< > حديث بى كم و بيش ـ شرح گلشن راز >
  fehrest page next page

حديث بى كم و بيش

بخش اول

مقدمه

زمن بشنو حديث بى كم و بيش ----- ز نزديكى، تو دور افتادى از خويش

در دنياى هستى از نخستين آيه خلقت در سوره «علق» كه بيانگر تحّول نطفه آدمى است تا آخرين آيه قرآن در سوره «ناس»، آن كه بيش از هر موجودى، موضوع و محور سخن معمار آفرينش و سازندگان دين او ـانبياء و اولياءـ و پرورندگان آن ـعرفا و علماءـ و اشاعهكنندگان آن ـنويسندگان و گويندگانـ قرار گرفته و مىگيرد «انسان» است.
ارزش معنوى انسان و نمونه والايى و الگوى بارز انسان بودن، همين بس كه در شأن و منزلت حضرت ختمى مرتبت(صلى الله عليه وآله)، بيان زيباى «لولاك لما خلقت الافلاك» را از زبان «رب النّاس» و «اله النّاس» مىخوانيم.
آدمى چون همواره در معرض تمايلات نفسانى است، با وجود آنكه اشرف مخلوقات است و حامل بار امانت الهى است، امّا هيچگاه از لغزشها و آمال و اميال مادّى و دنيوى مصون نبوده و نخواهد بود.
با اين همه، هم اوست كه در چرخه آفرينش، هدف اصلى خلقت و بازيگر نقش اوّل حيات است و هادى و مقتداى قوم خود.
البته در يك فرآيند كلّى انسان اين اعجوبه خلقت با همه فرود و فرازهايى كه در دوره حيات مادّى دارد عاقبت الامر به مقامى مىرسد كه شايسته خطاب ربّالعالمين قرار مىگيرد و با رامش نفس عصيانگر آرامش و آسايش دو گيتى را تفسير كرده، طفيل هستى عشق مىگردد و «علّم آدم» صفت او و «خمّرت طينة» شرف و بزرگى او مىشود.
از همين انسانها در طول تاريخ بسيار بوده و شدهاند رهبرانى كه پرچم توحيد و هدايت و راهبرى جمعيّت انسانى را به دست گرفته و با تكيه بر معارف اسلامى و علوم الهى قومى را به چشمه نور راه برده و از شهد شيرين عرفان اسلامى بهرهمند ساخته و از آنها انسانى كامل پرداختهاند.

عرفان چيست؟

عرفان در لغت به معنى شناخت و آگاهى و در اصطلاح «نام يكى از علوم الهى است كه موضوع آن شناخت حق و اسماءِ و صفات اوست.»با اين تعريف موضوع و محور اصلى عرفان، انسان و خودسازى و خويشتنشناسى اوست زيرا تا انسان خود را نشناسد، به هدف نهايى كه شناخت حقّ است هرگز نخواهد رسيد و به همين منظور علما و عرفا بر اساس «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خويشتنشناسى را مقدمه خداشناسى دانسته و بر رابطه دوگانه بين «انسان» و «خدا» تأكيد ورزيدهاند.
همچنين عرفان عامل درونسازى و پاكسازى باطن انسان است و بالاخره «هدف اساسى عرفان، نوسازى انسان و معيار بخشى به وى، در تنظيم رابطههاى خود با خويشتن و با ديگران است» بنابراين با يك تعبير ساده مىتوان عرفان را عامل مهم مبارزه با نفس و خواهشهاى نفسانى فرد دانست و با خويشتندارى و زهد آن را معنا داد.
در همين راستا است كه عارف مىكوشد تا با آگاهى و از راه دل و تصفيه درون يعنى با دو بال علم و عرفان عَلَم خلافت الهى را به دست گرفته و سعادت ابدى را نصيب خود گرداند و از درياى بىكران هستى «هم به قدر تشنگى» جرعهاى را به كام خود دركشد.
همان طور كه محىالدين ابن عربى بنيانگذار عرفان علمى و عارف بزرگ اندلسى در قرن هفتم هجرى در دعايى چنين مىخواند: «وادخلنى فى طمطام بحر وحدانيتك» خدايا مرا به به عمق درياى يكتايى نامتناهىات وارد كن»

