< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

و آنجا جايگاه سابقون است و به همين منظور آمده است «و السابقون السابقون اولئك المقرّبون» و سابقون كاملان واصلى هستند كه به مقام بقاء بالله رسيدهاند و حق را در هر چيزى مشاهده مىكنند و موجودات را همانطور كه هست مىبينند و مىدانند زيرا «على الاعراف رجال يعرفون كلاًّبسيماهم» شيخ محمود شبسترى در اين بيت اشاره به بعضى از مراتب و منازل عوالم غيب نموده است كه جز با تصفيه دل سالك ادراك نمىگردد.
166) كدام است آن جهان كو نيست پيداكه يك روزش بود يك سال اينجاآن جهان = منظور عالم لاهوت يا عالم ذات و عالم صفات و عالم ملكوت است زيرا هر سه از عوالم غيبى هستند و بوسيله حواس ادراك نمىشوند.
اينجا = مقصود اين جهان است و اشاره به برزخ مثال دارد كه حدّ فاصل ميان عالم غيب و شهادت است.
عوالمى كه در سه بيت قبل ذكر شد پنج عالم است كه سه عالم از آن عالم غيب است كه گفته شد و دو عالم ديگر عالم ملك و عالم ناسوت است كه هر دو، عالم شهادتند زيرا با حواس ادراك مىشوند.
شيخ: آن جهانى كه پيدا و ظاهر نيست كدام عالم است كه يك روز آن به اندازه يك سال اين جهان مىباشد؟ 167) همين نبود جهان آخر كه ديدىنه ما لا تبصرون آخر شنيدى عالم تنها عالم شهادت و همين جهان ظاهر كه مىبينى نمىباشد، بلكه عالمهاى ديگرى نيز وجود دارد كه به وسيله حواس ادراك نمىشوند.
آيا از كلام الهى نشنيدى كه آن عالمها به چشم ظاهر -چشم سر- ديده نمىشوند؟ و خداوند به دو عالم غيب و شهادت قسم ياد كرده است كه «فلا اقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون»يعنى نه چنان است كه مىپندارند، سوگند مىخورم به آنچه مىبينند و آنچه كه نمىبينند.
168) بيا بنما كه جابلقا كدام استجهان شهر جابلسا كدام است در قصص و تواريخ آمده است كه جابلقا شهرى است بسيار بزرگ در مشرق و جابلسا نيز شهرى است بسيار بزرگ در مغرب.
اما به اعتقاد شيخ محمد لاهيجى، جابلقا عالم مثالى است، كه در جانب مشرق ارواح واقع است و برزخ است ميان عالم غيب و عالم شهادت.
و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است كه ارواح بعد از جدا شدن از تن به آنجا روند بنابراين جابلقا مرتبه الهى است و جابلسا مرتبه انسانى و هستى انسان است.
169) مشارق با مغارب هم بينديشچو اين عالم ندارد از يكى بيشمشارق و مغارب = مشرقها و مغربها مأخوذ از آيه «فلا اقسم بربّ المشارق و المغارب» است.
يعنى سوگند ياد مىكنم به پروردگار مشرقها و مغربها.
شيخ: در مشارق و مغارب، انديشه و تأمل كن و ببين كه منظور از آن چيست؟ مشارق و مغارب جمع هستند و بيانگر اين است كه مشرقها و مغربهايى نيز در عوالم ديگر وجود دارد و حال آنكه در اين جهان كه عالم محسوس است يك مشرق و يك مغرب بيشتر وجود ندارد و از اين بيت معلوم مىشود كه غير از اين عالم ظاهر، عوالم غير محسوس ديگرى نيز وجود دارد كه در هر كدام از آنها آسمان و آفتاب و ستاره موجود است.
170) بيان مثلهنّ از ابن عباسشنو پس خويشتن را نيك بشناسابن عبّاس = از مفسّران صدر اسلام است.
مثلهنّ = مأخوذ از آيه «الله الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهنّ يتنزّلالامر بينهنّ» است.
آنچه ابن عباس در آيه «مثلهنّ» آورده است كه «من اگر تفسير اين آيه بگويم مرا بكشند» را خوب بشنو و خود را دقيق و نيكو بشناس زيرا آنچه كه حقيقت است تو نمىدانى.
