< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

اين = منظور سير حبّه حقيقت است كه به واسطه رعايت احكام دين و شريعت از پير كامل به مريد بروز مىكند و از اين مريد به ديگر مريد و الى آخر.
چون شيخ محمود شبسترى معتقد است كه فهم نادرست اين مطلب، شايد «تناسخ» را در ذهن افراد متبادر سازد، آشكارا مىگويد اين «تناسخ» نيست، بلكه وحدت است.
زيرا مىدانيم كه نهايت عرفان، مقام فرق بعد از جمع است و آن مقامى است كه سالك و عارف يك حقيقت و يك ذات را مشاهده مىكنند كه در همه مظاهر و در همه جا با انواع گوناگون و اسماء و صفات مختلف ظاهر گشته است و در اصل، واحد مطلق است كه به صورت مظاهر گوناگون آشكار شده است.
«هر لحظه به شكل بت عيّار برآمدهر دم به لباس دگر آن يار برآمداين نيست تناسخ سخن وحدت صرف استكافر شود آن كس كه به افكار برآمد»365) و قد سألوا و قالوا ما النهايةفقيل هى الرجوع الى البداية به تحقيق سؤال كردند و گفتند كه نهايت سير و سلوك سالكان چيست؟ پس در جواب گفته شد كه نهايت سير و سلوك سالكان و عارفان رجوع و بازگشت به بدايت مىباشد.
و اما نهايت و بدايت همان نقطه آخر و نقطه اول در دايره هستى است كه براى فهم بيشتر آنها به بيتهاى شماره 322 و 336 و 362 مراجعه شود.
ولى به طور كلّى مىتوان گفت كه بدايت و آغاز سير و سلوك سالكان از حق شروع مىشود و به حق كه هدف نهايى و نقطه پايان است، خاتمه مىيابد.
آيه «انّا لله و انّا اليه راجعون» نيز مؤيد اين نكته مىباشد.

قاعده در پايان ولايت و نسبت اولياء با خاتم(صلى الله عليه وآله)

366) نبوّت را ظهور از آدم آمدكمالش در وجود خاتم آمدنبوّت = پيامبرى، به معنى انباء و اخبار همراه با تبليغ مىباشد.
خاتم = در اين بيت منظور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)است كه آخرين پيغمبر اسلام و پايان بخش نبوّت است.
حقيقت پيامبرى و نبوّت از حضرت آدم(عليه السلام)شروع شده و نقطه اول دايره نبوّت، وجود آن حضرت است و سرانجام با وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كه آخرين پيامبر اسلام است تكامل مىيابد و به كمال مىرسد.
367) ولايت بود باقى تا سفر كردچو نقطه در جهان دور دگر كردولايت = سرپرستى، شامل نبىّ و ولىّ مىشود.
نبوّت بيان احكام دين است و ولايت اظهار اسرار و حقايق است.
بعد از پايان پيامبرى و نبوّت انبياء، نوبت ولايت اولياء است.
بنا بر اين چون نبوّت انبياء خاتمه يافت، ولايت باقى ماند و به صورت سير و سفر در اولياء حق ظاهر شد و چون ولايت در انبياء به صورت بيان احكام ظاهر شده بود اكنون همچون نقطه، دور و حركتى ديگر كرده و در مظاهر اولياء به بيان اسرار و حقايق الهى مىپردازد.
«گه نبىّ بود و گهى ديگر ولىّگه محمد گشت و گاهى شد علىدر نبىّ آمد بيان راه كرددر ولىّ از سرّ حق آگاه كرد»368) ظهور كلّ او باشد به خاتمبدو يابد تمامى هر دو عالمدو عالم = ب2 و 13 خاتم = در اين بيت منظور خاتم الاولياء است كه حضرت مهدى صاحب الزمان(عليه السلام)مىباشد كه دور ولايت با او خاتمه مىيابد.
