< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

402) موانع تا نگردانى ز خود دور درون خانه دل نايدت نور تا زمانى كه عارف صفات و اخلاق زشت و ناپسند را از ظاهر و باطن خود دور نكند به منزل مقصود كه قرب الهى است هرگز نخواهد رسيد و دلش محل فيض الهى و نور تجليّات حق نخواهد شد و مىدانيم كه اولين قدم در راه سالك برگشت و انابت از گناه و پليدىهاست زيرا «انّ الله يحبّ التوّابين و يحبّ المتطهّرين»، خداوند توبه كنندگان و پاكيزگان را دوست دارد.
403) موانع چون در اين عالم چهار استطهارت كردن از وى هم چهار است چون موانع راه سالك جهت رسيدن به حقّ در اين دنيا، چهار نوع است، پاكيزه و مبرّا شدن از آنها نيز كه طهارت باشد چهار قسم مىباشد.
404) نخستين پاكى از احداث و انجاسدوم از معصيت وز شرّ وسواساحداث = جمع حَدَث، آلودگىها (ب - اق) انجاس = جمع نجس، پليدىها (ف - م) معصيت = گناه، نافرمانى (ف - م) وسواس = دودلى، شك و ترديدى كه در ضمير انسان پديد آيد.
(ف - م) اوّلين قسم از طهارت عارف، پاكى بدن و جامه از آلودگىها و نجاسات است.
و دوّمين طهارت، پاكى عارف از معصيت و پرهيز از نافرمانى از حق و اميال شيطانى است.
405) سيوم پاكى ز اخلاق ذميمه استكه با وى آدمى همچون بهيمه استاَخلاق = جمع خُلق، خوىها، سرشت درونى (ف - م) اخلاق جمع خلْق است و خلق ملكه را مىگويند كه افعال از او صادر مىشود (ش-ل) ذميمه = نكوهيده، زشت، ناستوده بهيمه = چهار پا مانند اسب و گاو نوع سوم طهارت، آن است كه سالك نفس خود را از اخلاق پست و زشت مانند شهوت و غضب، بخل و حرص، كبر و حُبّ دنيا پاكيزه نگه دارد زيرا انسان با اين صفات، همچون چهارپايان مىباشد و به «مقام» كامل انسانى و قرب الهى راه نمىيابد.
«خلق نيكو شد به معنى راه راستهر كه دارد خُلق بد دور از خداست»406) چهارم پاكى سرّ است از غيركه اينجا منتهى مىگرددش سيرسرّ = درون، باطن، دل نوع چهارم طهارت آن است كه سالك دل خود را از هر آنچه غير حق است، خالى كند و خودى خود را هم كه از مصاديق غير حق محسوب مىگردد، از ضمير خود بيرون كند تا بتواند به وصال حق نايل گردد.
و سير و سلوك سالك در اين طهارت به نهايت مىرسد، يعنى غير حق را از خود دور كرده و عين حق شده است.
407) هر آن كو كرد حاصل اين طهاراتشود بىشك سزاوار مناجاتمناجات = منظور نماز است زيرا «المصلّى يناجى ربّه» هر سالك و عارفى كه بتواند اين چهار نوع از طهارت را بدست آورد و ظاهر و باطن خود را از احداث و انجاس و از معصيت و شرّ وسواس و از اخلاق ذميمه و از غير، پاك گرداند، بىشك سزاوار و شايسته نماز و مناجات خواهد شد و حقيقت «الصلوة معراج المؤمن» آشكار مىگردد.
408) تو خود را تا به كلّى در نبازىنمازت كى شود هرگز نمازى سالك تا زمانى كه وجود خود را به كلّى محو وجود حق نداند و به مقام فناء فى الله نرسد، نمازش هرگز مورد قبول حق واقع نمىگردد و به حقيقتِ نماز كه نهايت قرب الهى است، نخواهد رسيد.
اين بيت اشاره به حديث نبوى دارد كه:«لا صلوة لمن لا يحضر قلبه» يعنى كسى كه حضور قلب ندارد نمازش درست نيست.
