سخن در جواهر مجرده يعنى عقول و نفوس مجرده به همين منوال هست. آنها گرچه در قلمرو اعراض نيستند، اما آنها هم چون اعراض، بسيط هستند و جنس و فصل خارجى ندارند، ولى ذهن مىتواند براى آنها ما به الاشتراك و ما به الاختصاص در ظرف تحليل بسازد. فى المثل تجّرد را وجه مشترك ميان همه آنها بداند و تعّين به مرتبه خاص را وجه اختصاصى آنها به حساب آورد.
-----------------------------به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ نوع، جنس و فصل را تعريف كنيد.
2 ـ اگر معناى جنسى را بشرط لا ملاحظه كنيم آيا قابل حمل بر نوع و فصل هست يا نه، چرا؟3 ـ دو اعتبارى كه در جنس و فصل مىآيد را بيان كنيد و اسامى مناسب با هر يك از دو اعتبار را ذكر نماييد؟4 ـ نحوه تقوم جنس به فصل چگونه است؟5 ـ آيا فصل، علت تحصل مطلق جنس است، يا حصه خاصى از آن؟6 ـ اگر تحصل جنس به واسطه وجود، حاصل مىشود، پس تحصل به واسطه فصل چيست؟7 ـ چرا تحقق دو جنس يا دو فصل براى يك ماهيت، در مرتبه واحدة محال است؟8 ـ چرا اعراض، مركب از ماده و صورت نيستند؟9 ـ با توجه به بساطت اعراض، مواد و صور در آنها چگونه متصور است؟الفصل السادس
فى بعض ما يرجع الى الفصل
متنيستعمل لفظ الفصل فى كلماتهم فى معنيين:يأحدهما أخصّ اللوازم التى يعرض النوع وأعرفها، وهو إنّما يعدّ فص ويوضع فى الحدود موضعَ الفصول الحقيقيّة لصعوبة الحصول على الفصول الحقيقيّة التى تقوّم الأنواع او لعدم وجود اسم دالّ عليها بالمطابقة فى اللغة، كالناطق المأخوذ يفص للانسان، فإنّ المراد بالنطق إمّا التكلّم وهو بوجه من الكيفيّات المسموعة، وإمّا إدراك الكلّيّات وهو عندهم من الكيفيّات النفسانيّة، والكيفيّة كيفما كانت من يالأعراض، و الأعراض لا تقوّم الجواهر، ويسمّى فص منطقيّاً.
والثّانى ما يقوّم النوع و يحصّل الجنس حقيقة و هو مبدأ الفصل المنطقى، ككون ييالانسان ذا نفس ناطقة فص للنوع الانسانىّ و يسمّى فص اشتقاقياً.
معانى لفظ فصلترجمهلفظ فصل در كلمات حكما به دو معنا استعمال مىشود: يكى در مورد اخص و اعرف لوازمى كه بر نوع، عارض مىشود. از اين جهت اين لوازم، فصل خوانده مىشوند و در تعاريف به جاى فصلهاى حقيقى به كار مىروند زيرا دستيابى به فصلهاى حقيقى كه مقوِّم انواع هستند كار بسيار دشوارى است.
يا از آن جهت كه در لغت، نامى كه دلالت مطابقى بر فصول كند نداريم، مانند ناطق كه فصل انسان محسوب مىشود; زيرا مراد از نطق يا تكلم است كه آن از جهتى، كيف مسموع مىباشد و يا ادراك كليات است، كه آن هم نزد حكماى از كيفيتهاى نفسانى شمردهمىشود. و كيفيت هرچه باشد از أعراض است و أعراض هم نمىتوانند مقوّم جواهر باشند. (اين نوع فصل) فصل منطقى ناميده مىشود.
قسم دوم چيزى است كه حقيقتاً مقوّم نوع و محصّل جنس است. و آن مبدء فصل منطقى است، مانند صاحب نفس ناطقه بودن انسان كه اين فصل براى نوع انسانى مىباشد. و اين (فصل) فصل اشتقاقى ناميده مىشود.
