و نفس ناطقه كه صورت انسان است همان فصل ماهيت انسان مىباشد وقتى لا بشرط ملاحظه گردد.
شرححاصل اشكال اين است كه شما گفتيد فصل، تحت جنس خود قرار نمىگيرد. ما در تقسيم جوهر به پنج قسم، ملاحظه مىنماييم كه صورت جسميه كه همان قابليت ابعاد ثلاثه باشد فصل جسم قرار مىگيرد همانطور كه نفس ناطقه كه همان فصل به شرط لا هست فصل ماهيت انسانى قرار مىگيرد. و از آن رهگذر كه صورت جسميّه و نفس، دو نوع از اقسام پنج گانه جوهر هستند بالبداهة زير مجموعه جوهر كه جنس الاجناس هست قرار گرفته متحد با او خواهند بود. و بدين وسيله مطلب فوق كه فصل، تحت جنس قرار نمىگيرد نقض مىگردد.
متنقلت: يختلف حكم المفاهيم باختلاف الاعتبار العقلىّ الذى يطرؤها، وقد تقدّم فى بحث الوجود لنفسه ولغيره أنّ الوجود فى نفسه هو الذى ينتزع عنه ماهيّة الشىء. وأمّا اعتبار وجوده لشىء فلا ينتزع عنه ماهيّة وإن كان وجوده لغيره عين وجوده فى نفسه، والفصل مفهوم مضاف إلى الجنس حيثيّته أنّه مميّز ذاتى للنوع وجوده للجنس فلا ماهيّة له من حيث إنّه فصل. وهذا معنى قولهم: إنّ لازم كون الجنس عرضاً عامّاً للفصل والفصل خاصّة له أن ليست فصول الجواهر جواهر بمعنى كونها مندرجة تحت معنى الجواهر اندراج الانواع تحت جنسها، بل كاندراج الملزومات تحت لازمها الذى لا يدخل فى ماهيتها.
جواب از اشكالترجمهدر پاسخ مىگوييم: حكم مفاهيم با اختلاف اعتبارات عقلى كه بر آن عارض مىشود مختلف يمىشوند. و قب در بحث وجود لنفسه ولغيره گذشت كه وجود فى نفسه همان چيزى است كه از او ماهيت انتزاع مىشود. و اما از اعتبار وجود براى غير، ماهيتى انتزاع نمىگردد; گرچه وجود لغيره عين وجود لنفسه هست. و فصل، مفهومى است كه به جنس اضافه مىگردد و حقيقت او آن است كه مميز ذاتى نوع و وجودش براى جنس مىباشد. از اين جهت براى فصل از آن حيث كه فصل هست ماهيتى نيست. و معناى قول حكما كه مىگويند: جنس، عرض عام براى فصل و فصل، عرض خاص براى جنس هست اين است كه فصول جواهر، جوهر نيستند; به اين معنا كه مندرج تحت جواهر باشند، مانند انواع كه تحت جنس خود مندرجند. بلكه (اندراج آنها تحت جنس) مانند اندراج ملزومات، تحت لازمهاى كه داخل در ماهيت ملزومات نيست مىباشد.
شرحهمانطور كه گفته شد احكام ماهيات به اختلاف اعتباراتى كه براى ماهيت وجود دارد متفاوت است. ما در اينجا براى فصول، سه نوع اعتبار داريم كه به ملاك هريك از اين سه اعتبار، حكم ماهيات مختلف مىگردد.
اعتبار اول فصل بودن فصول جوهرى است كه اين اعتبار لا بشرط ماهيت است.
اعتبار دوم صورت بودن آنهاست كه اين اعتبار بشرط لاى ماهيت است.
اعتبار سوم تمام حقيقت قرارگرفتن صورتهاى جوهرى است.
