< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

296) يكى ره برتر از كون و مكان شوجهان بگذار و خود در خود جهان شويك ره = ب 210 كون و مكان = عالم تعيّنات، جهان مادى يك بار از طريق سير در عالم معنى، خود را از عالم تعيّنات و جهان مادى رها كن و بالاتر از آن برو و از عالم ماده بگذر و باقى به بقاى حق شو و خود را در جهان ببين كه همه عالم تو هستى و همه چيزها اجزاى تواند.
«گر تو برخيزى ز ما و من دمىهر دو عالم پر ز خودبينى همىاين تعيّن شد حجاب روى دوستچونكه برخيزد تعيّن جمله اوستنيست گردد صورت بالا و پستحق عيان بينى به نقش هر چه هست»297) زخطّ وهمى هاى هويّتدو چشمى مىشود در وقت رؤيتخط وهمى = منظور صفات است.
هويّت = منظور ذات حق است.
هاى هويت = تعيّن ذات مطلق است.
خط وهمى كه همان صفات و افعال است دايره «ها» را به دو قسمت تقسيم كردهاست و در هنگام ديدن دو چشمى است و يكى، دو مىنمايد و دو چشمى «ها» هويّت نمود وحدت و كثرت است كه به خاطر صفات بدست آمدهاست و كثرت وحدت شده و ظاهر و باطن يكى گرديدهاست.
298) نماند در ميانه رهرو و راىچوهاى هو شود ملحق باللههو = اشاره به من و او، طالب و مطلوب، كثرت و وحدت است.
هاى هويّت = دو چشم «ها» در كلمه «هو» اشاره به دايره «ها» در «هو»است كه منظور همان من و تو، كثرت و وحدت است.
هنگامى كه «ها» در كلمه «هو» به الله متصل شود آن دو چشم «هاى» هو در كلمه الله يك چشم مىشود و آن خط وهمى از بين مىرود و راه و راهرو، سلوك و سالك از بين مىروند به عبارتى ديگر كثرت از بين رفته و وحدت حاصل مىشود يعنى همه يكى شده و توحيد حقيقى ظاهر گردد، دويىها، منها و توها، در ميانه نمىماند و همه يك چيز مىشوند.
299) بود هستى بهشت امكان چو دوزخمن و تو در ميان مانند برزخ هستى = وجود امكان = ممكنالوجود من و تو = منظور تعيّنات مادى است برزخ = عالم ميان بهشت و دوزخ وجود آدمى همچون بهشت و امكان مثال دوزخ است.
من و تو كه تعيّنات مادى هستند همچون برزخ مىباشند كه پرده ميان هستى و ممكنات واقع شدهاند.
300) چو برخيزد تو را اين پرده از پيشنماند نيز حكم مذهب و كيشمذهب = جاى رفتن، روش، طريقه، شعبهاى از دين كيش = دين، آيين، ملّت بايد دانست كه كيش و ملّت و دين و شريعت عبارت از طريقت خاص است كه مبدأ آن نبوت مىباشد.
ولى مذهب طريقهاى خاص است كه مبدأ آن اجتهادمىباشد.
هنگامى كه پرده و حجاب «من» و «تو» كه چون ديوارهايى بين انسان و حق را سدّ نموده و مانع رسيدن به اوست، از پيش سالك و عارف برداشته شود و تعيّنات مادّى و معنوى از بين بروند، در چنين مرتبهاى احكام مذهب و كيش نيز از بين خواهد رفت و ذات حقيقى ظاهر خواهد شد زيرا: «كل شىء هالك الاّ وجهه» 301) همه حكم شريعت از من و توستكه آن بر بسته جان و تن توستشريعت = ب347 بربسته = وابسته من و تو = اشاره به انسان است.
همه احكام شرعى ـ امر و نهى ـ از «من» و «تو» است يعنى از انسان است.
زيرا انسان جامع و در بر گيرنده تمام «من»ها و «ما»ها است و از هر چه كه وجود دارد، انسان فقط خود را مىبيند بر همين اساس احكام شرعى وابسته به جان و تن انسان است.
به عبارتى ديگر تن و جان انسان باعث شدهاست تا انسان مكلّف به انجام احكام شرع شود.