منازل و مقامات عرفان

سالك و عارف براى رسيدن به مقام وحدت كه مقصد نهايى اوست منازلى را بايد طى طريق نمايد تا به وصال دوست نايل گردد.
«ابونصر سرّاج» در كتاب «اللمّع»، از اين مقامات نام مىبرد: توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكل، رضا.
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى در منظومه منطقالطير معتقد است كه سالك بايد از هفت وادى: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا بگذرد تا به مقام كشف و شهود دست يافته و به ديدار حق توفيق يابد.

عارف كيست و شناساى چيست؟

«عارف در لغت به معنى شناسنده و در اصطلاح كسى است كه حضرت الهى او را به مرتبه شهود و اسماء و صفات خود رسانيده باشد» عارف در حقيقت انسان وارسته و كاملى است كه خود را شناخته و بعد از تزكيه و تصفيه درون در جستجوى پيداكردن اصل و مبدأ وجود است و اين مرحلهاى است كه او به فناء فى الله رسيده، وجود خود را در حق فانى مىبيند و مىكوشد تا به بقاء بالله برسد و در حق باقى گردد.
در چنين حالت عارف دلى دارد پالوده از هر نوع آلودگى، آن چنان كه شايستگىتجلّى نور حق را پيدا مىكند و از راه دل به معرفت يقينى شناسا گشته جز حق را نمىبيند.
مصداق اين گفته را مىتوان از زبان ناظم مثنوى «گلشن راز» اين گونه خواند: «دل عارف شناساى وجود استوجود مطلق او را در شهود است»

