< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
back page fehrest page next page

قلم = قلم صنع خداوندى منظور است.
هنگامى كه قلم صنع خداوندى به حركت در آمد و اراده او بر اين قرار گرفت كه عالم را بيافريند، هستى را بر صفحه نيستى نقش كرد و سرانجام موجودات عالم خلقشدند.
5) از آندم گشت پيدا هر دو عالموز آندم شد هويدا جان آدمدم = ب4 جان = ب1 اراده و خواست خداوند و فيض وجود حق باعث گرديد تا عالم غيب و شهادت- دنيا و آخرت - بوجود آيند.
همچنين به واسطه آن نفس رحمانى بود كه خمير مايه انسان آشكار گرديد.
مصراع دوم اشارهاى به «و نفختُ فيه من روحى» دارد.
يعنى خداوند از نفس خود در قالب و كالبد انسان دميد به همين اعتبار روح آدمى متعلق به خداوند است كه به وديعه در جسم آدمى قرار داده است كه پس از فناشدن جسم مجدداً روح به مبدأ اصلى خود باز مىگردد.
و آيه «انّا لله و انّا اليه راجعون» نيز ناظر بر همين عبارت مىباشد.
مولانا نيز در اين باره چنين سروده است: «مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاكدو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنم» و يا حافظ: «چنين قفس نه سزاى چون من خوش الحانى استروم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم» قفس، تن آدمى است كه روح را همچون مرغى اسير خود ساخته است.
6) در آدم شد پديد اين عقل و تمييزكه تا دانست از آن اصل همه چيز خداوند چون آدمى را مظهر همه اسماء و صفات الهى ديد او را بر ساير موجودات برترى داد و امتياز بخشيد بنابراين عقل و تمييز را در نهاد او گذاشت.
تا از اصل هر چيزى آگاه و دانا شود.
ابوالمعالى نصرالله منشى در كتاب كليله و دمنه اين نكته را با نثرى زيبا و شيوا چنين بيان كرده است: «بدايع ابداع در عالم كون و فساد پديد آورده و آدميان را به فضيلت نطق و مزيت عقل از ديگر حيوانات مميّز گردانيد» 7) چو خود را ديد يك شخص معينتفكر كرد تا خود چيستم من اولين چيزى كه انسان آنرا درك مىكند شناخت وجود خود است به همين اعتبار نيز گفتهاند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خويشتنشناسى مقدمه خداشناسىاست.
آدمى هنگامى كه خود را شناخت و پى به هستى خود برد، انديشيد كه خود چگونه موجودى است؟ هدف از آفرينش او چيست و نهايت او كجاست؟مولانا عارف و شاعر بزرگ قرن هفتم در اين باره چنين سروده است: «روزها فكر من اين است و همه شب سخنمكه چرا غافل از احوال دل خويشتنماز كجا آمدهام،آمدنم بهر چه بودبه كجا مىروم؟آخر ننمايى وطنمماندهام سختعجب كز چه سبب ساخت مراياچه بودهاست مراد وى از اين ساختنم»8) ز جزوى سوى كلى يك سفر كردوز آنجا باز بر عالم گذر كردجزوى = كمال موجودات است.
كلّى = كمال مطلق خداوندى، مبدأ آفرينش سفر = سير و سلوك عارفانه عالم = جهان مادى، نمود و آيات خداوندى است.
آدمى پس از آنكه درباره خويشتن تفكر كرد از صفات بشرى و تعينات مادى مىگذرد و تأملى در صفات خداوندى و مبدأ آفرينش مىكند ولى سرانجام دوباره به عالم ماده و دنياى فانى سفر مىكند و چون چنين سالكى هنوز ناقص است و كامل نشدهاست بنا به حكمت الهى مجدداً رفتن به سوى خدا را شروع مىكند و مىكوشد تا خود را از عالم ماده رها ساخته، سير عالم ملكوت كند تا به وصال خداوند رسد زيرا سالك بعد از سير الى الله به مقام فناء فى الله مىرسد.
9) جهان را ديد امر اعتبارىچو واحد گشته در اعداد سارىامر اعتبارى : آنچه كه واقعيت ندارد و زاييده ذهن و ادراك انسان است.
(ب - اق) سارى = آنچه جريان دارد، سرايتكننده.
