450) حلول و اتّحاد از غير خيزدولى وحدت همه از سير خيزدخيزد = بدست مىآيد، حاصل مىشود.
با توجه به مطالب ياد شده در بيت 499 حلول و اتّحاد آنگاه حاصل مىشود كه دو چيز وجود داشته باشد. ولى وحدت، حاصل از سير و سلوك سالك است آنگاه كه سالك با تصفيه درون و بيرون خود به سير «رجوعى» باز گردد. و وجودش در حقّ فانى شود.
451) تعيّن بود كز هستى جدا شدنه حقّ شد بنده نى بنده خدا شدتعيّن = به چشم ديدن چيزى و به يقين پيوستن (ف - م) فناى سالك از خود و خالى شدن او از هستى، همه از بين رفتن و نابودى تعيّنات از وجود حق است و زمانى كه تعيّن از بين برود، محقق مىگردد كه غير از حق، موجودى نبوده است و اين طور نيست كه حقّ بنده شده باشد و يا اين كه بنده، خدا شده باشد كه اگر چنين باشد، حلول و اتّحاد ظاهر شده است و حلول و اتحاد نيز در مقام وحدت محال است.
«تا تويى پيدا، خدا باشد نهانتو نهان شو تا كه حقّ گردد عيانچون بر افتد از جمال او نقاباز پس هر ذرّه تابد آفتاب»452) وجود خلق و كثرت در نمود استنه هرچ آن مىنمايد عين بود است وجود مخلوقات و موجودات عالم در حقيقت نمودى بى بود هستند كه به واسطه تجليّات انوار الهى به صورتهاى گوناگون ظاهر شدهاند و هرگاه تعيّنات از وجود آنها محو شود يك حقيقت پيدا مىشود و آن حقيقت حق است. و هر آينه بسيارى از چيزها و موجودات نمود ظاهرى دارند اما ذاتاً موجود نيستند.
«اين نقشها كه هست سراسر نمايش استاندر نظر به صورت بسيار آمده است»
تمثيل در بيان اينكه موجودات عدمى هستند
453) بنه آيينهاى اندر برابردر او بنگر ببين آن شخص ديگر شيخ محمود شبسترى براى روشن كردن موضوع «نمود» و «بود» بيان مىكند كه: آيينهاى را در برابر خود قرار بده و به عكس و شخصى كه در آيينه پيداست، به دقت نگاه كن، خواهى ديد كه آن عكس و تصوير نمودى بى بود است. زيرا حقيقتِ آن عكسى كه در آيينه پيداست، نه شخصى است كه در آيينه مىبينى.
454) يكى ره باز بين تا چيست آن عكسنه اين است و نه آن پس كيست آن عكسيكى ره = يك بار ديگر اين = منظور شخص بيننده در برابر آيينه است.
آن = منظور آيينه است.
بعد از آنكه صورت خود را در آيينه ديدى، يك بار ديگر نيز در آيينه نگاه كن و توجّه كن كه آن صورت و عكس كه در آيينه پيداست چيست؟ زيرا در اين حالت غير از آيينه و تو ـ شخص بيننده و قرار گرفته در برابر آيينه ـ چيز ديگرى وجود ندارد و آن عكس پيدا شده در آيينه، نه شخص اصلى ـ در برابر آيينه ـ است و نه آيينه.
پس آن عكس، كيست و چيست؟ 455) چو من هستم به ذات خود معيّنندانم تا چه باشد سايه منمعيّن = تعيين شده، مشخّص گرديده (ف - م) سايه = چون جسم كدرى در برابر منبع نورى قرار گيرد، منطقه تاريك پشت جسم كدر را سايه گويند.
(ف - م) چون من به ذات خود معيّن و مشخّص شدهام و داراى وجودى هستم كه آشكار است، نمىدانم سايه من چيست؟ نيك مىدانيم كه انسان حدّ فاصل ميان نور و سايه است و در حقيقت، سايه نه انسان واقعى است و نه نور و به واسطه اين دو ـ انسان و نور ـ ظاهر شده است. پس هر آينه نمودى بى بود مىباشد و حقيقت ندارد.