171) تو در خوابى و اين ديدن خيال استهر آنچه ديدهاى از وى مثال استخيال = وهم، گمان، صورتى كه در خواب ديده شود.
مثال = عكس، تصوير تو كه عالم را وجود حقيقى مىپندارى در خواب غفلت هستى و ديدن تو از عالم خيالى و باطل است و هر چه از عالم تو مىبينى در حقيقت عكس و مثال وجود حق است كه در موجودات عالم همچون آيينهاى نمايانگر است و غير حق، وجود ندارد.
172) به صبح حشر چون گردى تو بيداربدانى كان همه وهم است و پندارحشر = در لغت به معنى جمع و در اصطلاح روز قيامت است.
روزى كه همه در يك جا جمع مىشوند و به اعمال آنها رسيدگى مىشود.
وهم = خيال، به غلط تصور كردن، آنچه در خاطر بگذرد.
مصراع اول اشاره به حديث نبوى «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا» دارد.
در روز قيامت -حشر- هنگامى كه از خواب غفلت بيدار شوى،همه موجودات و ممكنات عالم كه متفرق بودند، جمع مىبينى و در آن لحظه است كه توحيد آشكار مىگردد و مىدانى كه وجود واحد بوده است كه تو به چشم كثرت مىديدهاى و موجوداتى را كه حقيقت مىپنداشتى، همه وهم و پندار بوده است و غير حق، وجودى نيست.
173) چو برخيزد خيال چشم احولزمين و آسمان گردد مبدّلاَحْوَل = دو بين، لوچ مبدّل = دگرگونى، تغيير و تحوّلهنگامى كه از پيش چشم شخص دو بين، حق ديدن موجودات، كه خيالى بيش نيست برداشته شود و براى او يقين شود كه هر چيزى كه در عالم مىبيند وجود حق است، در روز حشر زمين و آسمان تبديل به زمين و آسمانى ديگر مىشوند.
مصراع دوم اشاره به آيه «يوم تبدّل الارض غيرالارض والسّموات و برزوا لِله الواحد القهّار» دارد.
174) چو خورشيد جهان بنمايدت چهرنماند نور ناهيد و مه و مهرخورشيد جهان = منظور تجلّى ذات حق است.
مهر = آفتاب هنگامى كه تجليّات ذات حق همچون خورشيد تابناك در قلب پاك سالك راه حق كه همچون آيينه است خود را بنماياند، در برابر نور خيره كننده او، نور زهره و ماه و آفتاب نمودى ندارند و به عدم باز مىگردند.
اين بيت ناظر بر آيه «اذا الشّمس كوّرت و اذا النّجوم انكدرت» است.
175) فتد يك تاب از آن بر سنگ خارهشود چون پشم رنگين پاره پاره اگر يك تاب از نور تجلّيّات ذات حق بر سنگ خاره بيفتد، اين سنگ سخت از هيبت آن نور همچون پشم رنگين، پاره پاره و متلاشى مىشود.
مصراع دوم ناظر بر آيه «و تكون الجبال كالعهن المنفوش» است.
176) بدان اكنون كه كردن مىتوانىچو نتوانى چه سود آنگه كه دانى اى سالك اكنون سرمايه جوانى و اسباب اين سير و سلوك در راه حق را مهيّا دارى مىتوانى كمالات انسانى را بدست آورى و به مقصود آفرينش برسى.
اما هنگامى كه نيروى جوانى به ضعف و پيرى گرايد، از سير در راه حق و رياضت كه اسباب آن است باز مىمانى و هرگز به مقصود آفرينش نخواهى رسيد.
و دانستن اينكه تحصيل كمالات انسانى در جوانى برايت فراهم بوده و تو در راه حق گام برنداشتهاى به جز حسرت و ندامت فايدهاى ندارد.
177) چه مىگويم حديث عالم دل تو را اى سرنشيب و پاى در گلحديث عالم دل = عروج به عالم معنى و مشاهده انوار و تجليات الهى است.
