< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

قدرت كلّى = قدرت لايتناهى خداوند است.
خليل = دوست خالص و پاك و لقب حضرت ابراهيم(عليه السلام)است كه در دوستى با خدا خالص بود.
خليل آسا = مانند حضرت ابراهيم(عليه السلام) توكّل = كار را به كسى واگذار كردن، كار خود را به خدا سپردن، به اميد خدا بودن.
سالك هنگامى كه از صفات بد رهايى يافت و در اعتقاد و ايمان خود ثابت قدم گرديد در سير و سلوك به سوى حق، تنها خدا را قادر مطلق مىداند «والله على كل شىء قدير» و همه قدرتها را در برابر قدرت خداوند محو و فانى مىبيند و همچون حضرت ابراهيم(عليه السلام)صاحب توكّل مىشود و همه امور را به خدا منسوب و واگذار مىكند.
«و علىالله فتوكّلوا ان كنتم مؤمنين» قدرت كلّى = قدرت لايتناهى خداوند است.
332) ارادت با رضاى حق شود ضمرود چون موسى اندر باب اعظمارادت = خواست، تقدير، توجه خاص سالك به پير ضَمّ = همراه، جمع(ف-م) باب اعظم = دروازه بزرگ، درگاه خداوند، منظور مقام رضا است.
هرگاه خواستِ سالك و طالب حقيقت با رضاى حق همراه شود و هيچ امرى جز رضاى حق در ميان نباشد و خواسته و مطلوب سالك، مقصود خداوند باشد، آنگاه همچون حضرت موسى(عليه السلام)در مقام رضا بازگشت به جانب خداوند مىكند.
«ارجعى الى ربك راضية مرضية» مشايخ بزرگ درباره باب اعظم گفتهاند:«الرضا باب الله الاعظم و جنة الدنيا» رضا = منظور مقام رضا است و آن بيرون آمدن بنده از رضاى خود و داخل شدن در رضاى حق است.
از «رابعه عدويّه» پرسيدند كه بنده چه موقع به مقام رضا مىرسد پاسخ داد: «اذا سرّته المصيبة كما سرّته النعمه» يعنى براى بنده وقتى وجود دارد كه در مصيبت و بلا آنچنان خوشحال است كه در هنگام نعمت، خوشحال و مسرور است.
333) زعلم خويشتن يابد رهايىچو عيسىّ نبى گردد سمايىنبى = پيامبر، خبر آورنده سمايى = منسوب به سماء، آسمانى سالك بعد از قبول فناءِ قدرت بنده در قدرت و اراده خداوند از علم جزوى و نا تمام خود رهايى مىيابد و علم خود را در علم كلّى خداوند مىبيند و به يقين مىرسد كه غير حق، فعل و صفت و علم ندارد و همچون حضرت عيسى(عليه السلام) از تعلّقات و تعيّنات مادّى جدا شده و از خاك پست زمين به آسمان بلند معنويات سفر مىكند تا مظهر علم خداوند گردد.
334) دهد يك باره هستى را به تاراجدر آيد از پى احمد به معراجاحمد = كنيه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) است.
معراج = وسيله عروج و بالا رفتن، نردبان، شبى كه پيامبر اسلام به آسمان صعود كرد.
سالك در چنين حالتى خود و عالم هستى را محو وجود حق دانسته و همه چيز را به تاراج داده و در خداوند فانى مىبيند و جز حق چيزى را مشاهده نمىكند.
«كلّ شىء هالك الاّوجهه» به مقامى مىرسد كه مىتواند به دنبال حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كه خلاصه موجودات و خاتم انبياء است به آسمانها عروج كند تا حقيقت وجود را در مقام بقاء بالله ادراك نمايد.
335) رسيد چون نقطه آخر به اوّلدر آنجا نى مَلَك گنجد نه مرسلمَلَك = فرشته مُرسل = پيامبر، فرستاده خدا نقطه آخر = تعيّن انسان است در دايره هستى كه در پايينترين قوس نزولى دايره قرار دارد.
(سيررجوعى) نقطه اول = مقام وحدت است در دايره هستى كه در بالاترين قوس صعودى دايره قرار دارد.
(سير صعودى) براى فهم بيشتر مصراع به شرح بيت شماره 321 رجوع شود.