شرحفصل در اصطلاح حكما به دو معنا استعمال مىشود: يكى فصل منطقى و ديگرى فصل حقيقى. فصل منطقى نيز دو قسم مىشود: فصل منطقى مشهورى و فصل منطقى غير مشهورى.
فصل منطقى مشهورى عبارت است از مفهوم فصليت. و به عبارت ديگر عبارت است از كلى كه در جواب «اى شىء فى جوهر الشىء» گفته مىشود. اين قسم فصل مانند كلى منطقى مىماند كه عبارت از نفس كليّت مىباشد، اين فصل هم عبارت از نفس فصليت مىباشد.
قسم ديگر كه فصل منطقى غير مشهورى است عبارت است از لوازم ماهيت كه مولف بدان اشاره فرموده است. ما از آن نظر كه احاطه علمى بر ماهيات نداشته و به طور واقعى نمىدانيم فصل آنها چيست، يك سلسله از چيزها را كه لازمه آن انواع هستند به جاى فصل حقيقى قرار مىدهيم. البته بديهى است كه لازمه يك شىء، غير از ذاتى شىء هست. پس آن، فصل حقيقى نيست; چون فصل حقيقى ذاتى شىء هست.
مثال مىزنند به ناطق كه فصل منطقى غير مشهورى است. ما اگر نطق را به معناى تكلّم معنا كنيم او از كيفهاى مسموع مىباشد. و اگر به معناى ادراك كليات معنا كنيم از آن جهت كه ادراك از مقوله اضافه يا انفعال يا كيف هست باز از مقوله اعراض به شمار خواهد رفت. و اعراض هم به طور كلى نمىتوانند مقوّم جواهر باشند; زيرا همانطور كه گفتيم فصول، تحصّل بخش أجناس جوهرى مىباشند. حال اگر بخواهد فصل، خود عرض باشد و مرتبهاش كمتر از مرتبه جنس جوهرى خود باشد چگونه به آن تحصل و به نوعش تقوّم خواهد بخشيد.
بنابراين، نطق يا ناطق فصل حقيقى انسان نيستند، بلكه عرضى از اعراض و لازمهاى از لوازم او محسوب خواهد گشت. و اگر آن را به جاى فصل قرار دادهايم به جهت ناچارى و عدم دستيابى به فصل حقيقى بوده است.
قسم ديگر فصل كه فصل حقيقى مىباشد آن چيزى است كه مبدء فصل منطقى مىباشد. و آن عبارت است از اينكه انسان، واجد نفس ناطقه باشد، نفسى كه مبدء ناطقيت است و به عنوان يك واقعيت خارجى است كه حقيقتِ انْسان قائم به اوست، بلكه او عين حقيقت انسان هست، فصل حقيقى انسان به شمار مىرود. و اوست كه انسان را حقيقتاً از فرس و بقر و اشياى ديگر جدا مىسازد. بديهى است هر شخص به دليل آنكه واجد نفس انسانى هست از انواع مخالف ديگر ممتاز مىشود. و اين نفس است كه مبدء نطق (به هر يك از دو معنايى كه گذشت) هست. اين فصل را به دليل مبدئيتش براى فصل منطقى، فصل اشتقاقى نيز مىگويند; يعنى فصلى كه مبدء اشتقاق فصل منطقى هست.
اما اينكه در عبارت كتاب كلمه «ذا» را به نفس اضافه كردند از اين جهت هست كه بعضى از الفاظ براى معناى بشرط لا وضع شدهاند، مانند ضرب كه براى حدث بشرط لا وضع گرديده و بدين لحاظ قابل حمل نيست، چون اعتبار بشرط لا يعنى اعتبار معنا به ملاك وجود خارجى آنكه بدين ملاحظه هيچ موجودى بر موجود ديگر قابل حمل نيست. و چون بخواهيم اين فصل را بر انسان حمل كنيم ناگزير بايد آن را به صورت معنايى كه قابل حمل است در بياوريم. اضافه كردن كلمه «ذا» او را از حالت بشرط لايى بيرون مىآورد و به او اعتبار لا بشرطى مىدهد و قابل حمل بر انسان مىنمايد.
