پس، تشخّص بخش شىء ـ به معناى چيزى كه مانع از اشتراك در آن شىء مىشود ـ، چنانكه معلم ثانى (فارابى) گفته است، در حقيقت چيزى بجز وجود آن شىء نيست; زيرا هر وجودى به نفس خويش، متشخص است.
هرگاه از آن وجود، قطع نظر شود عقل از جواز اشتراك در ماهيت آن ابا ندارد; هرچند كه هزار مُخصّص به آن ضميمه شود. چون امتياز، غير از تشخّص است; زيرا امتياز در مقايسه ماهيت با مشاركات آن در يك امر عمومى است، ولى تشخّص به اعتبار خود اوست، به طورى كه اگر فرض شود مشاركى براى او وجود ندارد احتياج به مميز زايدى نخواهد داشت، با آنكه تشخص فى نفسه براى آن حاصل است.
و بعيد نيست كه تميّز، موجب استعداد تشخّص شود; زيرا تا نوع مادى فراگير، تخصّص استعداد براى يكى از افرادِ نوع را نيابد وجود آن از مبدأ اعلى افاضه نمىگردد.»شرحخوانديم كه كليّت، خاصيّت ماهيّت ذهنى است. آنچه از ماهيّت در خارج، حاصل است جزئى است. حال مىخواهيم بگوييم جزئيّتى كه براى ماهيّت در خارج هست از آنِ خود او نيست، بلكه از آن وجود اوست. و در حقيقت، وجودِ هر موجود، ملازم با جزئيّت و تشخص است.
اگر وجود را از هر ماهيتى كه وجود دارد برگيرند بلافاصله كلى خواهد شد; گرچه همراه ياو صدها قيد تخصيصى وجود داشته باشد. مث اگر گفتيم اسب سفيد، قيد سفيد بودن، اسب را از ساير اسبها ممتاز مىكند. ولى باز اسبِ سفيد، كلى است و مىتواند هزاران مصداق داشته باشد. حال اگر قيد عربى بودن را به آن اضافه كنيم و بگوييم اسب سفيد عربى، باز اين ماهيت كلى است و اسب سفيد عربى مىتواند هزاران مصداق داشته باشد. و به همين ترتيب هرچه عدد قيود را اضافه كنيم مفهوم و ماهيت، تخصيص مىيابد اما كليّت آن محفوظ مىماند.
و اين معناى همان عبارت است كه مىگويد: امتياز، غير از تشخّص است. امتياز، جدا كردن يك مفهوم يا ماهيت است در مقايسه با ساير چيزهايى كه با آن مشاركت دارند. سفيد بودن يا عربى بودن براى اسب آن را از اسبهايى كه سفيد يا عربى نيستند جدا مىكند. اما باز به حالِ كلى خود، باقى مىماند. اما تشخّص كه همان جزئيّت است براى ماهيت نه در مقايسه با شركاى آن، بلكه براى خود ماهيت فى نفسه حاصل مىگردد. حتى اگر فرض شود كه ماهيت مشاركى ندارد تا به مميّزى احتياج داشته باشد باز به واسطه وجود، تشخص برايش حاصل است.
البته بعيد نيست كه تميّزها كه يكى پس از ديگرى دامنه ماهيّت را محدود مىكنند، يزمينه افاضه وجود كه عامل تشخص و جزئيّت است را فراهم كنند. مث اسب به نحو كلى كه موجود نمىشود; اسب اگر فى المثل سفيد بود، عربى بود، چه و چه بود آن وقت مىتواند موجود شود، يعنى وجود از مبدأ اعلى به آن افاضه شود. پس، امتيازها دامنه ماهيت را محدود مىنمايند و زمينه افاضه وجود را كه عامل تشخّص و جزئيّت است، فراهم مىنمايند.
متنيويتبيّن به: أوّ أنّ الأعراض المشخَّصة التى أسندوا التشخّص إليها ـ وهى عامّة الأعراض، كما هو ظاهر كلام بعضهم، وخصوص الوضع ومتى وأين، كما صرّح به بعض آخر، وخصوص الزمان، كما قال به آخرون وكذا ما قيل: إنّه المادة ـ أماراتٌ للتشخّص ومن لوازمه.