هنگامى كه وجود سالك در وجود حقيقى حق فانى مىشود، به تعبيرى نقطه آخر به نقطه اوّل رسيده است و در اين حالت كه مقام اتحاد قطره با دريا است به حكم «لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب و لا نبىّ مرسل» حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كه خود نبى مرسل است نيز، در آن مقام نمىگنجد زيرا «ما» و «او» دو بودن است و دو بودن در اين مقام محال است.

تمثيل در بيان نبى و ولى و وجه اشتراك و امتياز بين آنها

336) نبى چون آفتاب آمد ولى ماهمقابل گردد اندر لى مع اللهنبىّ = خبر دهنده از ذات و صفات و اسماء و احكام الهى است.
و نبوّت مأخوذ از همين كلمه، به معناى انباء و اخبار از حقايق و معرفت و ذات و صفات و اسماء و احكام الهى است.
(ش ـ ل) ولىّ = دوست، صاحب، در اصطلاح صوفيه كسى را گويند كه خداوند متولّى و حافظ وى گشته، او را از عصيان و مخالفت نگهدارى كند.
و ولايت مأخوذ از همين كلمه، به معناى قيام بنده به حق بعد از فناء از نفس خود است.
(ش - ل) مقابل = در اين بيت به معنى مشابه، مثل و مانند مىباشد.
نبىّ و پيامبر همچون آفتاب و ولىّ مثال ماه را دارد زيرا همان طور كه ماه از آفتاب نور و روشنايى مىگيرد و روشنى آن وابسته به نور آفتاب است، نور ولايت ولىّ نيز به واسطه نور هدايت نبوت مىباشد.
و ولايت ولىّ در مرتبه كمال كه مقام «لى مع اللّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب و لا نبىّ مرسل» است همانند ولايت نبىّ مىشود.
كلمه مقابل كه در مصراع دوم آمده است به معنى مشابه و مانند مىباشد و دليل آن نهايت نزديكى و قرب نبىّ و ولىّ به خداوند است.
337) نبوّت در كمال خويش صافى استولايت اندر او پيدا نه مخفى است قدرت و نيروى نبوّت و پيامبرى به واسطه قدرت و نيروى ولايت است و تا زمانى كه ولايت به حدّ كمال نرسد، نبوّت آشكار نمىشود و به همين منظور گفتهاند: «نهاية الولاية بداية النبوّة» چون تا از مبدأ فيّاض طلب افاضه علوم و احكام نشود، اخبار الهى را كه همان علوم و احكام دين است، نمىتوان به ديگران رسانيد.
پس نبوّت كه كمال، ذاتى آن مىباشد، لازمهاش پاك و صاف و روشن بودن است.
و همان طور كه اگر آيينه صاف و شفّاف باشد صورت در آن ديده مىشود، اگر نبوّت هم پاك و صافباشد، ولايت بر مردم همچون صورت در آن نمايان مىشود و هرگز مخفى و پنهان نمىماند.
و به همين خاطر آوردن معجزه را براى پيامبران كه آثار كمال ولايت آنهاست، واجب دانستهاند تا شاهدى عادل بر صدق مدعاى نبوّت آنها باشد.
338) ولايت در ولىّ پوشيده بايدولى اندر نبىّ پيدا نمايدولايت = ب336 ولىّ و نبىّ = ب336 چون ولىّ، كمالات معنوى را با سعى و كوشش و با يارى و راهنمايى پير و مرشد خود بدست مىآورد و هر گاه كه خرق عادات و كراماتى از او پيدا شود، توجه مردم به سوى او جلب مىگردد و اين توجه سبب كبر و غرور و جاه و مقام آنها شده، از اخلاق حسنه منحرف و اخلاق ذميمه در وجود آنها ظاهر مىگردد و موجب حجاب حق با آنها مىشود و از قرب و نزديكى به حق دور مىمانند به همين خاطر كاملان و واصلان به حق گفتهاند كه اولياء خدا نبايد كرامات خود را اظهار كنند «اوليايى تحت قبايى لا يعرفهم غيرى» بنا بر اين ولىّ بايد ولايت خود را كه قرب و معرفت به حق است مخفى نگه دارد و آشكار نكند و افعال را به خود نسبت ندهد و به خدا واگذار كند.