متنثمّ إنّ الفصل الأخير تمام حقيقة النوع، لأنّه محصّل الجنس الذى يحصّله ويتمّمه نوعاً. فما أخذ فى أجناسه وفصوله الأخير على وجه الابهام مأخوذ فيه على وجه التحصيل.
ويتفرّع عليه أنّ نوعيّة النوع محفوظة بالفصل ولو تبدّلت بعض أجناسه، ولذا لو تجرّدت صورته التى هى الفصل بشرط لا عن المادّة التى هى الجنس بشرط لا فى المركبات المادّيّة، كالانسان تتجرّد نفسه فتفارق البدن كانت حقيقة النوع محفوظة بالصورة.
ترجمهفصل اخير، تمام حقيقت نوع است; چون او محصّل جنس است، جنسى كه فصل او را تحصّل مىدهد و نوعيت او را تمام مىكند. پس آنچه در اجناس و فصول ديگر نوع به وجه ابهام آورده مىشود در فصل اخير به نحو تفصيل، ملاحظه مىگردد.
متفرّع بر اين مطلب اينكه نوعيت نوع به سبب فصل، محفوظ مىماند; گرچه بعض اجناسِ نوع، تبديل شوند. از اين جهت اگر صورتى كه همان فصل بشرط لا است مجرد از ماده گرددـ مادهاى كه در مركبات مادى جنس بشرط لا هست، مانند انسان كه نفسش مجرد مىشود و از بدن جدا مىگردد ـ در اينجا حقيقت نوع به سبب صورت او محفوظ مىماند.
شرحسلسله انواع، در سير صعودى از جسم طبيعى مانند سنگ و آب و آتش تا جسم نباتى مانند گياهان تا جسم حيوانى مانند بقر و فرس و غنم تا جسم انسانى، به ترتيب به پيش مىروند. در هريك از انواع، فصلى وجود دارد كه نوعيت آن نوع بدان فصل وابسته است. فصل جسم طبيعى، صورت امتدادى اوست كه نوعيت جسم طبيعى بدان متحقق مىگردد. فصل جسم نباتى، نامى بودن اوست. فصل جسم حيوانى، حساسيّت و تحرك ارادى اوست.
تا آنكه مىرسيم به انسان كه فصل اخير او ناطق بودن است. انسان ،نوع تكامل يافته اشياء و انواع مادون خود هست. هر فصلى كه براى انواع ديگر حاصل است براى فصل اخير انسان به نحو اتم و اكمل، حاصل و در او منطوى است. و قتى انسان را تعريف مىكنيم و مىگوييم كه عبارت است از جوهرى كه جسم باشد، نامى باشد، حساس و متحرك بالاراده و ناطق باشد.
نفس ناطقه كه فصل اخير انسان هست از آن جهت كه بسيط الحقيقه بوده و بسيط، جامع جميع كمالات مادون هست، به نحو بساطت واجد ساير فصولى است كه براى انواع قبلى او هست. اگر چنين نباشد نوع انسانى، نوع كامل نخواهد بود، در حالى كه سير استكمالى لَبس بعد از لبس است نه خلع بعد از لَبس، كه در انقلابات وجود دارد. يعنى مسير حركت به سوى افزودن كمالى بر كمال پيشين است، نه آنكه كمال موجود خلع گردد تا به كمال ديگرى آراسته شود. لذا نفس ناطقه از رهگذر بساطت خويش، مشتمل بر اجناس قبلى چون جوهر و جسم و بر فصول قبلى چون نامى و حساس و متحرك بالاراده نيز هست.
لكن وقتى ما مىگوييم نفس ناطقه ـ كه فصل اخير انسان هست ـ مشتمل بر جوهريّت و جسميّت و ناميّت و حساسيّت و تحركِ بالاراده هست اين اشكال مطرح مىشود كه انسان تا در قيد حيات است و جسم طبيعى دارد نامى و حساس است، اما وقتى كه از قيد حيات گذشت و مجرد از ماده شد ديگر تعلق به جسم ندارد تا آنكه حساس و متحرك بالاراده باشد. پس، اين تعريف، تعريف انسان مادى است نه انسان بما هو انسان.