اقوال ديگر در باب تشخصترجمهاز مطالب گذشته روشن مىشود كه:ياوّ أعراض مشخصّهاى كه تشخص را به آنها نسبت دادهاند ـ بنابر ظاهر كلام بعضى ـ عموم اعراض هستند. و بنابر تصريح بعض ديگر خصوص وضع ومتى و اَيْن هست. و بنابر اظهار جمعى ديگر خصوص زمان هست. و همينطور جمعى ديگر گفتهاند كه (عامل تشخص) ماده هست. (اما) همه اينها امارات و لوازم تشخصّند (نه خود تشخص).
شرحبرخى پنداشتهاند تمام اعراض يعنى مقولات تسعه باعث تشخص موضوعات خود يهستند. مث يك جسم وقتى وزن خاصى داشت رنگ، بُعد، طَعم، مكان و زمان خاصى داشت، اينها موجب تشخّص و تعيّن او مىگردند و او را از اشياى بىشمار ديگر جدا مىسازند.
برخى ديگر از ميان مقولات، به مقوله وضع (چگونگى نسبت اجزاء به يكديگر و همه به خارج) و متى (نسبت شيئى به زمان) و أين (نسبت شيىء به مكان) اكتفا كردهاند.
برخى ديگر به خصوص زمان و جمع ديگرى ماده موجود در جسم را عامل تشخص قلمداد كردهاند.
لكن همه اين اقوال چهارگانه در اين جهت هست كه اينها از امارات و نشانههاى تشخّص هستند. تشخّص واقعى از آن وجود است، نه هيچ چيز ديگر. لكن وقتى چيزى در ظرف زمانى و مكانى خاص، وجود پيدا كرد، همراه با مقولات ديگر عرضى است. و اين مقولات، شهادت مىدهند كه آن چيز متشخصاً موجود گشته است.
متنوثانياً: أنّ قول بعضهم: «إنّ المشخّص للشىء هو فاعله القريب المفيض لوجوده»، وكذا قول بعضهم: «إنّ المشخّص هو فاعل الكلّ وهو الواجب تعالى الفيّاض لكلّ وجود»، وكذا قول بعضهم: «إنّ تشخّص العرض بموضوعه» لا يخلو عن استقامة. غير أنّه من الإسناد إلى السبب البعيد، والسبب القريب الذى يستند إليه التشخّص هو نفس وجود الشىء، إذ الوجود العينىّ للشىء بما هو وجودٌ عينىٌّ يمتنع وقوعُ الشركة فيه، فهو المتشخّص بذاته، والماهيّة متشخّصة به، وللفاعل أو الموضوع دخلٌ فى التشخّص من جهة أنّهما من علَلِ الوجود، لكنّ أقرب الأسباب هو وجود نفس الشىء ـ كما عرفت.
كسانى كه اسباب بعيد تشخص را تشخص بخش پنداشتهاند.
ترجمهدوّم اينكه سخن بعضى كه مىگويند: تشخّص بخش يك شىء همان فاعل قريبى است كه به آن، افاضه وجود مىكند، و نيز سخن جمع ديگرى كه مىگويند: تشخص بخش واقعى، فاعل همه هستى است كه همان واجب الوجود كه فياض تمام موجودات هست مىباشد، و نيز سخن برخى ديگر كه مىگويند: تشخص عرض به موضوع اوست، اينها همه و همه از استقامت (در كلام) بىبهرهاند; چون تشخّص را به سبب بعيد، اِسناد دادهاند. در حالى كه سبب قريبى كه تشخّص بدان مستند است همان نفس وجود است; زيرا «وقوع شركت در وجود عينى بما هو وجودٌ عينى»، ممتنع است.
پس ،او متشخص به ذات خود هست و ماهيت به واسطه او تشخص مىيابد و فاعل يا موضوع (عَرَض) اگر دخالتى در تشخص دارند به جهت آن است كه از جمله علل وجود، محسوب مىشوند. لكن همانطور كه گفتيم، نزديكترين اسباب، نفس وجود يك شىء مىباشد.