امّا نبىّ از جانب خدا برانگيخته شده تا مردم را به سوى حق دعوت كند و شاهدى عادل بايد تا مدعاى وى را ثابت كند و اين شاهد همانا معجزات اوست كه از آثار ولايت است پس بر اين اساس ولايت در نبىّ پيدا مىشود و نمىتوان آن را پنهان داشت در غير اين صورت مردم دعوت او را نمىپذيرند و قبول دعوت او بر ايشان واجب نمىگردد.
339) ولىّ از پيروى چون همدم آمدنبىّ را در ولايت محرم آمدمَحْرم = آشنا، خويشاوند ولىّ چون اطاعت و پيروى از فرمان نبىّ كرد و در تمام حالات با نبىّ همراه و ثابت قدم بود و دست از همه اعمال خلاف شريعت برداشت در طريقت همراز نبىّ شد و به همين سبب ولىّ محرم ولايت نبىّ و نزديك به او مىگردد.
چنانچه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) درباره على(عليه السلام) فرمود: «على منّى و انا منه، خلقت انا و علىّ من نور واحد» و «انت منّى بمنزلة هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى» 340) ز اِن كُنْتُم تُحِبُّون يابد او راهبه خلوتخانه يُحْبِبْكُمُ الله عارف و عاشق حق چون مىداند كه راه رسيدن به وصال محبوب و معشوق تنها در پيروى از نبىّ (حضرت محمد «ص») است، سعى مىكند تا قدم در راه طريقت و شريعت آن حضرت گذارد و به خلوتخانه يحببكم الله كه مرتبه الهى است راه پيدا كند و در حق فانى شود و اين مرتبهاى است كه طالب و مطلوب، محب و محبوب يكى مىشود.
اين بيت ناظر بر آيه «قل ان كنتم تحبّون اللّه فاتّبعونى يحببكم الله» است يعنى بگو اى محمد اگر شما خدا را دوست مىداريد متابعت از من كنيد، خدا نيز شما را دوست مىگيرد.
يحببكم الله = مرتبهاى است كه محبّ، محبوب را دوست دارد و محبوب محبّ را، مرتبه محبوبيت، مقام اتحاد محبّ و محبوب است.
341) در آن خلوت سرا محبوب گرددبه حق يك بارگى مجذوب گرددخلوت سرا = خانه و سرايى كه نامحرم در آن راه ندارد و به اعتبار اينكه در مقام يحببكم الله كه مقام اتحاد عاشق و معشوق و محب و محبوب است و ديگران اجازه وارد شدن ندارند، آن را خلوت سرا گفتهاند.
عارف و ولىّ به سبب متابعت و پيروى از نبىّ كه محبوب حق است، آنها نيز در خلوت خانه يحببكمالله محبوب حق مىگردند و به طور كلى مجذوب حق گشته به مرتبه قرب الهى مىرسند.
342) بود تابع ولىّ از روى معنىبود عابد ولىّ در كوى معنىتابع = پيرو، وابسته روى معنى = از روى حقيقت عابد = عبادت كننده كوى معنى = عالم كشف و شهود، عالم معانى وقتى كه سالك و عارف در خلوت خانه حق، محبوب شد و به مرتبه فناء فى الله رسيد، در حقيقت به مقام ولايت دست يافته است و چون ولىّ اين مرتبه و مقام را به واسطه متابعت و عبادت بدست آورده، در حقيقت و از روى معنى او تابع و عابد است.
343) ولىّ آنگه رسد كارش به اتمامكه با آغاز گردد باز انجامآغاز = منظور مرتبه تعيّن و تقيّد سالك و مبدأ سير صعودى و نزولى سالك در دايره هستى است.
انجام = مقام اطلاق و رهايى از تعيّنات و قيود مادى.
ولىّ كه مراتب و منازلى را طى كرده تا به مقام ولايت دست يافته، آنگاه كارش به اتمام مىرسد و شايستگى خلافت و جانشينى نبىّ را پيدا مىكند كه از مرتبه تعينات مادّى بگذرد و به متابعت از نبىّ سير الى الله نموده و به پايان و انجام كه بالاترين نقطه كمال در قوس صعودى دايره هستى است، برسد و دوباره جهت تكميل كاستىهاى خود از مرتبه انجام به مرتبه آغاز بيايد و همچون گذشته تابع و عابد گردد.

جواب سؤال در بيان مرد كامل

344) كسى مرد تمام است كز تمامىكند با خواجگى كار غلامىمرد تمام = عارف واصل كامل، كسى كه با ارشادات پير خود به كمال رسيده باشد.