براى پاسخ به اين اشكال چنين مىفرمايد: اجناس و فصولى كه در تعريف انسان بجز فصل اخير مىآورند به نحو ابهام و قدر مشترك، لحاظ مىگردند و خصوصيت آن، مورد يعنايت نيست. مث وقتى مىگوييم «انسان جوهر است» جوهر اعم است از جوهر مادى يا جوهر مجرد. يا وقتى مىگوييم «انسان جسم است» جسم اعم است از جسم مادى و مثالى. (انسان پس از مرگ در قالب جسم مثالى كه ابعاد و عوارض ماده را دارد اما خود ماده را ندارد ظهور مىكند. ) پس جوهر و جسم، اجناس بعيد انسان به نحو قدر مشترك و ابهام در تعريف انسان آورده شدند. همچنين وقتى مىگوييم «انسان نامى هست» نمو اعم است از نمو مادى و معنوى. يا وقتى مىگوييم «انسان حساس است» حساسيت اعم است از آنكه به مشاعر و قواى حسى خود باشد يا علم حضورى به محسوسات داشته باشد. يا وقتى مىگوييم «انسان متحرك بالاراده هست» حركت اعم است از آنكه به قواى عامله جسمى حركت كند يا به قواى روحى.
پس، نامى و حساس بودن و تحرّك ارادى كه فصول بعيده انسان هستند به نحو اعم، مراد هستند. و همچنين اگر حيات را در تعريف انسان مىآوريم، اعم است از حيات مادى يا حيات معنوى. بنابراين، تمام اجناس، مانند جوهريت و جسميت، يا فصول، مانند نامى بودن يا حساس بودن يا متحرك بودن به نحو قدر مشترك در تعريف انسان آورده مىشوند. و به همين اعتبار در فصل اخير، منطوى هستند.
مراد از ابهام كه در عبارت كتاب هست كه «فما اخذ فى اجناسه و فصوله الاخر على وجه الابهام مأخوذٌ فيه على وجه التحصيل» اين است كه خصوصيت خاصى براى اينها در تعريف، وجود ندارد. اينطور نيست كه وقتى مىگوييم «انسان جوهر است» حتماً جوهر مادى باشد. يا وقتى مىگوييم جسم است حتماً جسم طبيعى باشد. يا مراد از نمو و حساسيت نمو و حساسيت مادى منظور باشد. خير، بلكه قدر مشترك ميان اينها كه به لفظ ابهام تعبير شد مورد نظر مىباشد. و اگر در بعضى از تعاريف از جسم به جسم طبيعى تعبيرمىآورند و مىگويند «الانسان جسمٌ طبيعىٌ» اين كلمه «طبيعى» زايد بر تعريف است و به اصطلاح از باب زياده حد بر محدود است.
اما آنچه فصل واقعى نوع را تشكيل مىدهد قدر مشترك و به وجه ابهام نيست بلكه به نحو محصل و معين مىباشد. فى المثل ناطق يك حقيقت محصل و معينى است كه انسانيت انسان بدو قائم است. با وجود او نوع انسانى تحقق مىيابد و با رفع او نوع انسانى مرتفع مىگردد.
حال كه مطلب چنين شد كه قدر مشترك ميان اجناس و فصول ديگر، در تعريف يانسان شرط است بخلاف فصل اخير كه محص آورده مىشود، اين نكته بر مطلب فوق تفريع مىگردد كه اگر اجناس و فصولى كه در تعريف آورده مىشوند به چيز ديگر تبديل شوند مادامى كه فصل اخير او محفوظ باشد به نوعيت نوع، صدمهاى وارد نخواهد شد. اگر يمث جوهر مادى به جوهر مجرد يا جسم طبيعى پس از مرگ به جسم مثالى تبديل شد يا نمو مادى به نمو معنوى يا حساسيت بدنى به علم به محسوسات يا تحرك با قواى مادى به تحرك با قواى روحى تبديل شد، مادامى كه ناطقيت او محفوظ باشد نوعيت انسان هم محفوظ خواهد ماند.