زندگى و آثار شيخ محمود شبسترى

در ميان عرفاى مشهور ايرانى آن كه بيش از سايرين در شناسايى و معرفى عرفان اسلامى كوشيده و در ادبيات فارسى نامى گشته، شيخ محمود شبسترى قدّسالله سرّه عارف بزرگ قرن هشتم مىباشد كه با به جا گذاشتن اثر با ارزش «گلشن راز»، چراغى فروزان فرا راه جويندگان حقيقت و پويندگان طريقت نهاده كه فروغ آن علىالدّوام و تا ابد روشنى بخش دلهاى تشنه كامان عرفان اسلامى خواهدبود.
نام كامل او شيخ سعدالدين محمود بن عبدالكريم بن يحيى شبسترى است.
«در سال 678 هجرى در روستاى شبستر (كه اكنون يكى از شهرهاى آذربايجان شرقى و در نزديكى تبريز مىباشد)به دنيا آمد و در تبريز شاگرد شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى بود و در نزد او تربيت يافت» به سبب احاطه بر علوم و معارف اسلامى در زمان حيات شهرت فراوان يافت و به درجه و مقامى رسيد كه در مكتب درس او علما و عرفا حاضر مىشدند و از خرمن معرفت او خوشه بر مىچيدند.
با وجود اينكه بيش از 33 بهار در دنيا نزيسته امّا در همين زمان اندك، ارباب خرد و اصحاب نظر از او سودها جستهاند و پر ادعا مىتوان نمود كه امروز گلهاى گلشن او با بيش از هزار گل، وجود او را بهارى ديگر دادهاست.
بهارى كه هرگز باد خزان را بر اوراق زرّين گلشن او دست تطاول ممكن نباشد و دور زمان عظمت و اهميّت دُرج معانى بلند آن را در غبار تيره تن دنيا دوستان محصور نگرداند.
شيخ محمود شبسترى گرچه به اعتراف خود: «به نثرار چه كتب بسيار مىساختبه نظم مثنوى هرگز نپرداخت» هرگز شاعر نبوده است ولى خالق يكى از بزرگترين و پر محتواترين مثنوىهاى عرفانى زبان فارسى است كه هر بيت آن درّى شاهوار و لؤلؤيى «لا لا» است.
او در رهگذر زمان و بنا به ضرورت كلام و بيان، بى نصيب از اين گونه سخن گفتن نبوده و «به عون و فضل و توفيق خداوند» موفق به سرودن مجموعه گرانبهاى مثنوى «گلشن راز» مىگردد كه امروز زبانزد همه محقّقان و دانش پژوهان است.
نكته قابل توجه در بيت: «همه دانند كاين كس در همه عمرنكرده هيچ قصد گفتن شعر» كه عدم هماهنگى قافيه بين «عمر» و «شعر» را نشان مىدهد، خود مؤيّد ادعاى شيخ در نفى شاعرى اوست.
هر چند كه انتخاب چنين كلماتى به عنوان قافيه بر حسب عمد محتمل مىباشد.
اين عارف بزرگ در زمان كوتاه عمر خود، خالق چندين اثر گرانبها در زمينههاى مختلف علوم الهى و معارف اسلامى بوده است كه از همه مهمتر، مثنوى «گلشن راز» اوست كه موضوع سخن ما در اين نوشتار است.
از ديگر آثار شيخ محمود شبسترى «حقاليقين» و «مرآتالمحقّقين» به نثر و «سعادتنامه» به نظم مىباشد كه شرح آنها در اين مجموعه نمىگنجد.
و سرانجام اين عارف بلند آوازه در سن 33 سالگى و به استناد گفته مورّخين و با توجه به سال تولدش، در سال 720 هجرى با زندگى پر بار خود خداحافظى مىكند و در زادگاه خود شبستر آرام و قرار مىگيرد.
آرامگاه او اكنون در شهر شبستر زيارتگاه موحّدين و محبّان وى و دوستداران علم و ادب مىباشد.
روانش شاد و راهش پر رهرو باد.