302) من و تو چون نماند در ميانهچه كعبه چه كنش چه دير و خانهكعبه = قلبهگاه مسلمين، خانه خدا كنش = كِنشت = عبادتگاه يهوديان دير = عبادتگاه مسيحيان هنگامى كه سالك و عارف به مرتبهاى برسد كه «من» و «تو» يعنى تعيّنات مادى و معنوى كه همچون حجابى بين او و حق است از ميان برداشته شود كعبه و كنشت و دير كه عبادتگاه مسلمانان و يهوديان و مسيحيان است، يكى مىشود و حجاب از بين رفته و عارف به حق واصل مىگردد.
«در حقيقت ما و من سدّ ره استمن نگويد هر كه از حق آگه است»303) تعيّن نقطه و همى است بر عينچو عينت گشت صافى غين شد عينتعيّن = امرى اعتبارى و وهمى است كه وجود حقيقى آن را ندارد.
عين در مصراع اوّل = مقصود وجود حقيقى است.
غين = مراد تعيّنات است.
شيخ محمد لاهيجى «عين» در «عينيت» در مصراع دوم را به معنى چشم آورده است ولى مىتوان آنرا به معناى وجود عارف نيز در نظر گرفت كه در معنى كلى بيت هيچ تغييرى حاصل نمىشود.
عين در مصراع دوم = حرف عين مراد است.
بنابراين تعيّن نقطهاى وهمى است كه بر وجود حقيقى عارض شده است هنگامى كه ديده و دل و يا به طور كلى وجود عارف به انوار تجلّيات الهى روشن گردد و حجاب تعيّنات از بين برود يعنى وجود عارف از هر آنچه غير حق است صاف و پاك گردد غين كه همان تعيّنات است همچون حرف عين بى نقطه مىشود يعنى خالص و پاك مىگردد و هر دو ـ عين و غين ـ يكى مىشوند و اين يكى همان حقيقت است.
304) دو خطوه بيش نبود راه سالكاگر چه دارد او چندين مهالكخطوه = گام، قدم فاصله سالك براى رسيدن به حق دو گام بيشتر نمىباشد.
يكى آنكه سالك در هر چه نظر كند حق را مىبيند و ديگر آنكه سالك بعد از فناء فىالله به بقاء بالله مىرسد.
گر چه سالك براى رسيدن به حق و باقى ماندن در حق مراتب و منازلى را بايد طى كند كه خالى از خطر نمىباشد و از مهلكههاى انفسى و آفاقى بايد به سلامت بگذرد تا نجات يافته، به مطلوب خود نايل گردد.
305) يك از هاى هويّت در گذشتندوم صحراى هستى در نوشتنهاى هويت = ب 298 در نوشتن = طى كردن، عبور كردن راه سالك براى رسيدن به حق دو گام بيشتر نمىباشد پس يكى از آن گامها، از هاى هويت گذشتن است.
يعنى آنكه سالك بايد از تعيّنات ذات كه موجب كثرت گرديدهاست بگذرد و اين مرتبهاى است كه عارف جمال وحدت حقيقى را مىبيند.
و گام ديگر آن است كه عارف وجود خود را تزكيه و تصفيه نمايد و از مراتب و منازلى كه مانع عروج او به عالم ملكوت است، بگذرد و هستى موهوم خود را محو و فانى پندارد تا به بقاء بالله برسد.
306) درين مشهد يكى شد جمع و افرادچو واحد سارى اندر عين اعدادمشهد = محل شهود و ديدن حق است افراد = مفرد، تنها در مقام و مرتبهاى كه سالك و عارفِ به حق، از وجود مجازى خود مىگذرد، به هر چه كه مىنگرد حق را مىبيند.
يعنى به اعتبار اسماء و صفات همه او هستند و اگر يك چيز واحد مىبيند، باز هم حق است و هر دو يكى است يعنى جمع و افراد، يكى شده است پس حق نيز همچون عدد يك است كه در همه اعداد وجود دارد و اعداد قائم به وجود «يك» هستند و با «يك» تفسير مىشوند.
307) تو آن جمعى كه عين وحدت آمدتو آن واحد كه عين كثرت آمدجمعى = منظور جامعيت انسان است زيرا انسان جامع جميع مراتب مادى و معنوى مىباشد.
عين = ذات هر چيز وحدت = يگانه بودن، يكى بودن، ضد كثرت، شيخ اشراق گويد:وحدت از امور و معانى زايد بر شىء در ميان اعيان نيست(معين).
كثرت = تعدد موجودات عالم وجود در عين وحدت، جامع جميع مراتب و كمالات و كثرات است.