تمامى = مرتبه كمال، پختگى عارف خواجگى = بزرگى، سرورى، استغناء غلامى = بندگى، بردگى، منظور متابعت و عبادت از سوى سالك مىباشد.
كسى مرد تمام و كامل است كه به خاطر كمال و مقامى كه دارد و با وجودى كه از مرتبه تعيّنات مادّى گذشته، هستى خود را محو وجود حق مىداند و به بقاى بالله رسيده است و خواجه جهان گشته و هر چه وجود دارد براى اوست.
و با اين چنين خواجگى و استغنايى كه دارد، غلامى كند يعنى عبادت و متابعت را رها نمىكند و در جاده طريقت و شريعت گام برمىدارد.
345) پس آنگاهى كه ببريد او مسافتنهد حق بر سرش تاج خلافتمسافت = فاصله، دورى، بُعد و فاصله بين بنده و حق ببريد = طى كرد بعد از آنكه سالك مراتب و منازل طريقت را پيمود و به واسطه تصفيه دل و رهايى از تعيّنات دنيوى به قرب الهى واصل شد و مسافتهاى دور و دراز و پر مخاطره را طى نمود و به اصل و حقيقت وجود دست يافت و هستى خود را در ذات حق فانى دانست و به بقاء بالله رسيد آنگاه است كه شايستگى مقام خلافت را پيدا نموده و حق تاج خلافت را بر سر او مىگذارد.
346) بقا مىآيد او بعد از فنا بازرود ز انجام ره ديگر به آغاز بقا و فنا، انجام و آغاز تضاد و طباق ظريفى بين آنها وجود دارد كه از نظر زيبايى كلام قابل توجه است.
بقا = عبارت از مرتبهاى است كه سالك بعد از آنكه وجود خود را محو حق دانست در حق باقى بماند و خود را در حق ببيند.
فنا = عبارت از مرتبهاى است كه سالك وجودى براى خود قائل نباشد و خود را در وجود حق فانى پندارد.
سالك بعد از آنكه وجود خود را در حق فانى ديد يعنى به مقام فناء فى الله رسيد از اين مرتبه نيز گذشته به مقام بقاء باللّه مىرسد و از انجام راه سلوك كه به سير رجوعى رفته بود بار ديگر به آغاز كه مرتبه تقيّد است مىرود و در اين مرحله مقام خليفة اللّهى پيدا مىكند و به هدايت و راهنمايى گمراهان مىپردازد.
347) شريعت را شعار خويش سازدطريقت را دثار خويش سازدشريعت = راه و روش، دستورات دين «شريعت ظاهر است، و ظاهر آنست كه پاى، از حدّ بندگى بيرون ننهى» شعار = لباس زير، جامههايى كه تن آدمى را مىپوشاند.
طريقت = سير و سلوك باطن، تزكيّه باطن، مذهب دثار = لباس رو، روپوش، جامههايى كه بالاى شعار پوشند.
سالك راه حق بعد از آنكه از مقام فناء فى الله به مقام بقاء بالله رسيد با وجود آن قرب و نزديكى كه با حق دارد، شريعت و دين محمد(صلى الله عليه وآله) را شعار خود مىسازد يعنى همان طور كه در ابتدا مقيّد به امور شرعى بود در انتها نيز ظاهر خود را به لباس شرع آراسته مىكند.
همچنين سالك سير و سلوك باطن و تزكيّه نفس را ادامه مىدهد و خود را متخلّق به اخلاق نيكو و متّصف به اوصاف پسنديده مىكند.
348) حقيقت خود مقام ذات او دانشده جامع ميان كفر و ايمانحقيقت = مرتبه ولايت و قرب به حق است.
«حقيقت باطن است و باطن آنست كه جز به دوست نظاره نكنى» كفر = پوشيدن، فنا (ف - م) ايمان = باور، بقا (ف - م) حقيقت كه مرتبه ولايت و قرب به حق است، مقام ذات سالك و كامل واصل بدان زيرا كامل واصل بعد از فناء وجود مجازى خود به بقاء ذات حق مىرسد و همه موجودات عالم را مظهر ذات خود مىداند و در اين حالت سالك مظهر همه اسماء و صفات مىگردد و او ميان كفر و ايمان جامع مىشود و به تعبيرى ديگر جامع بين فناء و بقاء مىگردد زيرا عارف و كامل واصل، واسطه هدايت مردم به سوى خداوند است.