اى انسان تو كه از مراتب كمالات انسانى باز ماندهاى و پاى سير و سلوك تو در منجلاب لذات جسمانى و شهوات نفسانى فرو رفته است، چگونه با تو حديث رفتن به عالم ملكوت و رسيدن به حقيقت ذات احدى باز گويم؟ «اهل دل شو يا كه بنده اهل دلورنه همچون خر فرو مانى به گلهر كه را دل نيست او بىبهره استدر جهان از بىنوايى شهره استرو به اسفل دارد او چون گاو و خرنيستش كارى به جز از خواب و خورحق همى گويد كه ايشان فى المثل همچو گاوند و چو خر بل هم اضلّ»178) جهان آن تو و تو مانده عاجزز تو محرومتر كس ديد هرگز؟ اى انسان جهان را براى تو آفريدهاند تا همه در اختيار تو باشند اما تو به لذات دنيوى و شهوات نفسانى آنچنان مشغول گشتهاى كه حق را از ياد برده و تابع نفس امّاره شدهاى.
پس محرومتر و بينواتر از تو در بين موجودات كسى نديده است.
179) چو محبوسان به يك منزل نشستهبدست عجز پاى خويش بسته همچون كسانى كه زندانى شده و گويى پاى آنها با زنجير بسته شده است و قدرت حركت ندارند كه خود را از حبس و زنجير نجات دهند در منزل تقليد و پيروى از هواى نفس گرفتار شده و پاى سير و سلوك خود، بدست عجز بسته و پندارى كه از اين قيود رهايى نخواهى يافت.
تعلقات دنيوى و شهوات جسمانى همچون زنجيرى پاى سالك را بسته و توان حركت را از او گرفته است و از رسيدن به حق باز داشتهاست.
180) نشستى چون زنان در كوى ادبارنمىدارى ز جهل خويشتن عارادبار = بدبختى عار = ننگ، شرم جهل = نادانى، غفلت همچون زنان به علت هواهاى نفسانى و لذّات دنيوى از توجه به حق باز مانده و در كوى بدبختى منزل گزيدهاى و فريفته رنگ و روى فريبنده دنياى ظاهر گشتهاى، پاى سير در طلب كمالات معنوى بيرون نمىگذارى و از جهل و نادانى خود شرمندارى.
181) دليران جهان آغشته در خونتو سر پوشيده ننهى پاى بيروندليران جهان = طالبان قرب الهى كه سالكان راه طريقت هستند.
سرپوشيده = پرده تقليد بر سر انداخته.
سالكان راه حق پيوسته با نفس امّاره خود درگير و در جدال هستند و به موجب حديث «اعدا عدوّك نفسك التى بين جنبيك» نفس خود را دشمن خود پنداشته و با او در جنگ هستند و تو پرده تقليد بر سر انداخته و چون زنان پاى از خانه هواهاى نفسانى بيرون نمىگذارى و خود را از دست تعلقات دنيوى رها نمىسازى.
182) چه كردى فهم از اين دين العجايزكه بر خود جهل مىدارى تو جايزعجايز = جمع عجوزه، پيرزنان دين العجايز = اشاره دارد به حديث «عليكم به دين العجايز»، دين فلاسفه نيز گويند.
«مقصود از حديث فوق اين است كه انسانها در شناخت جوهر دين به فطرت رجوع كنند.
و از همان راه كه پيرزن نخ ريس به وجود خدا ايمان آورد، ايمان بياورند پس حديث دين العجايز را نبايد بهانه دورى از علم و معرفت كرد.» شيخ: از دين العجايز چه فهميدهاى و چه استنباطى دارى كه جهل و نادانى را بر خود جايز مىدانى و در معرفت و شناخت حقيقت خداوند نمىكوشى؟ شايد چنين فهم كردهاى كه چون عجايز قدرت تفكر و استدلال ندارند، شما نيز به دين آنها باشيد و از آنها تقليد كنيد.
در حالى كه چنين نيست و معنى حقيقى حديث آن است كه عجايز چون تابع هواى نفس نيستند از طريق آنها متابعت كنيد نه اينكه از آنها تقليد محض كنيد.
183) زنان چون ناقصات عقل و دينندچرا مردان ره ايشان گزينند؟ مصراع اول اشاره به حديث نبوى «هُنّ ناقصات العقل و الدّين» دارد.
چون حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)فرموده است: زنان در عقل و دين ناقص اند پس مقصود از «عليكم به دين العجايز» اين نيست كه شما در دين تابع پيرزنان باشيد بلكه مراد آن است كه در پيروى نكردن از هواى نفسانى مثل آنها باشيد.