اى انسان تو به واسطه رسيدن به حق و فانى شدن در حق ـ فناء فىالله ـ عين وحدت شدهاى و همه را يك چيز مىبينى و همچنين اى انسان تو همان «واحدى» هستى كه بعد از باقى ماندن در حق ـ بقاء بالله ـ از مقام الهى به مراتب اسماء و صفات فرود مىآيى و عين كثرت مىشوى و به صورت اشياء ظاهر مىگردى.
«عالم همه پردهدار ما شدما برزخ دوست پردهداريمگر پرده زروى كار افتدما پرده و پردهدار و ياريم»308) كسى اين سرّشناسد كو گذر كردزجزوى سوى كلّى يك سفر كردجزوى و كلّى = ب8 آن كسى مىتواند به اسرار وجودى انسان و كمالات او ـ كثرت در عين وحدت و وحدت در عين كثرت ـ پى ببرد و عارف به حقايق گردد كه از تعيّنات مادى و تعلّقات شخصى بگذرد و سفر به عالم معنى كند و وجود حقيقى و واحد را درك نموده، خود را در همه عالم مشاهده نمايد.
5 و 6 ـ درباره مسافر در راه حق و مرد كامل 309) مسافر چون بود، رهرو كدام است؟كه را گويم كه او مرد تمام است؟رهرو = سالك، رونده به سوى حق، مسافر الى الله مسافر = سالك راه حق اين بيت سؤالى است كه از شيخ محمود شبسترى درباره مسافر و سالك شدهاست.
و آن اينكه سالك و رونده راه حق به چه كسى مىگويند و راه حق چگونه راهى است كه هر كس اين راه را طى كند، به مرتبه كمال مىرسد و او را مرد تمام و كامل مىگويند؟ به عبارت ديگر، مرتبه كمال چيست كه هر كس كه به آن مرتبه برسد او را مرد تمام مىنامند؟ قابل ذكر است كه اين بيت شامل دو سؤال است، يكى مصراع اول كه درباره مسافر راه حق و سير معنوى او به سوى خدا و چگونگى اين سفر و ديگرى مصراع دوم كه درباره مرتبه كمال و تعيين حدّ و مرز مرتبه كمالاست.
310) دگر گفتى مسافر كيست در راهكسى كوشد ز اصل خويش آگاه اين بيت جواب سؤال اول است كه در مصرع اول بيت 309 پرسيده شده بود.
بنابراين مسافر و سالك در راه حق به كسى مىگويند كه او در طريق سلوك و كشف شهود به مقامى برسد كه از اصل و حقيقت وجودى خود آگاه و باخبر شود، و بداند كه او همين صورت ظاهر نيست بلكه اصل او، ذات حق است.
311) مسافر آن بود كو بگذرد زودزخود صافى شود چون آتش از دودمسافر = ب309 سالك راه حق كسى است كه از تعيّنات مادى و لذات نفسانى خود را رها كردهباشد.
و از تاريكى تعيّنات وجود كه مثل حجابى در برابر نور وجود حقيقى اوست، صاف و پاك گرديده باشد، همچون آتش كه از دود جدا مىشود.
312) سلوكش سير كشفى دان ز امكانسوى واجب به ترك شين و نقصانسلوك = رفتن در راه حق، روش، رفتار سير كشفى = منظور كشف و شهود كه از مراتب عرفان است.
امكان = ب87 واجب = ب87 شين = عيب و نقص، كاستى، زشتى شيخ محمود شبسترى در اين بيت در مورد چگونگى سفر سالك توضيح مىدهد كه: سير و سلوك سالك در راه حق گذر و عبور از ممكنات و تعيّنات مادى و رسيدن به مقام كشف و شهود است كه نهايت اين راه، ديدن جمال حق و مشاهده اوست و مقدمه و لازمه رسيدن به اين مقام، همانا ترك اعمال و رفتار قبيح و زشت از سوى سالك مىباشد.
313) به عكس سير اوّل در منازلرود تا گردد او انسان كاملسير اول = سير مبدأ از وحدت به كثرت.
يعنى مرحلهاى كه ذات حق در ممكنات ظهور مىيابد.
منازل = جمع منزل، مقامات عرفان، مراحلى كه سالك براى رسيدن به حق بايد طى كند، به عبارتى ديگر مراتب كثرات و تعيّنات وجود است.