همان طور كه دور نبوّت با وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)خاتمه مىيابد و دين به كمال مىرسد، دور ولايت نيز با وجود حضرت مهدى(عج) تمام مىشود و هر دو عالم ـ دنيا و آخرت ـ به وجود او كامل و تمام مىشود و در زمان آن حضرت اسرار و حقايق الهى به تمامى ظاهر و آشكار مىگردد و به همين منظور در صفت و مقام حضرت مهدى (عج) چنين فرموده است:«يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض لايدع السماء من قطرها شيئاً الا صبّته مدراراً و لا تدع الارض من نباتها شيئاً الاّ اخرجته حتى يتمنى الاحياء احيا الاموات» 369) وجود اولياء او را چو عضوندكه او كلّ است و ايشان همچو جزوند در دايره ولايت چون نقطه آخر آن ولايت حضرت مهدى (عج) است و ولايت در اين نقطه به ظهور و كمال رسيده است، پس اولياء ديگر نور ولايت خود را از نور آفتاب ولايت آن حضرت مىگيرند همان طور كه ماه نيز نور خود را از خورشيد مىگيرد.
ديگر آنكه اولياء هر كدام موصوف به صفتى مىباشند ولى حضرت خاتم الاولياء به تنهايى جامع جميع صفات مىباشد.
به همين جهت حضرت مهدى (عج) كلّ است يعنى همه اولياست و ديگر اولياء چون مظهر بعضى از صفات ولايت هستند نسبت به او جزو مىباشند.
«جمله گشته خوشه چين خرمنشدست امّيد همه در دامنش»370) چو او از خواجه يابد نسبت تامّازو با ظاهر آمد رحمت عامّخواجه = منظور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)است.
او = حضرت مهدى (عج) است.
تامّ = تمام، كامل.
رحمت عامّ = رحمت رحمانى خداوند نسبت تامّ = نسبت فرزندى سه گونه است يكى نسبت صُلبى كه مشهور است و دوّم نسبت قلبى كه به حُسن ارشاد و تربيت و متابعت، دلِ مريد در صفا و پاكى همچون دل صاف پير و مراد خواهد شد و سوم نسبت حقّى كه به بركت حُسن متابعت از پير كامل، مريد به مرتبه كمال مىرسد و هر دو يكى مىشوند.
چون محقق است كه حضرت مهدى (عج) از خاندان محمد(صلى الله عليه وآله)است، نسبت صُلبى او ثابت و چون دل آن حضرت به دليل حُسن متابعت پيغمبر(صلى الله عليه وآله)آيينه تجليات الهى است، نسبت قلبى او نيز ثابت و چون وارث مقام «لى مع الله وقت»گشته است نسبت حقى او محقق است.
بنا بر اين بين حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كه خاتم الانبياء است و حضرت مهدى (عج) كه خاتم الاولياء است نسبت تامّ وجود دارد.
و چون حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)رحمة للعالمين است حضرت مهدى (عج) نيز به حكم «الولد سرّ ابيه» مظهر رحمت عام خواهدبود.
371) شود او مقتداى هر دو عالمخليفه گردد از اولاد آدممقتدا = رهبر، پيشوا.
دو عالم = ب2و13 خليفه = جانشين.
اولاد = جمع ولد، فرزندان.
آدم = خاك سرخ، نخستين انسان، پدر نوع بشر (ف - م) حضرت مهدى (عج) كه خاتم الاولياء است، چون از خود فانى شده و به بقاى حق، باقى گرديده است، واسطه فيض هر دو عالم مُلك و ملكوت ـ دنيا و آخرت ـ است و بنا به همين صفات، او پيشرو و پيشواى خلق در هر دو عالم است و به همين جهت او در ميان فرزندان آدم(عليه السلام)شايستگى مقام خليفة الهى را پيدا مىكند و جانشين خدا بر روى زمين مىگردد.

تمثيل در بيان مراتب انبياء

372) چو نور آفتاب از شب جدا شدتو را صبح و طلوع و اِستوا شد عالم همچون كرهاى است.
هر گاه آفتاب در نيمكره جنوبى باشد، نيمكره شمالى تاريك و شب است و هرگاه آفتاب به افق مشرق نزديك شود نور آفتاب از شب جدا شده و تاريكى شب كمتر مىگردد و صبح آشكار و هر لحظه روشنايى آن زياد مىشود تا آفتاب به دايره افق برسد و اين دايره جداكننده است و طلوع و غروب به وسيله آن معلوم مىگردد.
هر گاه آفتاب از طرف مشرق بالاى اين دايره پيدا شود «طلوع» است و اگر آفتاب در طرف مغرب از اين دايره بگذرد «غروب» است و هرگاه از طرف مشرق در بالاترين ارتفاع عبور كند «اِستوا» است.
