تمام آنچه گفتم بار معنايى اين نكته باريك و ظريف را دارد كه خداوند همچون شبى روشن در ميان روز تاريك است.
يعنى خداوند به واسطه تجليات انوار ذاتى از حجاب كثرات بيرون مىآيد و موجودات چنانكه هستند از پس حجاب جلال و جمال خداوندى ظاهر و ادراك مىشوند و ليكن روز تاريكند زيرا همه مراتبى كه ذكر شد حجاب ذاتاند و تا زمانى كه اين همه حجاب به تجليات انوار حق روشن نگردد توحيد حقيقى ميسر نمىباشد و به همين منظور گفتهاند: «ان لِله سبعين الف حجاب من نور و ظلمه» 128) درين مشهد كه آثار تجلّى استسخن دارم ولى ناگفتن اولى استمشهد = محل شهود(ف-م) تجلّى = آن است كه دل از انوار غيبى روشن گردد «ماينكشف للقلوب من انوارالغيوب» به عبارتى ديگر تجلّى نورى است كه از عالم غيب بر دل عارف كشف مىشود.
بنابراين در اين مقام كه محل كشف و شهود است هر لحظه انوار تجلّيات الهى بر دل سالك كه پاك و مصفّا گرديده است مىتابد و در اين باره سخنهاى زيادى دارم كه بيان كنم ليكن به دليل عدم ادراك عقل بهتر است كه نگويم زيرا اگر بيان شود موجب ردّ و انكار ارباب حال گردد و زيان آن بيش از سودش مىگردد.
129) اگر خواهى كه بينى چشمه خورتو را حاجت فتد با جرم ديگرچشمه خور = مظهر آفتاب، مقصود ذات حق مىباشد.
جرم ديگر = در اين مصراع مقصود موجودات عالم است.
شيخ: اگر مىخواهى كه منبع و مبدأ خورشيد را ببينى نياز به جسم و جرمى ديگر دارى كه همچون آينه انعكاس آفتاب را داشته باشد تا بتواند نور آفتاب كمتر كند و با اين واسطه تو آن را درك كنى. بر همين اساس هر نورى كه به غايت برسد روشنى آن مانع ديدن آن نور مىگردد و از شدت نور، تاريكى چشم را فرا مىگيرد و مانع ادارك مىگردد.
شيخ در اين بيت ذات «حق را به آفتاب و مظاهر طبيعت و موجودات عالم را به جرم ديگر تشبيه كردهاست مولانا در اين باره چنين گويد: مىرود بى روى پوش اين آفتابفرط نور اوست رويش را حجابچيست پرده پيش روى آفتابجز فروغ شعشع و تيزّى تاب130) چو چشم سر ندارد طاقت و تابتوان خورشيد تابان ديد در آب ديده ظاهر كه همانا چشم سر است به جهت شدت تشعشعات خورشيد توان ديدن مستقيم نور خورشيد را ندارد ولى همين شدت نور را مىتوان با واسطه و انعكاس آن در آب مشاهده كرد.
منظور شيخ اين است كه هر چند كه ذات حق را با چشم سر نمىتوان ادراك كرد ولى تجلّيّات انوار حق را معالواسطه يعنى با پاك نمودن دل مىتوان ديد كه همانا ظهور نور حق در دل سالك است.
131) از و چون روشنى كمتر نمايددر ادراك تو حالى مىفزايد هر گاه نور خورشيد به آب بتابد روشنى آن كمتر شده و قابل مشاهده و باعث افزايش ادراك مىگردد و جرم آفتاب به آسانى ديده خواهد شد.
132) عدم آيينه هستى است مطلقكزو پيداست عكس تابش حق همانطور كه گفته شد وجود ممكنالوجود به واسطه ظهور واجبالوجود است بنابراين فنا و نيستى، آيينه هستى مطلق است و به همين مناسبت انعكاس نور حق در ممكنات باعث رؤيت و مشاهده آنها مىگردد.
133) عدم چون گشت هستى را مقابلدرو عكسى شد اندر حال حاصلعدم = نيستى، فنا هستى = موجود عكس = سايه عدم كارگاه صنع هستى است. هنگامى كه عدم در مقابل هستى قرار گيرد و به واسطه عدم كه همان تعيّنات مادى است هستى پيدا شود، وجود همچون عكس و سايهاى در عدم و در يك زمان حاصل مىشود.