«گر بقاى جاودان خواهى دلااز خودىّ خود به كلّى شو فنادر تجلّى جمال ذوالجلالمحو مطلق شو اگر خواهى وصالاز حجاب ما و من يك دم برآوانگهى در بزم وصل او درآ»409) چو ذاتت پاك گردد از همه شيننمازت گردد آنگه قرّة العينشين = ب 402 قرّة العين = نور چشم مصراع دوم اشاره به حديث نبوى دارد كه: «احبّ من دنيا كم ثلاثة الطّيب و النّساء و قرّة عينى فى الصلوة» هنگامى كه باطن و درون تو از هر عيب و آلودگى و وابستگىهاى دنيوى پاك گردد و هستى تو كه حجاب بين تو و حق مىباشد، در حق فانى شود، آنگاه نماز تو، روشنايى چشم تو مىشود و حقيقت وجود را خواهى ديد.
410) نماند در ميانه هيچ تمييزشود معروف و عارف جمله يك چيزتمييز = تشخيص، باز شناختن، جدا كردن (ف - م) معروف = شناخته شده، مشهور، (ف - م) ، در اينجا مقصود خداوند مىباشد.
عارف = ب 395 چون نيستى از خود عين هستى به حق است هر گاه سالك وجودش در حقّ فانى گردد در حقيقت او با حقّ يكى شده و هيچ موجود ديگرى جز حقّ وجود ندارد و هر چه هست ذات اوست كه به صورتهاى گوناگون ظاهر مىشود، بنا بر اين گفته، عارف و معروف يكى مىشوند و جدا از يكديگر نمىباشند.
411) اگر معروف و عارف ذات پاك استچه سودا بر سر اين مُشت خاك استسودا = عشق، معامله (ف - م) مشت خاك = منظور انسان است كه از خاك آفريده شده است.
اگر عارف و معروف ذات پاك حقّ تعالى مىباشد، اين چه عشق و سودايى است كه با انسان مىشود و سعى و تلاش انسان در جهت كسب معرفت براى چيست؟ 412) مكن بر نعمت حق ناسپاسىكه تو حق را به نور حق شناسى بر نعمت پروردگار كه همانا هستى تو از اوست بىتوجّهى و ناسپاسى مكن زيرا كه تو به واسطه وجود حق، موجود گشتهاى و خدا را به وسيله نور خدا باز مىشناسى و چون تو عارف و شناساى به حق شدهاى، در حقيقت عارف و معروف يكى است.
413) جز او معروف و عارف نيست دريابو ليكن خاك مىبايد ز خور تاب عارف و معروف همانا حقّ است زيرا غير از حقّ كسى وجود حقيقى ندارد و در پاسخ به سؤال «چه سودا بر سر اين مشت خاك است؟» به صورت تشبيه بيان مىكند كه: همان طور كه خاك پست به واسطه تابش نور خورشيد گرمى و حرارت مىگيرد و قابليّت پيدا مىكند، انسان نيز ـ اين مشتى خاك ـ نيز تجليات انوار الهى در دلش مىتابد و عشق و طلب در او پيدا مىشود.
414) عجب نبود كه ذرّه دارد امّيدهواى تاب مهر و نور خورشيد در اين بيت انسان و ساير موجودات عالم به ذرّه تشبيه شدهاند زيرا همان طور كه ذرّه بدون نور خورشيد نمود و ظهور ندارد، موجودات عالم نيز تا نور تجلّى حق بر آنها نتابد، ظاهر و پيدا نمىشوند.
بنا بر اين جاى تعجب نيست كه ذرّه ناچيز ـ انسان خاكى ـ اميد آن داشته باشد كه نور محبت «فاحببت ان اعرف» بر او بتابد و او را از ظلمت عدم و نيستى به صحراى هست و وجود آورد.
415) به ياد آور مقام حال فطرتكز آنجا باز دانى اصل فكرتمُقام = محل، مكان فطرت = آفرينش، طبيعت، سرشت (ف - م) اى سالك، از آن مقام فطرت و آفرينشى كه هنوز تو از ظلمت عدم پا به صحراى وجود نگذاشتهاى، بياد آور و اندكى درباره مبدأ اصلى ـحق تعالىـ كه تو را از نيستى به هستى آورده است، تأمّل و تفكّر كن و بدان كه اصل اين فطرت سير و سلوك سالك و تزكيّه نفس اوست كه حجاب جسمانى را از او گرفته و او را به مبدأ حقيقى واصل نموده و در حقيقت عارف به حق گرديده است.
416) الست بربّكم ايزد كه را گفتكه بود آخر كه آن ساعت بلى گفت؟ايزد = فرشته، مَلَك، جمع يَزَد است و در پهلوى و فارسى به معنى خدا مىباشد.
