيدا مىشود؟ 511) زمن بشنو حديث بى كم و بيشز نزديكى تو دور افتادى از خويش شيخ محمود شبسترى: از من حكايت واقعى قُرب و بُعد آنچنان كه هست بى كم و زياد بشنو.
زيرا تو به حكم «نحن اقرب اليه من حبل الوريد» چون بسيار به حقّ نزديك هستى از خود دور افتادهاى و نمىدانى كه حقّ در وجود تو ظاهر شده و هستى تو وابسته به حقّ است.
512) چو هستى را ظهورى در عدم شدز آنجا قرب و بعد و بيش و كم شدهستى = وجود مطلق عدم = منظور ممكنات عالم است كه فنا پذيرند و آنها را «عَدَمى» گويند.
هنگامى كه وجود مطلق در ممكنات و موجودات عالم ظاهر شود با توجه به تفاوت استعداد موجودات كه ذاتى آنهاست به اندازه و فراخور اين استعداد حقّ در آنها ظهور مىكند.
بر همين اساس قرب و بعد و بيش و كم پيدا و معنى مىيابد.
«هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماستورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست»513) قريب آن است كو را رشّ نور استبعيد آن نيستى كز هست دور استقريب = نزديك رَش نور = كنايه از ظهور نور وجود در ممكنات است كه آن را تجلّى شهودى مىگويند.
(ف - م) بعيد = دورمصراع اول اشاره به «انّ الله خلق الخلق فى ظلمة ثمّ رشّ عليهم من نوره فمن اصابه ذالك النّور اهتدى و من اخطأ ضلّ» دارد.
با توجه به حديث ذكر شده، هر كدام از ممكنات و موجودات كه پرتو نور وجود حقّ بر او بتابد موجود مىگردد، اين حالت را قريب مىگويند و ممكناتى كه پرتو نور وجود حقّ بر آن نتابيده باشد، در ظلمت و تاريكى عدم و نيستى باقى مىمانند و از هستى محروم مىگردند، اين حالت را بعيد مىگويند.
514) اگر نورى زخود در تو رساندتو را از هستى خود وا رهاند با توجه به آنچه كه در ابيات 512 و 513 بيان شد، اگر خداوند پرتو نور وجود خود را در تو متجلّى سازد به تحقيق اين نور موجب جدايى و رهايى تو از هستى مجازى و غير حقيقى خود مىشود و آنگاه است كه تو به وصال و قرب حقّ مىرسى.
515) چه حاصل مر تو را زينبود و نابودكزو گاهيت خوف و گه رجا بودبود = وجود، هستى نابود = عدم، نيستى خوف = «ترس و آن برد دو قسم است، يكى خوف از عقوبت كه عموم مؤمنان را بود و ديگرى خوف از مكر كه محبّان صفات را بود» رجا = «اميدوارى، تعلّق قلب است به حصول امرى محبوب در آينده، ضدخوف» از وجود مجازى خود كه فانى است و عقل تو آن را تصوّر و تركيبى از وجود و عدم مىداند، چه فايدهاى مىبرى؟وجودى كه براى آن گاهى در خوف و ترس نابود شدنش هستى و گاهى اميدوار به موجود بودش هستى.

در بيان اينكه عارف ترسى از فناى وجود ندارد

516) نترسد زو كسى كو را شناسدكه طفل از سايه خود مىهراسد سالك تا از وجود مجازى خود جدا و رها نشده باشد همچون طفل نادان و ناآگاه است و وجود مادّى و مجازى او همچون سايه مىباشد كه به دنبال اوست و هر آينه طفل از سايه خود مىترسد.
بنابراين كسى كه خدا را شناخته و عارف به معرفت حقيقى گشته باشد.
به حكم «الا انّ اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» از حقّ نمىترسد زيرا عارف كسى است كه وجود غير حقيقى خود را فانى دانسته و آن را در وجود حقّ مىبيند.