«در ما نگاه كرد هزاران هزار يافتدر خود نگاه كرد همه جز يكى نبوددر هر كه بنگريد درو غير خود نديدچون جمله را به رنگ خود آورد در وجود»134) شد آن وحدت از اين كثرت پديداريكى را چون شمردى گشت بسياروحدت = يگانگى، ذات حق كثرت = موجودات وحدت حقيقى كه هستى مطلق است از تعيّنات و كثرات پيدا و ظاهر مىگردد و با آنكه وحدت به صورت كثرات و تعيّنات ظاهر شدهاست هيچ كثرتى در حقيقت وحدت نمىباشد همان طور كه عدد يك را چون بشمارى زياد مىشود يعنى دوبار بشمارى دو و سه بار بشمارى سه مىشود امّا ذات عدد يك در حقيقت همان يك است و تكثير نمىگردد.
135) عدد گر چه يكى دارد بدايتو ليكن نبودش هرگز نهايتبدايت = مبدأ، آغاز نهايت = منتها، پايان گرچه عدد يك واحد است امّا مبدأ و منشأ همه اعداد است و ساير اعداد به واسطه او به وجود آمدهاند و در حقيقت اعداد به اعتبار تكرار عدد يك به وجود مىآيند. مثلاً در عدد هزار اگر يك را برداريم،هزار معنى ندارد بنابراين اگر تجلّى وحدت مطلق در موجودات و مراتب كثرات را نيز مشاهده كنى به يقين در مىيابى كه غير از يك حقيقت وجود ندارد.
همچنين اگرچه مبدأ همه اعداد واحد است امّا اين عدد هرگز پايان و نهايتى برايش متصور نيست زيرا اعداد به اعتبار تكرار واحد پيدا و ظاهر مىگردند، بنابراين براى اعداد نهايتى وجود ندارد.
136) عدم در ذات خود چون بود صافىازو با ظاهر آمد گنج مخفىبا = به معنى «به» مىباشد.
گنج مخفى = ذات حق منظور است.
عدم كه همان تعيّنات مادى است در ذات خود از هستى خالى است و به صفت نيستى موصوف است و چون عدم نماينده و نمادى از هستى است پس از عدم و نيستى، گنج مخفى كه همانا هستى مطلق است پديدار گردد. و به همين سبب مرشدان طريقت به سالكان راه حقيقت توصيه مىكنند كه نفى هستى كنند و دل خود را از صفات و تعيّنات مادى خالى كنند تا به واسطه آن نيستى،استعداد و قابليّت حق در آن ظاهر شود.
«آينه دل چون شود صافى و پاكنقشها بيند برون از آب و خاك»137) حديث كنت كنزاً را فراخوانكه تا پيدا ببينى گنج پنهان مصراع اوّل اشاره به حديث قدسى دارد «كنت كنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف فخلقتالخلق لكى اعرف» يعنى من گنجى پنهان بودم، پس دوست داشتم كه دانسته شوم پس خلق را بيافريدم تا دانسته شوم.
هر چند كه ذات حق در ازل نيز عالِم به ذات و صفات واسماءِ خود بوده و غير حق تا اين زمان هرگز نبوده و نخواهد بود كه او را بشناسد. حاصل سخن اينكه ذات حق كه هستى مطلق است در كمال نورانيّت خود پنهان و مخفى است و ظهور او موقوف به تجلّى شهودى است و تجلّى شهودى ظهور حق به صورت ممكنات عالماست.
138) عدم آينه، عالم عكس و انسانچو چشم عكس در وى شخص پنهانعالم = موجودات را به جهت آنكه واسطه و وسيله شناخت وجود حق شدهاند عالم گفتهاند.
عدم آينه وجود حق و هستى است،عالم تعيّنات عكس و سايه وجود حق و هستى است و انسان چشم عكس -عالم- است. سايه به واسطه نور ظاهر مىشود. بنابراين عالم نيز به واسطه نور ذات حق كه وجود حقيقى است پيدا و روشن مىگردد. و اين مطلب ناظر بر اين آيه است كه «الم تر الى ربّك كيف مدّ الظّل»يعنى آيا نمىبينى كه حق چگونه پرتو وجود خود -سايه را- بر موجودات عالم -اعيان را ممكنه- گسترده است. و انسان مانند چشم اين عكس است و همان طور كه به واسطه چشم چيزها ظاهر مىگردند اسرار الهى و معارف حقيقى نيز به واسطه انسان پيدا مىشوند و در انسان كه چشم اين عكس است، شخص پنهان است يعنى آن شخص كه در مقابل آيينه است، حق است و حق مردمك چشم اين عكس مىباشد كه همانا انسان است و به خاطر ظرافت و لطافت، آن شخص در اين ديده كه انسان است پنهان و مخفى است و ظاهر نمىگردد.