(ف - م) اين بيت اشاره به آيه «و اذ اخذ ربّك من بنى آدم من ظهور هم ذريّتهم و اشهد هم على انفسهم الست بربّكم قالوا بلى» دارد.
در مقام فطرت و آفرينش خداوند «الست بربّكم» را به چه كسى خطاب كرد؟ و مگر پاسخ اين خطاب از طرف انسان نبود؟ آرى پاسخ از سوى انسان بود زيرا انسان حامل معرفت حقيقى خداوند مىباشد.
417) در آن روزى كه گِلها مىسرشتندبه دل در قصّه ايمان نوشتند مصراع اول اشاره به حديث قدسى «خمّرت طينة آدم بيدىّ اربعين صباحاً» دارد در آن روزى كه حقيقت آدمى با دست تواناى حق تعالى به زيور وجود آراسته گشت، خداوند ايمان را در دل انسان نوشت زيرا او را مستعد معرفت خود مىدانست.
مصراع دوم اشاره به آيه «اولئك كتب فى قلوبهم الايمان» دارد.
يعنى آنان كسانى هستند كه خداوند در دلهايشان ايمان نوشته است.
ذكر «روز» را به آن دليل آورده است كه تجلّى انوار خداوند ذاتى است و پاك و مصفّا از تاريكى كثرت مىباشد.
418) اگر آن نامه را يك ره بخوانىهر آن چيزى كه مىخواهى بدانىآن نامه = منظور «فطرت» آدمى است.
يك ره = ب211 اگر فطرت آدمى كه همچون كتابى است و استعدادهاى ذاتى هر كسى در آن نوشته شده است را يك بار بخوانى به تمام ابعاد وجودى انسان اعم از علم و معرفت، جهل و نادانى، كمال و نقصان او آگاه خواهى شد.
419) تو بستى عهد عقد بندگى دوشولى كردى به نادانى فراموشعهد = قرار داد، پيمان عِقد = گردنبند دوش = شب گذشته همان طور كه در بيت 417 ذكر «روز» كرده بود، در اين بيت ذكر «شب» به آن دليل آورده است كه ذات آدمى با پذيرش اسماء و صفات، تنزّل كرده و اسماء و صفات همچون حجاب و پردهاى بين او و معبود گشته است.
بنا بر اين اى انسان تو با گفتن «قالوا بلى» پيمان بندگى با خداى خود بستى، ولى اين عهد و پيمان را به خاطر جهالت و نادانى و تعلّقات مادّى و جسمانى فراموش كردى.
420) كلام حق بدان گشته است مُنْزَلكه تا يادت دهد آن عهد اوّلمُنْزَل = نازل شده، فرو فرستاده شده عهد اوّل = پيمان بنده با خداوند به استناد «الست بربّكم قالوا بلى» چون سالك در فطرت، حق را شناخت و با او عهد و پيمان بندگى بست ولى به دليل غفلت و نادانى او را فراموش كرد، به همين منظور خداوند كلام خود را به وسيله انبياء نازل كرد، تا آدمى آن عهد اوّليه را كه در فطرت و آفرينش با خدا بسته بود ياد آورد و بندگى خود را نسبت به خداوند فراموش نكند.
آيات زير ناظر بر اين بيان مىباشند: «افى اللّه شكّ فاطر السموات و الارض» و «أولم يكف بربّك انّه على كلّ شىءشهيد» 421) اگر تو ديدهاى حق را به آغازدر آنجا هم توانى ديدنش بازآغاز = فطرت، آفرينش آنجا = منظور عالم مُلك است.
چون انسان در مرتبه فطرت، جمال حقيقت وجود و نور تجلّى حق را مشاهده مىكند، هر آينه در عالم مادّه و مُلك نيز دوباره مىتواند حق را باز بيند.
422) صفاتش را ببين امروز اينجاكه تا ذاتش توانى ديد فردااينجا = تعيّن انسانى (ش، د) ، دنيا فردا = فرداى قيامت منظور است.
امروز در اين دنيا صفات حق را در آيات و نشانههاى او مشاهده كن و ببين كه چگونه اسماء و صفات الهى در مظاهر عالم به صورتهاى مختلف ظاهر شدهاند، تا بتوانى فردا در روز قيامت ذات حق را مشاهده كنى زيرا اگر در دنيا صفات الهى را نبينى، در آخرت ذات خدا را نخواهى ديد.