و در اين حالت آفتاب مايل به مشرق و مغرب نيست و راست و برابر در دايره نصف النهار قرار مىگيرد.
373) دگر باره ز دور چرخ دوّارزوال و عصر و مغرب شد پديدارچرخ = فلك، كره آسمانى.
دوّار = دور زننده، گردش كننده.
زوال = نابودى، فنا، نيستى، هرگاه آفتاب از خط استوا بگذرد، زوال آفتاب گويند.
عصر = حركت آفتاب بعد از زوال است كه در اين حالت سايه هر شىء دو برابر آن شىء مىشود.
مغرب = هرگاه آفتاب در افق غربى ناپيدا شود، مغرب گويند.
بنا بر اين چون حركت فلك دايرهوار است همان طور كه از جانب مشرق به واسطه حركت آفتاب در درجات بالا ـ ارتفاع ـ صبح و طلوع و استوا پيدا مىشود بعد از عبور آفتاب از دايره نصف النهار از جانب غرب در درجات پايين ـ انحطاط ـ زوال و عصر و مغرب آشكار مىشود.
374) بود نور نبىّ خورشيد اعظمگه از موسى پديد و گه ز آدمنور نبىّ = عبارت از روح اعظم و عقل كلّ است زيرا «اوّل ما خلق الله نورى» پس نور وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)بر انبياء و اولياء مانند نور خورشيد است كه بر همه موجودات عالم مىتابد و آنها را زنده و روشن مىكند.
و نبوّت زمانى از حضرت موسى(عليه السلام)و زمانى از حضرت آدم(عليه السلام)ظهور مىكند.
ذكر نام موسى به آن جهت آمده است، كه آگاهى و اطلاع حضرت موسى(عليه السلام) از صفات و كمالات پيغمبر(صلى الله عليه وآله)بيشتر از ساير انبياء بوده است «لقد تمنّا اثنا عشر نبيّاً انّهم كانوا من امّتى و منهم موسى بن عمران» و آوردن نام آدم(عليه السلام)به خاطر آن است كه آفتاب نبوّت از او طلوع كرده و آن حضرت از نظر زمانى نسبت به انبياء، صفت پدرى دارد.
375) اگر تاريخ عالَم را بخوانىمراتب را يكايك باز دانىمراتب = جمع مرتبه، درجات عالَم = دنيا تاريخ = علم تاريخ، علمى كه در آن سرگذشت يا سلسله اعمال و وقايع و حوادث قابل ذكر به ترتيب ازمنه تنظيم شده باشد.
(ف - م).
اگر تاريخ پيدايش عالَم را از زمان حضرت آدم(عليه السلام)كه نقطه آغازين نبوّت مىباشد، مطالعه كنى به خوبى از مراتب و درجات و خصوصيات انبياء و چگونگى دعوت آنها، آگاه و آشنا خواهى شد.
376) ز خور هر دم ظهور سايهاى شدكه آن معراج دين را پايهاى شدخور = ب 358 هر دم = هر لحظه، زمان اندك.
همان طور كه نور خورشيد به سبب حركتش در آسمان هر لحظه داراى سايهاى است، نور آفتاب نبوّت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)نيز در هر زمان سايهاى دارد كه آن سايه ظهور اولياء و انبياء مىباشد و همان طور كه سايههاى اشياء همچون پايهاى براى صعود آفتاب است تا به درجه نهايى ـ نصف النهار ـ برسد، (آمدن انبياء نيز همچون پايههاى نردبانى هستند كه دين حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) را به كمال مىرسانند).
377) زمان خواجه وقت استوا بودكه از هر ظلّ و ظلمت مصطفا بودخواجه = ب 371.
استوا = ب 373.
ظلّ = سايه.
ظلمت = تاريكى.
مصطفا = برگزيده، صاف كرده شده (ف - م) چون در هنگام استوا، آفتاب در بالاترين ارتفاع و درجه قرار دارد، سايه پنهان مىشود و اشياء سايهاى ندارند بنا بر اين زمان ظهور پيامبرى و نبوّت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) نيز، هنگام كمال نور نبوّت است و ذات و صفات آن حضرت از هر سايه و ظلمتى، پاك و صاف گرديده است.
و اخلاق نيكوى آن حضرت همچون استوا در حال اعتدال بود و افراط و تفريط در آن راه نداشت.