456) عدم با هستى آخر چون شود ضمّ؟!نباشد نور و ظلمت هر دو با همعدم = نيستى، ضدّ هستى است.
ضمّ = جمع كردن، همراهشدن چون = چگونه، كلمه پرسش است.
نيستى با هستى هرگز در يك جا جمع نمىشوند، زيرا دو ضدّ هستند و در اصطلاح فلسفه و منطق اجتماع ضدّين محال است. بر همين اساس نور و ظلمت، روشنايى و تاريكى نيز دو ضدّ و مخالف يكديگرند، پس اين دو نيز با هم نمىباشند.
457) چو ماضى نيست مستقبل مه و سالچه باشد غير از آن يك نقطه حالماضى = زمان گذشته نيست = عدم، فانى مستقْبَل = زمان آينده حال = حدّ فاصل ميان ماضى و مستقبل است. پايان ماضى و آغاز مستَقبلْ مىباشد.
(ش-ل) شيخ محمود شبسترى براى فهم بيشتر مطلب زمانهاى مختلف گذشته و آينده و حال را مثال زده است و از جهت زيبايى كلام، مراعاتالنظير بكار گرفته است. در امتداد زمان، ماضى نيست و نابود و تمام شده است. و مستقبل هنوز نيامده و آن نيز، نيست و عدْم و اگر نيامده باشد باز هم نيست و عدم است. و ماه و سال وابسته به زمان است كه اگر گذشته باشد، نيست و عدم است. پس در امتداد زمان تنها يك نقطه حال وجود دارد و چيز ديگرى موجود نيست.
458) يكى نقطه است و همى گشته سارىتو آن را نام كرده نهر جارىوهم = تصوّر غلط، پندار (ف - م) نَهْر = جوى آب روان چون نسبت «حال» به امتداد زمانى همچون نسبت «نقطه» است با خطى كه از هر دو طرف بى نهايت ادامه داشته باشد و يا مانند نسبت نقطه فرضى و خيالى با نهر آب است. پس نقطه «حال» نيز نقطه فرضى و خيالى است كه به خاطر سرعت حركت فلك اعظم ظاهر مىشود. و تو آن نقطه فرضى را جوى آب روان ناميدهاى كه پيوسته جارى است و ابتدا و انتهايى ندارد. در نتيجه اين نقطه خيالى كه همچون نهر جارى است نمود دارد امّا بى بود است.
459) جز از من اندرين صحرا دگر كيستبگو با من كه اين صوت و صدا چيستصحرا = منظور صحراى وجود است.
صوت = ب 447 صدا = ب 447 صوت و صدا = منظور وجود ممكنات عالم است.
در صحرايى كه اطرافش را كوه فرا گرفته است اگر شخصى فرياد بزند، به سبب انعكاس صوت همان فرياد و آواز باز مىگردد و تصور مىشود كه چند نفر آواز سر دادهاند و بسيارى صداها از نمودهاى بى بود است. و همچنين در صحراى وجود كه همه چيز حق است و غير حق، موجودى نيست، پس اين همه ممكنات و موجودات عالم چه هستند؟ بديهى است كه وجود ممكنات و موجودات عالم مانند انعكاس صوت است كه نمود بى بود هستند و حقّ در آنها متجلّى گشته و ظاهر شدهاند.
