204) پس از وى جرمهاى آسمانى استكه در وى سوره سبع المثانى است بعد از فلك هشتم، هفت فلك ديگر ـ زحل، مشترى، مريخ، شمس، زهره، عطارد، قمر ـ مىباشند كه از كتاب عالم همين جرم هاى آسمانى است كه در قرآن به نام «سبع سموات» از آنها ياد شده و در مقابل هر آيه از سبع المثانى از كتاب آسمانى آمده است. و همين نكته كافى است كه بدانيم در مقابل هر آيهاى از كتاب عالم، آيهاى از آيات قرآنى واقع است.
سبع المثانى = منظور سوره فاتحة الكتاب است، «سبع» به معنى عدد هفت و «مثانى» به معنى دوتايى و «سبع المثانى» هفت دوتايى منظور است كه در سوره فاتحه الكتاب هفت كلمه دوتايى وجود دارد، كه در مقابل هفت فلك آمده است و منظور شيخ محمود شبسترى همين مىباشد و يا اينكه چون در سوره فاتحه الكتاب هفت آيه وجود دارد و در هر نماز دوبار خوانده مىشود «سبع المثانى» گفتهاند يعنى هفت دوتايى» 205) نظر كن باز در جرم عناصركه هر يك آيتى هستند باهرعناصر = منظور عناصر اربعه ـ آب، باد، خاك و آتش ـ است.
باهر = روشن، آشكار بعد از توجه به آيات «سبع المثانى» كه به افلاك هفتگانه مشهورند، به عناصر اربعه ـ آب، خاك، باد و آتش ـ كه اركان اصلى آفرينش هستند، توجه كن كه هركدام از آنها آيهاى روشن از كتاب عالم مىباشند.
206) پس از ايشان بود جرم سه مولودكه نتوان كردن اين آيات معدودسه مولود = جماد، نبات و حيوان و به آن جهت مولود گفتهاند كه از عناصر اربعه زاييده شدهاند.
بنا بر اين بعد از اركان اربعه، مواليد سهگانه قرار گرفتهاند كه به سبب انواع و اقسامى كه دارند در كتاب عالم به شمارش درنمىآيند و از حدّ بيرون هستند. قابل توجه اينكه، عناصر اربعه را امهات و هفت ستاره يا هفت فلك كه از آنها نام برده شد، آباء علوى ـ پدران آسمانى ـ و سه مولود در اين بيت را مواليد سه گانه مىگويند.
207) به آخر گشت نازل نفس انسانكه بر ناس آمد آخر ختم قرآن در مراتب موجودات، انسان آخرين آيهاى است كه از كتاب عالم نازل گشته است و چون انسان آخرين موجودى است كه خداوند او را آفريده است به همين سبب در سوره «ناس» در قرآن كه آخرين سوره قرآن است از انسان نام برده شدهاست و «ناس» آخرين كلمه آيه نيز مىباشد.
«من الجنة و الناس»
قاعده در بيان تفكر درباره آفاق
208) مشو محبوس اركان و طبايعبرون آى و نظر كن بر صنايعاركان = عناصر اربعه، اركان اربعه كه عبارتند از: آب (رطوبت)، خاك(يبوست)، باد(برودت)، آتش(حرارت).
طبايع = چهار طبع انسان عبارتند از: خون، سودا، بلغم، صفرا كه آنرا اخلاط چهار گانه نيز گويند.
صنايع = موجودات الهى شيخ محمود شبسترى در اين بيت جنبههاى آموزشى و ارشادى را در نظر داشته است و به سالك نصيحت مىكند كه خود را در محدوده طبيعت حبس و زندانى مكن و از زنجير اسارت و قيود تعلقات جسمانى و لذات شهوانى نجات بده و گامى چند فراتر آى و در آفرينش موجودات الهى انديشه كن.
209) تفكر كن تو در خلق سماواتكه تا ممدوح حق گردى در آيات در آفرينش آسمانها تفكر كن و از چگونگى بوجود آمدن آنها آگاه شو تا به واسطه اين تفكر، ممدوح حق گردى و خداوند در آيات قرآن تو را مدح و ستايش كند.
مصراع اول اشاره به آيه «يتفكّرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار» دارد.