فرق اعتبار دوم با اعتبار سوم اين است كه در اعتبار دوم، صورت را مقابل ماده قرار مىدهيم و آن را مقوم ماده مىدانيم و براى آن مرتبهاى غير از مرتبه ماده قائل هستيم. اما در اعتبار سوم، صورت را تمام حقيقت نوع مىدانيم و مىگوييم كه آنچه از اجناس و فصول پيشين موجود است در آن به نحو بساطت و وحدت، حاصل است. در اين اعتبار، صورت نه تنها مقابل ماده نيست بلكه جامع آن هم هست و عناوينى كه مربوط به اجناس و فصول ديگر هست در اين اعتبار بر خود صورت نيز اطلاق مىگردد.
قابل ذكر است كه خلط ميان اعتبارات سه گانه فوق، خلط ميان احكام آنها را در پى خواهد داشت. بايد دقت كرد هر حكمى را قرين اعتبار خاص به خود، ملاحظه نمود.
اكنون سخن در مورد اعتبار اول است. مقدمةً بايد بگوييم در مبحث وجود رابطىگذشت كه از وجود اعراض از آن حيث كه وجود لغيره دارند نمىتوان ماهيت انتزاع كرد; زيرا ماهيت را صرفاً مىتوان از وجود لنفسه انتزاع كرد. اما از آن حيث كه أعراض وجود لنفسه دارند مبدء انتزاع ماهيت قرار مىگيرند. اكنون با استمداد از آن اصل، اينجا در دفع اشكال مىگوييم: فصلها همه و همه وجودشان براى اجناس هست; يعنى وجود لغيره دارند. و از اين جهت، وجود آنها مبدء انتزاع ماهيت نيست.
و چون فصلها ماهيت ندارند به طور كلى اين اشكال مطرح نمىشود كه آيا فصول جواهر، جوهر هست يا نيست؟ كه اگر جوهر باشد لازم مىآيد كه آنها مندرج تحت جنس خود شوند و به فصل ديگرى نيازمند باشند و اگر عرض باشند لازم مىآيد جنس جوهرى، متقوم به عَرَض باشد و اين هر دو محال است; زيرا جوهر بودن فصل و عدم آن در جايى مطرح مىشود كه فصل، ماهيت داشته باشد و آنگاه سؤال شود كه آن ماهيت، جوهر هست يا نه؟ اما اگر فصل به دليل فوق يعنى وجود لغيره داشتن، ماهيت نداشت سؤال مذكور، بىمورد است.
و اينكه مىگويند فصل، عَرَض خاص براى جنس و جنس، عرض عام براى فصل هست، معنايش اين است كه فصل، حقيقتى غير از حقيقت جنس دارد. و اگر فصل، تحت جنس مندرج بود فصل هم از سنخ جنس مىگشت و حمل ميان آن دو حمل اولى بود. البته اگر لفظ جوهر را بر فصل احياناً اطلاق مىكنند اين به منزله آن است كه لفظ لازم را بر ملزوم اطلاق كنند و ملزوم را تحت آن قرار دهند، مانند آنكه مىگوييم «الانسان ممكن» امكان لازمه همه ماهيات از جمله ماهيت انسان است و ماهيات ملزوم آن هستند. ما در اينجا ماهيت انسان را كه ملزوم امكان هست، تحت امكان قرار داده اطلاق ممكن بر آن مىكنيم. يا در مثال ديگر مىگوييم «الاربعة زوج» اربعه ملزوم و زوج لازمه اوست. در اينجا ما اربعه را تحت لازم خود يعنى زوج قرار مىدهيم و اين لازم را بر آن اطلاق مىكنيم.
در ما نَحْنُ فيه هم مطلب چنين است. فصل را كه ملزوم جنس هست تحت لازمه او كه جنس جوهر است قرار دادهايم و جوهر را بر آن اطلاق نمودهايم. بديهى است ماهيت لازم غير از ماهيت ملزوم هست و هيچ گاه بين اين دو، حمل اولى وجود ندارد. لذا اگر لفظ جوهر را بر فصل، اطلاق مىكنند به اين دليل و به دليل خاص ديگرى است كه بعداً بدان اشاره مىشود.