گلشن راز

مثنوى «گلشن راز» اثر بزرگ عرفانى شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم و هشتم هجرى با همه گفتهها و خواندهها، خود معرف و شناساى گوهر وجود خود است سبب نامگذارى آن به «گلشن راز» به استناد گفته شيخ: «دل از حضرت چو نام نامه درخواستجواب آمد به دل كاين گلشن ماست» برگرفته از الهامات و واردات قلبى است كه بر دل شيخ تابيده تا بدان وسيله «شود زان چشم دلها جمله روشن»، روشنىبخش دلهاى عارفان و عاشقان حق گردد.
زمان سرايش اين منظومه بنا به «گذشته هفت و ده از هفتصد سالزهجرت ناگهان در ماه شوّال» سال 717 هجرى مىباشد.
شيخ «گلشن راز» را كه «صد عالم اسرار است يك شمّه ازدكان عطار» مىداند و چنين بيان مىكند: «در او راز دل گلها شكفته استكه تا اكنون كسى ديگر نگفته است» و با وجود اين، آن را مايه مباهات و تبختر خود نمىداند و تمامى معانى حقايق و بيان دقايق را زاييده دل و ذهن و زبان خود دانسته، اظهار مىكند كه عاريت كس را نپذيرفتهاست و با طرح اين نكته: «ولى اين بر سبيل اتفاق استنه چون ديو از فرشته استراق است» رنگ تملّق و تعلّق را از دامن خود زدوده و بر اين معنى تأكيد مىورزد.
و «بالجمله» بايد گفت:گلشن راز معانى تصوّف را در يك مثنوى ساده و شيرين در طىّ حدود هزار بيت شرح و توضيح مىكند و آدمى را به ترك عادت و درك وحدت و جستجوى حقيقت راهنمايى مىكند» «در بين منظومههاى مربوط به عرفان و حكمت كه اشتمال بر دقايق اسرار متصوّفه هم لطف و جمال شعرى را كه در جاى جاى آنها هست به كلّى از بين نبرده است و گه رايحه تغزل و شعر غرامى از آنها به مشام مىرسد منظومه كوتاه هزار بيتى گلشن راز اثر شيخ محمود شبسترى شهرت و قبولى كم نظير دارد.» و بالاخره بايد گفت كه شيخ محمود شبسترى با ژرف انديشى و ظرافت تمام، مجموعه افكار خود را در منظومه «گلشن راز» به طرزى استادانه در پاسخ هجده سؤال عارف انديشمند «امير حسينى هروى» سروده است كه بعد از شرح و تفصيل آنها با احتساب ابيات آغازين و پايانى به 1004 بيت مىرسد كه همه در قالب مثنوى و در «بحر هزج مسدّس» و درباره عرفان علمى و حكمت عملى مىباشد كه براى اطلاع بيشتر خوانندگان، هجده سؤال مطرح شده از سوى امير حسينى هروى در زير آورده مىشود و آنها عبارتند از: سؤال اوّل: تفكّر چيست؟ سؤال دوم: كدام فكر شرط راه سالك است؟ سؤال سوم و چهارم: «من» كيست و «سفر كردن در خود» چيست؟ سؤال پنجم و ششم: «مسافر و راهرو» و «مرد تمام» كيست؟ سؤال هفتم و هشتم: آگاهى بر «سرّ وحدت» و «موضوع مورد نظر عارف» چيست؟ سؤال نهم: درباره «معروف و عارف و معرفت» سؤال دهم: معنى «اناالحق» چيست؟ سؤال يازدهم: درباره «واصل» و «سير و سلوك» سالك سؤال دوازدهم: درباره «وصال ممكن و واجب» و «حديث قرب و بعد و بيش و كم» سؤال سيزدهم: درباره «بحرى كه نطق و بيان ساحل آن است.» سؤال چهاردهم: در شناخت «جزوى كه از كلّ خود افزونتر است» و «چگونگى طريقه جستن آن جزو؟» سؤال پانزدهم: «قديم» و «محدث» چگونه از هم جدا شدهاند؟ سؤال شانزدهم: مقصود مرد معنى-عارف- از چشم و لب و رخ و زلف و خط و خال» چيست؟ سؤال هفدهم: حقيقت «شراب و شمع و شاهد و خراباتى» چيست؟ سؤال هجدهم: معنى «بت و زنّار و ترسايى» چيست؟

شرحهاى گلشن راز

شرحهاى نوشته شده بر «گلشن راز» شيخ محمود شبسترى بى هر توضيحى خود بيانگر عمق انديشه وى در بيان مطالب عرفانى است و در اهميت آن همين بس كه تاكنون بيش از ده شرح از متقدّمان و متأخران بر آن نوشتهشده است.
البته «كثرت تعداد شرحهايى كه بر اين منظومه موجز نوشتهاند وسعت حوزه انتشار و شهرت بيش از حدّ آن را كه در عين حال به جهت عمق و دقت فوقالعاده تعبيراتش نظير اينگونه شرحها را نيز الزام مىكند، نشان مىدهد.» 1ـ مفاتيحالاعجاز فى شرح گلشن راز تأليف شيخ محمد لاهيجى كه اساس كار نگارنده بر آن قرار داشته و در صفحات آينده نكاتى چند درباره آن ارائه خواهد شد.
2ـ شرح گلشن راز اثر كمالالدين حسين اردبيلى متخلّص به الهى 3ـ نسايم گلشن تأليف سيّد نظامالدين محمود حسينى مشهور به شاه داعىالىالله 4ـ شرح گلشن راز اثر مظفرالدين على شيرازى 5ـ شرح گلشن راز تأليف صاينالدين على تركه شارح شيعى مذهب 6ـ شرح منظوم اسيرى 7ـ شرح منسوب به مولانا عبدالرحمن جامى 8ـ شرح گلشن راز تأليف حاج ميرزا ابراهيم شريعتمدار سبزوارى ملقب به وثوقالحكما (او از شاگردان حاج ملاّ هادى سبزوارى است).
9ـ شرح گلشن راز تأليف قاضى مير حسين يزدى 10ـ شرح گلشن راز اثر ادريس بن حسامالدين بديعى 11ـ شرح گلشن راز اثر شيخ بابا نعمتالله بن محمود نخجوانى