460) عرض فانى است جوهر زو مركّببگو كى بود يا خود كو مركّبعَرَض = بيت 199 جوهر = بيت 199 مركّب = تركيب شده، آميخته، موادى كه بيش از يك عنصر در ساختمان خود دارند (ف - م) متكلمين معتقدند كه جوهر قائم به ذات خود و عَرَض قائم به غير است و به حكم «العرض لا يبقى زمانين»، عَرَض فانى و نيست شونده باشد، و جوهر از عَرَض تركيب مىيابد. بنابراين وقتى كه جوهر قائم به ذات خود و مركّب از عَرَض باشد و عَرَض نيز فانى و نيست شونده باشد. پس چيزى كه خود تركيب از «نابود» است چه زمانى مىتواند باشد و وجود داشته باشد و مركّب كجاست؟ با توجه به آنچه كه گفته شد وجود بى بود كاملاً روشن مىگردد.
461) ز طول و عَرْض و از عمق است اجساموجودى چون پديد آيد ز اَعدام؟!اَعْدام = جمع عَدَم، نيست شوندهها، نابودها.
هر جسم داراى طول و عرض و ارتفاع است و به وسيله اين سه بُعد وجود آنها محقق مىگردد و اين ابعاد هر سه عرض هستند و عَرَض نيز فانى و عدمى است پس وجود جسمى كه از نابودها و نيست شوندهها تركيب مىيابد چگونه مىتواند پيدا شود؟ و چون مىدانيم كه موجود هرگز از عدم ظاهر نمىشود، بنا بر اين مسلّم مىگردد كه ممكنات و موجودات عالم همه، نمودِ «بود» و «وحدت حقيقى» مىباشند و خود وجود حقيقى ندارند.
462) از اين جنس است اصل جمله عالمچو دانستى بيار ايمان فَالْزَمْجنس = نوع، گونه فَالْزَم = پس به آن مُلْزم و متعهد باش (ب - اق) اصل و اساس تمام موجودات و مخلوقات عالم از اين گونه «نمودهاى بى بود» است كه بيان آنها در ابيات گذشته آمد. بنا بر اين چون با بيان اين تمثيلات براى تو مشخص گرديد كه ممكنات عالم همه «نمود بى بود» هستند و غير از حق موجودى نيست، پس به خداى يگانه ايمان بياور و همواره همراه و ملازم با ايمان باش.
463) جز از حق نيست ديگر هستى الحقّهو الحقّ گوى و گر خواهى انا الحقّهستى = ب 443 الحقّ = به راستى هو الحق = او حق است.
«بعضى گفتهاند كه در «هو الحق» شرك پنهان است زيرا در اينجا دو نفرند، يكى آنكه حق است و يكى آنكه از حقّانيّت او خبر مىدهد.
در حالى كه «انا الحق» با توحيد قرين است» بنا بر آنچه كه در ابيات قبل بيان گرديد به غير از حقّ، موجود ديگرى نيست و هستى مطلق اوست و به راستى كه چنين است.
پس در اين حالت و با اين باور، «خدا» را با هر تعبيرى ـ«هو الحق» و «انا الحق»ـ كه مىخواهى از او نام ببر و او را ياد كن.
464) نمود وهمى از هستى جدا كننه اى بيگانه خود را آشنا كننمود وهمى = تعيّنات وجود هستى = ب 443 تعيّنات وجود كه نمودى فرضى مىباشند و حجابى بين تو و حق گرديدهاند و حقيقت ندارند، آنها را از هستى مطلق جدا كن تا بدانى كه تو نسبت به خدا بيگانه نيستى و با دور كردن حجاب غير، مىتوانى خود را به اصل وجود آشنا كنى.
در بيان معنى واصل شدن به حق
465) چرا مخلوق را گويند واصلسلوك و سير او چون گشت حاصل؟واصل = كسى كه به طريق سلوك، منازل و مراحل معرفت را طى كرده و به منزل و مقصد توحيد رسيده و واصل به حق شده باشد.
(ش - ل) چرا به سالك كه يكى از مخلوقات عالم است «واصل» مىگويند و سير و سلوك چيست و چگونه براى سالك حاصل مىشود؟ 466) وصال حقّ ز خلقيّت جدايى استز خود بيگانه گشتن آشنايى استوصال = عبارت از آن است كه سالك از هستى مجازى خود جدا شده و به حق متّصل گردد.