همان طور كه در قرآن آمده است «و من كان فى هذه أعمى فهو فى الاخرة أعمى واضلّ سبيلا» 423) و گرنه رنج خود ضايع مگردانبرو بنيوش لا تَهدى ز قرآنبنْيوش = گوش بده، از ريشه «نيوشيدن» به معنى گوش دادن است.
اگر صفات خداوند را امروز در دنيا و از روى آيات و نشانههاى او مشاهده نكنى، بيهوده در طلب حق كوشش مكن زيرا تا سالك در فطرت، قابليّت پيدا نكند و مشمول هدايت الهى قرار نگيرد، رنج وسعى او در طلب حق بىفايده است.
بنابراين سالك بايد آيه «انّك لا تهدى من احببت و لكنّ اللّه يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين» را گوش دهد و بكار بندد.

تمثيل در بيان كسى كه استعداد و قابليّت ندارد

424) ندارد باورت اكمه ز الوانو گر صد سال گويى نقل و برهاناكمه = ب 90 الوان = جمع لون، رنگها چون دستهاى از انسانها كه قابليّت و شايستگى مشاهده حق را پيدا نمىكنند، منكر حقيقت وجود مىگردند به همين منظور شيخ محمود شبسترى بيان مىكند كه: شخص بينا اگر صد سال از رنگهاى موجود در عالم براى نابينايى كه كور مادر زاد است، تعريف كند او چون هيچ رنگى را نديده است، وجود رنگ را باور نمىكند، هر چند دليل آورده شود.
اين بيت ناظر بر آيه «و اذلم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم» 425) سفيد و سرخ و زرد و سبز و كاهىبه نزد وى نباشد جز سياهىكاهى = كاهى رنگ، زرد رنگ كور مادر زاد چون از ابتداى خلقت خود نابينا بوده و جز سياهى و تاريكى، هيچ نورى را نديده است تمام رنگهاى سفيد و سرخ و زرد و سبز و كاهى را سياه و تار مىبيند.
426) نگر تا كور مادر زاد بد حالكجا بينا شود از كحل كحّالكُحْل = سُرمه، سنگ سرمه (ف - م) كَحّال = چشم پزشك، سرمه كش (ف - م) كور مادر زاد كه هرگز چشمش جايى را نديده است، آيا چشم پزشك مىتواند با سرمه و داروى چشم، او را معالجه و بينا كند؟ بديهى است كه پاسخ منفى است يعنى چون كور مادر زاد در اصل نابينا بوده است، هرگز معالجه نمىشود.
بر همين اساس، انسانى كه در اصل و فطرت، جمال حق را مشاهده نكرده باشد تمام انبياء و اولياء كه طبيبان معنوى هستند نمىتوانند او را ارشاد و هدايت كنند.
427) خرد از ديدن احوال عقبابود چون كور مادر زاد دنياخرد = عقل احوال عقبا = يكى از احوال عقبا، مشاهده جمال حق است.
(ش - ل) عقل و خرد از درك مشاهده حق و معانى حقيقت عاجز است همان طور كه كور مادر زاد از ديدن رنگهاى عالم ناتوان و محروم است.
428) وراى عقل طورى دارد انسانكه بشناسد بدان اسرار پنهانوراى عقل = بالاتر از عقل (ف - م) طور = حالت، چگونگى، اندازه (ف - م) عقل آدمى وسيله شناخت مجهولات از راه استدلال است.
بالاتر از عقل، انسان حالتى دارد كه به وسيله آن مىتواند اسرار نهفته را دريابد.
و آن حالت، عشق است كه از طريق دل و تزكيه نفس اسرارى را كه عقل آن را درك نمىكند، عاشق و عارف با چشم دل آنها را مىبيند.
429) بسان آتش اندر سنگ و آهننهاده است ايزد اندر جان و در تنايزد = ب 416 جان = ب1 آن «طور»ى كه وراى عقل آدمى است و از آن در بيت 428 به معنى «عشق» ياد شد، همچون آتشى است كه از برخورد سنگ و آهن بوجود مىآيد و خداوند اين آتش عشق را در جان و تن انسان قرار داده تا از طريق تصفيه دل و تزكيّه نفس، خار و خاشاك تن و هر آنچه غير حق است را بسوزاند و حقيقت وجود آدمى را روشن و آشكار سازد.