139) تو چشم عكسى و او نور ديده استبه ديده، ديدهاى را ديده، ديده استعكس = وجود حق است.
تو = انسان، سالك او = ذات حق ديده (در مصراع اول) = چشم در مصراع دوم به ترتيب ديده اولى به معنى چشم و ديده دوم به معنى روشنايى و بينايى چشم و ديده سوم به معنى انسان و ديده چهارم فعل است به معنى ديدن. همان طور كه در بيت قبل توضيح داده شد انسان چشم عالم است و عالم نيز وجود حق است و حق نور اين چشم است.
شخصى كه در آيينه نگاه مىكند وقتى كه آيينه پاك و شفاف باشد عكس آن شخص در آيينه ديده مىشود و تصويرى كه در آيينه ديده مىشود چون صورت شخص نگرنده است بنابراين هر چه در صورت اصلى باشد در عكس هم وجود دارد و چون صورت اصلى -شخص نگرنده- داراى چشم است پس تصوير(عكس) نيز داراى چشم است و چون چشم صورت اصلى ناظر بر چشم صورت عكس خود است پس چشم عكس هم ناظر به چشم صورت اصلى است پس حاصل كلام اين است كه آيا انسان كه چشم عكس است ديده را يعنى انسانالعين را كه حق مراد است و نور ديده است و همچون چشم او را مىبيند يعنى ديده انسانالعين كه در انسان پنهان است ديده است؟ و به عبارتى سادهتر «آيا انسان با چشم خود بينايى چشمش را ديده است؟ پس همان طور كه نمىتواند بينايى چشم خود را ببيند خدا را هم كه نور ديده است نمىتواند ببيند.» 140) جهان انسان شد و انسان جهانىاز اين پاكيزهتر نبود بيانى جهان همراه با انسان، انسان كبير است و انسان از آن جهت كه حقيقت و خلاصه همه است جهانى است عليحده بطورى كه حق در انسان ظاهر گشته و چشم او شده و با چشم خود، خود را مشاهده نموده است و خلاصه سخن اين است كه انسان مظهر اسم خدا است و اين سخن بهترين بيان است.
141) چو نيكو بنگرى در اصل اين كارهم او بيننده هم ديده است و ديداراصل اين كار = منظور حق، هستى مطلق است.
بيننده = مقصود شخص ناظر است.
ديده = انسان ديدار = چهره، روى چون در اصل اين كار كه منظور حق،هستى مطلق است به دقت و تأمل نگاه كنى پى خواهى برد كه همه چيز حق است و غير از او موجودى نيست و بينندهاى كه در آينه نگاه مىكند و انسانى كه در آيينه ديده مىشود كه همان عكس مىباشد،همه اينها يكى هستند و آن حق است كه به صورتهاى مختلف ظاهر شده است.
142) حديث قدسى اين معنى بيان كردفبى يسمع و بىيبصر عيان كردحديث قدسى = قولى است كه بىواسطه از حق به پيغمبر(صلى الله عليه وآله)فرود آمده باشد.
اين بيت محبت بنده را نسبت به حق بيان مىكند و آن عبارت است از انجذاب سرّ سالك به تحصيل اين معانى كه منشأ سعادت طالبان حق است.
مصراع دوّم اشاره به «لا يزال العبد يتقرّب الىّ النّوافل حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه و بصره و لسانه و يده و رجله فبى يسمع و بىيبصر و بىينطق و بىيبطش و بىيسعى و فىرواية و بى يمشى» يعنى بنده من هميشه به من نزديكى مىجويد با بجا آوردن عبادات و مستحبات تا اينكه او را دوست بدارم، چون او را دوست داشتم گوش او مىشوم كه با آن بشنود و چشم او كه با آن ببيند و زبان او كه با آن سخن گويد و دست او كه با آن بگيرد و پاى او كه با آن راه برود.