184) اگر مردى برون آى و نظر كنهر آنچ آيد به پيشت زان گذر كنمرد = مرد راه حق، سالك، در مقابل زن آمده كه تابع هواى نفسانى است.
اى سالك چنانچه خود را بريده از تعلقات مادى و لذات دنيوى مىدانى براى سفر به عالم معنوى و رسيدن به حضرت حق آماده شو و از پيروى هواهاى نفسانى، خود را نجات بده و در راه طلب پاى بگذار و از مراتب دنيا و از هر آنچه تو را از حقباز مىدارد گذر كن و در هيچ مرتبه و منزلى كه تو را مشغول به خود مىسازد، توقف مكن.
185) مياسا يك زمان اندر مراحلمشو موقوف همراه رواحلمراحل = جمع مرحله، مراتب دنيا رواحل = جمع راحله، كاروانيان، قافلهها موقوف = ايستاده، باز داشته شده.
اى سالك در هيچ مرتبه و منزلى كه ميان بنده و حق وجود دارد و بايد طى شود تا به مقصد حقيقى برسى، يك لحظه نيز توقف مكن و به نفس آسايش نده و بدون شيخ كامل و راهنما، همراه كاروانيان مرو زيرا بدون مربى، سير و سلوك ميسّر نخواهد بود.
186) خليل آسا برو حق را طلب كنشبى را روز و روزى را به شب كنخليل = لقب حضرت ابراهيم(عليه السلام) است و در لغت به معنى دوست مخلص و پاك.
در طلب حق همچون ابراهيم(عليه السلام) مقيّد به تقليد «انّا وجدنا آباءنا» مشو و در طلب حق و ياد حق شب و روز را تفاوت مدان و شب را روز و روز را شب كن و يك لحظه از ياد او غافل مباش.
187) ستاره با مه و خورشيد اكبربود حسّ و خيال و عقل انور اين بيت اشاره به آيه «و كذالك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين فلمّا جنّ عليه الليل رَءا كوكبا...» دارد.
ستاره مثل حسّ مشترك و ماه مثل خيال و آفتاب مثل عقل است آنها رمزهايى از مراتب مادى هستند.
و از نظر زيبايى كلام شيخ «لف و نشر مرتب» را مراعات نموده است.
مناسبت بين هر كدام از موارد گفته شده كاملاً مشخص است.
مثلاً نور عقل كه موجب از بين بردن تاريكى جهل و نادانى وجود انسان مىشود، همچون نور خورشيد اكبر ـ آفتاب ـ است كه موجب روشنايى جهان و محو ظلمت از كاينات مىگردد.
با توجه به معنى آيه، حاصل كلام شيخ در بيت اين است كه: «چون شب شد و ابراهيم ستاره را ديد گفت او خداى من است و چون ستاره ناپديد و تاريك گرديد، گفت اين شايسته خدايى نيست.
پس در ماه نظر كرد و او را خدا خواند.
سپس در خورشيد نظر نمود و چون بزرگتر بود آن را خدا خواند.
ولى چون ماه و خورشيد غروب كردند گفت اينها هيچكدام خدايى را نشايد، بلكه كسى را مىپرستم كه آفريدگار همه آسمان و زمين است.» پس با پيروى از حضرت ابراهيم(عليه السلام)به صورتهاى ظاهرى و حواسّ و عقل نبايد توجه نمود و تنها نظر به قادر مطلق باشد.
همچنين «به عقيده شبسترى ستاره و ماه و خورشيد به ترتيب رمزهايى از مراتب حس، خيال و عقل در آدمى است و عبور ابراهيم از افول كنند گان در واقع عبور او از اين مراتب درونى و رسيدن به مرحله كشف حق در باطن خويش است.» 188) بگردان زان همه اى راهرو روىهميشه لا احب الآ فلين گوىراهرو = سالك راه حق، طالب حقيقت لااحب الآفلين = من غروب كنندگان را دوست نمىدارم.
بگردان روى = روى بگردان.
مصراع دوم ناظر بر آيه «فلمّا جن عليه الّيل رَءا كوكباً قال هذا ربى فلمّا افل قال لا احب الآ فلين» مىباشد.