مولانا درباره آتش عشق چنين بيان نموده است: «آتش است اين بانگ ناى و نيست بادهر كه اين آتش ندارد نيست بادآتش عشق است كاندر نى فتادجوشش عشق است كاندر مَى فتاد»430) از آن مجموع پيدا گردد اين رازچو بشنيدى برو با خود بپرداز چون اسرار پنهانى به وسيله عقل ادراك نمىشود و تنها از طريق تصفيه دل، تزكيّه نفس و نفى لذات مادّى و دنيوى ـ مجموع تن و جان ـ حاصل مىگردد، اگر اين معنى شنيدى و برايت ثابت شد، دست از عقل و استدلال بردار و به نفس خود رجوع و آن را پاك و مصفّا كن.
مولانا در اين باره مىگويد: «تن ز جان و جان ز تن مستور نيستليك كس را ديد جان دستور نيست»431) چو بر هم اوفتاد آن سنگ و آهنز نورش هر دو عالم گشت روشننورش = نور تن و جان، مرجع ضمير «ش» تن و جان مىباشد.
دو عالم = ب 2و13 هنگامى كه سنگ و آهن با هم برخورد كنند جرقه و نور ايجاد مىشود، ظاهر و باطن آدمى كه تن و جان است اگر تصفيه و پاك گردند، عشق در دل سالك نسبت به معشوق و محبوب شعله مىزند و از نور آن عشق هر دو عالم روشن و منوّر مىگردد و آنگاه است كه سالك جمال رخ معشوق را كه وحدت حقيقى است مشاهده خواهدكرد.
432) تويى تو نسخه نقش الهىبجو از خويش هر چيزى كه خواهى چون انسان به حكم «خلق اللّه تعالى آدم على صورته» مظهر جميع اسماء و صفات الهى است، و غير از او هيچ موجودى قابليّت و استعداد صفات و اسماء ذات الهى را ندارد، شيخ محمود شبسترى او را نسخه كامل صورت الهى مىداند و چنين بيان مىكند كه: اى انسان اگر طالب ديدن حقّ و رسيدن به قرب الهى مىباشى بر اساس «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» لازم است ابتدا خود را بشناسى زيرا «خويشتنشناسى» مقدمه «خدا شناسى» است.
مولانا در همين معنى در رباعيّات خود چنين سروده است: «اى نسخه الهى كه تويىوى آيينه جمال شاهى كه تويىبيرون ز تو نيست هر چه در عالم هستاز خود بطلب هر آنچه خواهى كه تويى»

در بيان توجيه آنچه كه بعضى از عارفان كامل گفتهاند

433) كدامين نقطه را نطق است انا الحقچه گويى هرزهاى بود آن مزبّقانا الحق = به معنى «من حق هستم» بيانى است مشهور از حسين بن منصور حلاج عارف بزرگ قرن چهارم هجرى در نفى وجود خود و اثبات حقيقت خداوند در او.
نطق = بر زبان راندن گفتارى بامفهوم، سخن گفتن (ف - م) مزبّق = زيبق اندود، جيوه ماليده، (ف - م)، منظور حسين بن منصور حلاجاست.
نقطه = نهايت خط را نقطه مىگويند(ف - م) و آخرين مرحله از مراحل سلوك عارف است كه در آن مرحله عارف به درجه و مقامى مىرسد كه وجود خود را در حق فانى مىبيند و وجودى براى خود نمىشناسد و همه را حق مىبيند و «انا الحق» مىگويد.
آخرين مرحلهاى كه عارف در آن مقام، عبارت «انا الحق» را بر زبان مىراند كدام است؟ و اين حالِ عارفانى است كه به مقام قرب الهى واصل شدهاند.
و آيا جمله و عبارتى بيهوده و بىمعنى است كه بر زبان مىآورند و يا همان طور كه دِرْهم ـپول سياه- را با جيوه صيقل مىدهند و روشن مىسازند، حسين بن منصور حلاّج نيز وجودش به زيور نور الهى آراسته گشته، «انا الحق» مىگويد.
434) انا الحق كشف اسرار است مطلقبه جز حق كيست تا گويد انا الحق عبارت «انا الحق» به معناى كشف حقايق و آشكار كردن اسرار نهفته است.
و به سبب همين كشف اسرار نهفته بود كه سر حسين بن منصور حلاّج بر دار رفت.
حافظ در اين باره گويد: «گفت آن يار كزو گشت سر دار بلندجرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد» و غير از حق، موجود ديگرى نيست كه «انا الحق» بگويد.