سالك راه حق بر خلاف سير اوّل كه سير از عالم اطلاق به مراتب انسانى و تقيّد است، از مراتب انسانى و تقيّدات به سوى حق مىرود به تعبيرى سير الى الله مىكند يعنى از كثرت به وحدت مىرسد و اين مرحله مقام فناءِ فى الله است، مرتبهاى كه سالك، انسانى كامل گرديده و مثل آن است كه قطره به دريا پيوسته باشد و اين مقصود نهايى سير سالك است.

قاعده در بيان چگونگى سير و سلوك سالك

314) بدان اوّل كه تا چون گشت موجودكه تا انسان كامل گشت مولودمولود = تولد يافته، به دنيا آمده.
اى سالك اوّل بدان و آگاه شو كه انسان چگونه به دنيا آمده است و آغاز خلقت و آفرينش او از زمانى كه از مادر متولد شده تا زمانى كه انسانى كامل گرديده چگونه و به چه صورت بودهاست.
315) در اطوار جمادى بود پيداپس از روح اضافى گشت دانااطوار = جمع طور، گونه، مرتبه مصراع اول ناظر بر آيه «و قد خلقنكم اطوارا» مىباشد.
يعنى ما شما را از نطفهاى به انواع خلقت و مرتبههاى گوناگون آفريديم.
و اطوار جمادى اشاره به چهار حالت اوليه نطفه در رحم دارد.
جماد = موجود بى جان و بىحركت روح اضافى = روح انسانى و به آن جهت روح اضافى گفتهاند كه خداوند به خاطر شرف و بزرگى انسان آن را به خود نسبت دادهاست و در قرآن نيز آمده است كه: «و نفخت فيه من روحى» يعنى از روح خودم در او دميدم.
انسان در آغاز خلقت از زمانى كه نطفه است و تا زمانى كه به جنين تبديل مىشود چهار حالت و مرحله را طى مىكند و به عبارتى گونههاى مختلفى به خود مىگيرد و هر چهل روز از طورى به طور ديگر مىگردد و در حالت پنجم تمام اعضاى بدن نضج مىگيرند و به صورت انسان در مىآيند، آنگاه است كه مستعد قبول روح خداوندى مىگردد.
و به واسطه روح خداوند كه در او دميده مىشود، صفت علم در او پيدا و ظاهر مىگردد.
316) پس آنگه جنبشى كرد او ز قدرتپس از وى شد ز حق صاحب ارادت (پزشكان معتقدند كه به اندازه مدتى كه مىگذرد تا نطفه در رحم مادر بصورت انسان در مىآيد به اندازه دو برابر آن مدت اگر بگذرد جنين در رحم مادر به حركت در مىآيد) و دو برابر آن مدت كه حركت كردهاست اگر بگذرد، جنين از مادر متولد مىشود.
و معنى جنبش در اين بيت همين مفهوم را افاده مىكند.
يعنى جنين بعد از آنكه قدرت حركت و جنبش پيدا كرد به واسطه حكمت خداوندى صاحب اراده مىشود.
317) به طفلى كرد باز احساس عالمدر او بالفعل شد وسواس عالموسواس = دو دلى، ترديد و شكى كه در ضمير انسان پديد آيد.
جنين بعد از تولد در هنگام كودكى دوباره دنيا را احساس كرد، هر چند كه اين احساس را قبلاً در رحم مادر مشاهده كرده بود ولى در اين مرحله به صورت كامل لمس و درك كرد و لذت خوراكها و نوشيدنىهاى عالم را چشيد و به اين طريق وسواس عالم كه بالقوّه در او وجود داشت به فعل درآمد و محقق شد و به خاطر لذات نفسانى و شهوات جسمانى، علاقه مند به دنيا شد.
318) چو جزويات شد در وى مرتّببه كلّيّات ره برد از مركّبجزويّات = ب159 كليّات = ب159 مركب = تركيب شده، آميخته، منظور انسان است.
چون قواى مدركه كه همانا حواس پنجگانه -شنوايى، بينايى، بساوايى «لامسه»، چشايى و بويايى- مىباشند در انسان مهيّا و مرتب شود، او مىتواند به كمك اين حواس، محسوسات عالم را درك كند.
آنگاه به يارى قوه عاقله كه ذاتاً مدرك كليّات است، سعى در پى بردن به اصل حقايق و آفرينش موجودات مىكند.
