< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

همچنين حكما و فلاسفه اهل منطق و استدلالند و از وجود ممكن به وجود واجب مىرسند و معتقدند كه ممكن چون مقيد به زمان و مكان است پس بايد علتى داشته باشد و آن علت را وجود واجب مىدانند پس مدعا ثابت مىشود و به مطلوب رسيدهاند و اگر اين علت ممكن الوجود باشد پس به واسطه مقيد بودن به زمان و مكان باز داراى علتى ديگر است.
88) گهى از دَوْر دارد سير معكوسگهى اندر تسلسل گشته محبوسدَوْر = در لغت به معنى گشتن و چرخيدن و در اصطلاح فلسفه هر گاه معلولى داراى علت باشد و آن علت خود معلول علتى ديگر باشد و همين امر ادامه يابد تا به علت اول رسد، گويند دور حاصل شده است.
تسلسل = در لغت به معنى زنجير و زنجير حلقه در حلقه است.
و در اصطلاح فلسفه هر گاه معلولى داراى علتى باشد كه اين علت داراى علتى ديگر و علت ثانى خود داراى علتى ثالث باشد و اين امر تا بىنهايت ادامه داشته باشد و هيچگاه به علت اول برنگردد، اين عمل را تسلسل گويند.
فلاسفه دو اصل دور و تسلسل را باطل مىشمارند و از آن استفاده كرده خدا را اثبات مىكنند.
بنا بر اين فيلسوف زمانى به علت اصل دَوْر راه به جايى نمىبرد و مرتب سير معكوس را طى مىكند و به جاى اول مىرسد و متوقف مىشود و زمانى هم بخاطر اين كه علتها يكى بعد از ديگرى زنجيروار پشت سر هم خود نيازمند علتى ديگرند و اصل تسلسل را به وجود مىآورند زندانى اصل تسلسل گشته است و رهايى ندارد.
كلمه تسلسل نيز با كلمه محبوس مناسبتى دارد زيرا زندانى را معمولاً به زنجير مىبندند و شيخ از اين ارتباط سود برده است و كلام را به نوعى زينت بخشيده است.
89) چو عقلش كرد در هستى توغّلفرو پيچيد پايش در تسلسلتوغّل = عميق انديشيدن، غور و خوض كردن تسلسل = در لغت به معنى زنجير است ولى در اين بيت همان معنى فلسفى كه در بيت قبل ذكر شد مقصود است.
پس هنگامى كه عقل فيلسوف در آفرينش هستى و موجودات عالم غور و تعمق كرد، به اصل دَوْر و تسلسل رسيد و به همين خاطر پايش در سلسله و زنجير تسلسل پيچيده شد، بر حسب ضرورت به حكم «و قضى ربك ان لا تعبدوا الا ايّاه» قائل به واجبالوجود مىشود زيرا اگر چنين نباشد سرانجام تسليم پذيرفتن يكى از اين دو اصل دوْر و تسلسل خواهد شد.
90) ظهور جمله اشيا به ضدّ استولى حق را نه مانند و نه ندّ استضدّ = در لغت به معنى مقابل و مخالف و در اصطلاح فلسفه دو نوع متفاوت از يك جنس را گويند.
ندّ = مثل، همتا(ف-م) فلاسفه معتقدند كه «تعرف الاشياء باضدادها» هر شيى بوسيله ضد آن شناخته مىشود.
مثلاً تا نور نباشد تاريكى شناخته نشود.
خداوند از آنجايى كه مثل و مانند و ضدى ندارد پس از اين راه نمىتوان پى به وجود او برد.
مولوى در اين باره سرودهاست: «بد ندانى تا ندانى نيك راضدّ را از ضدّ توان ديد اى فتى»91) چو نبود ذات حق را ضدّ و همتاندانم تا چگونه دانم او را شيخ: ذات خداوند ضد و مانندى ندارد كه به اين وسيله شناخته شود و هر چيزى كه در عالم ماده وجود دارد همه از اوست.