210) ببين يك ره كه تا خود عرش اعظمچگونه شد محيط هر دو عالميك ره = يك بار عرش اعظم = فلك الافلاك عرش = جاى بلند دو عالم = دنيا و آخرت يك بار به عرش اعظم كه بزرگترين جسم از اجسام عالم است نگاه كن كه چگونه دو عالم را احاطه كرده است و در حديث آمده است كه: «ارض الجنّة الكرسى و سقفها عرش الرّحمن و منها تفجّرت الانهار» همچنين اين نكته اشاره به آيه «انّ جهنّم لمحيطة بالكافرين» دارد. پس عرش رحمن محيط بر هر دو عالم مىباشد.
211) چرا كردند نامش عرش رحمانچه نسبت دارد او با قلب انسان چرا سقف بهشت را عرش رحمن ناميدند؟ البته ناگفته پيداست كه به سبب جامعيت اسماء الهيّه، رحمن اسم حق است.
همچنين عرش رحمن چه رابطهاى با دل انسان دارد؟ در خصوص ارتباط دل آدمى با عرش رحمن، همين بس كه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)فرموده است: «قلب المؤمن عرش الله» بنا بر اين در آفاق، عرش و در انفس نيز دل انسان جلوه و مظهر اسم رحمن است و چون دل هم از عالم غيب و هم از عالم شهادت برخوردار مىشود پس شاهد و شامل بر احكام هر دو عالم است بنابر اين دل، عرش اعظم خواهد بود.
212)چرا در جنبشند اين هر دو مادامكه يك لحظه نمىگيرند آرام در اين بيت منظور از هر دو، عرش و دل است. با توجه به «قلوب العباد بين اصبعين من اصابع الرّحمن يتقلّبها كيف يشا» دل انسان همواره مانندعرش در حركت است. شيخ محمود شبسترى: چرا دل انسان و عرش رحمن، پيوسته در جنبش و حركت اند و يك لحظه آرام نمىگيرند؟ سبب اين حركت دائمى شأن الهى است زيرا «كل يوم هو فى شأن».
213) مگر دل مركز عرش بسيط استكه اين چون نقطه آن دور محيط استعرش = ب203 بسيط = گسترده، خالص، آنچه كه از اجسام مختلف الطبايع تركيب نيافته باشد مانند افلاك.
گويى كه دل انسان مركز عرش مىباشد زيرا كه دل همچون نقطه و عرش دايرهاى است كه محيط بر آن نقطه مىباشد. پس ناگفته پيداست كه عرش دايرهاى است و چون داراى حركت است پس حركت عرش دورى است و حركت دورى تابع حركت مركز است.
214) بر آيد در شبانروزى كما بيشسراپاى تو عرش اى مرد درويشدرويش = صاحبدل، عارف، كسى كه در دلش انوار الهى تابيده و از خود فانى گشته و به حق باقى شده باشد.
عرش كه نام ديگرش فلك معدل النهار است در مدت يك شبانه روز حداقل يك بار گرد سراپاى تو عارف شوريده دل مىگردد و تو را طواف مىكند.
در اين بيت مقصود اصلى شيخ محمود شبسترى از حركت افلاك، كوشش صاحبدلان و كاملان واصل است كه حق را مشاهده كردهاند و به همين خاطر درباره حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)آمده است كه: «لو لاك لما خلقت الافلاك» 215) ازو در جنبش اجسام مدوّرچرا گشتند يك ره نيك بنگرازو = از او، از عرش، از فلك الافلاك اجسام مدوّر = افلاك و ستارگان گشتند = گرديدند، چرخيدند يك ره = ب210 دليل آنكه بقيه افلاك و ستارگان به واسطه حركت فلك الافلاك مىگردند و در جنبشاند چيست؟ يك بار به دقت نگاه كن و علّت اين حركتها را پيدا كن.
216) ز مشرق تا به مغرب همچو دولابهمى گردند دايم بى خور و خوابدولاب = چرخ چاه، كه با حركت دوّار خود دلو را از چاه پر آب بالا مىآورد.
افلاك و ستارگان با حركت فلك الافلاك، پيوسته همچون دولاب از مشرق تا مغرب مىگردند و همواره در اين حركت دورى بى خور و خواب هستند يعنى از گردش نمىايستند. بىخور و خواب افاده عدم توقف و استراحت را دارد.
217) به هر روز و شبى اين چرخ اعظمكند دور تمامى گرد عالمچرخ اعظم = فلك الافلاك، عرش اعظم، سرعت حركت فلك الافلاك به حدّى است كه در هر شبانه روز يك دور تمام گِرد عالم مىچرخد كه مىگويند هشتاد هزار سال است.