يفصل و صورت ـ همانطور كه قب گذشت ـ يكى هستند، تفاوت آن دو به اعتبار است; فصل لا بشرط و ذهنى است اما صورت بشرط لا و خارجى لحاظ مىگردد. و نيز ماده و جنس يكى هستند. جنس لا بشرط و ذهنى است اما ماده بشرط لا و خارجى مىباشد.
از آنچه كه در ذيل اين فقره گذشت سه نكته حاصل مىشود:1 ـ حقيقت نوع به فصل اخير او بستگى دارد. نوعيت انسان به نفس ناطقه او و نوعيت فرس به نفس صاهله او و حقيقت سرير به صورت سريريّه او حاصل مىشود، به طورى كه اگر فرض كنيم كه جنس متبدل گردد با حفظ فصل اخير باز نوع به جاى خود باقى مىماند.
2 ـ تعيّن و خصوصيت در اجناس و فصولى كه در تعريف نوع، قبل از فصل اخير مىآورند شرط نيست، بلكه قدر مشترك كافى است. لذا تبديل آنها، به نوعيت نوع صدمهاى نمىزند.
حكيم سبزوارى مىگويد:فالنفس الناطقه التى هى الفصل الاخير فى الانسان، لمّا كان بسيطة الحقيقة والبسيط جامع لجميع الكمالات التى وجدت فيما تحته، كانت الناطقه مشتمله على وجودات الجوهر والجسم والمعدنى والنامى والحساس والمتحرك بالاراده بنحو البساطة والوحدة.
3 ـ تمام اجناس و فصول قبلى در فصل اخير، منطوى است.
اين مطلب محتاج به شرح و بسط بيشترى است:گفتيم تمام اجناس و فصول قبلى در فصل اخير منطوى است و فصل اخير به بساطت و وحدت خود، جامع تمام اجناس و فصول قبل از خود هست. و مثال آورديم به نفس ناطقه انسان.
يعنى نطفه از لحظهاى كه شروع به رشد مىكند، در ابتدا و قبل از رشد نباتى، جسم طبيعى است. پس از آنكه جسم طبيعى را پشت سرگذاشت و شروع به رشد و نمو نمود جسم نباتى مىگردد. سپس جسم حيوانى مىگردد و در نهايت، فصلِ اخير كه نفس ناطقه هست به او ملحق گشته انسان مىگردد. قبل از وصول به مرحله اخير تمام فصولى كه براى انواع قبلى حاصل مىشدند مانند صورت جسميه (يعنى قابل ابعاد ثلاثه بودن) كه فصل جسم طبيعى است يا نمو كه فصل جسم نباتى است يا حساسيت و تحرك بالاراده كه فصل جسم حيوانى است اينها همه و همه به منزله معدّات و شرايط و اسباب لحوق فصل اخير كه نفس ناطقه هست به شمار مىرفتند. يعنى تا نطفه مراحل قبلى را و نوعيتهاى پيشين را كه با فصلهاى خاص خود حاصل مىشدند طى نمىكرد به جايى كه نفس ناطقه به او افاضه شود نمىرسيد.
اما وقتى كه اين مراحل را طى كرد و نفس ناطقه به او افاضه شد اين فصول و اجناس يكه قب معدات و شرايط محسوب مىشوند نقش خود را عوض كرده به عنوان خدمه و شعبههايى از نفس در مىآيند. به عبارت ديگر، نفس ناطقه، رئيس مىگردد، و اجناس و فصول پيشين قوا و كارگزاران و خوادم امروز مىگردند. از اين جهت گفتهاند: بدن، خواه طبيعى و خواه مثالى، مرتبهاى از مراتب نفس و قوهاى از قواى او مىشود و «نفس فى وحدته كل القوى» مىگردد. اين است معناى انطواى اجناس و فصول در فصل اخير.