همان طور كه مولانا: «آفتاب آمد دليل آفتابگر دليلت بايد از وى رو متاب» و يا: «نور حق را نيست ضدّى در وجودتا به ضدّ او را توان پيدا نمود» بنابراين چون حكيم فلسفى دلش به نور حق منوّر نشده است كه به وسيله مشاهده و مكاشفه او را دريابد و همچنين خداوند چون ضد و مانند هم ندارد كه به اين روش او را بازشناسند پس نمىدانم كه چگونه ذات حق را درك و مشاهده خواهد كرد.
مصراع اول اشاره به آيه «و لم يكن له كفوا احد» دارد.
92) ندارد ممكن از واجب نمونهچگونه دانيش آخر چگونه چون ممكنالوجود از واجبالوجود نشانه و علامتى ندارد كه باعث شناختن او گردد.
پس واجبالوجود به وسيله ممكنالوجود شناخته نمىشود زيرا دليل و حجت بايد روشنتر و آشكارتر از مدلول باشد بنابراين عبارت، ادعاى حكيم فلسفى كه اهل استدلال است نفى مىگردد.
93) زهى نادان كه او خورشيد تابانبه نور شمع جويد در بيابان مَثَلِ شخصى كه مىخواهد واجبالوجود -خدا- را به واسطه ممكنالوجود -موجودات- بشناسد مانند شخص بىدانشى است كه بوسيله نور شمع در بيابانى كه هيچگونه حجاب و مانعى وجود ندارد آفتاب روشن را جستجو مىكند.

تمثيل

94) اگر خورشيد بر يك حال بودىشعاع او به يك منوال بودى اگر حركت خورشيد و طلوع و غروب و شدت و ضعف اشعه نور آن پيوسته يكسان و بىهيچ تغييرى بود.
95) ندانستى كسى كاين پرتو اوستنبودى هيچ فرق از مغز تا پوستمغز = اصل، در اينجا منظور آفتاب است.
پوست = فرع، در اينجا منظور عالم ماده، دنياى ظاهرى است.
اگر چنين بود براى هيچكس معلوم نمىشد كه اين روشنايى كه در عالم وجود دارد از پرتو نور خورشيد است يا از عالم ماده و اگر اين معنى معلوم نمىشد هيچ فرقى بين مغز و پوست و يا بين خورشيد و دنياى ظاهر وجود نداشت.
96) جهان جمله فروغ نور حق دانحق اندر وى زپيدايى است پنهان دنيا و هر آنچه در اوست همگى نمودها و جلوههاى ذات الهى است و حق نيز به خاطر شدت و غايت پيدايى، در موجودات عالم پنهان مىباشد همان طور كه در نصفالنهار به دليل شدت نور آفتاب چشم از درك آفتاب ناتوان است.
«حجاب روى توهم روى توست در همه حالنهان زچشم جهانى، زبس كه پيدايى97) چو نور حق ندارد نقل و تحويلنيايد اندر او تغيير و تبديلنقل = انتقال، جابجايى (ف-م) تحويل = دگرگونى، تغيير حالت(ف-م) چون پرتو الهى و فروغ تجلّيات او پيوسته در موجودات جارى و سارى است و هيچگاه نمىشود كه اين فيض از فياض مطلق جدا و قطع گردد بنابراين مطلق خداوندى هرگز داراى حركت و دگرگونى نيست.
همان طور كه نور خورشيد از جرم خورشيد جدا نمىشود.
«نشود نور زآفتاب جداكى شود فيض منقطع زخداكيست آخر كسى كه بتواندكه ز ذات اقتضا بگرداند»98) تو پندارى جهان خود هست دائمبه ذات خويشتن پيوسته قائم (با توجه به ابياتى چند كه در قبل ذكر شد مشخص شد كه ممكنالوجود پرتوى از نور واجبالوجود است كه در موجودات عالم آشكار شده است و اين خيال متصوّر است كه موجودات عالم وهم و خيال است و وجودشان قائم به خود است در حالى كه منشأ اين پندار دوام و بقاى پرتو الهى است كه در اشياء تجلّى يافته است.