متنوأمّا الصورة من حيث انّها صورة مقوّمة للمادّة فحيث كانت بشرط لا بالنسبة إلى المادّة لم يكن بينهما حمل أوّلىّ فلا اندراج لها تحت الجنس، وإلاّ كانت نوعاً بينه وبين الجنس عينيّة وحمل أوّلىّ، هذا خلف وإن كان بينها وبين المادّة حمل شائع بناءاً على التركيب الاتحادىّ بين المادّة والصورة.
اعتبار دوم صورت بودن ماهيتترجمهو اما صورت از آن جهت كه مقوّم ماده است; چون كه نسبت به ماده بشرط لا ملاحظه مىگردد بين آن دو، حمل اولى برقرار نمىگردد. لذا اندراج صورت، تحت جنس معنا ندارد. و الا (يعنى اگر اندراج حاصل بوده و حمل بين آن دو حمل اولى بود) بايد صورت، نوع محسوب مىشد و بين آن و جنس، عينيت و حمل اولى برقرار باشد (مانند ساير مواردى كه بين نوع و جنس، حمل اولى برقرار است، مانند «الانسان حيوان») در حالى كه اين (عينيت بين صورت و جنس) خلاف فرض است (چون صورت، مقوّم ماده است نه عين او). گرچه بين صورت و ماده، حمل شايع برقرار مىگردد; بنابر آنكه تركيب بين آن دو اتحادى باشد (نه انضمامى).
شرحاين اعتبار دومى است كه براى ماهيت لحاظ مىگردد كه عبارت باشد از اينكه ماهيت صورت بشرط لا باشد.
گفتيم فصل چون وجود لغيره دارد ماهيت ندارد تا مندرج تحت جنس شود، اما صورت كه مقوّم ماده است چطور؟ آيا آن مندرج تحت جنس مىشود يا نه؟ به عبارت ديگر آيا صحيح است كه بگوييم الصورة جوهرٌ يا نه؟ مىفرمايند: صورت چون براى معناى بشرط لا وضع شده به حمل اوّلى قابل حمل بر جنس نيست; زيرا آن دسته از معانى قابل حملند كه به نحو لا بشرط لحاظ گردند. ولى چون صورت به نحو بشرط لا لحاظ مىشود قابل حمل اولى بر جنس نيست، همان گونه كه جنس كه فى المثال جوهر باشد قابل حمل بر صورت نيست. بله، ماده و صورت در خارج وجوداً به وجود واحد، موجود مىشوند كه آن را تركيب اتحادى مىنامند و بدين ملاك به حمل شايع بر يكديگر حمل مىشوند. ملاك حمل شايع تغاير مفهومى و اتحاد وجودى است.
البته دراينكه ماده و صورت در خارج وجوداً با هم متحدند يا متحد نيستند و دو وجود علىحده دارند و به يكديگر ضميمه مىشوند، دو قول وجود دارد. اگر كسى قائل به وجود انضمامى اين دو در خارج باشد اين دو حتى به نحو حمل شايع بر يكديگرحمل نمىشوند; زيرا هر وجودى اختصاص به خودش دارد و بر وجود ديگر منطبق نمىشود. ولى اگر اين دو در خارج، موجود به وجود واحد بودند اين دو مفهوم متغاير در حمل شايع به وجود يگانه موجود خواهند گشت.
حال اگر كسى مدعى شد كه ماده و صورت به حمل اولى بر هم حمل مىشوند ناگزير بايد صورت را مانند نوع، فرض كند تا مانند موارد ديگر كه حمل بين نوع و جنس، حمل اولى است در اينجا هم حمل اولى باشد. و اگر صورت را نوع، فرض كرد خلاف فرض پيش خواهد آمد; زيرا نسبت بين فصل كه همان صورت لا بشرط است و جنس كه همان ماده لا بشرط است عرض خاص و عرض عام است، نه عينيت و اتحاد مفهومى.
حاصل جواب اينكه فصل به دليل آنكه فاقد ماهيت هست مندرج تحت جنس نمىشود. و صورت گرچه ماهيت دارد اما چون لحاظ بشرط لايى دارد بين او و جنس، حمل اوّلى صورت نمىگيرد، تا مندرج تحت جنس گردد.