«خلق اطفالند جز مست خدانيست بالغ جز رهيده از هوى»517) نماند خوف اگر گردى روانهنخواهد اسب تازى تازيانه سالك اگر در مسير الى الله روانه شود، چون طالب وصال معشوق و محبوب است از هر آنچه غير حقّ است خود را رها مىكند پس خوف و ترسى از فناى وجود مجازى خود ندارد.
چنين سالكى چون عاشق واقعى محبوب است و در راه وصول به او آرام و قرارى ندارد، همچون اسبى تازى دونده است و نيازى به تازيانه و شلاّق ندارد.
«عاشق آن باشد كه چون آتش بودگرم رو سوزنده و سركش بود»518) تو را از آتش دوزخ چه باك استكه از هستى تن و جان تو پاك استدوزخ = جهنم سالك كه وجودى براى خود نمىشناسد در واقع به فنا فى الله رسيده است و تن و جان او از همه تعيّنات پاك و مصفّا گرديدهاست.
چنين سالكى ترس و باكى از آتش جهنم ندارد.
519) زآتش زرّ خالص بر فروزدچو غشّى نيست اندر وى چه سوزدغشّ = آميزش چيزى كم بها در چيزى گرانبها مانند زر و سيم (ف - م)، ناخالصى، آتش پاك كننده زر از ناخالصى هاست.
وقتى زر خالص و پاك در آتش اندازند چون ناخالصى ندارد، برافروختهتر مىشود.
در اين بيت منظور از «آتش» جهنم است و «زر خالص» نَفْس پاك انسانى است.
همچنين مراد از «غش» صفات پست و زشت انسانى و شهوات و لذّات مادّى است.
بنابراين چون سالك از تعيّنات و تعلّقات مادّى و دنيوى گذشت هر آينه نفس او پاك و مصفّا گشته عشق و محبّت به وجود حقيقى او را به وصال حقّ نزديك مىكند.
520) تو را غير از تو چيزى نيست در پيشو ليكن از وجود خود بينديش تمام ناملايمات دنيوى و عذاب اخروى منبعث از وجود مجازى و هستى غير حقيقى است و هيچ چيزى غير از وجود وهمى و خيالى تو را عذاب نمىدهد.
پس درباره وجود خود اندكى تفكّر و انديشه كن.
521) اگر در خويشتن گردى گرفتارحجاب تو شود عالم به يك بار خويشتن = منظور هستىِ سالك است.
اگر سالك وجود غير حقيقى خود را رها نكند و اسير ظواهردنيا و لذّات مادّى گردد در حقيقت همه عالم حجاب و مانع وصول او به حقّ خواهد شد.
522) تويى در دور هستى جزو اسفلتويى با نقطه وحدت مقابلاسْفَل = پايينتر نقطه وحدت = وجود حقيقى، نقطهاى از دايره هستى كه در آن نقطه وجود سالك در حقّ به هم مىرسد و يكى فانى مىشود به عبارتى وجود سالك در حق فانى مىشود.
مقام و مرتبه انسانى در دايره وجود، همچون آخرين نقطه قوس صعودى دايره است كه در پايينترين جاى و در مقابل نقطه وحدت كه اصل و مبدأ آفرينش است، قرار دارد.
523) تعيّنهاى عالم بر تو طارى استاز آن گويى چو شيطان همچو من كيستتعيّن = ب451 طارى = عارض، گذرنده (ف - م) شيطان = نافرمان، ابليس (ف - م) انسان چون در مقابل نقطه وحدت واقع شدهاست، حقّ با تمام اسماء و صفات در او ظاهر مىشود و تعيّنات عالم نيز در وجود انسان عارض و پيدا مىگردد.
به همين سبب انسان همه را خود مىبيند و تمام عالم هستى را اجزاى خود مىداند و مانند شيطان كه به آدم(عليه السلام) مىگفت «انا خير منه» او نيز مىگويد كه من از همه بهترم و هيچ كس مانند من نيست و اين دليل انانيّت انسان است.