شيخ محمد لاهيجى و شرح او بر گلشن راز

شمسالدين محمد بن يحيى بن على گيلانى لاهيجى از مشايخ و عرفاى بزرگ نيمه دوّم قرن نهم و دهه اوّل قرن دهم هجرى است.
او در شيراز به دنيا آمد و در همانجا ساكن بود و سرانجام در شيراز درگذشت، آرامگاه او نيز اكنون در شيرازاست.
در اهميت شخصيت اين بزرگ مرد عالم معنى بسيار سخنها گفته و نوشتهاند كه مجال توجيه و تبيين آن در اين مختصر نمىباشد.
امّا او با توجه به مقامى كه در تصوف و عرفان داشت در سال 877 شرح منظومه شيخ محمود شبسترى را با عنوان «مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز» آغاز كرد كه بعدها مورد استقبال ارباب شريعت و اصحاب طريقت واقع گرديد و سالكان و عارفان از آن سودها گرفتند و بهرههاجُستند.
«شيخ محمد لاهيجى از پيروان سيد محمد نوربخش است و او را حضرت امام سيد محمد نوربخش مىخواند.
لاهيجى طريقه نور بخشيه را در شيراز ترويج مىكرد و خانقاه نوريّه -منسوب به نوربخشـ را در آنجا به وجود آورد.» قرن نهم كه بيشتر دوره حيات شيخ محمد لاهيجى در آن گذشته است، دورهاى است كه «شريعت و طريقت به يكديگر نزديك مىشوند و علماى دين و متشرعان و فقها هم نسبت به صوفيه و عرفا نظر موافق پيدا مىكنند و به تصوف و عرفان روى مىآورند و آنان كه ذوقى و طبعى شاعرانه داشتند اشعار عرفانى سرودند و همان رموز و مصطلحات صوفيه و عرفا را در شعر به كار بردند و هم در اين قرن شرح كتب علمى و عرفانى انجام گرفت.» شيخ محمد لاهيجى سبب شرح «گلشن راز» را چنين بيان مىكند: «باعث نفسالامرى اين فقير در التزام شرح اين كتاب، آن بود كه دلى داشتم كه به اين سخنان محققان انسى تمام داشت و به چيزى ديگر غير از اين ملايمتى نداشت و اين كتاب «گلشن» را در غايت خوبى و تنقيح يافتم و از دل و جان به توضيح و تلويح لطايف و نكات و مسائل او شتافتم.» از ميان شروحى كه تاكنون بر منظومه گلشن راز نوشته شدهاست بى هيچ ترديد شرح لاهيجى كاملتر، عميقتر، دقيقتر و علمىتر از شرحهاست و اين ادّعا مثبت نمىگردد مگر آن كه اعتراف كنيم كه شيخ محمد لاهيجى خود از اجله عرفا و مشايخ تصوّف و صاحب نظر در علوم اسلامى و معارف الهى بوده است.
شرح لاهيجى از نوع كتابهايى است كه «فرانسيس بايكون» مىگويد: «برخى از آنها را بايستى از اوّل تا آخر خواند و با موشكافى و حوصله بسيار بايد جزء جزء مطالب آنها را دقت كرد و از آنها فايده برداشت.» در شرح لاهيجى در كنار ابيات ساده و روان ابياتى نيز وجود دارد كه فهم آن دشوار و نياز به داشتن اطلاعات و دانستن رموز و اصطلاحات عرفانى است كه اگر خواننده آشنايى با آنها نداشته باشد درك مفاهيم هرگز براى او ممكن نخواهد شد.
به همين بهانه و براى مقايسه، نمونهاى چند كوتاه از نظرتان مىگذرد.
در اينجا ابتدا از شرح لاهيجى نمونهاى را مىخوانيم و بعد ساده شده و برگردان آن را در رساله حاضر مىنگريم: نمونههايى از شرح لاهيجى