شرحبرخى ديگر تشخص بخش را فاعل قريبى مىدانند كه به آن شىء وجود مىبخشد، يمث سازنده ماشين يا خانه. برخى ديگر خدا را كه فاعل هستى است تشخص بخش مىدانند. جمعى ديگر، موضوع عرض را علت تشخص بخش مىدانند.
اينها هم سخنان ناصحيحى مىگويند; زيرا اين موارد گرچه از جمله اسبابِ بعيد تشخص هستند، ولى سبب قريب نيستند. سبب قريب تشخّص، همان وجود شىء هست، لكن فاعل مفُيض يا فاعل كُل يا موضوعِ عرض در فاصلهاى دورتر، از جمله اسباب بعيد تشخص به شمار مىروند.
متنوثالثاً: أنّ جزئيّة المعلوم المحسوس ليست من قِبَلِ نفسه بما أنّه مفهومٌ ذهنىٌّ، بل من قِبَل الإتّصال الحسّى بالخارج وعلْمِ الإنسان بأنّه نوعُ تأثُّر له من العين الخارجىّ، وكذا جزئيّة الصورة الخياليّة من قِبَل الإتّصال بالحسّ، كما إذا أحضر صورةً خياليّةً مخزونةً عنده من جهة الحسّ أو ركّب ممّا عنده من الصور الحسّيّة المخزونة صورةَ فرد خيالىٍّ - فافهم.
ترجمهنكته سوم اينكه جزئيّتِ معلومِ محسوس از ناحيه خود و از آن نظر نيست كه يك مفهوم ذهنى است، بلكه از ناحيه اتصال حسى با خارج است. انسان مىداند كه مفهوم، تأثرى از عين خارجى گرفته است.
و نيز جزئيت صورت خيالى از ناحيه اتصال حسى (با خارج) مىباشد. چنانكه اگر انسان يك صورت خيالى را كه از ناحيه حس پيش او بايگانى شده است حاضر مىكند (كه آن احضار شده نيز جزئى خواهد بود). و يا اينكه صور حسّى محفوظ نزد خويش را با صورت فرد خيالى ديگرى بياميزد (كه اين هم جزئى خواهد بود).
شرحگفته شد كه كليّت، خاصه ذهنى است كه بر ماهيات عارض مىشود. حال مىخواهيم بگوييم كه صُور معلوم محسوس نيز از آن جهت كه موجود ذهنى است كلى مىباشد. و اگر به جزئيّت، متصف مىشود به ملاك ديگرى است كه همان اتصال آن به خارج باشد.
ييمث مردى را در نظر مىگيريم كه قد او مث يك متر و هفتاد سانتيمتر، و وزن او چه مقدار و زادگاه او فلان مكان و متولد فلان سال است. اين مفهوم شخصى با اين مشخصات مادامى كه پيوند با مصداق خارجى پيدا نكند، كلى است; زيرا مردى كه اين قيود را دارد مىتواند مصاديق فراوانى در خارج داشته باشد; گرچه حسب فرض الآن بالفعل موجود نباشند، اما وقوع چنين افرادى ممتنع نيست.
حال اگر اين مفهوم كه معلوم حسى ماست جزئى مىشود و غير قابل انطباق بر كثيرين، از آن جهت هست كه ميان اين معلوم حسى ما و معلوم خارجى كه اين معلوم برگرفته از آن است، ارتباط و اتصالى وجود دارد، كه اين اتصالْ موجب تأثر مفهوم از خارج مىگردد; كه همان تأثير جزئيّت معلوم خارجى بر مفهوم معلوم محسوس باشد. بدين معنا كه وقتى آن مفهومِ ذهنى را مرتبط با شخص زيد در خارج كه جزئى است مىدانيم اين مفهوم هم جزئى مىگردد و قابليت انطباق بر كثيرين را از دست مىدهد.