319) غضب گشت اندر او پيدا و شهوتو ز ايشان خاست حرص و بخل و نخوتغضب = خشم، قهر شهوت = ميل شديد به هر چيز، خواهش نفس حرص = طمع، آزمندى، ضد قناعت است.
بخل = تنگ چشمى، حسادت، ضد سخاوت است.
نخوت = تكبّر، خودپرستى لازم است دانسته شود كه قوايى كه مشترك انسان و حيوان است دو تاست، يكى قواى مدركه كه در بيت 318 از آنها نام برده شد و ديگرى قواى متحرّكه كه خود دو قسم مىشود، يكى آنكه سعى در جذب سود و منفعت انسان دارد و آن، قوه شهوى است.
و ديگر آنكه سعى در دفع ضررها دارد و آن قوه غضبى است.
بنابراين بعد از اينكه قواى مدركه انسان مرتّب شد قوه غضب و شهوت در انسان براى دفع ناملايمات و جذب منافع به وجود مىآيد.
و از دو قوه غضبى و شهوى صفات پست و ذميمه حرص و بخل و نخوت در وجود آدمى پيدا مىشود.
320) به فعل آمد صفتهاى ذميمهبتر شد از دد و ديو و بهيمهذميمه = زشت و ناپسند دَد = حيوان وحشى ديو = شيطان بهيمه = چهار پا چون قوه غصبى و شهوى در انسان بر نفس ناطقه كه امتياز انسان بر حيوانات است، غالب شوند، هر آينه صفات ذميمه و افعال قبيحه كه بالقوه در نهاد انسان پوشيده و پنهان بود به فعل درآمده و به واسطه اين صفات توجه به عالم مادى مىكند و به دنبال لذات نفسانى و شهوات جسمانى مىرود و تمام صفات ذميمه كه خاص حيوانات است در او ظاهر مىگردد و در اين مرتبه به تحقيق از حيوان و شيطان و چهار پا نيز بدتر و پستتر مىگردد.
همان طور كه در قرآن نيز آمدهاست «اولئك كالانعام بل هم اضلّ» يعنى آنها مانند چهار پايانند بلكه گمراهترند.
321) تنزّل را بود اين نقطه اسفلكه شد با نقطه وحدت مقابلتنزّل = نزول كردن، فرود آمدن، پايين آمدن اسفل = پايينتر انسان در دايره هستى، اوج و فرود دارد و در اين مسير دورى، مدارج و معارجى را طى مىكند و مىدانيم كه در دايره، نقطه مقابل هر نقطه فرضى نسبت به مركز درست در مقابل آن نقطه فرضى قرار خواهد گرفت.
بنابراين مرتبه انسانى در دايره وجود، نقطه آخر قوس و كمان دايره است كه در پايينترين قوس و كمان نزولى دايره قرار گرفته و درست در مقابل نقطه وحدت در بالاترين نقطه قوس صعودى مىباشد.
و به خاطر همين نكته است كه همه اسماء و صفات الهى در آيينه حقيقت وجود انسان منعكس گشته و در او ظاهر شده است و او را اشرف مخلوقات مىدانند.
322) شد از افعال كثرت بى نهايتمقابل شد از اين رو با بدايتنهايت = حدّ و اندازه بدايت = آغاز، منظور وحدت حقيقى است.
انسان مظهر تمام اسماء و صفات است و ظهور و نمود هر يك از صفات وابسته به انجام فعلى خاص مىباشد.
بنابراين چون از انسان افعال و اعمال زيادى سر زد، در نتيجه بىنهايت كثرت در صورت انسانى ظاهر و پيدا شد و در اين مرحله، انسان نقطه مقابل وحدت حقيقى قرار گرفت و آنچه كه در ذات خداوندى پوشيده و پنهان بود، در آيينه حقيقت انسان منعكس گشت.
«در ما نگاه كرد و هزاران هزار ديددر خود نگاه كرد به جز خود يكى نديديك نكته گفت يار و ليكن بسى شنوديك دانه كِشت دوست و ليكن بسى درود»323) اگر گردد مقيّد اندرين دامبه گمراهى بود كمتر ز انعاممقيّد = در قيد و بند، بسته اَنعام = چهار پايان اگر انسان پاى بند هواهاى نفسانى و صفات حيوانى گردد، در حقيقت اين صفات ذميمه، همچون دامى است كه روح انسان را اسير و گرفتار خود كردهاند و نمىگذارند كه آدمى از زندان تن آزاد شود و به عالم معنى و روحانى سير نمايد و به مطلوب و مقصود خود كه همانا رجوع به مبدأ اصلى است برسد.