218) وزو افلاك ديگر هم بدينسانبه چرخ اندر همى باشند گردان افلاك ديگر نيز با حركت فلك الافلاك و به تبعيت از آن از مشرق به مغرب مىگردند.
219) ولى بر عكس دور چرخ اطلس همى گردند اين هشت مقوّسبر عكس = در جهت خلاف چرخ اطلس = فلك الافلاك، عرش اعظم مقوّس = قوس دار، كمانى شكل، مدوّر هشت مقوّس = هشت افلاك كه دايره هستند.
بدان كه حركت اصلى فلك الافلاك از مشرق به جانب مغرب است، ولى حركات اصلى هشت افلاك ديگر بر خلاف جهت حركت فلك الافلاك است. يعنى حركات هشت افلاك از مغرب به جانب مشرق است پس هر كدام از اين افلاك داراى دو حركت هستند يكى حركت عرضى كه با حركت فلك اعظم از مشرق به مغرب است و ديگر حركت ارادى كه از مغرب به مشرق مىگردند.
220) معدّل كرسى ذات البروج استكه او را نه تفاوت نه فروج استمُعدِّل = راست كننده،فلك نهم، فلك معدل نيز گفتهاند.
كرسى = فلك نهم، فلك البروج، ذات الكرسى نيز گويند.
ذاتَ البروج = فلك هشتم، داراى دوازده ستاره است كه آنرا برجهاى دوازدهگانه گويند.
تفاوت = فاصله، بُعد فروج = گشادگىها، شكاف ها فلك نهم يا فلك معدل، كرسى فلك هشتم است كه دارنده برجهاى دوازده گانه است و چون فلك معدل، محيط بر فلك البروج است، گويى همچون كرسىاى است كه فلك ذات البروج بر روى آن نشسته و استوار شده است و فلك ذات البروج از فلك معدّل دور نمىشود و به يكديگر متصل اند و شكافى بين آنها نيست.
مصراع اول بيت اشاره به آيه «والسماء ذات البروج» دارد. يعنى سوگند به آسمانى كه داراى برج هاست.
و مصراعدوم اشاره به آيه «افلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنينها و زيّنّها و مالها من فروج» يعنى آيا به آسمان نگاه نمىكنند در بالاى سر آنان كه چگونه آنرا ساختيم و بياراستيم و آنرا شكاف نيست.
221) حمل با ثور و جوزا و خرچنگ برو بر همچو شير و خوشه آونگ شيخ محمود شبسترى با توجه به اينكه فلك هشتم را داراى دوازده برج مىداند در اين بيت به نام آنها اشاره مىكند.
حَمَل = بره، نام صورت فلكى است برابر فروردين ماه.
ثور = گاو، نام صورت فلكى است برابر ارديبهشت ماه.
جوزا = دو پيكر، نام صورت فلكى است برابر خرداد ماه.
خرچنگ = سرطان، نام صورت فلكى است برابر تير ماه.
خوشه = سنبله، نام صورت فلكى است برابر شهريور ماه.
اسد = شير، نام صورت فلكى است برابر مرداد ماه.
پس اين برجها بر فلك البروج همچون شير و سنبله آويزان شدهاند.
222) دگر ميزان و عقرب پس كمان استز جدى و دلو و حوت آنجا نشان استميزان = ترازو، نام صورت فلكى است برابر مهر ماه.
عقرب = كژدم، نام صورت فلكى است برابر آبان ماه.
كمان = قوس،نام صورت فلكى است برابر آذر ماه.
جَدْى = بزغاله، نام صورت فلكى است برابر دى ماه.
دلو = سطل آب، نام صورت فلكى است برابر بهمن ماه.
حوت = ماهى، نام صورت فلكى است برابر اسفند ماه.
ديگر بروج دوازده گانه ميزان و عقرب و كمان و جدى و دلو و حوت مىباشد كه در فلك البروج وجود دارد.
223) ثوابت يك هزار و بيست و چارندكه بر كرسى مقام خويش دارند.
لازم است بدانيم كه كواكب دو قسم مىباشند: كواكب سيّار كه هفت تا مىباشند، و كواكب ثابت كه به آنها ثوابت مىگويند و تعدادشان 1024 مىباشد و در فلك البروج يا كرسى كه فلك هشتم است، جاى دارند.