بنا بر اين عارف در اين حال به درجهاى رسيده است كه همه چيز را حق مىبيند و جز حق موجودى وجود ندارد يعنى وجود او در حق فانى گشته و وحدت بوجود آمده است.
435) همه ذرّات عالم همچو منصورتو خواهى مست گير و خواه مخمورعالم = ب 356 منصور = حسين بن منصور حلاج عارف معروف قرن چهارم هجرى كه به سبب تعليمات بدعتآميز او را به قتل رساندند و اتهامش اين بود كه در حال جذبه فرياد «انا الحق» بر مىآورد (ف - م).
مست = حالتى كه عارف از خود بيخود مىشود و به فناى مطلق مىرسد.
مخمور = خمار آلوده، كسى كه از نوشيدن خمر مست گرديده (ف - م) ، اين نيز حالت بيخودى است اما پايينتر از مقام فنا است.
تمام ذرّات و موجودات عالم همچون منصور حلاّج از شراب عشق الهى مست و مدهوشاند و از خود بيخود گشته، «انا الحق» مىگويند و به طريقى حقايق پوشيده و اسرار نهفته را آشكار مىكنند.
436) در اين تسبيح و تهليلند دايمبدين معنى همه باشند قايمتسبيح = سبحان اللّه گفتن و تنزيه حق.
تهليل = لاا اله الاّ الله گفتن قايم = ايستاده، پا بر جا، استوار تمام ذرّات و موجودات عالم پيوسته در حال تسبيح و تهليل خداوند مىباشند و همه به اين معنى اعتقاد و ايمان داشته و در باور خود استوار مىباشند.
«و ان من شىء الاّ يسبّح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم»سعدى نيز در اين باره گويد: «توحيد گوى تو نه بنى آدماند و بسهر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد»437) اگر خواهى كه گردد بر تو آسانو ان من شىء را يك ره فرو خوانيك ره = ب 210 اگر مىخواهى بدانى كه ذرّات عالم همه توحيد گوى حضرت حق مىباشند آيه «و ان من شىء الاّ يسبّح بحمده» را يك بار بخوان.
438) چو كردى خويشتن را پنبه كارىتو هم حلاّج وار اين دم برآرىپنبه كارى = عملى است كه پنبه زن با آلت مخصوص كه كمان باشد پنبه را مىزند تا زوايد آن بيرون شود و آماده انباشتن در لحاف و تشك گردد، حلاّجى (ف - م) هنگامى كه وجود مادّى و مجازى خود را بر هم بزنى و از هم فرو پاشى و از قيد تعيّنات رهايى يابى، هر آينه تو نيز مىتوانى همچون منصور حلاج «انا الحق» بر زبان آورى و آن زمانى است كه وجود خود را در حق محو و فانى دانسته و با حق يكى شده باشى.
439) برآور پنبه پندارت از گوشنداى واحد القهّار بنْيوشبنيوش = ب 423 پندار = خيال اگر پنبه غفلت و فراموشى و خيال را از گوش خود بيرون كنى به تحقيق مىتوانى سخن خدا را با گوش دل بشنوى كه: «لمن الملك اليوم للّه الواحد القهّار» و مىدانى كه غير خدا هيچ موجودى نيست و مُلك هستى تنها از آنِ اوست.
440) ندا مىآيد از حقّ بر دو امتچرا گشتى تو موقوف قيامتموقوف = وابسته.
پيام «لمن الملك اليوم للّه الواحد القهّار» در دنيا و آخرت به طور مداوم از خداوند بر موجودات عالم مىرسد.
پس تو چرا امروز آن را نمىشنوى و منتظر شنيدن آن در روز قيامت مىمانى؟ و اين طور نيست مگر به حكم «لهم آذان لايسمعون بها» گوش تو از پنبه پندار پُر شده باشد.
441) درآ در وادى ايمن كه ناگاهدرختى گويدت انّى انا اللّهوادى ايمن = ب 82 اين بيت تكرارى است و شرح كامل آن در صفحه 82 نوشته شده است.
442) روا باشد انا الحقّ از درختىچرا نبود روا از نيك بختىنيك بخت = مقصود حسين بن منصور حلاّج است.
اشاره به بردار كردن منصور حلاج است به خاطر آشكار كردن اسرار حقيقت و بر زبان راندن عبارت «انا الحق».