در بيان اينكه بنده اختيارى ندارد

524) از آن گويى مرا خود اختيار استتن من مركب و جانم سوار استاختيار = برگزيدن، قدرت بر انجام دادن كار به اراده خويش(ف - م) مَرْكَب = آنچه كه بر آن سوار شوند.
(ف - م) جان = روح و عقل سالك چون آثار قدرت و اراده خداوند را به سبب انعكاس اسماء الهى در خود مشاهده مىكند و از حقيقت قدرت و اراده آگاه نيست هر آينه خود را صاحب اختيار و اقتدار مىداند و تن و جسم را همچون مركب و روح خود را سوار بر آن مىبيند و به هر كجا كه بخواهد مىرود و هر كارى را بخواهد انجام مىدهد.
525) زمام تن به دست جان نهادندهمه تكليف بر من زان نهادندزمام = مهار، عنان، رشتهاى كه در جوف بينى شتر كنند و بر وى مهار بندند.
(ف-م) جان = ب524 تكليف = بار كردن، كارى سخت را به عهده كسى گذاشتن.
(ف - م) چون تن تابع جان است عنان و اختيار تن به دست جان مىباشد به همين سبب تن مكلّف است دستورات جان را انجام دهد و به هر طرف كه او را مىراند، حركتكند.
526) ندانى كاين ره آتش پرست استهمه اين آفت و شومى ز هست استآتش پرست = آنكه آتش را بپرستد، زرتشتى(ف - م) شومى = بديُمنى، نحوست(ف - م) هست = وجود مجازى، هستى غير واقعى سالك ناآگاه نمىداند كه اختيار از خود داشتن راه و روش و اعتقاد آتش پرستان است و آنها معتقدند كه دو مبدأ وجود دارد يكى خير و ديگرى شَرّ.
بنابراين همه آفتها و ناميمونى اين اعتقاد باطل ناشى از وجود مجازى سالك است كه خود را صاحب اختيار تصوّر نمودهاست.
«اين كه فردا اين كنم يا آن كنمخود دليل «اختيار» است اى صنم»527) كدامين اختيار اى مرد جاهلكسى را كو بود بالذّات باطلاختيار = ب524 جاهل = نادان باطل = ناحقّ، نادرست، بيهوده بى فايده(ف - م) كسى كه وجود و هستى او ذاتاً فانى و عدمى است، اى مرد نادان چگونه مىتواند صاحب اختيار باشد؟شيخ محمود شبسترى در اين بيت «اختيار» را نفى مىكند و همان طور كه نسبت «وجود» به ممكنات عالم مجازى است، نسبت «اختيار» به سالك را «جهل» و نادانى مىداند.
528) چو بود توست يك سر همچو نابودنگويى كاختيارت از كجا بود؟! چون ذات آدمى فناناپذير است و هستى او نظر و توجه به ذات خود دارد، پس هستى و وجود آدمى مانند نيستى و عدم اوست و با هم برابر است.
چنين وجودى كه «هست» آن از خودش نمىباشد اختيارش از كجا خواهد بود؟ 529) كسى كو را وجود از خود نباشدبه ذات خويش نيك و بد نباشد كسى كه هستىِ وجودش از خودش نمىباشد و وجود او غير حقيقى باشد بديهى است كه به ذات خود نه نيك خواهد بود و نه بد.
زيرا كسى كه عدمى و فناپذير است نمىتواند منشأ فعل و عمل باشد.
530) كه را ديدى تو اندر جمله عالمكه يك دم شادمانى يافت بى غم اگر آدمى «اختيار» داشت بى شك تمام امور بر وفق مراد او انجام مىشد و مىدانيم كه چنين نيست و در اين عالم هيچ كس را نمىبينى كه يك لحظه شادمانى بدون ناراحتى و غم داشته باشد.
اين دليلى واضح و روشن بر بى اختيارى آدمىاست.