) و چون حكما و فلاسفه توان مشاهده انوار حق تعالى و پرتو آفتاب و وحدت حقيقى را ندارند مىپندارند كه عالم ماده به خودى خود وجود دارد و دوام و قوام آنها بسته به وجود اشياء است.
«عقل از سر اين سخن چنان دوركان ذرّه زآفتاب پر نور»99) كسى كو عقل دور انديش داردبسى سرگشتگى در پيش دارد دور انديشى در اين بيت صفتى منفى براى عقل مىباشد.
چون از نظر عرفا صاحبان عقول از درك مشاهده حق ناتوانند.
و مراد از عقل، قوه تعقل است و عارف كليد معرفت حق را دل مىداند نه عقل.
بنابرين عاقل كه به طريق عقل و استدلال خدا را مىجويد عاقبت دچار سرگشتگى شده و مطلوب خود را نمىيابد «ليس الخبر كالمعاينه» هيچ خبرى مانند ديدن و مشاهده نيست.
100) زدورانديشى عقل فضولىيكى شد فلسفى ديگر حلولىفلسفى = منسوب به فلسفه و فلسفه اشتقاق از كلمه يونانى فيلاسوفيا به معنى دوستدار دانش و حكمت (فيلا = دوستدار و سوفيا = حكمت و دانش)، گروهى كه پيرو عقل و استدلالند.
حلولى = گروهى كه معتقدند روح خداوند در عالم محسوسات حلول مىكند.
دور انديشى عقل و استدلالات منطقى كه وجود موجودات عالم را غير از وجود حق مىداند موجب اختلاف عقيده و ظهور آراء فلسفى و حلولى گرديده است.
101) خرد را نيست تاب نور آنروىبرو از بهر او چشمى دگر جوى خرد = عقل شيخ: چون عقل آدمى توان ديدن انوار الهى را ندارد به كسى كه طالب مشاهده حق است بگو براى مشاهده جمال حق بدنبال چشمى ديگر باش زيرا با چشم و عقل و استدلال نمىتوان خدا را درك كرد و تنها با چشم دل و با تزكيه و تصفيه نفس و با راهنمايى پير كامل اين امر تحقق مىيابد.
«شد دل عارف به معنى چون چراغهست نورش راز هر ظلمت فراغ»102) دو چشم فلسفى چون بود احولز وحدت ديدن حق شد معطلاحول = دوبين، در اين بيت منظور از احول به عقيده عرفا، فلاسفه دو چيز مىبينند خدا و غير خدا شيخ: فلاسفه چون در استدلالات خود قائل به علت و معلول هستند و ممكنالوجود را جدا از واجبالوجود مىدانند و يك حقيقت را دو، تصّور مىكنند و نمىدانند كه نور وجود ممكنات همان نور وجود خداست در نتيجه وحدت حقيقى كه حق است را ادراك نكرده و از مشاهده حق محروم گشتهاند.
103) ز نابينايى آمد راى تشبيهزيك چشمى است ادراكات تنزيهتشبيه = در لغت به معنى مشابهت، شبيه كردن و در اصطلاح خداوند را به اجسام تشبيه كردن است.
پيروان اين مشى را مشبّهه مىگويند.
تنزيه = در لغت به معنى پاكيزهگردانيدن و در اصطلاح نفى هرگونه تشابه و تجانس بين خالق و مخلوق است.
شيخ: آنان كه به مشابهت خدا با موجودات عالم اعتقاد دارند نابينا هستند و آنان كه هيچگونه مشابهتى بين خدا و مخلوق قائل نيستند يك چشم دارند زيرا توحيد جمع بين تشبيه و تنزيه است يعنى خدا داراى صفات سلبى است و در عين موصوف بودن به اين صفت مىتوان او را در همه موجودات عالم مشاهده كرد.