«انا الحق» گفتن از درخت كه فاقد صفات كمال است، جايز و رواست.
چرا گفتن اين عبارت از سوى عارفى كه جامع صفات و كمال است، شايسته و جايز نباشد؟ 443) هر آن كس را كه اندر دل شكى نيستيقين داند كه هستى جز يكى نيستهستى = وجود.
سالكان و عارفانى كه مراحل سلوك را طى كرده و از مرحله شك و ترديد گذشته و به واسطه قرب الهى به درجه يقين رسيدهاند، مىدانند كه غير از حق وجودى نيست و ديگر موجودات عالم، تجلّى وجود واجبالوجودند كه به صورتهاى مختلف ديده مىشوند.
444) انانيّت بود حقّ را سزاواركه هو غيب است و غايب وهم و پندارانانيّت = منظور «انا الحق» و «انا الله» است.
هو = او، در عربى ضمير غايب است.
انانيّت شايسته خداوند عالم است زيرا تنها او ناطق به «انا الحق» و «انا الله» است و لفظ «هو» براى كسى كه غايب است بكار مىرود.
در حالى كه خداوند در همه جا حاضر است و در همه وجود دارد.
پس غايب، خيال و پندارى بيش نمىباشد و غيبت دور از شأن و مقام واجبالوجود مىباشد.
445) جناب حضرت حقّ را دويى نيستدر آن حضرت من و ما و تويى نيست خداوند به حكم «قل هو الله احد» واحد است و وجود حقيقى نيز، او مىباشد و «دويى» در وجود او راه ندارد.
همچنين وجود خداوند از هر «من» و «ما» و «تويى» كه مظهر كثرت هستند پاك و منزّه است.
446) من و ما و تو و او هست يك چيزكه در وحدت نباشد هيچ تمييزتمييز = ب 410 وجود «من» و «ما» و «تو» و «او» در حقيقت يك چيز است و يك ذات واحد دارند و به تعبيرى ديگر در عين كثرت، وحدت اند.
يعنى تعيّنات آنها از بين رفته و در مقام وحدت، همه يكى شدهاند و قابل تشخيص و باز شناختن از هم نمىباشند.
447) هر آن كو خالى از خود چون خلا شدانا الحق اندرو صوت و صدا شدخلأ = جاى خالى از هوا، جايى كه در آن كسى نباشد.
(ف - م) صوت = بانگ، آواز، تعداد ارتعاشات در هر ثانيه را گويند.
(ف - م) صدا = انعكاس و برگشت صوت مىباشد.
(ف - م) هر گاه سالك و عارف وجودى براى خود قائل نباشد و هستى خود را در وجود حق فانى ببيند.
آنگاه است كه صداى «انا الحق» از وجود او شنيده مىشود و در اين حالت سالك به مقام فناء فى الله رسيده است.
448) شود با وجه باقى غير هالكيكى گردد سلوك و سير و سالكوجه باقى = خدا سلوك = روش، رفتار سالك = رونده در راه حق سير = حركت، رفتن به سوى حق هر گاه تعيّنات مادّى و معنوى از وجود سالك و عارف جدا شود سالك با خداوند يكى مىشود و جون وجه خداوند به حكم «لا اله الاّ هو كلّ شىء هالك الاّ وجهه»باقى مىماند، وجود او نيز باقى خواهد ماند و آن حالتى است كه سالك به مقام «بقا باللّه» رسيده است.
بنا بر اين در چنين مرتبهاى «سالك» و «سير» و «سلوك» در حقيقت معنى، يكى مىشوند.
449) حلول و اتّحاد آنجا محال استكه در وحدت دويى عين ضلال استحلول = فرود آمدن در جايى، وارد شدن روح شخصى در ديگرى (ف - م) اتّحاد = يكى شدن، يگانگى (ف - م) آنجا = منظور مقام وحدت است.
محال = غير ممكن، نشدنى وحدت = ب 83 ضلال = گمراهى در مقام وحدت، حلول و اتحاد غير ممكن است زيرا «حلول و اتّحاد خود متضمن فرض دوگانگى مىباشد و بايد دو چيز باشد تا يكى در ديگرى حلول كند و يا يكى با ديگرى متحد شود» در حالى كه يك واجبالوجود، بيش نيست و آن ذات حق تعالى است.
بنا بر اين در مقام وحدت، دوگانگى ضلالت و گمراهى محض است.
back page fehrest page next page