(ش-ل) خلقيّت = مرتبه انسانى، مقام و مرتبه مخلوق بودن در حقيقت وصال حق، جدايى سالك ازمرتبه مخلوق بودن و تعيّنات وجود مجازى اوست. همچنين وصال حق، بيگانه شدن از هستى موهومى سالك و به عبارتى فناى وجود او در حق است و اين ابتداى آشنايى سالك با حقيقت وجوداست.
«يار با ماست از ما كى جداستمايى ما پرده ادبار ماستهر كه از ما و منى بيگانه شدبى حجاب جان به جانان آشناست»467) چو ممكن گرد امكان برفشاندبه جز واجب دگر چيزى نماندممكن = ب 125 امكان = قادر گردانيدن بر كارى، دست يافتن (ف - م) در اينجا منظور تعيّن ممكنالوجود است.
واجب = ب 87 هنگامى كه ممكنالوجود، تعيّنات خود را كه گرد امكان است از هستى خود دور سازد، هيچ وجودى جز واجبالوجود كه حقيقت هستى است باقى نخواهد ماند زيرا كه موجود نمىتواند ممكن باشد.
468) وجود هر دو عالم چون خيال استكه در وقت بقا عين زوال استدو عالم = ب 2و13 خيال = گمان، وهم، هر صورتى كه از مادّه مجرد باشد مانند شىء در آيينه(ف-م) چون هستى حقيقى ـ واجبالوجود ـ به صورت ممكنات عالم ظاهر و پيدا مىشود، پس موجودات هر دو عالم وجودى غير حقيقى و خيالى دارند و به همين خاطر وجود عالم را «نمودِ» بى «بود» مىدانند.
و چون وجود حقّ در عالم نمايان شده است، هر آينه هر دو عالم در حق باقى و موجود و نيز در هنگام بقاء، فنا پذيرند و نابود مىشوند زيرا ممكنات عالم ممكنالوجودند و ممكنالوجود عدمى باشد.
469) نه مخلوق است آن كو گشت واصلنگويد اين سخن را مرد كاملمخلوق = خَلْق شده و خلق عبارت از تعيّن و تشخّص است.
كامل = آنكه به كمال معرفت رسيده باشد، بى عيب (ف - م) واصل = ب 465.
كسى كه تعيّنات را از وجود مجازى خود دور سازد، واصل به حق گرديده و نمىتوان او را مخلوق ناميد. و اين سخن كه «مخلوق»، «واصل» است، مرد دانا و كامل نمىگويد.
470) عدم كى راه يابد اندرين باب؟چه نسبت خاك را با ربّ ارباب؟ربّ = صاحب، مالك، پروردگار (ف - م) خاك = منظور عدم است كه تيره و تاريك است.
اندرين باب = در وجود ارباب = جمع ربّ ممكنات و مخلوقات عالم كه عدمى و زوال پذيرند و سلوك و وصول از لوازم وجود مىباشد آيا عدم به حريم وجود مىتواند وارد شود و با او متحد و جمع گردد؟ و خاك ـ عدم ـ كه تيره و تاريك است با خداوند ـ پروردگار عالم ـ كه نور مطلق است چه نسبتى دارد؟ 471) عدم چبْوَد كه با حقّ واصل آيدو زو سير و سلوكى حاصل آيد عدم و نيستى چيست كه با حقّ جمع گردد و به او واصل شود؟ و همچنين عدم چيست كه از آن، سير و سلوك كه از لوازم وجود است، حاصل مىشود؟ 472) اگر جانت شود زين معنى آگاهبگويى در زمان استغفراللّهجان = مقصود نفس ناطقه انسانى است (م - ل) در زمان = در يك لحظه استغفر اللّه = از خداوند آمرزش خواستن، توبه، پوزش (ف - م) اگر جان تو از اين معانى: (هر آنچه غير حق باشد، عدم و «نمود» بى «بود» است و «مخلوق»، «واصل» نيست و سير و سلوك از مخلوق حاصل نمىشود و «عدم» با «وجود» متّحد نمىباشد و خاك تيره با نور مطلق ـ ربّ ـ نسبتى ندارد) ، آگاه شود، در همان لحظه استغفر الله مىگويد و طلب توبه مىكند.