224) به هفتم چرخ كيوان پاسبان استششم برجيس را جاى و مكان استكيوان = فلك هفتم و نام ديگرش زحل است و شغل پاسبانى دارد.
برجيس = فلك ششم و نام ديگرش مشترى است.
كيوان در فلك هفتم است و در آنجا پاسبانى و نگهبانى مىكند و فلك ششم جاى برجيس است.
225) بود پنجم فلك مرّيخ را جاىبه چارم آفتاب عالمآراىمرّيخ = فلك پنجم است و نام ديگرش بهرام است و شغل تيراندازى دارد.
مريخ در فلك پنجم است و به تيرانداز فلك معروف است. همچنين آفتاب در فلك چهارم جاى دارد كه آرايش عالم به واسطه نور اوست و محاسبه زمان و ماه و سال با حركت اين فلك مىباشد.
226) سيم زهره دوم جاى عطاردقمر بر چرخ دنيا گشت واردچرخ دنيا = فلك اول را گويند.
عطارد = نام ديگرش تير است.
زهره = خنياگر و موسيقىدان فلك است.
قمر = نخستين سيّاره آسمان زهره كه شغل خنياگرى فلك را عهدهدار است در فلك سوم جاى دارد و فلك دوم، جايگاه عطارد است و قمر كه به چرخ دنيا معروف است در فلك اول فرود آمده و در آنجا مستقر است.
227) زحل را جدى و دلو مشترى بازبه قوس و حوت كرد انجام و آغاز در هر برج، اگر قدرت و نور يكى از كواكب بيشتر شود آن را خانه آن كوكب مىنامند. و هر برج دو خانه دارد. يكى خانه شرف كه غايت شدت نور آن كوكب و ديگرى خانه زوال كه غايت ضعف آن كوكب است و در برج مقابل قرار دارد. بنا بر آنچه كه گفته شد خانه زحل، يكى جدى است و ديگرى دلو و خانه مشترى يكى قوس است و ديگر حوت. پس زحل و بعد از آن مشترى در ابتدا و انتهاى اين دو برج خانه خود كردهاند.
228) حمل با عقرب آمد جاى بهراماسد خورشيد را شد جا و آرام بر اساس آنچه كه در بيت قبل گفته شد هر يك از كواكب هفتگانه دو خانه دارند ولى آفتاب و ماه فقط يك خانه دارند.
برج حمل و عقرب جايگاه و آرامگاه برج بهرام هستند و برج اسد جايگاه آفتاب مىباشد و آفتاب در آن جا آرام و قرار مىيابد.
229) چو زهره ثور و ميزان ساخت گوشه عطارد رفت در جوزا و خوشهگوشه = خانه، استراحتگاه.
هنگامى كه زهره، برجهاى ثور و ميزان را جايگاه و خانه خود قرار داد، عطارد نيز برج هاى جوزا و خوشه را خانه خود ساخت و در آنجا آرام گرفت.
230) قمر خرچنگ را هم جنس خود ديدذنب چون رأس شد يك عقده بگزيدقمر = نخستين سيّاره آسمان و در فلك اول واقع است و با گردش آن فلك به دور زمين مىچرخد.» همجنس = به آن سبب گفته است كه قمر و خرچنگ هر دو در جايگاهى سرد وترهستند.
آفتاب داراى مدارى است كه از ميان برجها مىگذرد و آن را منطقةالبروج مىخوانند و ماه نيز داراى مدارى ديگر است كه در دو نقطه مقابل هم، اين دو مدار يكديگر را قطع مىكنند كه آن دو نقطه تقاطع را عقده مىگويند پس يك نيمه از مدار ماه در جانب شمال و يك نيمه ديگر در جانب جنوب است و آن عقده كه ماه از آن مىگذرد و در شمال واقع است رأس و آن عقده كه ماه از آن مىگذرد و در جنوب واقع است ذنب مىگويند و به سبب آنكه در شكل مانند سر و دم اژدها است به رأس و ذنب مشهور شده است و رأس را «سعد» و ذنب را «نحس» دانستهاند.
با اين بيان شيخ محمود شبسترى معتقد است كه ماه چون خرچنگ را همـ جنس خود يافت، آنجا را خانه خود ساخت و ذنب همچون رأس يك عقده را انتخابكرد.