(ف - م) آدمى پس از اين سير و سلوك و تفكر درباره خود و جهان آفرينش متوجه شد كه دنيا و موجوداتش به خودى خود وجودى ندارند و وابسته به غير هستند به همين منظور از آن بعنوان امر اعتبارى نام برده است به تعبير ديگر دنيا و همه موجودات حقيقى نيستند و وابسته به وجودى ديگرند.
همچنين همانطور كه عدد يك اصل وجودى ديگر اعداد است يعنى اعداد ديگر به واسطه وجود و حقيقت عدد يك معنا و مفهوم پيدا نمودهاند و اگر عدد يك وجود نداشت اعداد ديگر نيز مفهوم وجودى پيدا نمىكردند، جهان آفرينش همچون اعداد امرى اعتبارى هستند و اصل و حقيقت آنها وجود حق مىباشد.
10) جهان خلق و امر از يك نفس شدكه هم آندم كه آمد باز پس شدجهان خلق = عالم ماده را گويند.
جهان امر = عالم ملكوت را گويند.
مصرع اول ناظر بر آيه «الا له الخلق و الامر» است.
جهان مادى و معنوى هر دو به واسطه فيض وجود حق ظاهر و آشكار گرديدهاند.
به اين طريق كه وقتى انوار تجليات خداوند در موجودات مادّى ظهور كرد و به مرتبه انسانى رسيد، پس از آن نيز همان نفس رحمانى از مرتبه كثرت -تعيّنات دنيوى- سير صعودى مىكند و به مبدأ اوّليّه كه مطلق خداوندى است مىرسد.
(ابتدا سير نزولى آنگاه سير صعودى مىكند) 11) ولى اين جايگه آمد شدن نيستشدن چون بنگرى جز آمدن نيستجايگه = مراد جهان خلق و امر است.
آمدن = ظهور و نمود پيداكردن شدن = فنا و نيستى «هستى» و «نيستى» در اين عالم تجديد تجليات نفس رحمانى است و سرعت آمدن و رفتن آن به طورى است كه ادراك نمىشود بنابراين آمدن و رفتنش مثل هم است و فرقى ندارد.
براى فهم بيشتر مطلب به سه بيت زير توجه شود.
«صورت از بى صورتى آمد برونباز شد كه انّا اليه راجعونپس تو را هر لحظه مرگ و رجعتيستمصطفى فرمود دنيا ساعتيستهر نفس نو مىشود دنيا و مابى خبر از نو شدن اندر بقا»12) به اصل خويش راجع گشت اشياءِهمه يك چيز شد پنهان و پيداپيدا = عالم شهادت، عالم ماده(ش-ل) پنهان = عالم غيب، عالم معنوى (ش-ل) به موجب «كل شىء يرجع الى اصلها» هر چيزى به اصل خود بر مىگردد و تمام موجودات اعم از عالم خلق و عالم امر همه در پيشگاه خداوند يكى مىشوند زيرا هستىِ واحد، حق است كه فناناپذير است و جاودانه.
«چندين هزار قطره ز درياى بيكرانافشاند ابر فيض بر اطراف كن فكانتا كه در آن ميانه يكى موج زد محيطهم قطره گشت غرقه و هم كون و هم مكاندر ساحت قدم نبود كون را اثردر بحر قطره را نتوان يافتن نشانجمله يكى بود نبود از دوئى اثرتوحيد بى مشاركت آنجا شود عيان» مولانا نيز در اين باره سروده است: «هر كسى كو دور ماند از اصل خويشباز جويد روزگار وصل خويش»13) تعالى الله قديمى كو به يك دمكند آغاز و انجام دو عالمقديم = ضد حادث، منظور خداوند است كه مسبوق به زمان نمىباشد.
دم = ب4 دو عالم = جهان ماده و جهان ملكوت آغاز و انجام = شروع و پايان بلند مرتبه است خداوندى كه با نفس رحمانى خود موجودات عالم را از عدم به صحراى وجود مىآورد و هم اوست كه در همان دم عالم خلق را واژگون و همه را در عالم ملكوت در برابر پيشگاه خود فرا مىخواند.