لكن در اينجا يك سؤال باقى مىماند و آن اينكه اگر تمام اجناس قبلى در فصل اخير منطوى هستند چرا مؤلف در فقره بعدى خواهند گفت كه فصل، مندرج و داخل در تحت جنس نيست؟ آيا اين به معناى نفى انطواى اجناس، در فصل اخير نيست؟ بديهى است اگر جنس به حكم فقره بعدى كتاب، مأخوذ و منطوى در فصل نباشد ادعاى كنونى صحيح نخواهد بود.
جواب آن است كه براى جنس و فصل نسبت به ماهيت نوعى واحد، دو اعتبار هست: يكى آنكه جنس و فصل از آن جهت كه به ماهيت نوعى واحدى باز مىگردند با يكديگر متحد هستند. ديگر آنكه چون اين دو، دو شأن مختلف و دو ظهور متفاوت از يك ماهيت هستند با يكديگر متفاوت مىباشند. لذا مىتوان گفت ماهيت نوعى واحد در عين وحدت، ماهيتهاى جنسى و فصلى متكثر و در عين كثرت، ماهيت نوعى واحد مىباشد. در اينجا حكم به انطواى اجناس و فصول در فصل اخير به ملاك رجوع ماهيتهاى جنسى و فصلى كثير به وحدت مىباشد; زيرا اگر اجناس در فصل اخير منطوى نباشند فصل نسبت به نوع، جزء هست و گفتار پيشين ما را كه فصل، عين نوع هست نه جزء آن باطل مىنمايد.
اما حكم به عدم اندراج فصل، تحت جنس ـ چنانكه در فقره بعدى كتاب خواهد آمد ـ كه همان عدم انطواى اجناس در فصل اخير هست، به ملاك رجوع وحدت به كثرت مىباشد.
به عبارت روشنتر اگر ماهيت نوعى واحدى چون انسان را واحد ببينيم تمام اجناس و فصول پيشين در فصل اخير او به نحو وحدت و بساطت منطوى هستند. و اگر او را متشكل از ماهيتهاى كثير جنسى و فصلى ببينيم جنس در فصل، منطوى نيست و هر كدام محكوم به حكم خاص خود هستند.
متنثم إنّ الفصل غير مندرج تحت جنسه الذى يحصّله بمعنى أنّ الجنس غير مأخوذ فى حدّه أخذ الجنس فى النوع، ففصول الجواهر ليست بجواهر. وذلك لأنّه لو اندرج تحت جنسه افتقر الى فصل يقوّمه وننقل الكلام إلى فصله ويتسلسل بترتب فصول غير متناهية وتحقق أنواع غير متناهة فى كلّ فصل ويتكرر الجنس بعدد الفصول، وصريح العقل يدفعه. على أنّ النسبة بين الجنس والفصل تنقلب يالى العينيّة يكون الحمل بينهما حم أوّليّاً ويبطل كون الجنس عرضاً عامّاً للفصل والفصل خاصّة للجنس.
فصل، تحت جنس خود مندرج نمىگرددترجمهفصل، تحت جنسى كه او را تحصل مىدهد واقع نمىشود. به اين معنا كه جنس آنگونه كه در تعريف نوع واقع مىشود، در حدّ و تعريف فصل آورده نمىشود. پس، فصول جواهر، جوهر نيستند.
و اين بدان دليل است كه اگر فصل، داخل ومندرج تحت جنس خود باشد (از سنخ جنس محسوب شده) به فصل ديگرى نيازمند است تا به او تحصّل ببخشد. نقل كلام به فصل ديگر مىكنيم. (او هم اگر تحت جنس خود باشد از سنخ او محسوب شده و به فصل ديگرى محتاج است. ) و چون فصول غير متناهى و (نيز) انواع غير متناهى در هر فصلى تحقق مىيابند تسلسل رخ مىنمايد و اجناس به عدد فصول، و تكرار مىشوند، در حالى كه صراحت عقل اين مطالب را رد مىنمايد.