اى سالك در راه رسيدن به حق، از هر آنچه كه حجاب و مانع است روى بگردان و همچون حضرت ابراهيم(عليه السلام)به ستاره و ماه و خورشيد كه همه غروب مىكنند و از حواس ظاهرى هستند توجه مكن و به هيچ مرتبهاى از تعيّنات مادى دل مبند و به حكم «لا احب الآفلين» از همه آنها روى برگردان.
189) و يا چون موسى عمران در اين راهبرو تا بشنوى انى انا الله مصراع دوم ناظر بر آيه «نودى من شاطىء الواد الأيمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا الله ربالعالمين» است.
در طلب حق و رسيدن به قرب الهى همچون حضرت ابراهيم(عليه السلام)از تعلّقات دنيوى و تعيّنات مادى روى بگردان و همچون حضرت موسى(عليه السلام)در راه حق چندان برو كه تجليّات انوار الهى را در صورتهاى حسّى مشاهده كنى.
بشنود انى انا الله چون كليم از هر درختهر كه او بر طور دل از بهر مقيات آمدست190) تو را تا كوه هستى پيش باقى استجواب لفظ اَرِنى،لَن تَرانى استكوههستى = وجود انسانى، كه حجاب ميان سالك و حق است.
مصرع دوم اشاره به آيه «و لمّا جاءَ موسى لميقا تنا و كَلَّمَهُ ربه قال رب ارنى انظر اليك قال لن ترانى» دارد.
يعنى چون موسى(عليه السلام)به وعدهگاه ـ كوه طور ـ آمد و پروردگارش با او سخن گفت، موسى(عليه السلام)گفت: اى خداى من، خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم.
خداوند گفت: هرگز مرا نخواهى ديد.
اى سالك تا هستىِ تو ـ وجود ـ پيش تو باقى است و دلبستگى به آن دارى اين هستى همچون كوهى بين تو و حق پرده انداخته و مانع رسيدن انوار تجلّيات حقّ بر دل تو مىباشد.
و به همين خاطر وقتى كه او را مىخوانى و مىخواهى كه خودش را به تو نشان دهد از حق پاسخ مىشنوى كه هرگز مرا نخواهى ديد.
191) حقيقت كهربا، ذات تو كاه استاگر كوهِ تويى نبود چه راه است حقيقت = مقصود حق است.
ذات = هستى كهربا = كاه ربا كوه تويى = كوه انانيت،خودخواهى، تعيّن حقيقت مثل كهربا است و هستى تو همچون كاه است.
بنابراين همان طور كه كهربا به آسانى كاه را بسوى خود مىكشد كشش حق نيز مىتواند تو را جذب كند.
امّا تعيّنات و تعلّقات مادى تو، مانع اين كشش مىشود و اگر كوه تويى كه همانتعلّقات وجود تو است از ميان برداشته شود بين تو و حق فاصلهاى وجود نخواهدداشت.
«قرب نى بالا و پستى رفتن استقرب حق از هستى خود رستن است»192) تجلّى گر رسد بر كوه هستىشود چون خاك ره هستى زپستىكوه هستى = اضافه تشبيهى است،هستى انسان به كوه تشبيه شدهاست.
اگر نور تجليّات ذات حق بر وجود سالك بتابد هستى و وجود همچون خاك راه پست و ناچيز مىشود و محو ذات حق مىگردد.
اين بيت اشاره به آيه «قال رب أرنى انظر اليك قال لن ترانى و لكن انظر الى الجبل فأن استقرّ مكانه فسوف ترانى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّا و خرّ موسى صعقا» چون حضرت موسى(عليه السلام)از خدا خواست جمال او را مشاهده كند از خدا شنيد كه: تو هرگز مرا نخواهى ديد پس برو نظر بر كوه كن اگر بعد از تجلّى من كوه بر جاى خود باقى بماند تو ما را خواهى ديد.
پروردگار عالم چون بر كوه تجلّى نمود شكوه و عظمت آن تجلّى، كوه را پاره پاره كرد و موسى بيهوش شد و آن كوه كه به چشم حضرت موسى(عليه السلام)مىآمد، «هستىِ» موسى(عليه السلام)بود كه به شكل كوه ديده مىشد.
«اگر يك سر مو فراتر پرمفروغ تجلّى بسوزد پرم»193) گدايى گردد از يك جذبه شاهىبه يك لحظه دهد كوهى به كاهىگدايى = منظور سالك راه حق است،ياء گدايى ياء وحدت است.