143) جهان را سر به سر آيينهاى دان به هريك ذرّهاى صد مهر تابان جهان به طور كلى همچون آيينهاى بدان كه حق به تمامى وجود در آن مشاهده مىشود و هر ذرّه از اين جهان باز آيينهاى است كه حق به وجهى ديگر در آن منعكس شده است و «در درون هر ذره صد هزاران مهر تابان مخفى شده است» 144) اگر يك قطره را دل برشكافىبرون آيد از آن صد بحر صافى اگر دل هر قطره را بشكافى تا هر چه در باطن آن كه مخفى است ظاهر و پيدا شود با وجود آنكه قطره جزيى از درياست از قيد خودى و تعيّن جدا شده و صدها درياى پاك از آن بيرون آمده است زيرا به موجب «ماترى فى خلق الرحمن من تفاوت» جزء و كلّ در حقيقت متحد و مساوىاند.
قطره درياست اگر با درياستورنه او قطره و دريا، درياست145) به هر جزوى ز خاك ار بنگرى راستهزاران آدم اندر وى هويداست خاك، تيره و پست است و عارى از صفات و كمال است و در مقابل آن آدم كه خلاصه موجودات و اشرف كاينات است جامع صفات و كمال و اسماء است. با تفاوت ظاهرى كه بين خاك و آدم وجود دارد اگر به دقت در خاك نگاه كنى مشخص خواهد شد كه هزاران آدم بالقوه در هر جزوى از اجزاى خاك وجود دارد كه مىتواند به فعل درآيد و پيدا و ظاهر شود زيرا همان طور كهگفته شد حقيقت همه موجودات يكى است و آن يك حقيقت در صورت همه، بنا به قابليتها و استعدادها پيدا مىشود.
146) به اعضا پشّهاى همچند پيل استدر اسماء قطرهاى مانند نيل استهمچند = مساوى، معادل اسماء = جمع اسم، نامها، در اصطلاح عرفا مقصود معارف و حقايق است.
نيل = رود بزرگ مقصود اصلى شيخ از اين بيت بيان اين نكته است كه كوچكى و بزرگى در وحدت ذات جايگاهى ندارد و پيل و پشّه و نيل و قطره همه داراى يك حقيقت وجودىاند و آن ذات حق است.
147) درون حبّهاى صد خرمن آمدجهانى در دل يك ارزن آمدحبه = دانه نيك مىدانيم كه حقيقت حبّه و صد خرمن و جهان يكى است و آن ذات حق است. اما تعيّن مادى حبّه و ارزن و خرمن و عالم، پردهاى است ميان حقيقت وجودى آنها كه حق است.
همچنين اين بيت «ناظر بر حكمت نامتناهى پروردگار است» 148) به پرّ پشّهاى در جاى جانىدرون نقطه چشم آسمانىنقطه چشم = مردمك چشم چون جان همه موجودات در حقيقت حق است پر پشّه نيز با آن كوچكى از فيض كامل حق خالى نمىباشد و مظهر آن حقيقت است زمانى كه از قيد تعينات رهايى يافته باشد. همچنين نقطه چشم كه همانا مردمك چشم است مظهر حقيقت خداوندى است كه با وجود كوچكى، جرم بزرگى همچون آسمان در او مىگنجد.
149) بدان خردى كه آمد حبّه دل خداوند دو عالم راست منزلحبّه دل = صميم قلب، سويداى دل، «نقطه خون سياه وسط دل كه اصل حيات است و از آن، حيات و فيض بر جميع اعضا مىرسد و با وجود آن خردى محل ظهور عظمت و كبريايى حق است و هيچ مرتبه از مراتب وجود وسعت گنجايى آن حضرت را ندارد مگر دل انسان كامل» كه «لا يسعنى ارضى و لا سمايى و وسعنى قلب عبدى المؤمن التقىّ» دل با آن كوچكى، محل تجليّات انوار الهى است و عارف بوسيله آن مىتواند ارتباط معنوى بين خود و ذات حق برقرار نمايد.
«در حقيقت دان كه دل شد جام جممىنمايد اندرو هر بيش و كم»دل بود مرآت ذات ذوالجلالدر دل صافى نمايد حق جمالحق نگنجد در زمين و آسماندر دل مؤمن بگنجد اين بدانملك دل را كس نديده غايتى در احاطه حق دل آمد آيتىمظهر شأن الهى دل بودمظهر شأنش كماهى دل بود»150) درو در جمع گشته هر دو عالمگهى ابليس گردد گاه آدمابليس = مظهر مخصوص اسماء جلالى است كه صفت بارز آن خشم خدا است.