349) به اخلاق حميده گشت موصوفبه علم و زهد و تقوى بوده معروفاخلاق حميده = اخلاق نيكو و ستايش شده مثل كرم، جود، سخاوت، عدم تعلّق به دنيا موصوف = وصف شده، تعريف شده معروف = مشهورزهد = ترك دنيا و رها نمودن مال دنيا تقوى = ترسيدن از خدا، پرهيزكارى، خويشتندارى از گناهعلم = احكام دين، علم باطن مثل سير و سلوك و مكاشفه عارف كامل بعد از سير و سلوك و رسيدن به قرب الهى به حكم «تخلّقوا باخلاق اللّه» خود را مجهّز به اخلاق نيكو و پسنديده كرده و به احكام دين و سير و سلوك در راه حق و ترك دنيا و آنچه كه انسان را از حق باز مىدارد و به خويشتندارى از گناه و معصيت مىپردازد.
350) همه با او ولى او از همه دوربه زير قبّههاى ستر مستورقبّه = سقف برجسته و مدوّر، گنبد (ف، م) ستر = پوشش، حجاب، پرده (ف، م) مستور = پوشيده شده، پنهان (ف - م) همه اخلاق حميده و علم و زهد و تقوى با عارف و كامل واصل، همراه است اما عارف كامل، چون در مقام فناء مطلق قرار دارد از همه تعينات جدا شده و اين اوصاف نيز لازمه تعين و تقيّد است و عارف در اين مرحله در زير قبّههاى حجاب الهى فانى و پنهان مىباشد.
مصراع دوم اين بيت اشاره به حديث قدسى «اوليايى تحت قبايى لا يعرفهمغيرى» دارد.
تمثيل در اينكه شريعت مانند پوست و طريقت مانند مغز و حقيقت مانند مغز خالص است351) تبه گردد سراسر مغز بادامگرش از پوست بخراشى گه خام چون شريعت و دين لازمه و مقدمه رسيدن به حقيقت است تمثيل مىآورد و بيان مىكند همان طور كه وقتى مغز بادام هنوز خام و نرسيده است اگر پوست آن را بردارند خراب و فاسد مىشود، شريعت و دين نيز پوست، حافظ و نگهبان حقيقتاست.
352) ولى چون پخته شد بىپوست نيكوستاگر مغزش برآرى بفكنى پوست هنگامى كه مغز بادام پخته و رسيده شد، اگر پوست را از آن جدا كنى و به كنار اندازى آسيب به مغز بادام نمىرسد و در اين حالت مغز خوب و نيكو خواهد بود.
353) شريعت پوست، مغز آمد حقيقتميان اين و آن باشد طريقتشريعت = ب347 طريقت = ب347 حقيقت = توحيد و يگانگى حق، «همان ذات الهى است كه نقطه پايان سير و سلوك است و آن محو عارف در معروف است»(ب-اق) شريعت كه احكام ظاهرى دين مىباشد همچون پوست و حقيقت مغز آن و طريقت نسبت به حقيقت نيز همچون پوست نازكى است كه بر روى مغز قرار گرفته است.
پس طريقت همچون پوستى است كه بين پوست خارجى و مغز واقع شده است و همان طور كه مغز بدون پوست رسيده و پخته نمىشود، حقيقت نيز بدون شريعت و طريقت بدست نمىآيد.
بنا بر اين شريعت و طريقت وسيله رسيدن به معرفت حقيقت است زيرا: «و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون» يعنى نيافريدم جنّ و انس را مگر براى اينكه مرا عبادت كنند.
354) خلل در راه سالك نقص مغز استچو مغزش پخته شد بىپوست نغز استخلل = تباهى، فساد (ف - م) نغز = خوب، خوش، نيكو (ف - م) مغز = حقيقت و آن عبارت از توحيد و يگانگى حق است.
هرگونه فساد و تباهى و كوتاهى از طرف سالك و جوينده حق كه مانع رسيدن او به حقيقت گردد، موجب خرابى و فساد مغز و حقيقت مىشود و زمانى كه مغز به وسيله پوست پخته و رسيده شود از فساد و خرابى در امان است و اگر پوست را بركنى خوش و نيكو خواهد بود.