نظامى در اين باره گفته است: «اول و آخر به وجود و حياتهست كن و نيست كن كايناتبا جبروتش كه دو عالم كم استاول ما آخر ما يك دم استدر صفتت گنگ فرو ماندهايممَنْ عَرَفَ الله فرو خواندهايم»14) جهان خلق و امر آنجايكى شديكى بسيار و بسيار اندكى شدجهان خلق و امر = ب10 همه موجودات عالم غيب و شهادت در برابر وجود مطلق خداوندى يكى هستند زيرا همه آنها فناپذيرند و تنها خداوند است كه بقاى ابدى دارد.
همچنين وجود واحد كه خداوند است در همه جا و در همه چيز آشكارا ديده مىشود زيرا كه همه چيز اوست و «بسيار» كه نمود كثرت عالم خلق است،كم مىشوند يعنى به مبدأ حقيقى و وحدت مىرسند.
15) همه از وهم توست اين صورت غيركه نقطه دايره است از سرعت سير در بيت بالا كه مىگويد يكى بسيار مىشود در اين بيت جواب مىدهد كه تعدد و تكثر موجودات كه مشاهده مىشود، و همى و خيالى است و فقط نمودى دارند و حقيقت وجودى ندارند همانطور كه نقطه بخاطر سرعت دوّارى كه به خود مىگيرد به شكل دايره ديده مىشود در حالى كه دايره وجود حقيقى ندارد.
16) يكى خط است ز اول تا به آخربر او خلق جهان گشته مسافر اين دايره موهومى و خيالى كه در بيت قبل از آن نام برده شد خطى بيش نيست زيرا اوّلِ اين خط كه موجودات عالم آفرينش كه همان مرتبه انسانى است و آخر آن كه مرتبه الهى است به هم مىرسند و شكل دايره به وجود مىآورند و تمام موجودات عالم بر اين خط سير مىكنند.
آنها به دنيا مىآيند و از دنيا مىروند و اين روند همچنان ادامه دارد.
17) در اين ره انبيا چون سارباننددليل و رهنماى كارواننددر اين ره = همان مسير و خطى است كه در بيت قبل از آن نام برده شد.
در مسير زندگى انسانها پيامبران هادى و راهنماى آنهايند همانطور كه در كاروانى از شتران، ساربانان نگاهبانى و هدايت آنها را به عهده دارند.
نكتهاى كه در اين بيت مطرح است تشبيه انبياء به ساربانان است و آن اشارتى دقيق است زيرا نفس انسان را كه مستعد رياضت و مخالفت است در اصطلاح صوفيه بقره ناميدهاند.
18) وز ايشان سيد ما گشته سالارهم او اول هم او آخر درين كارسيد ما = حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)منظور است.
در اين كار = رسالت، نبوت نكته قابل توجه در اين بيت آوردن «سالار» است كه به مناسبت كاروان در بيت قبل مىباشد.
حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)مقام نبوت را دارد.
در اين بيت هدف شيخ اثبات جامعيت و خاتميت آن حضرت است.
پيغمبرى كه از لحاظ مرتبت آخرين و خاتمالنبيين است و در مقام و رتبت اولين است.
زيرا «نحن الآخرون السابقون» و «كنت نبياً و آدم بين الماء والطين» «آن زمان كز عالم و آدم نشان پيدا نبوداز مقام بى نشانى با نشان من بودهامپيش از آن كه اسرار غيب آيد به صحراى شهودبرزخ غيب و شهادت در ميان من بودهامگرچه در صورت نمودار دو عالم گشتهامچون به معنى بنگرى هر دو جهان من بودهام»19) احد در ميم احمد گشت ظاهردرين دور اول آمد عين آخراحد و احمد = هر دو اسم ذات هستند.
دور = دايره موجودات عالم كه چهل مرتبه دارد.
با توجه به حديث «لولاك لما خلقت الافلاك» فيض حق به واسطه وجود پيغمبر(صلى الله عليه وآله)بر موجودات عالم نازل گرديده است.
در اين بيت شيخ به دنبال اثبات برترى نام پيغمبر(صلى الله عليه وآله)«احمد» بر ساير نامها است زيرا همه موجودات را مظهر حقيقت محمدى مىداند.
در اينباره عرفا كسى را انسان كامل مىدانند كه وجودى براى خود نشناسد و از خود فانى شده و باقى در حق شده باشد.
نيست كامل در جهان آن كس كه دريا عين اوستعين دريا هر كه شد مىدان كه مرد كامل استما همه دريا و دريا عين ما بوده ولىمايى ما در ميان ما و دريا حايل استچشم دريا بين كسى دارد كه غرق بحر شدورنه نقش موج بيند هر كه او بر ساحل است.