378) به خط استوا بر قامت راستندارد سايه پيش و پس چپ و راستخط استوا = ب 371.
هر گاه آفتاب در خط استوا قرار بگيرد در آن موقع هر شىء مستقيم القامة ـ قامت راست ـ سايه ندارد.
زيرا وجود سايه، دليل كجى و تمايل آفتاب از خط استوا به چپ و راست مىباشد.
با علم به اين نكته، رفتار و كردار و گفتار حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)در زمان پيامبرى، به حكم «انّك لمن المرسلين على صراط مستقيم» در حد اعتدال بود.
379) چو كرد او بر صراط حق اقامتبه امر فاستقم مىداشت قامت با توجه به اينكه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) همواره بر صراط مستقيم اقامه عدالت مىكرد و اخلاق و رفتار او همچون خط استوا در حد اعتدال بود، به فرمان خداوند ظاهر خود را همچون باطن و درون آراسته و پاكيزه مىداشت.
مصراع دوم اشاره به آيه «فاستقم كما امرت و من تاب معك» دارد.
380) نبودش سايه كو دارد سياهىزهى نور خدا ظلّ الهىزهى = خوشا، آفرين (صوت تحسين است) كو = مخفف كه او است و مرجع ضمير او، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) مىباشد.
با توجه به بيت 379 چون وجود سايه، دليل انحراف و كجى آفتاب در آسمان است و در ظاهر و باطن حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كجى و انحرافى وجود ندارد و همه صفات و اخلاق او در حد اعتدال است، پس به تحقيق او نيز سايه سياه و تاريك ندارد و همه وجود او نور الهى و سايه خداوند مىباشد زيرا خداوند به صورت آن حضرت ظهور يافته است.
381) و را قبله ميان غرب و شرق استاز اين رو در ميان نور غرق استورا = وى را، او را، مقصود پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است.
قبله = جهتى كه در نماز بدان روى آورند.
(ف - م).
چون قبله حضرت عيسى(عليه السلام) در مشرق و قبله حضرت موسى(عليه السلام) در مغرب بود، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) فرمود: «ما بين المشرق و المغرب قبلتى» و قبله خود را بين اين دو جهت انتخاب كرد و چون اين فاصله را آفتاب مىپيمايد، به همين خاطر وجود آن حضرت در ميان درياى نور محو و غرق مىباشد.
382) به دست او چو شيطان شد مسلمانبه زير پاى او شد سايه پنهانشيطان = هر چه متمرّد و گردنكش و دور از اعتدال و انقياد و اطاعت باشد او را شيطان مىخوانند.
(ش - ل)، ديو نفس.
مصراع اول اشاره به «اسلم شيطانى على يدى» دارد.
چون حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ديو نفس خود را به دست خود مسلمان و مطيع و فرمانبردار كرده بود و به سبب اين استقامت در جهت اعتدال، سايه را در زير گامهاى خود پنهان كرده بود البته دانستيم كه سايه، دليل كجى و انحراف آفتاب از خط استوا است و چون اخلاق و صفات آن حضرت در حد اعتدال بود و به صراط مستقيم عدالت قيام كرده بود بنا بر اين او سايه نداشت و وجود او به تمامى نور الهى بود.
383) مراتب جمله زير پايه اوستوجود خاكيان از سايه اوستمراتب = ب 376 خاكيان = مقصود كاملان و واصلان است.
مقام و مرتبه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) آن قدر برتر و بالا است كه مراتب و درجات اولياء و انبياء ديگر در زير پايه و مرتبه او قرار دارند زيرا خداوند در بيان مقام آن حضرت فرموده است: «لو لاك لما خلقتالافلاك» بر همين اساس وجود اولياء و ديگر انبياء، همه سايه وجود او مىباشند.
«خاكيان» را به آن سبب آورده است، كه كاملترين موجودات انسان است زيرا هم اوست كه خود را فداى معشوق و معبود كرده و به خاك فنا و نيستى نشانده است تا به بقاى جاودانه خداوند، بزرگى و شرف پيدا كند.
384) ز نورش شد ولايت سايه گسترمشارق با مغارب شد برابرمشارق و مغارب = ب 382 به واسطه نور وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ولايت در تمام عالم سايه گسترانيد.
به تعبير ديگر پيغمبر نور است و ولايت، سايه اين نور مىباشد كه در انبياء و اولياء سارى و جارى گرديده است.