مضافاً به اينكه نسبت بين جنس و فصل به عينيّت، تبديل خواهد شد و حمل بين آن دو، حمل اولى خواهد گشت. و اين قاعده كه جنس عرض عام براى فصل و فصل عرض خاص براى جنس است، باطل خواهد گشت.
شرحوقتى مىگوييم انسان عبارت است از جوهرى كه جسم و نامى و حساس و ناطق باشد جوهر در اين تعريف، جنس اعلى محسوب مىشود. «جسمٌ» هم تحت جوهر،جنس پايينتر از او مىباشد. نامى و حساس هم فصلهاى نبات و حيوان هستند كه براى انسان، فصل بعيد به شمار مىروند. ناطق هم فصل اخير اوست.
حال سؤال اين است كه آيا ما مىتوانيم ناطق را كه فصل اخير انسان هست يا نامى و حساس كه فصلهاى بعيد او هستند آنها را تحت جوهر يا جسم كه اجناس عاليه هستند درآوريم و آنها را در قلمرو اجناس عاليه مندرج كنيم؟ جواب آن است كه خير; زيرا اگر ما فصول را مندرج تحت جنس جوهر يا جسم قرار دهيم طبعاً اين فصول از سنخ اجناس شده در قلمرو اجناس درخواهند آمد، چون هر مفهومى كه مانند جسم، تحت مفهوم بالاتر از خود مانند جوهر مندرج گردد از سنخ او شمرده مىشود و هم شأن او خواهد گشت. و اگر فصول، تحت جوهر در آيند از سنخ جوهر مىگردند و جوهر جنسى براى تحصّل خود به فصل ديگرى نياز پيدا خواهد نمود. و از آن جهت كه آن فصل ديگر هم مشمول حكم فوق مىشود و تحت جنس قرار گرفته است و از سنخ جنس شده، باز به فصل ديگر نياز پيدا خواهد كرد. و هكذا هر فصلى كه از راه برسد چون تحت جوهر جنسى قرار گيرد جنس مىشود و به فصل محصّل ديگر، نيازمند مىگردد.
مطلب تا بىنهايت بدين منوال به پيش رفته چهار تالى فاسد به دنبال خود خواهد آورد:ياو توالِى فصول ما را به تسلسل محال خواهد كشاند; زيرا اگر قرار باشد هر فصلى تحت جنس خود در آيد و از سنخ او گردد اين روال تا بىنهايت ادامه پيدا مىكند. و اين محال است.
ثانياً براى حصول و دستيابى به يك ماهيت نوعى ناگزير از تحققِ انواعِ غير متناهى به عدد فصول خواهيم بود; زيرا با آمدن هر فصل و ضميمه شدن آن به جنس يك نوعِ جديد به وجود خواهد آمد. و چون اين روال، بىنهايت ادامه پيدا خواهد كرد، بىنهايت انواع به وجود خواهد آمد.
و ثالثاً به عدد هر فصل جديد و اندراجش تحت جنس قبلى، يك جنس جديد كه فراتر از جنس قبل هست به وجود خواهد آمد. و چون عدد فصول حسب الفرض بىنهايت است پس عدد اجناس هم بىنهايت خواهد گشت.
و رابعاً اگر فصل، تحت جنس در آيد نسبت ميان آن دو ـ كه جنس، عَرَض عام نسبت به فصل و فصل، عرض خاص نسبت به جنس است ـ به عينيت بين آن دو تبديل مىگردد و حمل ميان جنس و فصل، حمل اولى خواهد شد، در حالى كه عقل به صراحت تمام اين توالى را باطل مىشمرد و به هيچ يك از آنها تن نمىدهد.
متنولا ينافى ذلك وقوع الحمل بين الجنس وفصله المقسّم، كقولنا كل ناطق حيوان وبعض الحيوان ناطق، لأنّه حمل شائع بين الخاصّة والعرض العام، كما تقدّمت يالاشارة إليه، والذى نفيناه هو الحمل الأوّلىّ. فالجوهر ـ مث ـ صادق على فصوله المقّسمة له من غير أن تندرج تحته فيكون جزءاً من ماهيّتها.