نمونه اوّل:

ولى تشبيه كلّى نيست ممكنزجستجوى آن مىباش ساكن l شرح لاهيجى: «يعنى در حين نقل اگر چه رعايت تناسب عقلى نموده شدهاست فأما تشبيه كلّى بينالمعنيين البته نمىتواند بود چو ميان محسوس و معقولبودن بعيد است و از جستجوى تشابه به تامّ بينهما ساكن مىبايد بود و طالب چيزى كه نباشد نبايد بود و الاّ طلب محال سبب حيرت و ضلال خواهد بود.» n برگردان ساده: هر چند هنگام بيان الفاظ،رعايت تناسبهاى عقلى شدهاست امّا تشبيه كلى بين معانى اصلى و امور محسوس ممكن نمىباشد زيرا فاصله بينمعقولات و محسوسات بسيار زياد است و نبايد به دنبال تشابهات كامل بين ايندو بود.
نمونه دوّم: از آن جانب بود ايجاد و تكميلو از اين جانب بود هر لحظه تبديل l شرح لاهيجى: «يعنى از جانب حق به واسطه تجليات اسمايى و شئونات ذاتى ايجاد عالم و تكميل مظاهر به كمالات وجودى كردهمىشود و هر لحظه در هر صورتى به ظهورى و تجلّى ديگر است و به سبب اين تجلّى و ظهور دايم وجود عالم مستمر مىنمايد،و از اين جانب كه عالم مراد است به حسب اقتضاءِ ذاتى هر لحظه و هر ساعت تبديل و تغيير است و به واسطه اين اقتضاء ذاتى ممكنات عالم در عدميت و نيستى مستمرّند و علىالدّوام به خود نيستند و به تجلّى رحمانى هستند و اقتضاى امكانيّت كه ذاتى ممكن است قطع نظر از موجد نموده آن است كه هميشه در هر زمانى عالم هست باشد بلكه مقتضاى اسماءِ الهى آن است كه عالم علىالدّوام هست و نيست باشد زيرا چنانچه موجد و محيى و مبدى و رحمان و منعم و مصوّر و خالق و قيّوم و امثال ذالك اقتضاى وجود موجودات و ظهور مظاهر مىنمايد،معيد و مميت و ضارّ و قهّار و قابض و فرد و واحد اقتضاى عدميت و خفاى مظاهر مىنمايد.
«هر دمى مرگى و حشرى داديمتا بديدم دستبرد آن كرمگشت آسان بر من از لطف خدافهم اسرار بقا اندر فنازانكه با ما مىنمايد او عيانحشر و نشرى دايماً اندر جهان» n برگردان ساده: از آن جانب = از طرف حق تعالى از اين جانب = از طرف بنده و موجودات عالم از طرف خداوند و به واسطه فيض رحمانى او موجودات و ممكنات عالم به وجود مىآيند و به كمال وجودى دست مىيابند و از طرف موجودات به سبب ذات آنها كه فناپذيرند هر لحظه در تغيير و تحوّل بوده و به عبارتى نيست و هست مىگردند.
نمونه سوّم: كدامين فكر ما را شرط راه استچرا گه طاعت و گاهى گناه است l شرح لاهيجى: «سائل مىپرسد كه كدام است آن فكر كه شرط راه طالبان و سالكان راه حق است و وسيله قرب آن حضرت مىگردد و سبب چيست كه فكر گه طاعت است و مأمورند به آن و گاهى گناه است و نهى از آن كردهاند» n برگردان ساده: راه: راه حق، راهى كه سالك طى طريق مىكند تا به مبدأ خويش رسد.
دومين سؤالى كه سائل از شيخ پرسيده حاكى از تنوع افكار اوست زيرا در سؤال اوّل از مطلق فكر پرسيده شد و شيخ حقيقت فكر را بيان كرد.