بنابرين ميم احمد اشاره دارد به دايره موجودات و عالم هستى كه مظهر حقيقت محمدىاند چنانكه گفته شد: «زاحمد تا احد يك ميم فرقستجهانى اندر آن يك ميم غرقست» همچنين حرف ميم در كلمه «احمد» با حساب ابجد عدد چهل مىباشد.
و دايره موجودات نيز كه به آن اشاره شد مراتبى دارد كه عبارتند از:«1ـعقل كل 2ـنفس كل 3ـهيولى 4ـطبيعت كلّيّه 5ـفلك اطلس 6ـكرسى 7ـفلك هفتم 8ـفلك ششم 9ـفلك پنجم 10ـفلك چهارم 11ـفلك سوم 12ـفلك دوم 13ـفلك اول 14ـزحل (كيوان) 15ـمشترى (برجيس) 16ـمريخ (بهرام) 17ـآفتاب 18ـناهيد (زهره) 19ـتير (عطارد) 20ـقمر 21ـحمل 22ـثور 23ـجوزا 24ـسرطان 25ـاسد 26ـسنبله 27ـميزان 28ـعقرب 29ـقوس 30ـجدى 31ـدلو 32ـحوت 33ـكره نار 34ـكره هوا 35ـكره آب 36ـخاك 37ـجماد 38ـنبات 39ـحيوان 40ـانسان» در مصراع دوم با توجه به اينكه رسم دايره از نقطهاى شروع و به همان نقطه ختم مىشود، در دايره موجودات نيز عقل كل كه اول است به انسان كه آخرين مرتبه است ختم مىشود يعنى عقل كل در حقيقت بصورت انسان كامل ظاهر مىگردد.
20) بر او ختم آمده پايان اين راهبدو مُنزل شده ادعو الى اللهمُنزل = نازل شده، فرو فرستاده شده، منظور قرآن است.
مصراع اول ناظر بر آيه «ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين» است.
مصراع دوم ناظر بر آيه «قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة» است.
پيامبرى با نبوت پيغمبر(صلى الله عليه وآله)به پايان آمده و بعد از او پيامبرى نخواهد آمد.
همچنين پيغمبر(صلى الله عليه وآله) واسطه ابلاغ دعوت خداوند به مردم مىباشد.
21) مقام دلگشايش جمع جمعستجمال جانفزايش شمع جمعستمقام = يكى از حالات سالك است و آن زمانى است كه هر چه به محض موهبت الهى بر دل پاك سالك راه حق از جانب حق وارد شود، با ظهور صفات نفس از بين مىرود اين را حال مىنامند.
هنگامى كه حال دائمى شد و ملكه سالك گرديد آنرا مقام مىگويند.
(ش-ل) جمع = يكى از اصطلاحات سالكان راه حق است در مقابل فرق و آن مشاهده حق است بىواسطه خلق و اين مرتبه فناء سالك است.
(ش-ل) جمع جمع يا جمع الجمع = مشاهده خلق است قائم به حق يعنى سالك،حق را در جميع موجودات و مخلوقات مشاهده مىنمايد.
(ش-ل) «جمع جمع است آنكه حق بيند عياندر مراياى همه فاش و نهان»جمال جانفزايش = هدف شيخ بيان جامعيت كمالات و صفات حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)است.
شمع جمعست = روشن كننده قلبها و ارواح همه كاملان واصل به حق است.
«تابان چو گشت مهر جمال محمدىذرات كون يافت حيات مؤبدىنقاش صنع جهان را چو مىنگاشتبودش مراد صورت زيباى احمدىاگر نه دست تو اى دوست در ميان بودىنيافتى به خدا هيچ كس رهى به خدا» بنا بر آنچه كه گفته شد مجموع كمالات همه انبياء در وجود حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)جارى و سارى است به همين خاطر جمال و زيبايى آن حضرت كه مايه فرح بخشى جانها است، روشن كننده دلها و قلبهاى اولياء الله است.