531) كه را شد حاصل آخر جمله امّيدكه ماند اندر كمالى تا به جاويد همچنين در اين علم چه كسى را مىشناسى كه تمام امّيد و آرزوهايش برآورده و حاصل شدهباشد؟ بنابراين عدم دستيابى به آرزوها، خود دليل بىاختيارى آدمى است.
دليل ديگرى كه بر بىاختيارى انسان مؤكّد است آن است كه هر كس كه به مرتبه و مقامى دست يابد، در آن مرتبه و مقام هميشه و دايم نمىماند.
مانند انبياء و اولياء و حكما و دانشمندان كه در مراتب كمال و قدرت معنوى بودهاند ولى سرانجام اين قدرت و كمال انتقال و زوال بودهاست.
532) مراتب باقى و اهل مراتببه زير امر حقّ والله غالبمراتب = جمع مرتبه، مقامات، درجات اهل مراتب = صاحبان مرتبه و مقام مراتب كمال فى نفسه باقى مىمانند و زوالى ندارند امّا صاحبان مراتب و كمال به حكم «والله غالب على امره» تحت امر خداوند مىباشند و انتقال و زوال آنهاحتمى است.
533) مؤثر حقّ شناس اندر همه جاىزحدّ خويشتن بيرون منه پاى خداوند عالم منشأ و مبدأ تمام ممكنات و موجودات عالم است و هر چه هست آثار اوست پس به حكم «لامؤثّر فىالوجود الاّ الله» حقّ در همه چيز و همه جاى وجود دارد.
مؤثّر حقيقى و اصلى اوست.
بنابراين اى سالك تو پاى از حدّ و اندازه خود كه همانا صفت امكانى و عدمى توست بيرون مگذار.
زيرا چيزى كه وجودش از خود نيست اختيار و قدرتى نخواهد داشت.
534) ز حال خويشتن پرس اين قدر چيستوز آنجا بازدان كاهل قدر كيستقدر = نسبت دادن افعال بنده به خود(ش -ل) از آنجا = از حال خويشتن اهل قدر = اين گروه معتقدند كه بنده، خالقِ افعال خود است و صاحب اختيار مىباشد.
شيخ محمود شبسترى مخالف اين عقيده است و بيان مىكند كه:اى سالك تو از حال خود بپرس و درياب كه «قدر» چيست؟ و از تغييراتى كه در حال تو به وجود مىآيد، بدان كه «اختيار» تو به دست تو نمىباشد و آدمى بى اختيار است و به اين طريق اهل قدر را بشناس و معلوم كن كه آنها چه كسانى هستند؟ 535) هر آن كس را كه مذهب غير جبر استنبىّ فرموده كو مانند گبر استگَبْر = بت پرست، زردشتى منظور شيخ از «هر آن كس» هر دو گروه معتزله و اشاعره است كه اعتقاد به «اختيار» و قدرت بنده بر افعال خود دارند.
جَبْر = مذهب گروهى از مسلمانان است كه مشهور به جبريه هستند و معتقدند كه افعال بنده، مطلقاً از حقّ است و بنده از خود قدرت و اختيارى ندارد.
هر طايفه و گروهى كه مذهب آنها غير جبرى است يعنى آنان كه مذهب «اختيار» دارند پيغمبر(صلى الله عليه وآله) فرمودهاست كه مانند گبر هستند.
مصراع دوم اشاره به حديث «القدريّه مجوس هذه الامّة» دارد.
536) چنان كان گَبْر يزدان و اهرمن گفتهمين نادان احمق او و من گفتنادان احمق = منظور گروهى است كه مذهب غير جبر دارند.
چنانچه آن گبر كه مذهب «اختيار» دارد مبدأ افعال را دو چيز مىداند يكى افعال خير كه فاعل آن يزدان است و ديگرى افعال شرّ كه فاعل آن اهريمن است.
آنان كه مذهب «اختيار» دارند «او» و «من» مىگويند.
زيرا معتزله معتقد است كه افعال خير از «او» يعنى از حق است و افعال شرّ از «ما» است.