شاهى = مرشد، راهنما، رهبر كاه = وجود سالك است.
كوه = وجود مطلق است.
سالك و طالب حق به واسطه يك جذبه الهى كه تجلّى نور حق است،به مقام رهبرى و ارشادى خواهد رسيد و در يك لحظه «سالك از مقام سلوك و عبوديت به مقام ربوبيت مىرسد» 194) برو اندر پى خواجه به اسراءتفرّج كن همه آيات كبرىخواجه = مقصود حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)است.
اسراء = اشاره به سوره اسراءِ در قرآن درباره معراج حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)دارد.
فعل ماضى است به معنى «سير داد».
آيات كبرى = نشانههاى بزرگ خدا مصراع اول اشاره به آيه «سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انّه هو السميع البصير» اى سالك تو نيز خود را از تعلّقات دنيوى و هواهاى نفسانى رهايى ده تا به همراهى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) به عالم ملكوت عروج نمايى و همه آيات و نشانههاى بزرگ خدا را مشاهده كنى و آنچه كه براى تو علماليقين بوده است، حقاليقين گردد.
195) برون آى از سراى امّ هانىبگو مطلق حديث من رآنىاُمّ هانى = كنيه دختر ابوطالب، عموزاده حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و همسر اوست،نامش فاخته است و مشهور است كه آن حضرت از خانه امّ هانى به معراج رفته است.
سراى امّ هانى = در نظر عرفا منظور عالم مادى است.
سراى تلخ،خانه طبيعت جسمانى را گويند.
از سراى طبيعت جسمانى و از هواهاى نفسانى و قيود مادى بيرون آى و در مشاهده جمال حق فانى شو و وارث كمال معنوى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) شو و حديث «من رآنى فقد رأى الحق» را بگو و اين اشاره به بقاء بالله است.
196) گذارى كن زكاف كنج كونيننشين بر قاف قرب قاب قوسينكونين = دو كون، دو عالم، دنيا و آخرت، عالم صورت و معنى.
قاف = نام كوهى افسانهاى است و جايگاه سيمرغ مىباشد.
در اصطلاح عرفا،رمز مقام بلند و مرتبه تجرّد از ماديات است.
قرب قاب قوسين = مقام الهى قاب قوسين = «به قدر دو كمان، اشاره به بخشى از آيه 9 سوره نجم دارد.
اين سوره درباره معراج حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)است كه به خداوند نزديك شد تا به جايى رسيد كه به اندازه دو كمان بيشتر با او فاصله نداشت.
عارفان دو كمان را به دايره انسان كامل تفسير كردهاند.» شيخ معتقد است كه تا سالك از قيد تعيّنات مادى و جسمانى رها نشده باشد به مقام قرب الهى هرگز نخواهد رسيد.
بنابراين سالك بايد از هر دو عالم ـدنيا و عقباـ گذر كند و پاى بر سر اين دو عالم گذارد تا به حقيقت رسد و مرتبه بلند انسانى را بدست آورد.
197) دهد حق مر تو را هر چه كه خواهىنمايندت همه اشياء كماهى سالك راه حق هنگامى كه به مقام قرب الهى راه مىيابد همه اسماء و صفات او را در خود مشاهده مىكند و حقيقت اشياء همان طور كه هستند به او نشان داده مىشود و عارف به حقيقت مىگردد.
مصراع دوم اشاره به حديث نبوى «اللّهم ارنا الاشياء كما هى» دارد.

قاعده در بيان تطبيق كتاب عالم با كتاب مُنْزَل

198) به نزد آنكه جانش در تجلّى استهمه عالم كتاب حق تعالى استجان = روح، كه محل تجليّات انوار الهى است.
ب1 سالكى كه به حق واصل گرديده و نور تجليّات خداوند در جان و دلش تابيده و حق را با ديده دل خود مشاهده كرده است و او را در هر چيزى مىبيند، به نظر او تمام عالم از ماده و معنى، كتاب حق تعالى محسوب مىگردند.