آدم = مظهر اسماء جمالى است كه صفت بارز آن لطف خدا است.
هر دو عالم = ب13 هر دو عالم كه مراتب ظاهر و باطن، كه همان دنيا و عقبا است در دل انسان جمع گشته است و اين دل بنا بر آنچه كه گفته شد گاهى محل ظهور خشم و قهر خدا و گاهى محل ظهور لطف و رحمت الهى است.
151) ببين عالم همه در هم سرشتهملك در ديو و شيطان در فرشتهمَلَك = ب119 ديو = شيطان اگر به دقت در آفرينش موجودات عالم نگاه كنى مىبينى كه همه عالم در هم به گونهاى سرشته و در مراتب وجود به يكديگر وابستهاند بطورى كه فرشته نيز در ديو وجود دارد زيرا كه با همه موجودات، فرشته همراه است و با هر فرشتهاى نيز شيطانى همراه است بنابراين مشهود است كه شيطان تا قبل از آنكه از درگاه احديّت رانده شود در ميان فرشتگان بودهاست.
نظامى در اين باره گويد: هر چه تو بينى ز سفيد وسياهبر سر كارى است در اين كارگاهجغد كه شوم است به افسانه دربلبل گنج است به ويرانه درهر چه در اين پرده نشانيش هستدر خور تن قيمت جانيش هستگر چه ز بحر تو به گوهر كماندچون تو همه گوهرى عالماند152) همه با هم به هم چون دانه و برز كافر مؤمن و مؤمن ز كافربَرْ = ميوه و حاصل دانه است.
كافِر = ناسپاس، بىدين، بىايمان، كسى كه پيرو دين حق نباشد.
مؤمن = ايمان آورنده در عالم آفرينش همه موجودات عالم به گونهاى به هم وابسته و مرتبط هستند مثل دانه و ميوه و بطور كلى محصول وابسته به تخم و دانه است و حاصل دانه يا سود است يا ضرر. بنا بر اين خير و شر و نفع و ضرر به هم مرتبطاند و موجب كماليكديگرند، همان طور كه خار موجب لطافت و ظرافت گل و گل سبب وجودخار است.
مصراع دوم اشاره به آيه قرآن دارد«و تخرج الحىّ من الميّت و تخرج الميّت من الحىّ» يعنى اى خداى بزرگ تو زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مىآورى. مرده و زنده در اين آيه به تعبيرى كافر و مؤمن معنى شده است. بنا بر اين شيخ در مصراع دوم به نكته ظريفى اشاره دارد كه از غايت ارتباط بين موجودات عالم، از مؤمن، كافر حاصل مىشود همان طور كه از حضرت نوح(عليه السلام)، فرزند او كنعان و از كافر، مؤمن تربيت مىشود همان طور كه از آزر، فرزندش ابراهيم(عليه السلام)بوجود مىآيد.
153) به هم جمع آمده در نقطه خالهمه دور زمان روز و مه و سالنقطه خال = حضرت حق دور = حركت آسمان و ستارگان از مبدأ معين و دوباره رسيدن به همان مبدأ زمان = مقدار حركت فلك اعظم كه سريعترين حركت را دارد.
روز = زمان دورشدن آفتاب از نقطه معين فلك به حركت يومى تا رسيدن به همان نقطه فرض شده.
هر چيزى كه در مراتب عالم به مرور و در زمانهاى مختلف ظهور و وجود پيدا مىكند در پيشگاه حضرت الهيّت همه در يك لحظه و يك دفعه و بدون تقدّم و تأخر به زيور وجود آراسته مىگردند و همه دور زمان و روز و ماه و سال، گذشته و آينده با هم تفاوتى ندارند و تقدم و تأخرى وجود ندارد.
154) ازل عين ابد افتاده با همنزول عيسى و ايجاد آدمازل = زمان بىآغاز ابد = زمان بىپايان در پيشگاه حضرت حق ازل و ابد با هم است و همه در علم او مساويند و به عبارت ديگر ازل و ابد در حضرت حق متحد و در ظهور ميان ازل و ابد هيچ تفاوتى وجود ندارد و تمام وقايع و حوادث در يك لحظه و به يك دفعه در حضور آن حضرت حاضرند چنانچه خلق حضرت آدم(عليه السلام)كه در ابتداى عالم بوده و ظهور حضرت عيسى(عليه السلام)كه در آخرالزمان اتفاق افتادهاست،با هم مىباشند.