متننعم لمّا كانت الصوره تمام ماهيّة النوع، كما عرّفوا بأنّها ما به الشىء هو هو بالفعل، كانت فصول الجواهر جواهر، لأنّها عين حقيقة النوع وفعليّته، لكن لا يستوجب ذلك دخولها تحت جنس الجوهر بحيث يكون الجوهر مأخوذاً فى حدّها بينه وبينها حمل أوّلىّ.
وجه اطلاق جوهر بر فصول، به ملاك اعتبار سوم ماهيت ترجمهآرى، از آن جهت كه صورت، تمام ماهيت نوع هست ـ چنانكه در تعريف آن گفتهاند كه چيزى است كه نوع به سبب آن بالفعل مىشود ـ فصول جواهر، جواهر مىباشند. چونكه صورت، تمام حقيقت نوع و فعليت آن مىباشد. لكن اين موجب نمىشود كه فصول، داخل تحت جنس جوهر باشند، به طورى كه جوهر در تعريف فصول آورده شود و بين جنس و فصول، حمل اولى برقرار گردد.
شرححيثّيت سومى در اينجا وجود دارد كه به لحاظ اين حيثيّت مىتوان فصول را جوهر خواند. و آن عبارت از اين است كه چون صورت، تمام حقيقت نوع را تشكيل مىدهد و فعليّت نوع بدان حاصل مىشود، و به عبارت ديگر چون تمام اجناس و فصول قبلى در آن منطوى است، عناوين ديگرى را كه مربوط به آن نيست بلكه مربوط به جنس آن هست، يبه آن نسبت مىدهند. بديهى است عنوان جوهريت او از آنِ جنس او مىباشد لكن اين عنوان به فصل كه همان صورت لا بشرط هست از باب اينكه صورت، تمام حقيقت نوع هست به لحاظ ثانوى اعطا مىگردد.
اما اطلاق جوهريت بر فصول از باب حمل اولى نيست; يعنى وقتى مىگويى «الفصل جوهرٌ» حمل بين محمول و موضوع حمل اولى كه كاشف از عينيت اين دو مفهوم باشد ينيست. بلكه همانطور كه قب گفته شد، حمل شايع بودهاست و دو مفهوم متغاير وجوداً به لحاظ فوق، متحد گرديدهاند.
يو نيز قب گفتند كه اطلاق جوهر بر فصول از باب اطلاق لازم بر ملزوم مىماند، مانند «الانسان ممكن» كه انسان كه ملزوم امكان هست تحت لازم خود مىآيد، بدون آنكه مندرج و داخل در ماهيت او باشد; زيرا معناى انسان يك چيز است و معناى امكان چيز ديگر. در ما نحن فيه هم جوهر بر فصل اطلاق مىشود و مىگوييم «الفصل جوهر». اما اين به معناى اندراج فصل، تحت جنس نيست. و اين حمل، حمل شايع است نه حمل اولى.
از مجموع بحث، نتيجه چنين حاصل مىشود كه اگر در تقسيم جوهر، صورت جسميه را كه فصل جسم هست يكى از انواع جوهر قرار دادهاند اين تقسيم، تقسيم حقيقى نبودهاست و به طور واقعى فصل يكى از اقسام جوهر نيست و جوهر، مقسم حقيقى براى آن نمىباشد، بلكه اين تقسيم يك تقسيم مسامحى و غير واقعى است. و در حقيقت، عدد جواهر كمتر از پنج است.
متنفتبيّن بما تقدّم أنّ الفصول بما أنّها فصول بسائط غير مركّبة من الجنس والفصل ممحّضة فى أنّها مميّزات ذاتيّة، وكذلك الصور المادّيّة التى هى فى ذاتها مادّيّة موجوده للمادّة بسائط فى الخارج غير مركّبة من المادّة والصورة وبسائط فى العقل غير مركّبة من الجنس والفصل وإلاّ كانت الواحدة منها أنواعاً متسلسلة ـ كما تقدمت الاشارة إليها.