473) تو معدوم و عدم پيوسته ساكنبه واجب كى رسد معدوم ممكنمعدوم = عدمپذير، نابود شونده واجب = واجبالوجود، حق تعالى ممكن = ممكنالوجود، موجودات عالم چون تو از ممكنات عالم مىباشى پس معدوم خواهى بود و عدم نيز پيوسته ساكن است زيرا، حركت از لوازم وجود است.
و سير و سلوك كه حركت معنوى و رفتن به سوى حقّ و رسيدن به واجبالوجود است، آيا از ممكن معدوم حاصل مىشود؟ 474) ندارد هيچ جوهر بى عَرَض عينعَرَض چبْوَد چو لا يبقى زمانين جوهر = ب199 عرض = ب199 جهان آفرينش مركّب از جوهر و عَرَض است و جوهر بدون عَرَض وجود خارجى ندارد و چون تحقق جوهر به واسطه وجود عَرَض است و عَرَض خود به حكم «لا يبقى العرض فى الزمانين» در دو زمان باقى نمىماند، پس عدم است و هر لحظه فانى مىگردد.
475) حكيمى كاندر اين فن كرد تصنيفبه طول و عرض و عمقش كرد تعريفحكيم = فيلسوف، كسى كه حكمت و فلسفه مىداند.
(ف ـ م) تصنيف = گرد آوردن، نوشتن كتاب يا رساله، در تصنيف جنبه ابتكار نويسنده آشكار است(ف -م) حُكما و فلاسفه در كتب فلسفى جسم را چنين تعريف كردند كه جسم، جوهرى است كه داراى سه بُعد طول و عرض و عمق مىباشد و چون اين ابعاد از امور اعتبارى و عدمىاند بنا بر اين فنا پذيرى ممكنات ثابت است.
476) هيولى چيست جز معدوم مطلقكه مىگردد بدو صورت محقّقهيولى = ماده اوليّه عالم را گويند كه متصور به اشكال مختلف است.
(ف - م) هيولى كه جوهر و ماده اصلى عالم است، عدمى و فانى است و بر اساس نظريه حكما، صورت به واسطه آن ظاهر و آشكار مىگردد و صورت جدا از هيولى نمىباشد.
477) چو صورت بى هيولى در قدم نيستهيولى نيز بى او جز عدم نيستقِدَم = ديرينگى، از دير باز بودن (ف - م) آوردن لفظ «قِدَم» با صورت و هيولى به خاطر آن است كه حكماء صورت و هيولى را قديم مىدانند.
وابستگى و تلازم «صورت» و «هيولى» سابقه ديرينه دارد و به عبارتى اين دو قِدَم هستند و يك رابطه دو طرفه بين آنها وجود دارد. يعنى صورت از هيولى و هيولى از صورت جدا نيست. و چون رابطه دو طرفه است هيولى نيز بدون صورت، عدم و فانى مىباشد.
478) شده اجسام عالم زين دو معدومكه جز معدوم از ايشان نيست معلوم اجسام عالم از دو معدوم ـ هيولى و صورت ـ به وجود آمدهاند و از هيولى و صورت جز معدوم بودن چيزى از آنها معلوم نمىباشد.
479) ببين ماهيّتت را بى كم و بيشنه موجود و نه معدوم است در خويشماهيّت = ما + هى + يت = چيستى، حقيقت، ذات (ف - م) به ذات و حقيقت خود، توجه و نگاه كن كه بى كم و زياد، ماهيّت تو، ذاتاً نه موجود است و نه معدوم. زيرا اگر موجود بود، معدوم نمىشد و اگر فى نفسه معدوم بود، موجود نمىگشت.