با توجه به اينكه قبله نبوّت حضرت عيسى(عليه السلام) در مشرق و قبله نبوت حضرت موسى(عليه السلام) در مغرب بود و زمان نبوت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كه مرتبه استوا يعنى بين دو جهت مغرب و مشرق بود، نور وجود آن حضرت از مشرق تا مغرب سايه گسترده بود و هر آينه مشارق با مغارب مساوى و برابر يكديگر گشتند.
يعنى اولياءِ و انبياءِ به واسطه نور وجود او با هم برابر و يكى مىشوند زيرا «علماء امّتى كانبياء بنى اسرائيل» 385) زهر سايه كه اوّل گشت حاصلدر آخر شد يكى ديگر مقابل با توجه به بيت 385 هنگامى كه به واسطه نور وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) ولايت در عالم سايه گسترده و اولياء و انبياء ديگر در دايره نبوت قرار گيرند دايره نبوت تمام و كامل مىگردد.
بنا بر اين در دايره نبوت در مقابل هر نقطه از نقاط مشرق نبوّت يك نقطه از نقاط مغرب ولايت قرار مىگيرد.
يعنى هنگامى كه آفتاب نبوت از استوا گذشت و به جانب انحطاط كثرت كه زمان ولايت است روى نهاد، هر آينه در دايره نبوت در مقابل هر پيغمبر تعيّن و تشخّصى از اولياء واقع مىگردد.
مثلاً در زمان حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) در آن دايره و در قسمت نبوّت كه به مثابه مشرق مىباشد، هيچ پيغمبرى جز او به حضرت عيسى(عليه السلام) نزديكتر نمىباشد.
زيرا «انّى اولى النّاس به عيسى بن مريم فانّه ليس بينى و بينه نبىّ» و در قسمت ديگر دايره كه به مثابه مغرب است و ولايت مىباشد مبدأ ظهور ولايت حضرت على(عليه السلام) مىگردد.
386) كنون هر عالمى باشد ز امّترسولى را مقابل در نبوّتعالِم = دانشمند، عالم ربّانى كه مقصود عارفان و كاملان مىباشند.
امّت = پيروان يك مكتب را گويند.
رسول = فرستاده، آنكه مأمور ابلاغ پيغام از جانب كسى به ديگرى باشد.
(ف - م) نبوّت = خبر دادن، آگاهى دادن، پيغامبرى (ف - م) اكنون كه دوره نبوت و رسالت به پايان رسيده و نوبت دوره ولايت فرا رسيده است، هر عالِم و عارفى از امّت، پيامبرى از پيامبران گذشته را در مقابل خود قرار مىدهد كه بر طريقت آنان باشد و دل آنها هر دو در قبول فيض الهى مثل يكديگرباشد.
اين بيت اشاره به سخن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دارد «علماء امّتى كانبياء بنى اسرائيل.» 387) نبىّ چون در نبوّت بوده اكملبود از هر ولىّ ناچار افضلنبىّ = ب 334 نبوّت = ب 387 ولىّ = ب 334 اكمل = تمامتر، كاملتر (ف - م) افضل = برتر، فزونتر، پرمايهتر (ف - م) پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از تمام انبياء كاملتر است، زيرا او مظهر نبوّت مطلق است و ديگر انبياء از فيض نور وجود او بهره مىگيرند.
و چون نبىّ، ولايت با نبوّت را دارد و ولىّ فقط ولايت دارد، به همين سبب پيغمبر(صلى الله عليه وآله) كاملتر و برتر و فاضلتر از اولياءاست.
388) ولايت شد به خاتم جمله ظاهربر اوّل نقطه هم ختم آمد آخرخاتم = خاتم الاولياء، منظور حضرت مهدى (عج) است.
جمله = به تمامى، همه ختم = پايان، تمام ولايت با امامت حضرت مهدى(عج) به تمامى ظاهر شده و به كمال مىرسد.
و در دايره كمال، بر اوّلين نقطه آن كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) است «اول ما خلق الله نورى» ولايت تمام مىشود و در مراتبى كه نبوّت با نام او پايان مىيابد، در مراتب ديگر نيز ولايت را پايان مىبخشد.
زيرا خاتم الاولياء همان خاتم الانبياء و باطن نبوت آن حضرت مىباشد.