اين مطلب نه تنها در معلومِ حسى جارى است، بلكه در صُورَ خيالى كه در قوّة خياليّه ما ذخيره و بايگانى شدهاند نيز جارى است صور خيالى ما هم به عنوان يك موجود ذهنى، كلى هستند. و اگر جزئى مىشوند از آن نظر هست كه برگرفته از معلوم خارجى هست و با آن ارتباط دارد.
يمث در خارج، باغى را ديدهايم پر از درختان ميوه و سر به فلك كشيده با نهرهاى جارى و بناهاى چشمگير. آنگاه صورت اين باغ را با همه مشخصاتش در ذهن بايگانى نمودهايم; اين مىشود معلوم حسى ما.
در فرصتى ديگر و در قوّه خيال آرزو مىكنيم كه باغى داشته باشيم با مشخصات همان باغى كه پيشتر ديدهبوديم. اين باغ خيالى از آن نظر كه به معلومات حسى جزئى ما ـ كه برگرفته از خارجند ـ مرتبط است، جزئى است. ولى اگر از اين ارتباط صرف نظر كنيم ماهيت باغى كذايى با همه خصوصياتش، كلى است و مىتواند در خارج، افراد متعددى داشته باشد.
يهمينطور است اگر از صور حسى مختلف يك صورت خيالى بسازيم. مث جسمى را در قوه خيال حاضر مىكنيم كه سر او مانند سر انسان، و پاى او مانند پاى اسب، و گوش او مانند گوش گوسفند و بدن او مانند بدن شتر باشد. در اينجا هم اين صورت خيالى، به دليل آنكه از صورتهاى حسى جزئى مختلف گرفته شدهاست جزئى مىباشد و جزئيّت اين صورتِ تركيبى نيز به لحاظ ارتباط با خارج است.
قابل ذكر است كه صورتهاى خيالى، از صورتهاى حسى كه در ذهن بايگانى شدهاند گرفته مىشوند. لذا مىتوان گفت: علم خيالى متوقف بر علم حسى است. صورتهاى خيالى، ماده ندارند، اما عوارض ماده را ـ مانند حجم و بُعد و شكل ـ دارند. قوه خيالِ انسان را، خيال متصّل و عالَم مِثال را، خيال منفصل مىنامند.
نتيجه اينكه صور علمى و صور خيالى بسيط يا صور خيالى مركب، اگر متصف به جزئيّت مىشوند بدان جهت است كه با خارجْ اتصال وارتباط دارند. و اگر از اين اتصال و ارتباط با خارج، صرف نظر كنيم، فى نفسه همه كلى هستند و مىتوانند درخارج، مصاديق متعدد داشته باشند.
…به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ كلى و جزئى را تعريف كنيد.
2 ـ كلى و جزئى از لوازم كدام وجود هستند؟3 ـ اشكال بر اينكه: ماهيتِ موجود در ذهن نيز همچون خارج، جزئى است، پس ماهيت كلى نداريم، چگونه دفع مىشود؟4 ـ اقسام تمايز را بيان كنيد.
5 ـ تشخص به چه چيز حاصل مىشود و فرق آن با تميز چيست؟6 ـ چه چيزهايى را امارات تشخص مىنامند؟7 ـ فاعل يا موضوع، چه نقشى در تشخص دارند؟8 ـ جزئيت معلوم محسوس يا معلوم متخيل از چيست؟الفصل الرابع
فى الذاتى والعرضى
متنالمفاهيم المعتبرة فى الماهيّات، وهى التى تؤخذ فى حدودها وترتفع الماهيّات بارتفاعها، تسمّى ذاتيّات. وما سوى ذلك ممّا يحمل عليها، وهى خارجة من الحدود، كالكاتب من الانسان والماشى من الحيوان، تسمّى عرَضيّات.
مفاهيم ذاتى و عرضىترجمهمفاهيمى كه درماهيات معتبرند ـ يعنى همان چيزهايى كه در تعاريف ماهيّات مىآيند و ماهيات به ارتفاع آنها مرتفع مىشوند ـ ذاتيات ناميده مىشوند. اما غير اينها يعنى، چيزهايى كه بر ماهياتْ حمل شده و از تعريف ماهيت خارجند، مانند كاتب براى انسان و ماشى براى حيوان، عرضيات ناميده مىشوند.