22) شده او پيش دلها جمله در پىگرفته دست جانها دامن وى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)چون از نظر كمالات و نبوت از همه پيشتر و بيشتر است دلها همه متوجه اوست و در اين مسير ساير انبياء و اولياء دست در دامن هدايت نبوى آن حضرت زدهاند و از او متابعت مىكنند و سرانجام به مقام توحيد مىرسند.
23) در اين ره اولياء باز از پس و پيشنشانى مىدهند از منزل خويشدر اين ره = دايره موجودات و هستى منظور است اولياء = واصلان حق،كاشفان حقايق با توجه به اينكه اولياء رهرو انبياء هستند و همان طور كه در تقدم و تأخر انبياء بحث گرديد اولياء نيز به متابعت از انبياء بنا به تقدم و تأخرى كه دارند از جهتى مراتب آنها نيز تفاوتهايى دارد و در اين مسير هر يك از آنها در مراحل سير و سلوك كه به طريق مكاشفه به آنجا رسيدهاند به زبان كنايه و اشاره خبر از آن منازل مىدهند و نشانههاى آنرا بر مىشمارند.
«هر كسى از تو نشانى داده بازخود نشانت نيست اى داناى رازجمله جانها ز كُنهت بى نشانانبياء بر خاك راهت جان فشان»24) به حدّ خويش چونگشتند واقفسخن گفتند در معروف و عارفحدّ = در اصطلاح عرفا به معنى مقام و مرتبه است.
واقف = آگاه، در اصطلاح به معنى كسى كه در حدى توقف كند و به درجه نهايت آگاهى رسيده باشد.
معروف = كنايه از حق مطلق است.
عارف = سالك آگاه، به حق رسيده، «كسى است كه حضرت الهى او را به مرتبه شهود و اسما و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام به طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر مىشود نه به مجرد علم و معرفت».
اولياء حق و عرفا هنگامى كه از تعيّنات دنيوى و تقيدات مادى خلاصى يافتند و به كمال نهايى رسيدند،در حقيقت حق را يافته و به حق رسيدهاند.
25) يكى از بحر وحدت گفت انا الحقيكى از قرب و بعد و سير زورقبحر وحدت = درياى يكتايى، درياى خداوندى اناالحق = اين گفته حسين بن منصور حلاج عارف قرن چهارم هجرى است كه حاكى از نفى وجود خود و اثبات حق است.
به طورى كه براى خود وجودى قائل نبود و خود را در خداوند فانى مىديد و همه چيز را حق مىدانست.
قرب = نزديكى، رسيدن قطره به دريا، متصف به صفات الهى شدن.
بعد = دورى، مقيد به صفات بشرى شدن به طورى كه بين سالك و مبدأ حقيقت و حق فاصله افتد.
زورق = در لغت به معنى قايق و در اصطلاح به معنى مراتب سير و سلوك عرفااست.
سير زورق = حركت كشتى، تعيّنات انسانى و لذات نفسانى را گويند.
از ميان عرفا و اولياء هر يك مطالبى را بيان و درباره وحدت و يگانگى خداوند و محوشدن در درياى خداوندى و نزديك شدن به حق و نفى وجود خودى و تعينات دنيوى سخن گفتند.
«ذرات كون پرتو خورشيد مطلق استدر بحر عشق جمله جهان همچو زورق استدارد فراغت از من و مايى و هست و نيستاندر محيط هستى او هر كه مغرق است»26) يكى را علم ظاهر بود حاصلنشانى داد از خشكى ساحلعلم ظاهر = علم شريعت،دانش دين خشكى ساحل = دين، شريعت در اين بيت شيخ دين و احكام شريعت را به خشكى ساحل كه نجات بخش است تشبيه نموده است.
يكى از سالكان راه حق كه در ابيات قبل ذكر آن رفت داراى علم شريعت بود به همين منظور با بهرهگيرى از قانون و ناموس دين، ديگران را ارشاد مىكند و راه هدايت را به آنها نشان مىدهد.
«چون تو دريايى نهاى، نظاره كنگِرد خشكى گَرد و كشتى ياره كن»27) يكى گوهر برآورد و هدف شديكى بگذاشت آن نزد صدف شدگوهر = معانى و اسرار نهفته بر آورد = پيدا كرد،ظاهر ساخت هدف شد = مورد طعن و لعن مردم قرار گرفت.