231) قمر را بيست و هشت آمد منازلشود با آفتاب آنگه مقابل قمر داراى بيست و هشت منزل است و هر روز، قمر در يك منزل از اين منازل مىباشد و چون اين منازل را طى مىكند چهارده منزل كامل در ميان ماه و آفتاب واقع مىشود. و به تدريج كه از آفتاب دور مىشود نورش بيشتر مىشود تا پس از طى چهارده منزل كه در مقابل آفتاب قرار مىگيرد و اين حالت را بدر گويند و چون از مقابل ماه بگذرد نورش كمتر مىشود تا به هلال تبديل شود.
232) پس از وى هم چو عرجون قديم استز تقدير عزيزى كو عليم استعرجون = چوب خشك خوشه خرما را گويند(در گويش بوشهرى، آن را پَنْگ بر وزن زنگ مىگويند).
قديم = كهنه، فرسوده ماه در طى منازل خود هنگامى كه از مقابل آفتاب دور و به آن نزديك مىشود نور آن كمتر مىشود تا مثل حالت اوليّه همچون چوب خشك خوشه خرما هلالى و قوسدار مىشود. و اين افزونى و كاهش نور ماه به واسطه حكمت خداوند است كه همانا او دانا و آگاه است.
مصراع اول اشاره به آيه «والقمر قدّرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم» دارد يعنى براى ماه آسمان منازلى مقدّر كرديم تا اينكه مانند چوب خشك خوشه خرما، منحنى و باريك شد. و مصراع دوم اشاره به آيه «و الشمس تجرى لمستقر لها ذالك تقدير العزيز العليم» دارد. يعنى آفتاب بسوى قرار گاهى كه براى او است حركت مىكند و اين تقدير خداى دانا است.
233) اگر در فكر گردى مرد كامل هر آيينه كه گويى نيست باطل اى سالك اگر در انديشيدن و تفكر درباره نعمتها و آفريدههاى خداوند به درجه يقين رسيده و عارفى كامل و واصل به حق شده باشى و حقايق را چنانچه هست ببينى، هر آيينه خواهى گفت كه افلاك و كواكب با آن بزرگى و عظمت و اختلافى كه در حركات آنها وجود دارد، باطل نبوده و همه بنا به حكمت خداوند بزرگ، در جنبش و حركتاند.
همان طور كه آيه «يتفكّرون فى خلق السموات و الارض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار» ناظر بر اين مطالب است.
234) كلام حق همى ناطق بدين استكه باطل ديدن از ضعف يقين است كلام خداوند در قرآن ناظر بر همين معنى است كه باطل دانستن حكمتهاى الهى و آفريدن آسمانها و زمين و هر چه در آنهاست از ضعف يقين و عدم ايمان است. زيرا آنان كه ايمان آورده و به يقين واصل شدهاند، مىدانند كه آفرينش هر ذرّهاى از عالم، بدون علم و حكمت خداوند نمىباشد.
همچنين اين بيت اشاره به آيه «و ما خلقنا السّماء و الارض و ما بينهما باطلاً ذالك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النّار» دارد. يعنى آسمانها و زمين را بيهوده نيافريديم و اين گمان كسانى است كه كافر باشند پس واى بر مردمان كافر، ازآتش.
235) وجود پشّه دارد حكمت اى خام(نباشد در وجود تير و بهرام) اى انسان ناپخته و نادان و بىنصيب از عبرت و آگاهى، هيچ چيزى در عالم بدون حكمت و مشيّت خداوند آفريده نشده است و در آفرينش پشّه به آن كوچكى و ضعيفى نيز حكمتى است. چطور مىتوان تصور نمود كه در آفريدن تير و بهرام حكمتى وجود نداشته و آنها را بيهوده و عبث آفريده باشند؟ اين بيت ناظر بر آيه «و فى خلقكم و ما يبثّ من دابّة آيات لقوم يوقنون» است، يعنى در خلقت شما و چيزهايى كه از جانداران بر زمين پراكندهاند، نشانه هايى بر وجود آفريدگار است و اين را مردم با يقين خواهند دانست.
236) ولى چون بنگرى در اصل اين كارفلك را بينى اندر حكم جبّاراصل اين كار = پيدايش وجود، آفرينش موجودات حكم = فرمان پس اگر در آفرينش موجودات خوب دقت كنى و نيكو بنگرى خواهى دانست كه پيدايش افلاك نيز همچون ساير مخلوقات عالم، محكوم حكم الهى است و همه با حكمت و اراده او آفريده شدهاند.