شرحمفاهيمى چون حيوان و ناطق كه به عنوان جنس و فصل در تعريف انسان مىآيند يا حيوان و صاهل كه در تعريف فَرس مىآيند ذاتى محسوب مىشوند. اما ساير معانى كه عنوان جنس و فصل ندارند، ولى بر ماهيت حمل مىشوند، عرضى ماهيت مىباشند، مانند كاتب و ما شى براى انسان و فرس.
متنوالعَرَضىّ قسمان: فانّه إن توقّف انتزاعه وحمله على انضمام، كتوقّف انتزاع يالحارّ وحمله على الجسم على انضمام الحرارة إليه، سمّى محمو بالضميمة، وإن لم يتوقف على انضمام شىء إلى الموضوع سمّى الخارج المحمول، كالعالى والسافل. هذا هو المشهور، وقد تقدّم أنّ العرض من مراتب وجود الجوهر.
اقسام عرضىترجمهو عرضى دو قسم است: (اول) اگر انتزاع او و حملش متوقف بر ضميمه باشد، مانند انتزاع حار و حملش بر جسم كه متوقف بر انضمام حرارت به جسم است، محمول بالضميمه ناميده مىشود.
(قسم دوم) اما اگر متوقف بر انضمام چيزى به موضوع نباشد خارج محمول ناميده مىشود. مانند عالى و سافل.
اين (تعريف) مشهور است. پيش از اين گذشت كه عرض، از مراتب وجودِ جوهر است.
شرحعرض، به محمول بالضميمه و خارج محمول تقسيم مىشود. محمول بالضميمه آن ياست كه در انتزاعش از جسم نيازمند به ضميمه كردن چيزى به جسم باشيم. مث وقتى حارٌ را از يك فلز گداخته انتزاع و بر آن حمل مىكنيم، به عنوان جسم تنها نمىتوان اين عنوان را از آن انتزاع كرد; مگر آنكه به آن حرارت را ضميمه نماييم، آنگاه بگوييم: آن حار است.
اما در خارج محمول (كه در بعضى استعمالات به محمول بالضميمه نامگذارى مىشود) انتزاع عرض از موضوع خود، متوقف بر ضميمه كردن چيزى به آن نيست. مانند انتزاع عالى از سقف كه انتزاع عنوان عالى، نيازمند اضافه نمودن چيزى به سقف نيست. و نيز انتزاع سافل از ارض، يا انتزاع تشخّص از وجود.
اما اينكه عرض از مراتب وجود جوهر است شرح آن در بحث مقولات خواهد آمد. اجمال سخن اينكه عرض به وجودى جداى از وجود جوهر، موجود نمىشود، بلكه در دامن آن و به وجودى كه جوهر بدان موجود است، موجود مىشود. عرض، شأنى از شؤون جوهر و نمودى از نمودهاى آن است. و به تعبير كتاب، مرتبهاى از مراتب وجودِ جوهراست.
متنويتميّز الذاتى من غير الذاتى بخواصه التى هى لوازم ذاتيّته وهى كونه ضرورىّ الثبوت لذى الذاتى لضرورية ثبوت الشىء لنفسه، وكونه غنيّاً عن السبب. فالسبب الموجد لذى الذاتىّ هو السبب الموجد للذاتىّ لمكان العينيّة وكونه متقدّماً على ذى الذاتى تقدّماً بالتجوهر ـ كما سيجىء إن شاء الله.
مشخصات ذاتىترجمهو ذاتى از غير ذاتى به خواصى كه لازمه ذاتيّت اوست، متميز مىشود. و آن عبارت است از ياينكه (او) ذاتى ضرورى الثبوت براى صاحب آن است; به جهت آنكه شىء براى خود، ضرورى الثبوت هست. (دوم) اينكه ذاتى از سبب (مستقل) بى نياز است; زيرا همان سببى كه مُوجِد صاحب ذاتى است مُوجد ذاتى هم مىباشد، چون اين دو، يكى مىباشند. و (ثالثاً) ذاتى بر ذى الذاتى مقدم است به تقدم جوهرى، چنانكه بيان آن بزودى خواهد آمد.