و با اين شرايط انسان به درّه گمراهى و ضلالت سقوط خواهدكرد و گمراهتر از چهارپايان خواهدشد.
324) وگر نورى رسد از عالم جانز فيض جذبه يا از عكس برهانعالم جان = مقام الهى فيض = ب2 جذبه = در لغت به معنى كشش و در اصطلاح عرفان به معنى تقرّب بنده به مقتضاى عنايت خداوند كه در طى منازل به سوى حق بدون رنج و سعى وى همه چيز از طرف خداوند براى سالك تهيه شود.
در جذبه وسايل اعتبارى ندارند.
برهان = دليل و استدلال منطقى، در برهان وسايل داراى اعتبارند.
عكس برهان = عكس جذبه، كه برهان مىباشد.
و يا عكس برهان مىتواند نور علم باشد كه از طريق انعكاس از برهان بر دل عارف مىتابد.
بنابراين اگر انسان در مسير هدايت و توجه خداوند قرار گيرد و نور واردات قلبى و الهامات و جذبه الهى از عالم جان به او برسد شايستگى پذيرش فيض الهى را پيدا مىكند.
و رسيدن نور الهى به انسان به دو طريق است يا به واسطه فيض جذبه كه «جذبه من جذبات الحق توازى عمل الثقلين» و يا به وسيله عكس برهان است.
325) دلش با نور حق همزاد گرددوز آن راهى كه آمد باز گردد سالك و عارف به خاطر الهامات غيبى و جذبات معنوى كه از سوى خداوند بر دلش وارد مىشود، نور حق دل او را روشن مىگرداند و به اين طريق او به اسرار و حقايق عالم معنى آگاه گشته، از عالم مادى روى برگردانده و توجه به مبدأ اصلى مىنمايد و همان طور كه از عالم غيب و معنى به عالم شهادت و مادى تنزّل نموده است دوباره از منازل و مراتب كثرات عالم عبور كرده، به مقصود و مطلوب حقيقى كه همانا مشاهده حق است، دست مىيابد.
326) ز جذبه يا ز برهان يقينىرهى يابد به ايمان يقينى سالك و طالب حق به واسطه انوار تجلّيات و جذبات الهى و يا به وسيله دليل و استدلالات منطقى هرگونه شك و شبهه را از دل بيرون و به باور حقيقى و ايمان يقينى راه پيدا مىكند و مطلوب و معبود خود را باز مىشناسد و او را با چشم دل و يا با دليل و برهان مشاهده مىكند زيرا نيك مىدانيم كه تصفيه و تزكيّه دل از مراتب ايمان است و «ليزدادوا ايماناً مع ايمانهم» ناظر بر همين نكته است.
يعنى تا اينكه بيفزايند ايمانى با ايمان خود.
327) كند يك رجعت از سجّين فجّاررخ آرد سوى علّيين ابراررجعت = بازگشت سجّين = سخت، شديد، دايم، بر وزن فعيل است و ريشه آن سجن به معنى زندان مىباشد.
فجّار = جمع فاجر، تبهكاران، گناهكاران سجّين فجّار = مراد زندان طبيعت است، مأخوذ از آيات 7و8 سوره مطفّفين در قرآن است.
علّيّين = جاى بلند، جايگاه نيكوكاران كه در مكانى بلند است.
ابرار = جمع برّ، نيكوكاران، پرهيزگاران علّيين ابرار = منظور مقامات معنوى و روحانى است، مأخوذ از آيات 18 و 19 و 22 سوره مطففين در قرآن است.
سالك بعد از تصفيه دل خود، از طريق جذبه الهى و يا به سبب برهان يقينى كه در ابيات 325 تا 327 درباره آنها گفته شد، از تعيّنات مادى و تعلّقات دنيوى كه به عبارتى مىتوان آنها را زندان طبيعت ناميد، بر مىگردد و آنها را به كنارى مىزند و روى به مقامات معنوى مىآورد و به عالم ملكوت سير مىكند و خدا را مىجويد.
اين بيت از آيات «كلاّ انّ كتاب الفجّار لفى سجّين، و ما ادريك ما سجّين، كتاب مرقوم، ويل يومئذ للمكذّبين» و«كلاّ انّ كتاب الابرار لفى عليّين، و ما ادريك ما علّيّون، كتاب مرقوم، يشهدهالمقرّبون، انّ الابرار لفى نعيم» 328) به توبه متّصف گردد در آن دمشود در اصطفاء ز اولاد آدمتوبه = بازگشتن از گناه، ندامت و پشيمانى از گناه.