104)تناسخ زان سبب كفر است و باطلكه آن از تنگ چشمى گشته حاصلتناسخ = در لغت به معنى نسخهبردارى و در اصطلاح به معنى انتقال روح پس از مرگ از عنصرى به عنصر ديگرى و يا از بدنى به بدن ديگر.
شيخ محمود شبسترى تناسخ را به دليل رابطهاى كه با عقل دارد كفر و باطل مىشمارد و آن را ناشى از تنگ چشمى مىداند.
105) چو أكمه بى نصيب از هر كمال استكسى كو را طريق اعتزال استأكمه = كور مادرزاد طريق اعتزال = منظور مذهب معتزله است و آن گروهى منسوب به اسلاماند كه ديدن خدا در دنيا و عقبا را انكار مىكنند و مىگويند آدمى خالق افعال خود است.
شيخ: گروهى كه خود را پيرو مذهب معتزله مىدانند قضاوت آنان در مورد خداوند مردود و باطل است و چشمى براى ديدن حق ندارند.
همان طور كه «كور مادرزاد از ديدن اشكال و رنگها و صور مختلف طبيعت بىبهرهاست» 106) كلامى كو ندارد ذوق توحيدبه تاريكى در است از غيم تقليدكلامى =اهل كلام، متكلم، و علم كلام عبارتست از شناخت عقايد دينى با دلايل عقلى و نقلى غيم = ابر (ف-م) متكلمان كه توحيد و يگانگى حق را با چشم دل مشاهده نكردهاند و با سلاح عقل و استدلال در راه معرفت خداوند گام برداشتهاند، آنچه را مىگويند به تقليد از ديگران فراگرفتهاند و به واسطه وجود ابرهاى تقليد در تاريكى شك و شبهه بسر مىبرند و از انوار راهگشاى حق و حقيقت بدورند.
107) رَمَد دارد دو چشم اهل ظاهركه از ظاهر نبينند جز مظاهررَمَد = نوعى بيمارى چشم كه چشم به واسطه آن قادر به ديدن اشياء نمىباشد و ضعيف و تاريك مىشود.
(ف-م) دو چشم = منظور چشم ظاهر آدمى (ديده) و چشم باطن او (دل) است.
اهل ظاهر = آنان كه فقط ظاهر اشيا را مىبينند.
مظاهر = نمود اشياء ظاهر و اجسام مادى دو چشم اهل ظاهر -دل و ديده- هر دو بيمار است و نمىتواند به تحقيق به وحدت حقيقى پى ببرد زيرا اين طايفه فقط ظاهر اجسام و موجودات را مىبينند و از باطن و كنه آنها خبر ندارند و نمىدانند كه ذات حق است كه در همه موجودات عالم جلوهگرى مىكند.
108) ازو هر چه بگويند از كم و بيشنشانى دادهاند از ديده خويش شناخت هر گروه و مذهبى از خداوند به اندازه قابليتها و استعدادهاى پيروان آن گروه است.
آيه «اعطى كل شىء خلقه ثم هدى» ناظر بر اين نكته است.
بنابراين هر چه درباره خداوند گفتهاند و هر صفتى كه به او نسبت دادهاند همه نشان از ديدگاه و نظريه و مذهب خود و خبر از اندازه مقام و مرتبه خود دادهاند.
«آنچه مرا طاقت و اندازه بودوصل به اندازه آن ديدهام» و يا: «رخ ننموده است به من ذرّهاىكش نه در آن ذرّه نشان ديدهاممن به يقينم كه جز او نيست هيچتا تو نگويى به گمان ديدهام»109) منزّه ذاتش از چند و چه و چونتعالى شأنهُ عَمّا يقولونچند = كمّيت، (كمّ = مقدار) چه = ماهيّت، (ماهِىَ = چه است او) چون = كيفيت، (كَيْفَ = چگونه و چون است) ذات حق از همه مقولات كمّيت و ماهيّت و كيفيت پاك و منزه است و او به هيچ چيزى نسبت ندارد.