355) چو عارف با يقين خويش پيوسترسيده گشت مغز و پوست بشكستعارف = شناسنده و كسى است كه حضرت الهى او را به مرتبه شهود و اسماء و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام به طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر گشته باشد نه به طريق مجرد علم و معرفت حال.
(ف-ع) يقين = مقام وحدت و كشف حقيقت است.
(ش-ل) هر گاه عارف روشن ضمير به طريق كشف و شهود به مرتبه مشاهده و يقين برسد، هر آينه مغز كه حقيقت است رسيده و پخته شده و پوست كه شريعت و وسيله رسيدن به حق و معرفت حقيقى است شكسته مىشود و مغز از آن جدا مىشود.
به عبارتى ديگر در حالتى كه عارف به مقام يقين و نهايت كمال برسد در جهت تكميل نفس خود نيازى به بكارگيرى وسايل وصول به حق كه همان شريعت است ندارد.
356) وجودش اندر اين عالم نيايدبرون رفت و دگر هرگز نيايداين عالم = دنياى مادّى، عالم كثرت عارفى كه به مقام يقين رسيده باشد وجود او در عالم كثرت و در دنياى فانى قرار نمىگيرد.
و به وسيله جذبات الهى از اين عالم ناپايدار به گونهاى بيرون مىرود و به سراپرده جمال و جلال حق داخل مىگردد كه هرگز به عالم مادّى برنمىگردد و اين مقام بقاء بالله است و حالتى است كه عارف در حق باقى مانده است.
مولانا در ديوان غزليات شمس در اين باره چنين گويد: «كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرستچرا به دانه انسانت اين گمان باشد»357) وگر با پوست تابد تابش خوردرين نشأه كند يك دور ديگرپوست = منظور شريعت است.
خور = ب116 نشأة = آفرينش، هستى، زندگى، زنده شدن، پرورش يافتن، عالم، هر يك از مراتب تكاملى موجودات (ف - م) اگر بعد از رسيدن سالك به مرتبه يقين و كشف حقيقت كه مرحله رسيدن مغز مىباشد مجدداً به تربيت او پرداخته شود و با بكارگيرى احكام شريعت و با نور آفتاب هدايت و ارشاد عارفان كامل و واصل، بار ديگر سالك، حقيقت را كشف كند، دايره هستى را يك دور كامل طى نموده و نقطه آخر دايره كه مرتبه انسانى است را به نقطه اول دايره كه مقام وحدت حقيقى است، متصّل نموده و اين دور را تكرار كرده است و سرانجام دايره با وجود و هستى اين سالك، تمام و كامل مىگردد.
358) درختى گردد او از آب و از خاككه شاخش بگذرد از هفتم افلاكآب = منظور، هدايت و ارشاد عارف كامل و واصل است.
خاك = قابليّت و استعداد سالك مراد است.
هفتم افلاك = منظور آسمان هفتم از جهت بلندى و رفعت است.
همان طور كه دانه گياه به وسيله آب و استعداد خاكى كه دانه درون آن كاشته شده است، رشد و نمو مىكند و به درختى تنومند تبديل مىگردد به طورى كه شاخههايش سر به آسمان مىكشند، حقيقت كه همان دانه باشد به وسيله تربيت و هدايت پير واصل و استعداد سالك و مريد، كشف شده و به مقامى مىرسد كه شاخههايش از نظر كمال و بلندى از آسمان هفتم نيز مىگذرد يعنى برترين موجودات عالم مىگردد.
359) همان دانه برون آيد دگر باريكى صد گشته از تقدير جبّارتقدير = سرنوشت، جريان يافتن فرمان خدا (ف - م) جبّار = از اسماء الهى است.
از جهت آن كه حاكم و قاهر بر كلّ كائنات است(ب-اق) دانه حقيقت كه از درخت وجود آن مريد كامل به واسطه نور آفتاب ارشاد و هدايت پير كامل، تربيت يافته بود و به مرحله كمال و پختگى رسيده بود، بار ديگر بيرون مىآيد.
يعنى همان طور كه ارشادات از عارف كامل اوّلى به او رسيده بود، دوباره اين ارشادات به مريد و شاگرد او مىرسد و از تابش نور هدايت آن مريد كامل به مريد بعدى مىرسد و مانند اول به درختى بزرگ تبديل مىشود و اين سير ادامه مىيابد و در طبيعت از كاشتن يك دانه به حكم فرمان خداوند قادر و حكيم صدها دانه حاصل مىشود.