در اين بيت سائل در جستجوى فكرى است كه سالك را به حق مىرساند و وسيله مشاهده حق مىشود.
چرا فكر گاهى سبب اطاعت و بندگى حق مىشود و گاهى سركشى و عصيان و گناه را باعث مىشود.
نمونه چهارم: مپرس از من حديث زلف پر چينمجنبانيد زنجير مجانين l شرح لاهيجى: «يعنى از من عاشق بيدل حديث و سخن زلف پرچين و شكن معشوق مپرس و گرفتارى عشّاق به واسطه تقيّد به قيود احكام كثرات كه هر يكى شكنى است از آن چين زلف اظهر منالشمس است و احتياج به شرح و بيان ندارد و از شهود جمال با كمال محبوب مانع محبّ غير از اين نيست و مرغ دلهاى طالبان و عاشقان از جهت گرفتارى اين دام بلا است كه مبتلاى قيد فراق و اندوه اشتياقند و زنجير مجانين عشق و طلب مجنبانيد و سرود بياد مستان مياريد كه سلسله زلف معشوق است كه سبب تقيّد مجانين محبت و عشق،به قيود كثرات گشته و نمىگذارد كه در هواى وصال محبوب طيران نمايند و از اندوه فراق خلاص گردند.» n برگردان ساده: حديث = خبر، سخن، هر چه از آن خبر دهند و نقل كنند.
زلف = كنايه از كثرت است و اشاره به تجلّى جلالى انوار حق در صورت جسمانى دارد، صفات قهر الهى منظور است.
مجانين = جمع مجنون، ديوانگان شيخ: از من عاشق درباره زلف معشوق چيزى مپرس.
زيرا تعيّن زلف پرچين و شكن معشوق زنجيرى است در پاى عاشق كه سبب گرديده تا عاشقان و ديوانگان كوى عشق، ره به سوى معشوق نبرند و به وصال او نرسند بنابراين زنجير ديوانگان عاشق كه مراد زلف معشوق است نجنبانيد زيرا سبب همه بلاها و گرفتاريهاى عاشق، زلف معشوق -تعيّن- است.
حافظ در اين باره گويد: «عقل اگر داند كه دل دربند زلفش چون خوش استعاقلان ديوانه گردند در پى زنجير ما» بخش دوم سادهنويسى (توضيحات، لغات و اصطلاحات) 1 ـ در معنى تفكر 2ـ فكرى كه شرط راه سالكان است قاعده در بيان تفكر در باره انفس 3 و 4 ـ در حقيقت معنى «من» و مقصود از «سفركردندرخود» 5 و 6 ـ درباره مسافر در راه حق و مرد كامل تمثيل در اينكه شريعت مانند پوست و طريقت مانند مغز و حقيقت مانند مغز خالص است 7 و 8 ـ در بيان معنى «عارف» و «معرفت» 9 ـ در بيان قرب و بعد از حق 10 ـ درباره وجود كه مانند دريايى است كه نطق، ساحل و علم گوهر و حروف، صدفهاى آن است 11 ـ در بيان نقص موجود از وجود با آنكه او كلّ و وجود جزء است 12 ـ سؤال در بيان تفاوت بين قديم و حادث 13 ـ در اشارات و رموز عرفانى كه عارف به كار مىگيرد اشارت به زلف 14 ـ در بيان معنى شراب و شمع و شاهد و دعوى خراباتىشدن 15 ـ سوال و جواب در بيان هدف از بت و زنار و غيره 1) به نام آنكه جان را فكرت آموختچراغ دل به نور جان بر افروختبه نام آنكه = «چون ذكر حق بالاتر از ذكرى است كه حامد در لفظ بياورد و در نظر عارف عظمت نام خداوند به حدّى است كه در حرف نمىگنجد، به همين خاطر شيخ محمود شبسترى نام الله را نياورده، و از لفظ «آنكه» استفاده كردهاست.» جان = روح آدمى است كه به تعبير عرفا همچون مرغى است كه سير عالم بالا را دارد و زندهكننده اجسام است.