گروهى از عارفان و سالكان راه حق از درياى الهى همچون غوّاصان كه دُر و مرواريد را از قعر دريا مىجويند،آنان نيز اسرار نهفته و حقايق معانى را بيان مىكنند ولى به علت جهالت و نادانى مردم هدف تير ملامت قرار مىگيرند و حتى در طول تاريخ سر بعضى از آنها بر دار مىرود.
حافظ در اين باره سروده است: «گفت آن يار كز و گشت سردار بلندجرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد» و يا: «چون قلم در دست غدّارى بودلاجرم منصور بر دارى بود» و گروهى ديگر از عرفا به خاطر سختگيريهاى زمانه معانى و اسرار نهفته را همچون گوهر در صدف مخفى نگه داشته، آنرا آشكارا بيان نكردند.
28) يكى در جزء و كل گفت اين سخن بازيكى كرد از قديم و محدث آغازجزءِ = منظور موجودات و تعيّنات هستى است.
كُلّ = منظور مطلق خداوند است.
قديم = در اصطلاح فلسفى يعنى خداوند كه مسبوق به زمان نمىباشد.
محدث = منظور موجودات عالم است، آنچه حادث است و در زمانى معين به وجود آمده باشد.
جماعتى ديگر از عارفان و سالكان راه حق از جزء و كل و گروهى ديگر از قديم و محدث سخن به ميان آوردند.
29) يكى از زلف و خال و خط بيان كردشراب و شمع و شاهد را عيان كردزلف و خط = در اصطلاح عرفا منظور كثرت است.
خال = نقطه وحدت شراب = منظور عشق و مستى است.
شمع = پرتو انوار الهى كه در دل سالك پيدا مىشود.
شاهد = تجلى جمال خدوندى را گويند.
عرفا به دليل اينكه نمىتوانستند معانى عرفانى را آشكارا براى مردم روزگار خود بيان كنند، لذا مطالب بالا را در قالب الفاظ زلف و خال و خط و شراب و شمع و شاهد بيان مىكردند.
30) يكى از هستى خود گفت و پنداريكى مستغرق بت گشت و زُنّار بزرگترين حجاب و مانعى كه موجب مىشود سالك از حق دور افتد قائل شدن وجود و هستى براى خود است.
بنابرين بر كاملان و مرشدان واجب است كه طالبان و مريدان را از بيان موانع آگاه سازند.
حافظ در اين باره گفته است: «حجاب چهره جان مىشود غبار تنمخوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم»بت = در اين بيت اشاره به توحيد و يگانگى دارد.
زُنّار = كمربند ترسايان گروهى ديگر نيز محو وجود پروردگار گشته و كمر خدمت به ميان بستهاند و پيوسته به منظور رسيدن به حق و دست يافتن به كمالات و مقامات معنوى در مسير توحيد گام برداشته و دست از طاعت و عبادت برنداشتهاند.
31) سخنها چون به وفق منزل افتاددر افهام خلايق مشكل افتادمنزل = مقام و مرتبه عارف در رسيدن به حق است.
افهام = جمع فهم، ادراكات خلايق = جمع خلق، مردمان هر يك از سالكان حق و عارفان محقق به نوعى از منازل و مراتب عرفان سخن گفتند و چون هر يك در حالات مختلف مطالب را تعبير نمودهاند همين امر موجب اختلاف در اشارات گرديده است لذا به دليل عدم اطلاع و آگاهى، فهم و درك آن براى مردم مشكل بود.
32) كسى را كاندرين معنى است حيرانضرورت مىشود دانستن آن شيخ معتقد است طالبان و سالكان كه در فهم و درك و معانى عرفانى مشكل دارند شايسته نيست كه در مقام تحيّر و ضلالت باقى بمانند.
بنابر اين دانستن و شناختن مطالب بر آنها فرض است.

درباره به نظم درآوردن كتاب

33) گذشته هفت و ده از هفتصد سالزهجرت ناگهان در ماه شوالهفت و ده = هفده هجرت = تاريخ هجرت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)از مكّه به مدينه منظور است.
شوّال = دهمين ماه از ماههاى دور قمرى است.
دوازده ماه قمرى به ترتيب عبارتند از: محرم-صفر-ربيعالاول-ربيعالثانى- جمادىالاوُلى- جمادىالاخرى- رجب- شعبان- رمضان- شوال- ذيقعده- ذيحجه در ماه شوّال سال هفتصد و هفده هجرى بود كه مثنوى گلشن راز توسّط شيخ محمود شبسترى سروده شد.