شرحسه خصوصيت، نشانه ذاتى بودن يك چيز هست: يكى اينكه ذاتى بالبداهة براى ذى الذاتى ثابت است; انسان اگر حيوان يا ناطقيت نداشته باشد انسان نيست. پس بالبداهة حيوانيت و ناطقيت براى انسان، ثابت است و ثانياً همان سببى كه انسان را خلق مىكند اجزاى ماهوى چون حيوان و ناطق را هم خلق مىكند. اينطور نيست كه انسان علاوه بر علت خود علتى ديگر براى اجزاى خود داشته باشد. ثالثاً اجزاى ماهوى بر كل ماهيت، تقدم جوهرى دارد.
يكى از اقسام هشت گانه تقدم، تقدم بالتجوهر هست. و آن اين است كه اجزاى ماهيت چون جوهر و حيوان و ناطق بر خود ماهيت، چون انسان، تقدم دارد اما نه در خارج بلكه در مرتبه ذهن و تقرر ماهوى; زيرا همانطور كه در فقره بعدى خواهد آمد جزء در خارج، عين كل مىباشد وتقدّمى در بين نيست.
متنوقد ظهر ممّا تقدم أنّ الحمل بين الذات وبين أجزائه الذاتيه حمل أوّلىّ. وبه يندفع الاشكال فى تقدّم أجزاء الماهيّة عليها بأنّ مجموع الأجزاء عين الكلّ، فتقدّم المجموع على الكلّ تقدّم الشىء على نفسه وهو محال. وذلك أنّ الذاتىّ سواء كان أعمّ ـ وهو الجنس ـ او أخصّ ـ وهو الفصل ـ عين الذات، والحمل بينهما أوّلىّ وإنّما سمّى جزءاً لوقوعه جزءاً من الحدّ. على أنّ إشكال تقدّم الأجزاء على الكلّ مدفوع بأنّ التقدم للأجزاء بالأسر على الكلّ وبين الاعتبارين تغاير.
ذات و اجزاى آن، به حمل اولى با هم متحدندترجمهاز آنچه گذشت آشكار مىشود كه حمل بين ذات و اجزاى ذاتيش، حمل اولى است. به همين دليل، مندفع مىشود اشكالى كه بر تقدم اجزاى ماهيت بر ماهيّت كردهاند و گفتهاند كه مجموع اجزاء، عينِ كل هستند. پس، تقدم مجموع بر كل، تقدم شىء بر خودش مىباشد. و اين محال است.
دفع اشكال به اين هست كه ذاتى خواه اعم باشد، مانند جنس يا اخصّ باشد، مانند فصل، عين ذات مىباشد. و حمل بين ذات و اجزاى ذاتى، حمل اولى است. اگر آنها را جزء مىنامند به جهت آن است كه در تعريف، جزء قرار مىگيرند.
مضافاً به اينكه اشكال تقدّم اجزاء بر كل، مندفع است به اين بيان كه تقدم براى همه اجزاء هست (نه به وصف جمع) بر كل (به وصف جمع و بما هو مجموع). و بين اين دو اعتبار، مغايرت وجود دارد.
شرحگفتيم شاخصه سوم ذاتى آن است كه بر ذى الذاتى مقدم است. در اينجا اشكال شدهاست كه اگر اجزاء بر كل، مقدم باشند ـ با توجه به اينكه اجزاء، عين كل هستند ـ لازم مىآيد تقدم الشىء على نفسه، كه اين محال است.