نتيجه اينكه فصل و صورت ذهناً و خارجاً بسيطندترجمهاز آنچه گذشت معلوم شد كه فصول بما انها فصول، بسيط هستند و مركب از جنس و فصل نمىباشند و محض در مميّز ذاتى بودن مىباشند. و نيز صور مادى كه ذاتاً مادى هستند و براى ماده، موجود مىباشند، آنها هم بسايط خارجى و غير مركب از ماده و صورت هستند (همانطور كه) در عقل، بسيط بوده غير مركّب از جنس و فصل مىباشند. والا (يعنى اگر مركب يباشند) لازم مىآيد يكى از آنها (فصول يا صور) انواع متسلسلى باشد; چنانكه قب بدان اشاره شد.
شرحفصل به حيث فصل بودن (اعتبار اول) نه از آن حيث كه تمام حقيقت نوع است (اعتبار سوم) بسيط مىباشد و مركب از جنس و فصل نيست; زيرا اگر مركب از جنس و فصل باشد باز فصل آن به نوبه خود، مركب از جنس و فصل ديگرى است. و هكذا تا بى نهايت، كه از اين لازم مىآيد در وجود يك فصل، انواع و فصول بىشمارى نهفته باشد و تا بىنهايت سلسلهوار به پيش رود كه اين بداهةً باطل است.
سخن در صورت هم كه همان فصل بشرط لا است (اعتبار دوم) بدين منوال مىباشد.
متنوأمّا النفس المجرّدة فهى باعتبار أنّها فصل للنوع حيثيّتها حيثيّة الوجود الناعتى، وقد عرفت أنّ لا ماهيّة للوجود الناعتى، وأمّا من حيث تجرّدها فى ذاتها فإنّ تجرّدها مصحّح وجودها لنفسها، كما أنّها موجودة فى نفسها وهى تمام حقيقة النوع فيصدق عليه الجوهر فتكون هى النوع الجوهرىّ الذى كانت جزءاً صوريّاً له وليست بصورة، ولا ينافيه كون وجودها للمادّة أيضاً، فإنّ هذا التعلق إنّما هو فى مقام الفعل دون الذات، فهى ماديّة فى فعلها لا فى ذاتها.
جواب از اشكال بر نفسترجمهيو اما نفس مجرد، به اعتبار اينكه فصل نوع هست حيثيّت آن حيثيت وجود ناعتى است. وقب دانستى كه براى وجود ناعتى ماهيتى نيست. اما از حيث تجردش ذاتاً (مطلب به گونهاى ديگر است; زيرا) تجرّدش مصحح وجود لنفسه آن مىباشد. همانطور كه او موجود فى نفسه هم هست، در حالى كه نفس (به حيث سوم خود) تمام حقيقت نوع مىباشد و جوهر بر او صدق مىكند. پس او نوع جوهرى مىباشد، نوعى كه نفس (ناعتى) جزء صورى (يعنى فصل) براى آن مىباشد. (و بدين لحاظ) ديگر صورت نخواهد بود. و اين مطلب (وجود لنفسه) منافات با اين ندارد كه وجود نفس براى مادّه نيز باشد; زيرا اين تعلق در مقام فعل آن است نه ذات آن. پس، آن در فعل خود مادى است، نه در ذاتش.
شرحدر ابتداى اشكال، دو مورد نقض مطرح شد: يكى از آنها درباره صورت جسميه كه فصل جسم هست بود. و گرچه اشكال در خصوص صورت جسميه بود اما پاسخ مؤلف به نحو كلى بودهاست و تمام صورتها را گرچه صورتهاى جسميه نباشند، شامل مىشد. اما از اينجا به بعد مورد دوم نقض، جواب دادهمىشود.