480) نظر كن در حقيقت سوى امكانكه او بى هستى آمد عين نقصاننَظَر = ب123 اگر به دقت و با نگاهى عميق به ممكنات عالم توجه كنى، در مىيابى كه ممكنات بدون وجود و هستى، در عين نقصان هستند. زيرا ممكنى كه «وجود» نداشته باشد، معدوم است و نقصانى بيشتر و بالاتر از نيستى و عدم نيست.
481) وجود اندر كمال خويش سارى استتعيّنها امور اعتبارى استسارى = ب 9 تعيّن = ب 451 امور اعتبارى = ب 9 وجود مطلق كه داراى كمال اسماء و صفات است در وجود همه موجودات و ممكنات عالم متجلّى است و تعيّنها كه عارض وجود حقيقى گشتهاند امورى اعتبارى هستند و در واقع «نمود» بى «بود» هستند و حقيقت ندارند و موجود حقيقى، حقّ است.
482) امور اعتبارى نيست موجودعدم بسيار و يك چيز است معدودامور اعتبارى = تعيّنات و كثرات كه عارض وجود مىشوند، را امور اعتبارى گويند.
(ش - ل) تعيّنات و كثرات عالم امور اعتبارى هستند و وجود حقيقى ندارند و اعتبار آنها به واسطه وجود حقيقى ـ حق ـ است و مَثَل آنها مانند اعداد و عدد «يك» است زيرا كه اعتبار و بسيارىِ اعداد به واسطه عدد «يك» مىباشد.
483) جهان را نيست هستى جز مجازىسراسر كار او لهو است و بازىمَجازى = غير واقعى، غير حقيقى (ف - م) لهو = بازى، آنچه مردم را به خود مشغول كند(ف- م) وجود جهان، مجازى و غير واقعى است و هستى آن حقيقت ندارد و تمام كارهاى جهان بازى و سرگرمى است.
مصراع دوم اشاره به آيه «انما الحيوة الدنيا لعب و لهو» دارد يعنى به درستى كه زندگى دنيا بازى و فراموشى است.
«فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديدشرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد»
تمثيل در بيان حقيقت وجود مطلق
484) بخارى مرتفع گردد ز دريابه امر حقّ فرو بارد به صحرا به سبب حرارت نور خورشيد كه بر دريا مىتابد آب دريا بخار مىشود و به آسمان مىرود. در حقيقت آن بخار، آب است كه هوا شده و به صورت بخار به آسمان رفته است، و به اراده و فرمان خداوند باران شده و بر روى صحراها مىبارد.
«سبحان من لا يجرى فى ملكه الاّ ما يشاء» 485) شعاع آفتاب از چرخ چارمبراو افتد شود تركيب با همچرخ چهارم = فلك چهارم كه خانه شرف آفتاب است. براى فهم بيشتر مطلب به بيت شماره 225 مراجعه شود.
هنگامى كه بخار آب دريا به صورت باران بر صحرا باريد. آفتاب از فلك چهارم بر آن بارانِ به خاك افتاده، تابيد و گرمى و حرارت نور آفتاب با آب و خاك آميخته و تركيب شد.
486) كند گرمى دگر ره عزم بالادر آويزد بدو آن آب دريادگر ره = دوباره گرمى = حرارت نور آفتاب بالا = منظور كره آتش كه مركز آفتاب است.
حرارات نور آفتاب هنگامى كه با آب و خاك آميخته شد به واسطه عشقى كه به مبدأ و اصل خود داشت به حكم «كلّ شىء يرجع الى اصله» آهنگ برگشت به سوى مركز خود كرد و در اين ماجرا آب دريا كه بر اثر حرارت و گرمى نور آفتاب به صورت بخار به آسمان رفته و به صورت باران در زمين با خاك آميخته شده بود با حرارات نور آفتاب در مىآويزد و دست در او مىزند و دوباره با او به آسمان برمىگردد.