237) منجّم چون ز ايمان بى نصيب استاثر گويد كزين شكل غريب استمنجّم = ستاره شناس، كسى كه نجوم و حركت ستارگان را در سرنوشت انسانها مؤثّر مىداند.
منجّم چون از ايمان به حق بى بهره است و يگانگى او را انكار مىكند و دلش به انوار الهى روشن نگشته است، قائل به تاثيرات حركات كواكب و افلاك است و هر اثرى كه در عالم كاينات مىبيند همه را از اشكال غريب افلاك و ستارگان مىداند و از اين رو اين تفكّر مردود دين و شريعت است. و حديث «من آمن بالنجوم فقد كفر»درباره او صادق است.
238) نمىبيند كه اين چرخ مدوّرز حكم و امر حق گشته مسخّرچرخ = فلك، آسمان مدوّر = دايرهاى شكل،گِرد منجّم كه اعتقاد به فاعل حقيقى ندارد و حركت افلاك و ستارگان را موثر حقيقى مىداند، به تحقيق نمىداند كه اين چرخ مدوّر و ستارگان، همه تحت فرمان الهى مىگردند و مجبور به اجراى حكم پروردگارند. و حال آنكه به موجب «لا موثر فى الوجود الاّ اللّه» افلاك و ستارگان، نمودى از اسرار الهىاند و تأثير آنها همان تأثير حق تعالى است.
اين بيت ناظر بر آيه «الله الذى رفع السموات بغير عمد ترونها ثم استوى على العرش و سخر الشمس و القمر» است. يعنى خدا است آنكه برافراشت آسمانها را بدون ستونى كه آنرا ببينيد سپس مستقر شد بر عرش و آفتاب و ماه را مسخر كرد.
«در گوش دلم گفت فلك پنهانىكارى كه خدا كند ز من مىدانىبر كار خودم اگر بدى دسترسىخود را بخريدمى ز سرگردانى»239) تو گويى هست اين افلاك دوّاربه گردش روز و شب چون چرخ فخّارفخّار = كوزهگر چرخ فخّار = چرخى است كه ظروف سفالين مثل كاسه و كوزه را با آن مىسازند.
شيخ در اين بيت، افلاك دوّار را به چرخ فخار تشبيه كرده است. سبب تشبيه آن است كه چون فخّار با چرخ خود ظروف را مىسازد، گرداننده افلاك نيز با گردش افلاك شب و روز را به وجود مىآورد.
و افلاك از خود اختيارى ندارند و آنچه بوجود مىآيد از حكمت و اراده خداونداست.
240) درو هر لحظهاى داناى داورز آب و گل كند يك ظرف ديگرداناى داور = پروردگار، حق تعالى.
خداوند كه پروردگار عالميان است بوسيله افلاك هر لحظه و در هر زمان اندك، به حكم «كل يوم هو فى شأن» از آب و گل ـ عناصر ـ يك ظرف ديگر مىسازد و مقصود از ظرف، تعينات و تعلقات افراد و به طور كلى انسان است. و همان طور كه كوزه گر با عناصر آب و گل به وسيله چرخ فخارى، ظرفهاى مختلف مىسازد زيرا خمير مايه ظروف در اختيار اوست و او نيز به هر شكلى كه بخواهد آنها را مىسازد، در اينجا نيز افلاك از خود اختيارى ندارند و به حكم حق تعالى مىگردند.
241) هر آنچه در زمان و در مكان استز يك استاد و از يك كارخانه است هر چه در زمان و در مكان مىگنجد ـ ممكن الوجود ـ ، سازنده آنها همه يك استاد است كه همانا حقّ است، همچنين آنها از يك كارخانه درست شدهاند كه همانا كارگاه آفرينش و هستى است و غير از خداوند سازنده و مؤثرى وجود ندارد.
242) كواكب گر همه اهل كمالندچرا هر لحظه در نقص وبالند؟وبال = سختى، شدت، عذاب، مقابل شرف (ف ـ م) همان طور كه در ابيات قبل گفته شد كواكب داراى دو خانه هستند يكى خانه شرف كه در آن خانه پرنور هستند و ديگرى خانه زوال كه در آن خانه كم نور هستند. پس كمال كواكب در خانه آنها و وبال كواكب در مقابل خانه آنهاست.