حاصل جواب آن است كه تعدد اعتبارات سهگانه كه در مورد صورت جسميه مطرح شد در مورد نفس هم مىآيد. اعتبار اول آن است كه نفس، فصل نوع انسانى است. بدين لحاظ، وجود او وجود ناعتى است و ماهيت براى او وجود ندارد تا مندرج تحت ماهيت جنس شود. اعتبار دوم آن، صورت بشرط لا بودن نفس هست كه بدين لحاظ گرچه نفس ماهيت دارد اما بين او و جنس خود حمل اولى صورت نمىگيرد تا مندرج تحت جنس جوهر باشد. مؤلف در عبارت كتاب اشارهاى به اين اعتبار در مورد نفس ننمودهاند.
اعتبار سوم اينكه نفس موجودى است كه ذاتاً مجرد است و تجرد او مصحح وجود لنفسه اوست. در اين اعتبار، نفس تمام حقيقت نوع است و به بساطت خود واجد تمام اجناس و فصول پيشين از جمله جوهر مىباشد. اطلاق جوهر براو اطلاق حقيقى و از اين رهگذر بر فصل انسانى نيز جوهر به عنوان خارج لازم، اطلاق مىگردد. بدين اعتبار اشاره مىكنند به جمله «وهى تمام حقيقة النوع فيصدق عليه الجوهر فتكون هى النوع الجوهرى».
* قوله: فتكون هى النوع الجوهرى الذى كانت جزءً صورياً له وليست بصورة; ضمير در «فتكون» به نفس تجردى به ملاك تمام حقيقت نوع بودن ـ كه اعتبار سوم باشد ـ بر مىگردد. «الذى» صفت براى نوع جوهرى هست. ضمير در «كانت» به نفس ناعتى كه همان اعتبار اول يعنى اعتبار فصليت است برمىگردد. و ضمير «له» به نوع جوهرى و ضمير «ليست» مجدداً به نفس ناعتى برمىگردد. حاصل سخن اينكه جمله «فتكون هى النوع الجوهرى» به اعتبار اول و جمله «الذى كانت جزءً صورياً له و ليست بصورة» به اعتبار سوم اشاره دارد. معناى مجموع جمله اين مىشود كه نفس به ملاك تمام حقيقت نوع بودن، نوع جوهرى محسوب مىشود; نوعى كه نفس ناعتى جزء صورى (يعنى فصل) براى او است. بدين اعتبار، ديگر صورت بشرط لا نخواهد بود. (زيرا وقتى نفس ناعتى كه اعتبار لا بشرط و فصليت دارد جزء نوع بود ديگر به اين ملاك، صورت كه اعتبار بشرط لا دارد نخواهد بود.
)در اينجا سؤال ديگرى مطرح است و آن اينكه اگر نفس وجودش للمادة است يعنى وجود لغيره دارد معنا ندارد كه وجود لنفسه داشته باشد. در پاسخ مىگويند: منافاتى ميان اين دو اعتبار نيست; نفس از آن جهت كه شىء مجرد است وجودش لنفسه هست. يو از آن جهت كه وجود للمادة دارد اعتبار لغيره دارد; زيرا نفس ذاتاً مجرد و فع مادى است.
متنهذا على القول بكون النفس المجرّدة روحانيّة الحدوث والبقاء، كما عليه المشّاؤون. وأمّا على القول بكونها جسمانيّة الحدوث روحانيّة البقاء، فهى تتجرّد ييفى ذاتها أوّ وهى بعدُ متعلقة بالمادّة فع ثم تتجرّد عنها فى فعلها أيضاً بمفارق البدن.
مطابقت تحليلى كه درباره نفس گذشت با مبناى مشائين بودترجمهاين مطلب درباره نفس (كه او به حكم تجرد ذاتى خود، وجود لنفسه دارد) بنابر قول به اينكه نفس مجرد، روحانية الحدوث و البقاء هست، مىباشد; همانطور كه مشائين قائلند. اما بنابراين قول كه نفس، جسمانية الحدوث و روحانية البقاء هست (حين الحدوث اعتبار تجرد و تماميت نوع به وسيله او مطرح نيست، لكن بعدالحدوث) ابتداء در مرحله ذات مجرد شده سپس با مفارقت از بدن ـ بعد از آنكه در مرحله فعل، مادى بوده است ـ در مقام فعل هم مجرد مىگردد.