487) چو با ايشان شود خاك و هوا ضمبرون آيد نبات سبز و خرّمضَمّ = ب456 نبات = گياه ايشان = منظور آب و حرارت است.
شيخ محمود شبسترى در اين بيت نظر بر عناصر اربعه ـ آب، باد، آتش و خاك ـ دارد كه مخالف و ضدّ هم هستند ولى با اتّحاد آنها مواليد سه گانه ـ جماد، نبات، حيوان ـ به وجود مىآيد.
بنابراين هنگامى كه با آب و حرارت، خاك و هوا همراه شود به واسطه ازدواج و امتزاج آنها گياه سبز و خرّم به وجود مىآيد.
488) غذاى جانور گردد ز تبديلخورد انسان و يابد باز تحليلجانور = حيوان كه يكى از مواليد سه گانه است.
هدف اصلى از آفرينش عالم معرفت و شناخت مىباشد و اين شناخت فقط به وسيله انسان حاصل مىگردد بنابراين موجودات بر اين باورند كه از مرتبه و مقامى كه دارند ترقّى كنند تا به مراتب كمال انسانى كه هدف نهايى است برسند.
به همين منظور نبات و گياه براى تبديلشدن به حيوان، غذاى حيوانات مىگردند و در ادامه اين سير صعودى انسان، حيوان را مىخورد تا حيوان در انسان تحليل گردد و از مرتبه حيوانى به مرتبه انسانى صعود كند.
489) شود يك نطفه و گردد در اطوارو ز آن انسان شود پيدا دگر بارنطفه = مادّه زنده و ذرّهبينى كه از آن جنين پديد آيد (ف ـ م) اطوار = «جمع طور، گونهها، مرتبهها، كلمه قرآنى است و در سوره نوح آيه 14 آمده است» (بـاق) چون حيوان در انسان تحليل شد و جزء بدن انسان گرديد با ازدواج زن و مرد به صورت نطفه در مىآيد و اين نطفه طور به طور مىشود تا صورت انسان پيدا مىكند.
490) چو نور نفس گويا در تن آمديكى جسم لطيف روشن آمدنفس گويا = نفس ناطقه كه همان روح آدمى است.
هنگامى كه نطفه به صورت انسان درآمد به واسطه درخشش نور تابناك روح الهى در آن و به حكم «و نفخت فيه من روحى» تن و جسم آدمى منوّر به انوار الهى مىگردد و عارف به معارف و علوم مىشود.
491) شود طفل و جوان و كهل و كمپيربداند عقل و رأى و علم و تدبيركَهْل = مردى كه سنش بين سى تا پنجاه سالگى باشد.
(ف - م) كمپير = پير سالخورده، فرتوت (ف - م) عقل = «چراغ بندگى است و بدان حقّ از باطل و طاعت از معصيت تمييز مىيابد» تدبير = پايان كارى را نگريستن، در امرى انديشيدن (ف - م) آدمى چون از مادر متولّد شود تا سن شير خوارگى طفل است و قوّه تشخيص نيك و بد اعمال و گفتار ندارد و بعد از آن جوان مىگردد. بعد از دوران جوانى هنگامى كه به سن آگاهى-سى سالگى تا پنجاه سالگى-رسيد كَهْل مىگردد و از شصت سالگى كه گذشت سالخورده و فرتوت مىگردد.
همين انسان از زمانى كه قوّه تشخيص پيدا كرد تا پايان عمر، علم و دانش و رأى و تدبير مىآموزد تا به حقايق عالم آگاه شود.