«ما جمله جهان مصحف ذاتت دانيماز هر ورقى آيه وصفت خوانيمبا آنكه مدرّسيم در مكتب عشقدر معرفت كُنه تو ما نادانيم» و يا: «برگ در ختان سبز در نظر هوشيار هر ورقش دفترى است معرفت كردگار199) عرض اعراب، جوهر چون حروف استمراتب هم چو آيات وقوف استعرض = در علم منطق ماهيتى است كه قائم به غير است مانند سفيدى و دانايى.
جوهر = در علم منطق ماهيتى است كه قائم به ذات است مانند: انسان فانى است.
اِعراب = حركت حرف آخر در كلمات عربى را گويند.
آيات وقوف = آيات وقف، آياتى كه وقتى در قرائت به آن مىرسيم، لحظهاى مكثمىكنيم.
مراتب = جمع مرتبه، مراتب عالم، مراتب موجودات.
در كتاب عالم عرض و جوهر كه دو ماهيتاند به ترتيب همچون اعراب و حروف در قرآن هستند به عبارت ديگر اعراب و حروف در قرآن دو حقيقتاند كه شامل تمام آيات و سورهها مىشوند و جوهر در كتاب عالم مثل حروف است در قرآن و عرض در كتاب عالم مثل اعراب است.
يعنى در عالم آفرينش عرض تابع جوهر است و در قرآن اعراب تابع حروف است و مراتب موجودات نيز همچون آيات وقوف است كه در قرآن مىباشند.
200) ازو هر عالمى چون سورهاى خاصيكى زان فاتحه وان ديگر اخلاص از كتاب عالم هر عالمى همچون سورهاى خاص است كه در قرآن واقع شده است و همان طور كه در هر سوره، آياتى چند وجود دارد كه بيان كننده احكام و مراتب و احوال مختلف است، هر عالم نيز داراى مراتبى چند است كه هر يكى مظهر اسم كلّىاند.
يكى از آن عوالم به جاى سوره فاتحة الكتاب است كه اولين سوره قرآن است و يكى ديگر به جاى سوره اخلاص است كه از آخرين سورههاى قرآن است.
201) نخستين آيتش عقل كل آمدكه در وى همچو باى بسمل آمدعقل كل = شامل كليه مراتب انسانى است.
عقل كل را آدم نيز گويند (پدر).
مصراع اول اشاره به حديث «انّ اوّل ما خلق الله العقل» دارد.
اولين آيهاى كه در كتاب عالم آمده است عقل كل است كه در مراتب موجودات، اين عقل كل به جاى باى «بسم الله» است كه در قرآن آمده است، به عبارت ديگر همان طور كه «بسم الله الرحمن الرحيم» آيه اول هر سوره از قرآن است، عقل كلّ نيز اولين مرتبه از مراتب موجودات عالم است.
202) دوم نفس كلّ آمد آيت نوركه چون مصباح شد در غايت نورنفس كلّ = صورتى روحانى از عقل كل است، نفس كلّ را حوا گويند (مادر) دومين آيه از آيات كتاب عالم، نفس كلّ است كه در مرتبه دوم بعد از عقل كلّ واقع شده است.
مصباح = چراغ.
اين بيت اشاره به آيه «الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانها كوكب دُرّى» دارد.
يعنى خداوند نور آسمانها و زمين است.
نور او به مَثَل، مانند چراغدانى است كه در آن چراغ باشد و آن چراغ هم در شيشهاى و آن شيشه گويى ستارهاى درخشان است.
همان طور كه اشياء به وسيله نور ظاهر و آشكار مىگردند، در نفس كلّ كه مظهر علم حق است نيز، همه موجودات آشكار مىشوند يعنى نفس كلّ همچون چراغى است كه عالم به واسطه او نورانى و روشن گشته است.
203) سيم آيت درو شد عرش رحمانچهارم آيت الكرسى همى خوان مصراع اول اشاره به آيه «الرحمن على العرش استوى» و مصراع دوم اشاره به آيه «وسع كرسيّه السموات و الارض» دارد.
عرش = فلك اطلس، فلك الافلاك، جاى بلند.
سومين آيه از آيات كتاب عالم، عرش است كه آنرا «فلك الافلاك» مىخوانند و در مقابل آيه «الرحمن على العرش استوى» قرار گرفته و چهارمين آيه از آيات كتاب عالم، فلك هشتم است كه آنرا «آيت الكرسى» مىخوانند و در مقابل «وسع كرسيه السّموات و الارض» قرار دارد.
back page fehrest page next page