34) رسولى با هزاران لطف و احسانرسيد از خدمت اهل خراسانرسول = فرستاده،سفير اهل = مردم يكى از مردم خراسان به عنوان فرستاده كه داراى لطف و احسان خداوندى بود به منظور دريافت معانى و معارف و درك حقايق در تبريز به محضر شيخ مىرسد.
35) بزرگى كاندر آنجا هست مشهوربه اقسام هنر چون چشمه نوربزرگى = «ى» در بزرگى ياء وحدت است، منظور امير حسينى هروى است.
فرستادهاى كه در بيت قبلى از آن نام برده شد همانا امير حسينى هروى است، كسى كه در بين اهالى خراسان مقتدا و رهبر و شهره عام و خاص بوده، و به انواع فضايل و كمالات مشهور و همچون آفتاب مىدرخشيده است.
36) همه اهل خراسان از كه و مهدرين عصر از همه گفتند او بهكه - مه- به = كهتر(كوچكتر)، مهتر(بزرگتر)، بهتر(برتر) شيخ در بيان بزرگى امير حسينى هروى چنين گويد: به گواهى مردم خراسان از كوچك و بزرگ (يا به سن يا به مرتبه و مقام علمى) او در روزگار ما فردى بزرگ و بهتر است.
37) نوشته نامهاى در باب معنىفرستاده بر ارباب معنىدرباب = درباره معنى = منظور معارف و حقايق سير و سلوك و عرفان است.
ارباب معنى = صاحبان دانش، منظور عارفان معارف و كاملان واصل است.
امير حسينى هروى نامهاى به منظور درك حقايق معنوى و رفع هرگونه شك و شبهه براى پاسخ به نزد صاحبان علم و دانش فرستاده است.
38) در آنجا مشكلى چند از عبارتزمشكلهاى ارباب اشارتارباب اشارت = اولياء الله، صاحبان معرفت در آن نامه مشكلات سالكان راه حق كه صاحب مراتب و مقامات مختلفاند مطرح شده بود.
39) به نظم آورده و پرسيده يك يكجهانى معنى اندر لفظ اندكنظم = سخن موزون را شعر گويند.
جهانى معنى = معانى بسيار سؤالات و اشارات و عبارات فراوان عرفانى را با الفاظ و تعبيرات اندك به صورت شعر پرسيده و همين امر باعث جذابيت سخن گرديده بود.
در اينباره گفتهاند: «خير الكلام ما قلّ و دلّ» بهترين سخنها آن است كه كوتاه و با دليل بيان شود.
40) رسول آن نامه را بر خواند ناگاهفتاد احوال او حالى در افواهاحوال = جمع حال، منظور سؤالات مطرح شده در نامه است.
حالى = فوراً، به سرعت افواه = جمع فوه، دهانها فرستادهاى كه از جانب خراسان به تبريز نزد شيخ آمده بود سؤالات امير حسينى هروى را يك به يك برخواند و بلافاصله در ميان مردم پخش گرديد كه چنين فرد بزرگى چنين سؤالات و مشكلاتى را به نظم درآورده است.
41) در آن مجلس عزيزان جمله حاضربدين درويش هر يك گشته ناظرمجلس = محل گرد هم آيى عرفا و فضلا عزيزان = علما و اهالى معرفت درويش = منظور شيخ محمود شبسترى است.
در مجلس بحث و فحص كه همه بزرگان دين و دانش حاضر بودند با شنيدن سؤالات فرستاده شده از خراسان همه به اين درويش نگاه مىكردند چون نيك مىدانستند كه تنها كسى كه مىتواند پاسخگوى اين مشكلات و سؤالات باشد اين عارف كامل است.
42) يكى كو بود مرد كار ديدهز ما صد بار اين معنى شنيدهكار ديده = محقق، آشنا به رموز،منظور شيخ امينالدين پير و مرشد شيخ محمود شبسترى است.
صدبار = كثرت و تكرار منظور است يعنى بسيار شنيده است.
در بين آن مجلس كسى كه بارها اين معانى را از من درويش شنيده بود عارفى آگاه و محققى دانا به نام شيخ امين الدين بود كه به من نگاه مىكرد و پاسخ سؤالات را از من مىخواست.
back page fehrest page next page