شرحدرباره نفس، اقوال متعددى ابراز شدهاست كه اهم آنها سه قول است: يكى اينكه نفس، قديم است. اين قول به افلاطون و اتباعش منسوب است. مقابل اين قول، سخنى است كه مىگويد: نفس، حادث است. اين عقيده نيز به دو عقيده منشعب مىشود: يكى اينكه نفسِ حادث، روحانية الحدوث و البقاء است; يعنى نفس در حدوث و بقاى خود از جسم، مستقل است. او گرچه حادث است همراه حدوث بدن، اما به سبب حدوث بدن، حادث نيست; يعنى به جسم وابستگى ندارد، گرچه زماناً همراه هم حادث مىشوند. اين عقيده به ارسطو و اتباع او منسوب است.
نظر سوم اينكه نفسِ حادث، جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است; يعنى نفس در حدوث خود محتاج به بدن است اما در بقايش نيازى به بدن ندارد. اين مذهب صدرالمتألهين و اتباع اوست.
پس از توضيح فوق مىگوييم آنچه درباره نفس گفتيم ـ كه سه اعتبار دارد: يكى اعتبار فصليت كه بدين لحاظ ماهيت ندارد تا مندرج تحت ماهيت جنس شود و ديگرى اعتبار صورت بشرط لا بودن كه بدين لحاظ حمل اولى بين او و جنس برقرار نمىگردد تا صورت، مندرج تحت جنس گردد و سومى از حيث جامعيت و تماميت صورت، نسبت به نوع كه ملاك اطلاق جوهر بر نفس مىگردد ـ اينها همه و همه با توجه به قبول نظر دوم است كه درباره نفس ابراز شد. يعنى در حدوث خود روحانية الحدوث و البقاء باشد; زيرا وقتى نفس در حدوث خود به ماده وابسته نبود و ذات مستقل از ماده داشت هر سه لحاظ يعنى لحاظ فصليت و صورت بودن و تمام نوع بودن در او جارى مىشود.
اما بنابر قولى كه قائل بود كه نفس جسمانية الحدوث است، در نفس حين الحدوث يك اعتبار بيشتر جارى نيست، كه همان اعتبار فصليّت او باشد; چونكه نفس وجودش حين الحدوث للماده است و چون حادث به حدوث بدن است وجود لنفسه ندارد. پس استقلالى كه منشاء انتزاع ماهيت باشد ندارد. اما پس از بدو حدوث، ذاتاً مجرد مىگردد و يفقط فع مادى است، كه پس از مفارقت از بدن در مقام فعل هم ديگر مادى نيست. نفس در اين حال گرچه مستقل و منشاء انتزاع ماهيت هست لكن صورت است و ديگر فصل نيست تا نقضى بر قاعده وارد شود.
پس، بنابر قول سوم در بدو حدوث فقط اعتبار فصليت در او جارى است. ولى بعدالحدوث گرچه هر دو اعتبار در او جارى است ولى به اعتبار فصليت، ماهيت ندارد تا تحت جنس، مندرج شود. و به اعتبار صورت بودن گرچه ماهيت دارد اما چون صورت بشرط لا هست قابل حمل اولى نيست. و به اعتبار سوم يعنى تمام نوع بودن گرچه اطلاق جوهر بر نفس، اطلاق حقيقى است اما بر اطلاق جوهر بر نفس به عنوان فصل نوع (اعتبار اول) اطلاق خارج لازم مىباشد.
به اين معنا به صراحت در ص 93 اشاره مىكند، بقوله: «على انّك قد عرفت انّ الصورة الجوهريه ليست مندرجة تحت مقولة الجوهر، وان صدق عليها الجوهر، صدق الخارج اللازم.»به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ فصل منطقى و فصل اشتقاقى را تعريف كنيد.