537) به ما افعال را نسبت مجازى استنسب خود در حقيقت لهو و بازى استنسب = جمع نسبت لهو = ب 483 نسبت افعال به ما مجازى و غير حقيقى است چيزى كه وجود حقيقى ندارد فعلى از او سر نخواهد زد و نسبتها در حقيقت وجودى ندارند و امورى اعتبارى هستند و به بازى كودكان شباهت دارند.
538) نبودى تو كه فعلت آفريدندتو را از بهر كارى برگزيدند اگر اعتقاد تو بر اين است كه فاعل افعال خود هستى و قدرت و اختيار بر فعل خود دارى، اين خلاف واقعيت است زيرا كه به حكم «كُلّ شىء فعلوه فى الزبر» تو هنوز در عالم مادّه ظاهر نشده بودى كه افعال و اعمال تو در علم حقّ معيّن بود پس چگونه ممكن است چيزى كه قبل از تو وجود داشته است به قدرت و اختيار تو به وجود آيد؟ بنابراين تو را نه براى آن آفريدند كه فاعل افعال و صاحب اختيار خود باشى بلكه براى كارى بزرگ آفريدند و جامه «و لقد كرّمنا بنى آدم» بر تو پوشاندند تا همچون آينه، حق در تو مشاهده گردد.
539) به قدرت بى سبب داراى بر حقبه علم خويش حكمى كرده مطلقداراى بر حق = خداوند خداوند به حكم «افحسبتم انّما خلقناكم عبثاً و انّكم الينا لاترجعون» هيچ فعل عبث و بيهودهاى انجام نمىدهد و با علم جامع و كامل خود، حكم نموده است كه هر يك از بندگان چگونه باشند و چه عملى از آنها سر بزند.
پس هر عملى كه از بندگان سر بزند در حقيقت انسان در آن هيچ اختيارى ندارد و محكوم به حكم خداونداست.
540) مقدّر گشته پيش از جان و از تنبراى هر يكى كارى معيّنمقدّر = آنچه از جانب خدا تقدير شده كه واقع شود.
براى هر يك از بندگان قبل از آنكه تن آنها در مرتبه اجسام و جان آنها در مرتبه ارواح ظاهر شود خداوند با علم خود و بنا به استعداد فطرى هر يك از آنها، حكمى معيّن و عملى مشخّص مقدّر كردهاست و لاجرم آن حكم جارى مىگردد، و كسى اختيارى ندارد كه آن را تغيير دهد.
541) يكى هفصد هزاران ساله طاعتبه جا آورد و كردش طوق لعنتلعنت = نفرين كردن(ف - م) طوق = گردن بند(ف - م) يكى = منظور ابليس مىباشد كه مشهور است هفت صد هزار سال در ميان ملائكه خدا را اطاعت و عبادت مىكرد.
چون آدم(عليه السلام) خلق شد همه ملائكه به امر خدا آدم(عليه السلام) را سجده كردند جز ابليس «و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا، الاّابليس ابى و استكبر» با وجود اين همه اطاعت و به سبب نافرمانى از يك امر الهى طوق لعنت و نفرين را بر گردن خود آويخت.
«و انّ عليك لعنتى الى يوم الدّين» 542) دگر از معصيت نور و صفا ديدچو توبه كرد نام اصطفا ديدمعصيت = گناه، در اين بيت منظور خوردن ميوه ممنوعه توسط آدم(عليه السلام) است.
توبه = بازگشت از گناه اصطفا = برگزيدن دگر = يكى ديگر، منظور آدم(عليه السلام) است.
هنگامى كه خداوند آدم و حوّا را آفريد آنها را به بهشت فرستاد و از خوردن گندم -شجره ممنوعه- منع كرد «و لا تقر با هذه الشجره» ولى او نافرمانى كرد و گندم را خورد «و عصى آدم ربّه فغوى» و خدا او را از بهشت راند و چون آدم توبه كرد و از نافرمانى پشيمان شد، خداوند او را پذيرفت و هدايت كرد.