از اين اشكال دو جواب مىدهند: يكى اينكه نسبت ذات ـ خواه اعم باشد چون حيوان يا اخصّ باشد چون ناطق ـ به ذاتى نسبت جزء و كل خارجى نيست، تا اشكال شود وقتى همه اجزاء در خارج بر كل، تقدم داشتند لازم مىآيد «تقدم الشىء على نفسه». بلكه نسبت اين دو، نسبت عينيت است. يعنى همه انسان عين حيوان هست. چنين نيست كه تصور كنيم حيوانيت، بخشى از وجود خارجى انسان را مىسازد و ناطقيت، بخش ديگرى از وجود خارجى او را، بلكه حمل بين انسان و اجزاى حدى او، حمل اولى است; يعنى همه انسان عين حيوانيّت است، همانطور كه همه او عين ناطقيت مىباشد. فرق بين انسان و حيوان يا انسان و ناطق همان فرق لازم در حمل اولى است. كه عبارت باشد از اجمال و تفصيل.
پس اينطور نيست كه در خارج، حيوان و ناطق اجزاى خارجى براى انسان باشند تا اشكال فوق وارد گردد. و اگر مىگوييم اين دو، جزء انسان هستند به اعتبار اينكه در تعريف انسان اجزاى حدى واقع مىشوند، فى المثل مىگوييم انسان عبارت است از حيوان ناطق ولى در واقع، حيوان و ناطق هر كدام عين هم و هر دو عين انسان هستند و حمل بين آنها هم حمل اولى است، نه شايع.
پاسخ دوم اين است كه تقدّم براى اجزاء بدون وصف مجموع، بر ماهيت با وصف مجموع، حاصل است. و بين اجزاء با فقدان حيث جمعى و اجزاء با وجود حيث جمعى، فرق فراوان هست. و همين فرقْ مانع از آن است كه «تقدم الشىء على نفسه» پيش آيد; زيرا آن چيزى كه مقدم است بى وصف مجموع است و آنچه موخر است با وصف مجموع.
…به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ ذاتيات و عرضيات ماهيت را تعريف كنيد.
2 ـ محمول بالضميمه و خارج محمول را تعريف كنيد و مثال بياوريد؟3 ـ خواص ذاتى را بيان نماييد.
4 ـ تقدم اجزاى ماهيت بر ماهيت، چه نوع تقدمى نام دارد؟5 ـ حمل بين ذات و اجزاى ذات، از چه سنخ حملى است؟ وجه آن را بيان كنيد.
6 ـ اشكال تقدم اجزاى ماهيت بر كل، به اينكه اجزاء عين كل هستند پس لازم مىآيد تقدم الشىء على نفسه، چگونه دفع مىشود؟الفصل الخامس
فى الجنس والفصل والنوع وبعض ما يلحق بذلك
متنالماهيّة التامّة التى لها آثار خاصّة حقيقيّة تسمّى من حيث هى كذلك نوعاً، كالانسان والفرس والغنم. وقد بيّن فى المنطق أنّ من المعانى الذاتيّة للأنواع الواقعة فى حدودها ما يشترك فيه أكثر من نوع واحد، كالحيوان الذى يشترك فيه الانسان والفرس وغيرهما، كما أنّ منها ما يختصّ بنوع واحد، كالناطق المختص يبالانسان، ويسمّى الجزءُ المشترك فيه جنساً والجزء المختصّ فص، وينقسم الجنس والفصل إلى قريب وبعيد. وأيضاً ينقسم الجنس والنوع إلى عال ومتوسط وسافل، كلّ ذلك مبيّن فى محله.
تعريف نوع و جنس و فصلترجمهماهيت تامهاى كه براى آن آثار حقيقى مخصوصى است، از اين حيث كه چنين آثارى را دارد، نوع ناميده مىشود; مانند انسان و فرس و غنم.
در منطق بيان شده كه برخى از معانى ذاتىِ انواع ـ كه در تعريف انواع مىآيد ـ بيش از يك نوعِ واحد در آن شريك است، مانند حيوان كه در انسان و فرس و غير اين دو هست. چنانكه برخى ديگر، اختصاص به نوع واحد دارد، مانند ناطق براى انسان. جزء مشترك، جنس و جزء مختص، فصل ناميده مىشود.
جنس و فصل، به قريب و بعيد، تقسيم مىشود، همانطور كه جنس و نوع به عالى و متوسط و سافل تقسيم مىگردد. هر يك از اينها در جاى خود بيان شدهاست.