مصرع دوّم اشاره به آيه «سبحانه و تعالى عما يقولون علوا كبيرا» دارد.
يعنى او پاك و برتر است از آنچه مىگويند، برترىاى بزرگ.
2ـ فكرى كه شرط راه سالكان است 110) كدامين فكر ما را شرط راه است؟چرا گه طاعت و گاهى گناه است؟راه = راه حقّ، راهى كه سالك طى طريق مىكند تا به مبدأ خويش رسد.
دومين سؤالى كه سائل از شيخ پرسيده حاكى از تنوع افكار اوست زيرا در سؤال اول از مطلق فكر پرسيده شد و شيخ حقيقت فكر را بيان كرد در اين بيت سائل در جستجوى فكرى است كه سالك را به حق مىرساند و وسيله مشاهده حق مىشود.
چرا فكر گاهى سبب اطاعت و بندگى حق مىشود و گاهى گناه محسوب مىشود و بايد از آن دورى جست.
111) در آلا فكر كردن شرط راه استولى در ذات حق محض گناه استآلا = جمع اِلْى به معنى نعمت است و در اينجا منظور اسماء و صفات و افعال الهى است.
شيخ پاسخ مىدهد كه درباره نعمتهاى خداوند فكركردن مجاز و شرط راه سالك براى رسيدن به حق است امّا تفكر در ذات حق را مردود و گناه دانسته زيرا موجب گمراهى و دورى سالك از حق مىشود.
همچنين اين بيت اشاره به حديث نبوى دارد كه فرموده است: «تفكروا فى آلاء الله و لا تتفكروا فى ذات الله» يعنى در نعمتهاى خداوند بينديشيد ولى در ذات او انديشه نكنيد.
مولانا گويد: «زين وصيّت كرد ما را مصطفىبحث كم جوييد در ذات خدا»112) بود در ذات حق انديشه باطلمحال محض دان تحصيل حاصلتحصيل = بدست آوردن حاصل = آنچه كه بدست آمده است.
تحصيل حاصل = بدست آوردن و كسب آنچه كه در دست است.
همانطور كه در بيت قبل توضيح داده شد بر اساس حديث نبوى تفكر و انديشيدن در ذات حق تعالى باطل و مردود است همچنين چون خداوند در دل سالك وجود دارد و به عبارتى ديگر حاصل است پس كوشيدن سالك براى بدستآوردن او نيز باطل و غير ممكن است.
113) چو آيات است روشن گشته از ذاتنگردد ذات او روشن زآيات آيات = جمع آيه، نشانه، اثر ذات = مطلق خداوند همه آيات و آثارى كه در جهان مادى وجود دارند به واسطه نور ذات حق و پرتو الهى است كه شكل مىگيرند و نمودى آشكارا مىيابند و پيدايش همه هستى به وسيله اوست بنابراين ذات خداوند به وسيله آيات و نشانهها روشن نشده است و اين سخنى باطل است بلكه آيات و نشانهها به واسطه نور ذات حق هويدا و آشكار گرديدهاند.
114) همه عالم به نور اوست پيداكجا او گردد از عالم هويداعالم = دنياى مادى، موجودات هستى او = در هر دو مصراع ذات حق است وجود جمله موجودات هستى و پيدايش آنها در جهان مادى به واسطه نور ذات حق مىباشد با چنين نگرشى با جهان هستى چگونه مىتوان تصور كرد كه ذات حق به واسطه وجود عالم هستى پيدايى و نمود خواهد داشت.