389) ازو عالَم شود پر امن و ايمانجماد و جانور يابد ازو جان چون حضرت مهدى برقرار كننده عدالت و از بين برنده ظلم و ستم در جهان مىباشد، هرآينه دنيا با وجود و ظهور او ايمن مىشود و چون در زمان او اسرار و حقايق الهى كشف مىگردد، همه توحيد گوى حقيقت مىگردند و به اين سبب دنيا پر از ايمان مىشود.
و جاندار و بىجان ـ همه موجودات عالم ـ به واسطه وجود آن حضرت به كمال مىرسند.
«ز خود فانى و در عين بقائيموجود جمله موجودات مائيمجهان مرده هر دم زنده سازيمچو بحر رحمت بى منتهائيم»390) نماند در جهان يك نَفْس كافرشود عدل حقيقى جمله ظاهر چون در زمان ظهور حضرت مهدى (عج) همه عارف و توحيدگوى مىگردند و اسرار حقيقت بر همه آشكار مىگردد، كفر از بين رفته و يك نفر كافر در جهانپيدانمىشود و عدل حقيقى كه سايه وحدت حقيقت است به تمام و كمال ظاهر مىشود.
391) بود از سرّ وحدت واقف حقّدرو پيدا نمايد وجه مطلقسرّ وحدت = اسرار توحيد واقف = آگاه، داننده واقف حقّ = منظور حضرت مهدى (عج) است.
خداوند به ذات و صفات و اسماء خود بر حضرت مهدى(عج) تجلّى نموده است و چون آن حضرت از هستى خود فانى گشته، ذات و صفات و افعال خود را در ذات و صفات و افعال حق يافته و به همين سبب عين وحدت شده و در حقيقت او واقف و عارف به اسرار الهى گشته است.
«لا يعرف الله الا الله» اشاره به همين نكته داردوچون آن حضرت مظهر ولايت مطلق است، وجه مطلق در وجود او ظاهر و پيدا مىگردد.
7 و 8 ـ در بيان معنى «عارف» و «معرفت» 392) كه شد بر سرّ وحدت واقف آخرشناسايى چه آمد عارف آخر؟سرّ وحدت = ب 392 عارف = ب 395 در اين بيت، بزرگ خراسان دو سؤال مىكند: يكى اينكه چه كسى اسرار توحيد را مىداند؟ و ديگر اينكه عارف به چه كسى مىگويند؟ 393) كسى بر سرّ وحدت گشت واقفكه او واقف نشد اندر مواقف«واقف» در مصراع اول = داننده، آگاه (ف - م) «واقف» در مصراع دوم = ايستادن، توقف كردن مواقف = جمع موقف، و موقف محل ايستادن است (ش - ل) سالك هنگامى بر حقايق و اسرار توحيد آگاهى پيدا مىكند كه از تعلّقات و تعيّنات مادّى و معنوى بگذرد و در مراتب و منازل مختلفى كه بايد سير و سلوك كند، نايستد تا به تجلّى ذات حق واصل گردد و سرّ وحدت بر او آشكار گردد.
زيرا به فرموده على(عليه السلام): «كمال الاخلاص نفى الصّفات عنه» 394) دل عارف شناساى وجود استوجود مطلق او را در شهود استدل = مركز تجليّات انوار الهى است.
عارف = ب356 شهود = مشاهده كردن، رؤيت حق به حق (ف - م) به آن سبب دل عارف آورده زيرا از طريق دل مىتوان حق را مشاهده كرد و صاحبدل مىتواند حق را ببيند.
بنابر اين دل عارف در جستجوى حقيقت هستى است و تنها دل اوست كه مىتواند وجود واحد مطلق را مشاهده كند.
395) به جز هست حقيقى هست نشناختو يا هستى كه هستى پاك در باختهست حقيقى = ذات حق، وجود حق «هستى» اول در مصراع دومِ = پندار هستى، تصور هستى «هستى» دوّم در مصراع دوم = وجود عارف پاك = جملگى، به طور كلى در ادامه پاسخ سؤال دوم شيخ محمود شبسترى مىگويد: عارف كسى است كه به جز وجود حق، وجود ديگرى را نشناسد يعنى هر چه هست، حق بداند و موجودات ديگر همه را عكس و خيال وجود حق بداند كه در اشياء منعكس گرديده است همچنين عارف كسى است كه تصوّرى كه از هستى و وجود مجازى خود دارد، آن را به طور كلى فانى بداند و خود را در وجود حق ببيند.