155) ز هر يك نقطه زين دور مسلسلهزاران شكل مىگردد مشكّلمسلسل = بهم پيوسته، پشت سر هم مشكّل = شكل پذيرفته دور مسلسل = در اصطلاح عرفا آن است كه فيض الهى از مبدأ به طور پيوسته و پشت سر هم بر مراتب موجودات عالم از بالاترين تا پايينترين مرتبه و بالعكس، بصورت دايرهاى سارى و جارى است.
با اين توضيح چون هر مرتبه از موجودات عالم يك نقطه است،از هر نقطه هزاران شكل كه تكرارى نيست بوجود مىآيد.
156) زهر يك نقطه دورى گشته دايرهم او مركز، هم او در دور سايرداير = گردنده، گردان ساير = سير كننده، رونده، جارى چون هر چيزى در نهايت به اصل خود بر مىگردد و از هر نقطهاى از اين دايره دوباره دايرهاى ظاهر مىشود كه آن نقطه اوّل (مركز اولين دايره) نيز مركز تمام دايرههايى است كه حول آن مىگردد و محيط دايره نيز در دابرههاى ديگر همان دايره اولى است، بنا بر اين در حقيقت مركز همه دواير همان ذات حق است و غير از او موجودى وجود ندارد.
157) اگر يك ذرّه را برگيرى از جاىخلل يابد همه عالم سراپاى چون به حكم ازلى مراتب همه موجودات عالم و آفرينش آنها به يكديگر پيوسته و مرتبط مىباشد نابودى يك ذرّه از عالم نابودى كل عالم را در پى دارد همچون حلقههاى زنجيرى كه به هم پيوستهاند اگر يك حلقه از بين برود زنجيره از هم خواهد گسيخت از طرفى ديگر چون حقيقت ذرّه و عالم ذات، واحد است. اگر حقيقت ذره نابود شود همه عالم نابود گرديدهاست. همچنين اجزاء عالم وضع و ترتيب خاصى در مراتب آفرينش دارند هرگاه يك ذرّه را از جاى خود بردارند يا جا به جا كنند، آن موضع نيز نابود مىشود و ترتيب عالم به هم مىخورد و اختلال به وجود مىآيد.
158) همه سرگشته و يك جزو از ايشانبرون ننهاده پا از حدّ امكان چون آفرينش موجودات عالم به موجب حديث «كنت كنزاً مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف» بر اساس عشق و محبت است و چون در هر ذرّهاى از عالم نيز اين عشق وجود دارد پس همه عالم حيران و سرگشته محبت و جوياى مبدأ حقيقى خود مىباشند و يك جزء از اجزاء عالم پا از حدّ امكان نمىتواند بيرون گذارد زيرا محبوس قيد تعيّنات است.
«در تنگناى ظلمت هستى چه مانده امتا كى چو كرم پيله همه گرد خود تنمخيزم سر از دريچه عالم برون كنمباشد كه آفتاب درآيد به روزنمچون پيش آفتاب شوم محو، ذرّهوارمعذور باشم و ز أنا الشمس دم زنمچون جمع شد وجود من از جمع و تفرقهمطلق بود وجود من ار چه معيّنم»159) تعيّن هر يكى را كرده محبوسبه جزويّت ز كلّى گشته مأيوسجزويّت = عالم هستى، ماديات كلى = مبدأ اصلى، ذات حق تعيّن = معيّن و محدود بودن، عرفا تعيّن يا ماهيّت را به چشم زندان مىنگرند و رهايى از آن را شرط پيوستن به مطلق و استغراق در بحر وجود مىدانند.
تعيّنات و ظواهر مادى هر يك از افراد عالم را محبوس و مقيّد خود ساختهاند و نمىگذارند كه سير در عالم معنى نمايند و بر حقيقت وجودى خود واقف گردند و تمام عالم كه جزوى هستند از مبدأ اصلى كه كلّى است به خودى خود گرفتار و مأيوس از رسيدن به حقيقت اصلى شدهاند.
160) تو گويى دائماً در سير و حبسندكه پيوسته ميان خلع و لبسندخلع = كندن، جدا كردن لبس = جامه، به تن كردن لباس، پوشانيدن خلع و لَبس = «بيرون كردن لباس و به تن كردن لباسى ديگر. چنانكه گفتهاند مرگ، نوعى خلع و لبس است.