492) رسد آنگه اجل از حضرت پاكرود پاكى به پاكى خاك با خاكاَجَل = زمان، وقت، نهايت زمان عمر (ف - م) حضرت = پيشگاه، درگاه، حضور(ف - م) پاكى اوّل = منظور روح آدمى است.
پاكى دوّم = منظور خداوند است.
آنگاه كه پايان عمر انسان نزديك شود و اجل از حضرت حق در رسد، روح آدمى به حكم «كما بدأكم تعودون» از بدن جدا شده و به اصل خود كه همانا ذات پاك حقّ تعالى است بر مىگردد و همچنين خاك كه يكى از عناصر اربعه است به اصل و مركز خود مىرود.
493) همه اجزاى عالم چون نباتندكه يك قطره ز درياى حياتند همان طور كه نبات و گياه از ريختن قطره باران بر خاك بدست مىآيد، تمامى اجزاى عالم نيز مانند آن نبات هستند و در اصل يك قطره از درياى وجود حقيقى مىباشند.
494) زمان چون بگذرد بر وى شود بازهمه انجام ايشان همچو آغاززمان = زمان ظهور و پيدايش بگذرد = تمام بشود، پايان يابد.
باز = دوباره هنگامى كه عمر اجزاى عالم به پايان آيد، همان طور كه از عدم و نيستى پا به عرصه وجود و هستى گذاشته بودند، بار ديگر از هستى به نيستى مىروند. يعنى پايان آنها آغاز و معاد آنها مبدأ مىگردد و همه به وحدت حقيقى كه اصل آفرينش است بر مىگردند.
495) رود هر يك از ايشان سوى مركزكه نگذارد طبيعت خوى مركزمركز = منظور مبدأ اصلى است.
نگذارد = در نمىگذرد، صرفنظر نمىكند.
هر يك از اجزاى عالم-موجودات و ممكنات-بعد از پايان حيات و زندگى به مركز اصلى خود كه مبدأ آفرينش و هستى آنهاست بر مىگردند زيرا كه طبيعت و ذات مركز چنين است كه هر چيزى را به سوى خود مىكشاند.
496) چو دريايى است وحدت ليك پر خونكزو خيزد هزاران موج مجنونمجنون = ديوانه(ف - م) هزاران موج = منظور كثرات عالم مىباشد.
«وحدت» همچون دريايى است كه آغاز و پايانش معلوم نيست، ولى دريايى پر خون است زيرا پيوسته و به سرعت موجودات و ممكنات عالم را فانى و قربانى مىگرداند و از اين درياى پر خون وحدت هزاران موج ديوانهوار بر مىخيزد و فرو مىنشيند. تشبيه مناسبى بيان كردهاست زيرا كثرات و موجودات عالم در برابر وحدت مانند امواج در برابر دريا هستند.
497) نگر تا قطره باران ز درياچگونه يافت چندين شكل و اسما؟ به قطره باران نگه كن كه از زمانى كه از دريا بر مىخيزد و تا زمانى كه دوباره به دريا مىنشيند، چگونه و چندين شكل و اسم به خود مىگيرد؟ 498) بخار و ابر و باران و نم و گِلنبات و جانور انسان كامل اين بيت چگونگى و حالات مختلف به وجود آمدن قطره باران را بيان مىكند.
همچنين شيخ محمود شبسترى نظرى به «عناصر اربعه» و «مواليد سه گانه»داشته است. بنابراين قطره دريا هنگامى كه از دريا برمىخيزد، بخار است و چون بخار جمع شود ابر مىگويند و هنگامى كه ابر باريد، باران است و چون به زمين فرو ريخت نَم مىگويند و هنگامى كه با خاك آميخته شد، گِل نام دارد. و صورتهاى تركيب شده آنها وقتى كه از زمين بر آيد، نبات و چون نبات و گياه غذاى جانوران مىگردد، حيوان و چون حيوان غذاى انسان مىشود نطفه شكل مىگيرد و بعد از آن به انسانى كامل تبديل مىگردد.