همچنين و بال براى ستارگان نقص و كاستى است و آن حالتى كه ستارگان در خانه خود دارند چون پرنورند كمال آنهاست و ستارگان در اين حالت اهل كمالاند و محكوم و مجبور حكم ديگرى نيستند، پس چرا هر لحظه داراى نقصان و كاستى مىشوند؟ 243) همه در جاى و سير و لون و اشكالچرا گشتند آخر مختلف حاللون = رنگ سير = حركت شيخ: اگر كواكب مستقل و داراى اختيار هستند پس چرا از نظر جا و حركت و رنگ و شكل داراى اختلافاند و همه به يك روش نمىباشند؟ پس اين اختلافات دليل احتياج آنها به خداوند است. و اما اختلاف كواكب در جاى، به سبب آن است كه هر كدام در فلكى ديگر است و اختلاف در سير، به خاطر آنكه هر كدام از آنها برجها را در زمانهاى مختلف طى مىكنند مثلاً آفتاب يك برج را در يك ماه و قمر برجى را در بيشتر از دو روز و كمتر از سه روز طى مىكند و اختلاف در رنگ، چون هر كدام داراى رنگى است مثلاً مريخ داراى رنگ سرخ و آفتاب داراى رنگ زرد است و اختلاف در شكل به خاطر آن است كه يكى بزرگ و ديگرى كوچك است.
244) چرا گه در حضيض و گه در اوجاندگهى تنها فتاده گاه زوجاندحضيض = پايين، نقطه ضعف كواكب را گويند.
زوج = هر گاه دو ستاره در يك برج و يك درجه قرار گيرند و به هم نزديك شوند اين حالت را زوج مىگويند و هرگاه كه از هم دور شوند، تنها هستند.
شيخ: اگر كواكب داراى اختيار و مستقل هستند چرا گاهى در حضيض و گاهى در اوج هستند. پس همه اين اختلافات ناشى از محكوم بودن به حكم خداوندى است و سازنده و گرداننده آنها واحد است و آن حق مىباشد.
245) دل چرخ از چه شد آخر پر آتشز شوق كيست او اندر كشاكشچرخ = فلك قمر دل چرخ = به اعتبار اينكه خورشيد در وسط افلاك هفت گانه قرار گرفته است، آنرا دل چرخ مىنامند (اگر افلاك را هر كدام دايرهاى فرض كنيم به ترتيب، دواير از بيرون عبارتند از: قمر، عطارد، زهره، خورشيد، مرّيخ، مشترى، زحل).
اگر گوييم كه فلك مشتاق جوياى محبوب حقيقى نيست، پس چرا دل چرخ پرآتش است و اين آتش شوق و بىقرارى براى چيست؟ و از شوق چه كسى است كه دل فلك در سوز و گداز است و پيوسته در كشاكش سير و سلوك گردِ عالم مىگردد.
246) همه انجم بر او گردان پيادهگهى بالا و گه شيب اوفتاده مجموع افلاك يك كره است، به عبارتى ديگر يك فلك است كه چندين توى دارد همچون لايههاى پياز چنانكه در ميان آنها جاى خالى وجود ندارد و هر توى و لايهاى، خود فلكى جداگانه است. بنا بر اين همه ستارگان در اين فلك به دنبال محبوب و مطلوب خود سرگردان و پياده مىگردند و از غايت شوق به جاى پا با سر به دنبال معشوق مىدوند و در طلب گاهى در بالاى زمين و گاهى در شيب زمين قرار مىگيرند و همه حيرتزده او را مىجويند، زيرا همه هستى محكوم حكم حق و مطيع امر او هستند.
247) عناصر باد و آب و آتش و خاكگرفته جاى خود در زير افلاك عناصر اربعه كه عبارتند از باد و آب و آتش و خاك، محل استقرار خود را در زير افلاك انتخاب كرده، خواهان بالانشينى نمىباشند فقط در كوى عشق، در طلب گمشده خود همچون خاك راه، خود را پست و خوار مىدارند و در عين نيستى، مشتاق وصال محبوباند.
«از مى عشقت عناصر سرخوشنداز هواى روى تو در آتشندآب هر سو از پيت گشته روانخاك از اين سودا فتاده در ميان»248) ملازم هر يكى در مركز خويشكه ننهد پاى، يك ذرّه پس و پيش عناصر اربعه آن چنان مطيع امر پروردگارند كه هر كدام از آنها از مركز خود دور نمىشوند و پيوسته از محلى كه براى آنها معين شده است به اختيار خود يك ذرّه نيز پاى خود را عقبتر و جلوتر نمىگذارند يعنى از دايره و مدار خود خارج نمىشوند.