396) وجود تو همه خار است و خاشاكبرون انداز از خود جمله را پاك تا زمانى كه سالك از هستى مجازى خود نگذشته باشد راه وصول او به حق پر از خار و خاشاك از غير حق است و نمىتواند به وصال محبوب و معشوق خود برسد.
به همين منظور شيخ محمود شبسترى مىگويد: سالك بايد وجود خود را دور اندازد و وجود خود را محو وجود حق بداند.
397) برو تو خانه دل را فرو روبمهيّا كن مقام و جاى محبوبمُقام = محل اقامت، جا و مكان (ف - م) محبوب = معشوق، منظور حقّ است.
اگر طالب مشاهده جمال حق مىباشى و مىخواهى كه به اسرار الهى و حقايق هستى آگاه شوى، لازم است ابتدا دل خود را كه محل تجلّى انوار الهى است پاك و مصفّا كنى و خس و خاشاك اغيار را از خانه دل جارو كنى و به كنار اندازى و جايى پاك براى محبوب و معبود خود آماده سازى و خانه دل خود را به حق واگذار كنى.
398) چو تو بيرون شوى او اندر آيدبه تو بى تو جمال خود نمايد هر گاه وجود سالك از تعيّنات و تعلّقات پاك گردد، و وجودى براى خود قائل نباشد، حق در او ظاهر مىگردد و سالك بىحجاب خودى جمال حق را مشاهده مىكند و از اسرار حقايق آگاه مىشود.
«گر برافتد پرده ما از ميانروى او بنمايد از كون و مكانشد حجاب روى جانان ما و منجان من يك دم حجاب از رخ فكن»399) كسى كو از نوافل گشت محبوببه لاى نفى كرد او خانه جاروبنوافل =جمع نافله، عباداتى كه عمل به آن واجب نباشد.
(ف-م)، مقصود عباداتى است خارج از واجبات كه انجام آنها نشان عشق و موجب قرب است.
(ب-اق) لاى نفى = اشاره به «لا» در لا اله الاّ الله است.
خانه = منظور «دل» است.
مصراع اول اشاره به حديث قدسى دارد كه «لا يزال العبد يتقرّب الىّ النوافل حتّى احبّه فاذا احببته كنت سمعه و بصره و لسانه و يده و رجله فبى يسمع و بى يبصر و بى ينطق و بى يبطش و بى يمشى» كسى كه به واسطه انجام عبادات مستحب، محبوب حق گردد و با «لاى» لا اله، هر آنچه غير خداست، نفى كند به تحقيق كه خانه دل خود را از غير حق جارو كرده و خانه را براى حق مهيّا ساخته است.
400) درون جاى محمود آن مكان يافتز بى يسمع و بى يبصر نشان يافتمحمود = ستوده، پسنديده آنگاه كه سالك و عارف به واسطه انجام نوافل محبوب حق گردد و خانه دل خود را از هر آنچه غير حق باشد، پاك گرداند، بر اساس آيه «و من اللّيل فتهجّد به نافله لك عسى ان يبعثك ربّك مقاماً محموداً» به مقام و مكانى محمود و پسنديده دست يافته و از مقام «بى يسمع و بى يبصر» نشان مىيابد و از سرّ حق آگاه مىشود.
مصراع اول ناظر بر آيه 79 سوره اسراء دارد.
همچنين مصراع دوم اشاره به حديث قدسى دارد كه ذكر آن در بيت شماره 499 آمده است.
401) ز هستى تا بود باقى بر او شيننيابد علم عارف صورت عينشين = عيب، زشتى (ف - م) عين = آنچه در خارج تحقق دارد (ف - م) تا زمانى كه تعلّق وجود عارف به كلّى از بين نرفته باشد همچنان عيب و شين در او باقى است يعنى هستى عارف كاملاً در حقّ فانى نگشته است و مانع وصول عارف به حق گرديده است.
بنا بر اين تا عارف در چنين حالتى باشد هرگز علم او كه غير حق را نمىبيند، صورت عين و شهود پيدا نمىكند يعنى علم اليقين او به عين اليقين تبديل نمىشود و به توحيد عيانى كه مقام فناء فى الله است دست نمىيابد.
back page fehrest page next page