شرحهر ماهيتى آثار ويژه خود را دارد. سوزندگى براى آتش، سردى براى يخ، و شورى براى نمك، به عنوان آثار نوع، ثابت است. ما به هر ماهيتى به جهت واجديت آثار ويژه خود، نوع مىگوييم.
و برخى از معانى ذاتى چون حيوان كه در چند نوع واقع شدهاست ما آنها را جنس مىناميم. و برخى چون نطق كه در نوع واحدى يافت مىشوند، فصل ناميده مىشوند. جوهر، جسم نامى و حيوان به ترتيب اجناس عالى، متوسط و سافل هستند. همانطور كه ناطق، حساس يا متحرك بالاراده نسبت به انسان فصل قريب و بعيد محسوب مىشوند.
متنيثمّ انّا أخذنا معنى الحيوان الموجود فى اكثر من نوع واحد ـ مث ـ وعقلناه بأنّه الجوهر الجسم النامى الحسّاس المتحرّك بالارادة، جاز أن نعقله وحده بحيث يكون كلّ ما يقارنه من المعانى ـ كالناطق ـ زائداً عليه خارجاً من ذاته ويكون ما عقلناه من المعنى مغايراً للمجموع منه ومن المقارن غير محمول عليه، كما أنّه غير محمول على المقارن. فالمفهوم المعقول من الحيوان غير مفهوم الحيوان الناطق وغير مفهوم الناطق، كان المعنى المعقول على هذا الوجه مادّة بالنسبة إلى المعنى الزائد المقارن وعلّة مادّية بالنسبة إلى المجموع منه ومن المقارن.
ماده و علت مادى در انواعترجمهوقتى ما معناى حيوانى را كه در بيش از نوع واحد موجود است، ملاحظه نموده و او را جوهر، جسم، حساس و متحرك بالاراده تعقل مىنماييم، مىتوانيم او را تنها تعقل كنيم به گونهاى كه معانى مقارن او را مانند ناطق، زايد بر او گرفته بيرون از ذات او به شمار آوريم. اين معنايى كه تعقل نمودهايم مغاير با مجموعِ مركبِ از او و مقارناتش هست و بر او حمل نمىگردد، همانطور كه بر مقارناتش حمل نمىگردد. پس، مفهوم حيوان، غير از مفهوم حيوان ناطق يا مفهوم ناطق است.
معنايى كه اينگونه تعقل شود نسبت به مقارنِ زايد، ماده و نسبت به مجموع از او و مقارن، علت مادى محسوب مىگردد.
شرححال كه در نوع، معناى مشتركى به نام جنس، وجود دارد اگر او را بشرط لا ملاحظه نماييم ـ بدين معنا كه او را تنها ملاحظه نموده و هرچه از مقارنات را كه همراه اوست زايد بر او بينگاريم ـ در اين صورت قابل حمل بر مقارن يا مجموع از او و مقارن نخواهد بود; زيرا بشرط لا يعنى چيزى كه تنها ملاحظه شدهاست. و در اصطلاح، او (حيوان) نسبت به مقارن (ناطق) ماده محسوب و نسبت به مجموع (انسان) علت مادى ناميده مىشود.
متنوجاز أن نعقله مقيساً إلى عدّة من الأنواع التى تشترك فيه، كأن نعقل معنى يالحيوان المذكور آنفا ـ مث ـ بأنّه الحيوان الذى هو إمّا انسان وإمّا فرس وإمّا غنم وإمّا غير ذلك من أنواع الحيوان، فيكون المعنى المعقول على هذا النحو ماهيّة ناقصة غير محصّلة حتى ينضمّ اليها الفصل المختص بأحد تلك الانواع يفيحصّلها ماهيّةً تامّة فتكون ذلك النوع بعينه، كأن ينضمّ فصل الانسان ـ مث ـ وهو الناطق إلى الحيوان، فيكون هو الحيوان الناطق بعينه وهو نوع الانسان، يويسمّى الذاتىّ المشترك فيه المأخوذ بهذا الاعتبار جنساً والذى يحصّله فص.