اولين مقامى كه سالك از آن عبور مىكند تا به حق برسد، مقام توبه است.
توبه مراتبى دارد كه عبارتند از: 1ـ بازگشتن از كفر كه آن را توبه كفّار گويند.
2ـ بازگشتن از فسق و فجور و آن توبه فجّار است.
3ـ بازگشتن از اخلاق ذميمه و آن توبه ابرار است.
4ـ بازگشتن از غير حق است كه آن توبه كاملان و واصلان به حق است اولين چيزى كه سالك به واسطه آن به مقام قرب الهى مىرسد «توبه» است.
و خداوند در اين باره چنين فرموده است كه: «ثمّ تاب عليهم ليتوبوا» يعنى خداوند به سوى آنان بازگشت تا آنها به سوى خدا بازگردند و اطاعت و فرمانبردارى كنند.
پس در هنگامى كه سالك از سجّين فجار برگشت مىكند و روى به عليّين ابرار مىآورد، يعنى ترك ما سوى الله مىكند و توجه به مبدأ اصلى و وجود حقيقى مىنمايد، در حقيقت متّصف به صفت توبه گرديده است.
در مصراع دوم خداوند درباره حضرت آدم(عليه السلام) چنين فرموده است: «ثمّ اجتباه ربّه فتاب عليه و هدى» يعنى بعد از رانده شدن آدم(عليه السلام) از بهشت و توبه كردن، خداوند حضرت آدم(ع) را انتخاب كرد و به سوى او آمد و او را هدايت كرد.
همچنين مصراع دوم اشاره به «ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين»يعنى به راستى كه خداوند حضرت آدم و نوح و خاندان ابراهيم و عمران را بر همه مردم برگزيد.
329) زافعال نكوهيده شود پاكچو ادريس نبى آيد در افلاك ادريس = «پسر شيث و يكى از پيامبران است كه بر اساس آيات 56 و 57 سوره مريم، خداوند او را به مكانى بلند برد.
همچنين بنابر روايات ادريس به بهشت رفت پيش از مردن».
حكيم سنايى غزنوى عارف قرن ششم هجرى نيز در اين باره سروده است: «بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهىكه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما» انسان هنگامى كه از اخلاق ذميمه و افعال نكوهيده پاك و منزّه شود و دل خود را چون آيينهاى پاك آماده تابيدن نور حق كند، آنگاه است كه مىتواند همچون ادريس پيامبر به آسمانها سير كند و به مقام قرب الهى برسد.
حافظ نيز چنين گويد: «چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدسكه در سراچه تركيب تخته بند تنم» مصراع دوم اشاره به آيه «و رفعناه مكاناً عليّا» درباره ادريس(عليه السلام) مىباشد، يعنى مقام او را بلند و مرتبهاش را رفيع گردانيديم.
330) چو يابد از صفات بد نجاتىشود چون نوح از آن صاحب ثباتىنوح = يكى از پيامبران اولوالعزم است كه سالها قوم خود را به راه راست خواند اما آنها همچنان بر كجرفتارى اصرار ورزيدند.
(ف ـ م).
صاحب ثبات = كسى كه در اراده و عزم و عقيده و ايمان استوار باشد، ثابت قدم.
هنگامى كه سالك از صفات نكوهيده و اخلاق ذميمه پاك گردد و خود را از دست تعلّقات دنيوى و هواهاى نفسانى نجات دهد و به مراتب دنيا روى نياورد و بر اين باور استوار باشد همچون حضرت نوح(عليه السلام) خواهد شد كه با وجود اينكه قومش نهصد سال دعوت او را به سوى حق نپذيرفتند امّا آن حضرت هرگز طى اين مدت طولانى از حق جدا نشد و پيروى امر الهى را ترك نكرد و بر عقيده خود استوار ايستاد و به درگاه خداوند شكوه كرد كه:«رب انّى دعوت قومى ليلاً و نهاراً فلم يزدهم دعائى الاّفراراً» 331) نماند قدرت جزويش در كلّخليل آسا شود صاحب توكّلقدرت جزوى = سالك اين قدرت را منسوب و متّكى به خود مىداند.
back page fehrest page next page