عدم اندراج فصل تحت جنس، منافاتى با حمل شايع ميان آن دو نداردترجمهاين مطلب (اينكه گفتيم فصل، مندرج تحت جنس خود نمىشود) منافاتى ندارد با وقوع حمل بين جنس و فصلِ مقسم او، مانند «كل ناطق حيوان» يا «بعض الحيوان ناطق»; چون اين حمل ـ چنانكه اشاره شد ـ حمل شايع بين عرض خاص و عام مىباشد. اما آنچه ما او را نفى مىكنيم آن حمل اولى (بين اين دو) هست. پس بر فصولى كه مقسّم او هستند جوهر، صدق مىكند بدون آنكه فصول مندرج تحت جوهر باشند و جزئى از ماهيتش به حساب آيند.
شرحاينكه گفتيم فصل، تحت جنس در نمىآيد ـ آنگونه كه جنس، تحت نوع در مىآمد ـ اين منافات ندارد با اينكه حمل بين جنس و فصل صورت گيرد; زيرا اين حمل، حمل شايع است كه دو مفهوم متغاير وجوداً متحد مىگردند. و ما خواستيم حمل اولى را نفى كنيم; زيرا اگر فصل، تحت جنس قرار مىگرفت عينيت مفهومى را كه ملاك حمل اولى است مىيافت، چون فصل هم از سنخ جنس مىگشت و همان معنا را مىيافت كه جنس دارد، مانند انسان و بشر كه هر دو بر يك معنا دلالت مىكنند.
پس، ما خواستيم حمل اولى را نفى كنيم نه حمل شايع را. لذا جوهر كه جنس هست بر ناطق و قبل از آن بر حساس كه فصل حيوان هست و قبل از آن بر نامى كه فصل نبات هست صدق مىكند، مانند آنكه مىگوييم «كل حيوان جوهر» يا «كل ناطق جوهر» كه صدق جنس بر فصل به معناى حمل شايع ميان آن دو است.
متنفإن قلت: ما تقدّم من عدم دخول فصل النوع تحت جنسه ينافى قولهم فى تقسيم الجوهر على العقل والنفس والهيولى والصورة الجسميّة والجسم بكون الصورة الجسمية والنفس نوعين من الجوهر، ولازم كون الشىء نوعاً من مقولة اندراجه ودخوله تحتها ومن المعلوم أنّ الصورة الجسميّة هى فصل الجسم مأخوذاً بشرط لا، ففى كونها نوعاً من الجوهر دخول الفصل الجوهرىّ تحت جنس الجوهر وأخذ الجوهر فى حدّه، ونظير البيان جار فى عدّهم النفس نوعاً من الجوهر، على أنّهم بيّنوا بالبرهان أنّ النفس الانسانيّة جوهر مجرّد باق بعد مفارفة البدن والنفس الناطقة صورة الانسان وهى بعينها مأخوذة لا بشرط فصل للماهيّة الانسانية.
اشكال بر عدم اندراج فصل، تحت جنس خودترجمهاگر كسى به شما اشكال كند و بگويد آنچه گفتيد از اينكه فصلِ نوع، تحت جنس خود قرار نمىگيرد منافات دارد با قول حكماى در تقسيم جوهر به عقل و نفس وهيولى و صورت جسميّه و جسم. به جهت آنكه صورت جسميّه و نفس دو نوع از جوهر هستند و لازمه نوعى از مقوله بودن اندراج و دخول تحت آن مقوله است. و بديهى است كه صورت جسميه همان فصل بشرط لا براى جسم مىباشد، پس اينكه او قسمى از جوهر است بدين معناست كه فصل جوهرى، تحت جنس جوهر قرار گرفته است. و جوهر در تعريف او (فصل) ملاحظه گرديدهاست.
نظير همين بيان در به حساب آوردن نفس نوعى از جوهر جارى است. مضافاً به اينكه حكما با برهان، روشن ساختهاند كه نفس انسانى، جوهر مجردى است كه بعد از مفارقت از بدن باقى است.