2 ـ مقصود از جمله (آنچه در اجناس و فصولِ ديگرِ ماهيت، به نحو ابهام مىآيند در فصل اخير به نحو تحصيل مىآيد) چيست؟3 ـ مقصود از اينكه مىگوييم: نوعيت نوع به فصل اخير اوست، گرچه بعض اجناس او تبديل شوند، چيست؟4 ـ چرا فصول جواهر، جواهر نيستند؟ دليل آن را بيان كنيد.
5 ـ چرا صورت جسميّه در عين آنكه اطلاق جوهر بر آن مىشود جوهر نيست؟ اطلاق جوهر بر نفس به چه ملاكى است؟6 ـ آيا تقسيم جوهر به پنج قسم، يك تقسيم حقيقى است يا تسامحى، چرا؟7 ـ دو اعتبارى را كه براى نفس مجرده است بيان نموده، روشن كنيد كه به كدام اعتبار، جوهر بر آن اطلاق مىشود؟الفصل السابع
فى بعض احكام النوع
متنالنوع هو الماهيّة التامّة التى لها فى الوجود آثار خاصّة وينقسم إلى ما لا يتوقف فى ترتب آثاره عليه إلاّ على الوجود الخارجى الذى يشخصه فرداً، كالانسان ـ يمث ـ ويسمىّ النوع الحقيقى، وإلى ما يتوقف فى ترتب آثاره عليه على لحوق فصل او فصول به فيكون جنساً بالنسبة الى انواع دونه وإن كان نوعاً بالنظر إلى تمام ماهيته كالانواع العالية والمتوسطة، كالجسم الذى هو نوع من الجوهر عال. ثمّ هو جنس للانواع النباتية والجماديّة والحيوان الذى هو نوع متوسط من الجوهر وجنس للانسان سائر الأنواع الحيوانيّة ويسمّى النوع الاضافى.
تعريف و تقسيم نوعترجمهنوع، ماهيت تامّى است كه براى او در وجود، آثار خاصى است. و او تقسيم مىشود به نوعى كه ترتب اثر بر او متوقف نيست مگر بر وجود خارجى، وجودى كه به او تشخص فردى ببخشد مانند انسان، واين نوع حقيقى ناميده مىشود.
و به نوعى كه متوقف است در ترتّب آثار بر او به ملحق شدن فصل يا فصولى بر او. پس او نسبت به انواعى كه تحت او هستند جنس محسوب مىشود، گرچه نسبت به ماهيت تمام خود، نوع مىباشد مانند انواع عاليه و متوسطة. چون جسم كه نوع عالى از جوهر مىباشد، در عين حال جنس براى انواع نباتى و جمادى مىباشد. و حيوانى كه نوع متوسط از جوهر هست و جنس براى انسان و ساير انواع حيوانى مىباشد. و اين نوع اضافى ناميده مىشود.
شرحنوع، به نوع اخير و نوع غير اخير تقسيم مىشود. نوع اخير در ترتب آثار به چيزى جز وجود خارجى نيازمند نيست، مانند انسان كه اگر بخواهد منشاء اثر باشد. بايد وجود خارجى داشته باشد. اما نوع عالى يا متوسط در ترتب اثر، محتاج به ملحق شدن فصل يا يفصولى است، مث جسم كه خود نوعى از جواهر است اگر بخواهد منشأ ترتب اثر باشد بايد فصلى مانند نفس نباتى به او ضميمه شود تا بشود شجر، و يا صورت حيوانى به او ملحق شود تا بشود جسم حيوانى. گرچه جسم از آن جهت كه يك ماهيت تام هست خود نوع عالى از جوهر مىباشد و آثار ذهنى نوع را دارد، اما در ترتب آثار خارجى محتاج به لحوق فصل مىباشد. لذا قبل از لحوق فصل نسبت به انواع مادون مانند نبات و حيوان، جنس به شمار مىرود. همچنين حيوان كه خود نوع متوسط از جوهر است نسبت به انواع مادون جنس است و در ترتب اثر خارجى محتاج به لحوق فصل مانند ناطق يا غير آن مىباشد.