115) نگنجد نور ذات اندر مظاهركه سبعات جلالش هست قاهرسبعات = جمع سبعه، ذكر دعا و ثنا و برشمردن اسماء و صفات الهى قاهر = غالب، چيره جلال = شكوه و عظمت حق، قهاريّت حق بر جميع اشياء تجلّى حق به واسطه اسماء و صفات است كه موجب پيدايش عالم هستى مىشود.
و همچنين نور تجلّيات ذات الهى موجب محو و نابودى تعيّنات مادى و هستى مجازى مىگردد.
همان طور كه پيدايى ذره به واسطه نور خورشيد است ولى اين ذرّه ناچيز هرگز وسيله ظهور و نمود خورشيد نمىگردد.
بنابراين شيخ عقيده دارد كه عقل و علم وسيله شناخت خداوند نمىباشد زيرا نور ذات حق در مظاهر عالم نمىگنجد و مقتضاى تجلّى ذات حق آنست كه تعيّنات مادّى كه همچون حجاب و نقابى براى وجه وحدت حقيقى است فانى گردند.
زيرا انوار جلال و بزرگى خداوند بر همه چيز غالب و حاكم است و در اين صورت نه عقل و علت مىماند و نه عاقل و معلول .
116) رها كن عقل را با حق همى باشكه تاب خور ندارد چشم خفّاشخور = خورشيد، نور آفتاب شيخ: چون شناخت خدا به وسيله عقل و استدلال ميسّر نمىباشد اين عقل ماجراجو را رها كن و پيوسته به واسطه ارشادات پير كامل به ياد حق باش و يك لحظه نيز از او غافل مشو و آيينه دل خود را از زنگار تعيّنات مادى پاك گردان تا تجليّات حق در دل تو -سالك- بدرخشد.
همچنين عقل و استدلال در مسير اين معنى همچون خفاشى است كه چشمش توان ديدن نور خورشيد را ندارد بنابرين چشم عقل نيز از ادراك وحدت حقيقى عاجز است.
«يك چند به عقل و علم در كار شدمگفتم كه مگر واقف اسرار شدمهم عقل عقيله بود و هم علم حجابچون دانستم زهر دو بيزار شدم»117) در آن موضع كه نور حق دليل استچه جاى گفتگوى جبرئيل استدليل = رهنما جبرئيل = فرشته وحى است.
هر گاه انوار تجليّات الهى بر دل سالك بتابد و او را به حق راهنمايى كند و سالك بىواسطه حق را با نور حق دريابد و مشاهده كند در چنين حالتى جبرئيل جايگاهى ندارد و پيام و گفتگوى او كارساز نخواهد بود و سالك را به مقام كمال راه نخواهدبرد.
118) فرشته گر چه دارد قرب درگاهنگنجد در مقام لى مع اللهفرشته = موجودى برتر از انسان كه بى واسطه با خداوند ارتباط دارد.
قرب = نزديكى فرشتگان و ملائك كه مقربين درگاه حق محسوب مىشوند و پيام آور وحى الهى مىباشند در مقام فناء فى الله كه نهايت كمال سالك است، آنها به اين مقام نمىرسند و راهى ندارند.
مصراع دوم اشاره به حديث نبوى دارد «لى مع الله وقت لايسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل» يعنى مرا با خدا وقتى است كه در آن وقت فرشته مقرب و پيغمبر مرسل با من نمىگنجد.
119) چو نور او ملك را پر بسوزدخرد را جمله پا و سر بسوزدمَلَك = فرشته خرد = ب101 هنگامى كه نور تجليّات الهى برابر آنچه كه در ابيات قبل گفته شد پر وبال فرشتگان مقرب درگاه حق را بسوزاند مسلماً اين نور سر تا پاى عقل را كه گمراهكننده است خواهد سوخت.
مصراع اول اشاره به گفته جبرئيل دارد كه: «لودنوت انملة لاحترقت»سعدى در اين باره چنين سروده است: «اگر يك سر مو فراتر پرمفروغ تجلى بسوزد پرم»120) بود نور خرد در ذات انوربسان چشم سر در چشمهِ خوردر = به معنى «مقابل» است.