سعدى در اين باره گويد: «خبردارى اى استخوانى قفسكه جان تو مرغى است نامش نفس»فكر = سير معنوى از ظاهر به باطن و از صورت به معنى و از صفات به ذات است، وسيله رفتن به سوى الله است.
(ش-ل) چراغ = وسيله روشنايى است، منبع نور است.
دل = واسطه بين جان و نفس است.
بنابراين دل حالت برزخ را دارد يعنى از جان و نفس استفاده مىكند.
به عبارتى از جان مستفيض مىگردد امّا به نفس فيض مىرساند.» نور = وسيله رفع كدورت و تاريكى است.
دل آدمى معدن علم و كمالات روح انسانى و مظهر تجليات الهى است.
دل را به آن سبب به چراغ تشبيه كرده است كه دل همانند چراغ، راهنما و راه گشاست.
بنابراين جمال حقيقت بوسيله دل پاك آدمى قابل ديدن است.
«جام جهان نما دل انسان كامل استمرآت حق نما به حقيقت همين دل است» پس به نام خدايى آغاز مىكنم كه جان آدمى را فكر و انديشه داد و دل عارف را به نور جان روشن و زنده گردانيد.
2) زفضلش هر دو عالم گشت روشنزفيضش خاك آدم گشت گلشنفضل = احسان و بخشش، جلوه ظهور خداوند است كه نصيب همه موجودات مىشود.
(يا تجلّى عام يا تجلّى رحمانى) دو عالم = دنيا و آخرت، عالم غيب و شهادت فيض = بركت، جلوه ظهور خداوند است كه تنها مؤمنان و اولياءِ الله از آن بهرهمند مىشوند.
(يا تجلّى خاص يا تجلّى رحيمى) مراد از خاك آدمى، طبيعت و سرشت انسانهاست و مراد از گلشن، گوناگونى انسانها و سرشتهاى مختلفى است كه خداوند در نهاد و طبيعت آدمى قرار دادهاست.
خداوندى كه از فضل و بخشش و با تجليات انوار خود عالم غيب و شهادت را براى انسان مشخص و معين نموده است، هم اوست كه از فيض و بخشش خود، طبيعت و سرشت آدمى را بوسيله معارف و حقايق روشن، همچون گلشن خوشبوى و معطر نموده است.
3) توانايى كه در يك طَرفهالعينز كاف و نون پديد آورد كونينطَرفهالعين = يك بار چشم بهم زدن كاف و نون = مراد «كن» است به معنى باش و اشاره دارد به آيه «و اذا قضى امراً فانّما يقول له كن فيكون» كه تحقق فرمان خداوند است.
كونين = عالم غيب و شهادت خداوند قادر و توانايى كه در يك چشم بهمزدن هر دو عالم هستى (دنيا و عقبى) را پديد آورد.
4) چو قاف قدرتش دم بر قلم زدهزاران نقش بر لوح عدم زددم = «كنايه از نفس رحمانىكه فيض حق است» لوح عدم = صفحه نيستى، عالم ماده و فنا قاف = «نام كوهى افسانهاى است كه جايگاه سيمرغ است و كنايه از بلندى مقام و مرتبه مىباشد» قاف قدرت = حرف اول «قدرت» است.
اوّل مقدورى كه قدرت متعلق به او شده تعيّن اوّل است كه آنرا قلم مىنامند.
  fehrest page next page