«ثم اجتباه ربّه فتاب عليه و هدى» و آدم را از همه چيزها برگزيد «و لقد كرّمنا بنى آدم» بنابراين اين بيت تأكيد و تأييدى است بر عدم اختيار آدمى از خود.
زيرا هر آنچه خداوند مقرّر كرده است اجرا مىشود و ابليس با آن همه طاعت مغضوب و مطرود حقّ مىگردد و آدم با عصيان و نافرمانى مقبول و محبوب او مىگردد و برگزيدهمىشود.
543) عجبتر آنكه از اين ترك مأمورشد از الطاف حقّ مرحوم و مغفورمرحوم = رحمت كرده شده، آمرزيده(ف - م) مغفور = آنكه گناهش بخشوده شده، آمرزيده(ف - م) عجيبتر از ردّ و قبول ابليس و آدم كه شرح آن در بيت 542 بيان شد، اينكه ابليس ترك سجده آدم كرد و از فرمان حقّ، سركشى كرد ولى لطف و رحمت خداوند نصيب آدم شد و از همه او برگزيده شد.
544) مر آن ديگر زمنهى گشت ملعونزهى فعل تو بى چند و چه و چونآن ديگر = منظور ابليس است.
مَنْهى = نهى شده، باز داشته(ف - م) ملعون = نفرين شده، رانده از نيكى و رحمت(ف - م) همچنين آدم از نزديك شدن به ميوه ممنوعه منع مىشود و به سبب گناه و نافرمانى او، ابليس مورد طعن و لعن قرار مىگيرد.
آفرين و تحسين بر حكم خداوندى كه چند و چه و چون در فرمان و راه ندارد و او هر چه بخواهد انجام مىدهد.
«يفعل الله مايشاء و يحكم ما يريد» 545) جناب كبريايى لاابالى استمنزّه از قياسات خيالى استجناب كبريايى = منظور خداوند است.
لاابالى = جمله فعلى به معنى «باك ندارم»، «نمىترسم»، بى بند و بار، بى باك قياسات خيالى = دلايل و براهين وهمى و عقلى(ش - ل) مصراع اول اشاره به حديث قدسى دارد «هؤلاء فى الجنة و لا ابالى به معاصيهم و هؤلاء فىالنار و لا ابالى به طاعتهم» خداوند به سبب عظمت و بزرگى و بى نيازى از غير، بى باك و ترس است و احكام و افعال او بى علّت و غرض است و بر مبناى دلايل خيالى نمىباشد و فرمان او از هرگونه قياسات خيالى، خالى و پاك است.
546) چه بود اندر ازل اى مرد نا اهلكه اين باشد محمّد آن ابو جهلازل = زمان بى انتهاى گذشته است.
(ب - اق) اَزَل = «استمرار وجود در زمانهاى مقدّر و غير متناهى در گذشته است، ازلى، وجودى كه وى مسبوق به عدم نيست، بىآغاز» مرد نااهل = شخص ناآگاه و بى خبر محمّد = حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) پيامبر اسلام منظور است.
ابوجهل = «از مخالفان سر سخت پيامبر اكرم و از معاندان لجوج و منكر رسالت آن حضرت كه لقبش در آغاز بوالحكم بود و بعد معروف به ابوجهل گرديد.» اى مرد ناآگاه و بى خبر از حكمت الهى، آنچه كه تو تصوّر نمودهاى كه افعال و احكام خداوند بر مبناى علّت و سبب است بيهوده است زيرا كه در ازل و در آغاز آفرينش چه علّت و سببى بوده است كه يكى محمّد(صلى الله عليه وآله) برگزيده حقّ و راهنماى مردم مىگردد و ديگرى ابوجهل، دشمن پيامبر و مردود حقّ مىشود؟ 547) كسى كو با خدا چون و چرا گفتچو مشرك حضرتش را ناسزا گفتمشرك = آنكه براى خدا شريك قايل شود.
back page fehrest page next page