چشم سر = ديده ظاهر نور عقل در مقابل تجلّيات انوار الهى همچون چشم سر در مقابل نور آفتاب عاجز و ناتوان است.
همان طور كه شعاع پر فروغ خورشيد چشم را آسيب رسانده و ضعيف و تاريك مىگرداند، تجلّيات انوار حق نيز عقل را تاريك مىسازد.
«عقل سايه حق بود حق آفتابسايه را با آفتاب حق چه تاب»121)چو مبصر با بصر نزديك گرددبصر ز ادراك او تاريك گرددمُبْصَر = آنچه با چشم ديده مىشود.
(ب-اق) هنگامى كه سالك در راه رسيدن به حق از مراتب انوار تجلّيّات اسماء و صفات عبور كند مستعد قبول تجليّات ذاتى مىگردد و نور تجلّيّات حق به سبب غايت قرب و نزديكى سالك به حق، به رنگ سياه ديده مىشود و ديده بصيرت سالك را تاريك مىگرداند و در نتيجه از ادراك باز مىماند.
و اين نكته نيز مشهور است كه «نزديكى بيش از حدّ، موجب عدم رؤيت مُبْصَر مىشود» و اگر نيك بنگرى عدم ادراك به وسيله عقل نيز از غايت نزديكى است نه به واسطه دورى.
«نحن اقرب از كتاب حق بخواننسبت خود را به حق نيكو بدانهست حق از ما به ما نزديكترما زدورى گشته جويان در به در»122) سياهى گر بدانى نور ذات استبه تاريكى درون آب حيات استآب حيات = چشمه زندگى، آبى كه هركس از آن بنوشد عمر جاويد مىيابد.
در اين بيت سياهى و تاريكى به يك معنى مىباشد.
سياهى كه در مراتب مشاهده اهل كشف و شهود در ديده بصيرت سالك بوجود مىآيد همان نور ذات حق مىباشد كه از غايت نزديكى، تاريكى در چشم سالك پيدا مىشود و در درون آن تاريكى نور ذات حق پنهان است كه سالك به مقتضاى آن به آب حيات كه عمر جاودانه است مىرسد يعنى به مقام بقاء بالله دست مىيابد.
123) سيه جز قابض نور بصر نيستنظر بگذار كاين جاى نظر نيستقابض = قبضكننده، گيرنده بصر = قوه بينايى، ازحواس ظاهرى است نَظَر = از علوم اكتسابى است، «توجه و دقت در امور حقايق موجودات است و نيز توجه الهى است بر سالك راه حقّ و توجه بنده است به حقّ».
نظر بگذار = وجودى براى خود قائل مباش،از عالم ماده گذر كن.
نور سياه كه از غايت نزديكى حاصل مىشود گيرنده نور بينايى است و چشم در اين صورت ادراكى ندارد زيرا همان طور كه غايت ظلمت و تاريكى و فاصله بيش از حد از شىء موجب خفا و پنهانشدن مىشود نور زياد و نزديكى بيش از حد نيز موجب عدم رؤيت اشياء مىشود.
در اين مرحله و در اين مقام جايى براى مشاهده و كشف و شهود نيست زيرا اينجا مرتبه فنا و محو تعيّنات مادى است.
124) چه نسبت خاك را با عالم پاككه ادراك است عجز از درك ادراكخاك = مجازاً به معنى عالم مادى،تعيّنات مادى عالم پاك = ملكوت، عالم بالا عالم ماده و ممكنالوجود هيچ مقارنه و مناسبتى با عالم ملكوت و واجبالوجود كه از همه چيز منزه و از عالم كثرت پاك است ندارد و به همين سبب «العجز عن درك الاءدراك ادراك» يعنى ناتوانشدن از درك پىبردن به حق، خود ادراكاست.
مصراع دوم اشاره به عاجز بودن عقل از درك حقيقت الهى است.