مصراع دوم اشاره به آيه «مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبّة انبتت سبع سنابل فى كل سنبله مائة حبّة والله يضاعف لمن يشاء و الله واسع عليم» دارد.
360) چو سير حبّه بر خطّ شجر شدز نقطه خطّ، ز خط دورى ديگر شدسير حبّه = حركت و ظهور حقيقت منظور است.
خطّ شجر = شجره وجود انسان كامل منظور است.
هنگامى كه حبّه حقيقت به واسطه احكام شريعت و تربيت نفس در شجره وجود انسان كامل و مراتب وجودى او واقع و ظاهر گرديد و چون مراتب وجودى انسان، آخرين نقطه تنزّل خط وهمى است از آن خط وهمى به طريق برگشت سيرى دوباره آغاز مىكند يعنى دورى ديگر بوجود مىآورد و نقطه آخر دايره هستى كه مراتب انسانى است به نقطه اول كه وحدت حقيقى است متصل مىگردد و دايره هستى را سير مىكند.
به تعبيرى ديگر چون از حركت حبّه حقيقت كه چون نقطه است بر دايره هستى خط بوجود مىآيد و اين خط به واسطه حركت دورى، نقطه آخر را كه پايينترين مرتبه انسانى است به نقطه اول كه وحدت حقيقى است وصل مىكند، دايره هستى را دور مىزند.
361) چو شد در دايره سالك مكمّلرسد هم نقطه آخر به اوّلدايره = منظور دايره هستى است.
مكمّل = كامل كننده، تمام كننده (ف - م) نقطه آخر = ب 335 نقطه اوّل = ب 335 هنگامى كه سالك حق در دايره هستى از تعينات بگذرد، به مقام وحدت راه مىيابد يعنى قوس نزولى و صعودى دايره وجود سالك همچون دو نقطه به يكديگر رسيده و كامل و تمام مىگردد.
362) دگر باره شود مانند پرگاربدان كارى كه اوّل بود بر كارپرگار = آلتى هندسى براى كشيدن دايره و خطوط (ف - م) سالك بعد از رسيدن به مرتبه وحدت، به مقام كثرت برمى گردد و به عبادت و اطاعت مىپردازد و همان طور كه در ابتدا سير و سلوك آغاز كرده بود و به اين طريق به كمال رسيده بود، ادامه مىدهد تا به مقام وحدت و يقين واصل شود و همچون پرگار دايره هستى را دور مىزند و همان كار اوّل را كه عبادت و متابعت است، انجام مىدهد تا تمام و كامل شود.
363) چو كرد او قطع يك باره مسافتنهد حق بر سرش تاج خلافتقطع = طىّ كردن، راه سپردن يك باره = به طور كلّى هر گاه سالك و عارف به طور كلّى فاصله بين خود و حق را طىّ كند، در عين كثرت به مقام وحدت برسد و حق را مشاهده كند، هرآينه به مرتبهاى دست مىيابد كه شايستگى جانشينى خدا بر روى زمين را پيدا مىكند و خداوند حكيم تاج سرورى و خلافت بر سر او مىگذارد.
مصراع دوم اشاره به آيه «انّى جاعل فى الارض خليفة» دارد.
«هفت دريا اندر او يك قطرهاىجمله هستى پيش مهرش ذرّهاىيك دهن خواهم به پهناى فلكتا بگويم وصف آن رشك مَلَكور دهان يابم چنين و صد چنينتنگ آيد در بيان آن امينوصف اين آدم كه نامش مىبرمتا قيامت گر بگويم قاصرم»364) تناسخ نيست اين كز روى معنىظهوراتى است در عين تجلّىتناسخ = تعلّق روح آدمى است به بدن بعد از نابودى بدن.
(م - ل) «حكماى اسلام تناسخ را به دليل عقل باطل دانند و شيخ محمود گويد كه اين اعتقاد ناشى از تنگچشمى است كه گمان كردهاند خدا را فقط دو عالم است و جاى ديگر نيست و بندگان را على الدوام از اين عالم بدان عالم مىبرد و باز براى دوره تكميلى به اين عالم مىفرستد.» از روى معنى = در حقيقت، در اصل.
back page fehrest page next page