شيخ محمود شبسترى و ديگر عارفان معتقدند كه موجودات هر لحظه در خلع و لبساند و هر دم از لباس هستى خلع مىشوند و باز لباسى از هستى نو مىپوشند» ممكنات عالم به اقتضاى ذات دائماً در سير و حركت به سوى فنا و نيستى هستند و چون از نفس رحمانى پيوسته امداد وجودى به آنها مىرسد، پس محبوس وجود خود هستند و نمىگذارد كه به عدم برگردند و به تعبيرى ديگر موجودات عالم مدام خلع وجود از خود مىكنند و به كمك نفس رحمانى لباس وجود مىپوشند و در هر لحظه خلقى ديگرند «بل هم فى لبس من خلق جديد» 161) همه از ذات خود پيوسته آگاهوز آنجا راه برده تا به درگاه همه موجودات عالم از ذات و حقيقت خود آگاهى دارند و از آنجايى كه از ذات خود آگاهى دارند راه به درگاه حضرت حق بردهاند و خود را متصل به مبدأ اصلى و حقيقى كردهاند.
162) به زير پردهاى هر ذرّه پنهانجمال جانفزاى روى جانان از عجايب آفرينش خداوند آن است كه با وجود آشكار بودن،پنهان و در عين پنهانى، آشكار و ظاهر است و به غير از او هيچ چيزى نيست و اوست كه حقيقت همه موجودات است و تعينات و تعلقات مادى پرده و حجاب جمال آن حضرت گشتهاند و در زير پرده هر ذرّه از ذرات دو عالم جمال روح افزاى محبوب حقيقى پنهان شده و به صورت همه، جلوهگرى مىكند.
«خورشيد به ذرّه چون نهان استچون ذرّه به نور خود عيان استحيف است كه مهر روى جانان مستور به پرده جهان استاز بهر چه نور عالمآرادر ظلمت اين وآن نهان استخورشيد رخش به جلوه آمدذرّات جهان، نمودِ آن است»
قاعده
163) تو از عالم همى لفظى شنيدىبيا بر گو كه از عالم چه ديدىعالَمْ = دنيا و آنچه در اوست، ماسوى الله اى سالك و جستجوگرِ حق، تو از عالم و جهان آفرينش فقط لفظ و حرفى شنيدهاى، ابتدا بگو كدامين عالم را ديده و كدامين را شناختهاى؟ و آنچه را كه از آن ديدهوبه آن پى بردهاى بيان كن و بگو كه حقيقت اين جهان چيست؟ زيرا عالم بسيار است.
164) چه دانستى ز صورت يا ز معنىچه باشد آخرت چون است دنياصورت = مقصود دنياى ظاهر است، عالم مادى، عالم شهادت معنى = مقصود عالم معنوى، عالم غيب دنيا = اين عالم، عالم محسوسات آخرت = قيامت، روز رستاخيز اى سالك از دنياى مادى و از عالم معنويات چه چيزى را دانسته و درك كردهاى؟ همچنين دنيا و آخرت چيست و چگونه است؟ شيخ محمود شبسترى معتقد است كه طالب حقايق، به دنبال مطالبى است كه بوسيله حسّ و عقل ادراك آن ميسّر نمىباشد.
165) بگو سيمرغ و كوه قاف چبْوَدبهشت و دوزخ واعراف چبْوَدسيمرغ = پرندهاى است افسانهاى كه جايگاه آن كوه قاف است و در اصطلاح عرفا رمز خداوند و ذات واحد مطلق اوست.
كوه قاف = جايگاه و مقرّ سيمرغ است و آن عبارتست از حقيقت انسانى كه مظهر تامّ آن حقيقت است و هر كه به كوه قاف برسد به سيمرغ رسيده است يعنى هر كس به حقيقت انسانى دست يافت به موجب «من عرف نفسه فقد عرف ربه» به حقّ واصل مىشود و شناخت حق براى كسى ميسّر مىگردد كه: «من رآنى فقد رأىالحق» بهشت = بِهْ + ايشت به معناى بهترين نوع زندگى، بهترين جهان، فردوس، جايى خوش آب و هوا و فراخ نعمت و آراسته كه نيكوكاران پس از مرگ در آن جاى يابند.
دوزخ = جهنم، جاى بسيار گرم، جاى بد اعراف = جمع عرف است و آن جاى و مكان بلند را مىگويند و جايى است كه بين دوزخ و بهشت قرار دارد.