زيرا نهايت كمال سالك آن است كه به فانى بودن خود دانا گردد و يقين كند كه غايت علم و ادراك، عدم ادراك است.
125) سيه رويى زممكن در دو عالمجدا هرگز نشد والله اعلمسيه رويى = ظلمت و نيستى موجودات، فناپذيرى عالم ماده ممكن = ممكنالوجود، عالم موجودات، عالم كثرت، تعيّنات مادّى دوعالم = عالم صورت و معنى، عالم ماده و ملكوت شيخ معتقد است: ظلمت و نيستى كه از شاخصهاى اصلى ممكنالوجود است در هر دو عالم، هرگز از ممكنالوجود جدا نمىشود اين نكته را نيز خدا مىداند زيرا هستى ممكنالوجود به واسطه ظهور واجبالوجود است و فقط او باقى است و ديگران فانى.
امام غزالى در «مشكوة الانوار» در وصف ارباب مكاشفه و عرفان چنين مىفرمايد: «ترقى العارفون من حضيض المجاز الى ساحة الحقيقه فَرأوْا بالمشاهدة العيانية ان لا موجود الاّ الله و كلّ شيىء هالك الاّ وجهه لاّنه يصيُر هالكاً فى وقت من الاوقات بل هو هالك أزلاً وابداً لايتصوّر الاّ كذالك» 126) سواد الوجه فى الدارين درويشسواد اعظم آمد بى كم و بيشسواد الوجه = سياهى چهره و صورت، اشاره است به حديث نبوى «الفقر سواد الوجه فىالدارين» سواد = سياهى وجه = صورت، چهره دارَين = دو عالم، دنيا و عقبى سواد اعظم = (شهر مكه) در اينجا سواد به معنى شهر و اعظم به معنى بزرگ است و اشاره به حديث «عليكم بسواد الاعظم» دارد.
درويش = فقير و در اصطلاح، فقير كسى است كه بى نياز از خلق و نيازمند به خداباشد.
فقر = يكى از مقامات عرفان است و هفتمين وادى است.
فقر در اصطلاح عرفا به معنى فناء فىالله است.
به عبارت ديگر اتحاد قطره با درياست و اين نهايت مرتبه كاملان واصل مىباشد.
مصراع اول به معنى اين است كه سالك فانى فى الله مىشود بطورى كه در ظاهر و باطن و در دنيا و عقبا وجودى براى او متصور نباشد و در حقيقت به عدم كه شاخص اصلى ذات اوست برمى گردد.
و اين مقام فقر و فناست و به همين منظور گفتهاند «اذا تمّ الفقر فهو اللّه» هنگامى كه تمامى به مرتبه فقر رسيد پس آن مرتبه خدايى است يعنى در اين مقام است كه سالك خدا را شناخته و ديده است.
مصراع دوم يعنى اينكه سواد الوجه براى سالك (مقام فناء فى الله)، سواد اعظم(مقام بقاء بالله) است زيرا هر چه در مراتب موجودات عالم منظور باشد در اين مرتبه مجموع و موجود است.
بى كم و بيش در مصراع دوم بيان واقعيت است و برتر از اين دو مرتبه نمىباشد زيرا تا سالك به فناى مطلق نرسد به هستى مطلق كه بقاء بالله مىباشد دست نمىيابد و نيستى از خود عين هستى به حق است.
و اين مرتبه براى هيچ موجودى جز انسان كامل نخواهد بود و به همين خاطر انسان كامل را اشرف مخلوقات و اكمل موجودات دانستهاند.
127)چه مىگويم كه هست اين نكته باريكشب روشن ميان روز تاريكشب روشن = مقصود خداوند است و روشنى او به اعتبار وجود و بقاى اوست روز تاريك = مقصود تعيّنات و تعلقات دنيوى است و تاريكى آن به اعتبار فنا و نيستى است.
back page fehrest page next page