> فروغ حكمت >
back page fehrest page next page

و جايگاه لازم، غير از جايگاه ملزوم مىباشد.
بله، اربعه به عنوان اينكه ملزوم يك لازمى هست زوج خواهد بود، اما «اربعه بما انها اربعه» ـ نه به عنوان ملزومِ يك لازم ـ چيزى جز اربعه نخواهد بود و مرتبهاى غير از مرتبه خود نخواهد داشت.
…به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ نفى وجود و عدم از مرتبه ماهيت به چه معناست؟2 ـ آيا ارتفاع وجود و عدم از مرتبه ماهيت، تخصيصى در قاعده عدم جواز ارتفاع نقيضين است؟ توضيح دهيد.
3 ـ چرا اگر از دو طرف نقيض ماهيت سؤال كردند كه آيا موجود است يا لا موجود، در جواب لازم است كه ادات سلب را مقدم بياوريم؟4 ـ چرا اربعة بما هى اربعة، زوج نيست؟الفصل الثانى

فى إعتبارات الماهيّة

متنللماهيّة بالنسبة إلى ما يقارنها من الخصوصيّات اعتبارات ثلاث، وهى: أخذها بشرط شىء، وأخذها بشرط لا، وأخذها لا بشرط.
والقسمة حاصرة.
أمّا الأوّل: فأن تؤخذ ماهيّة بما هى مقارنةً لما يلحق بها من الخصوصيّات، فتصدق على المجموع، كأخذ ماهيّة الإنسان بشرط كونها مع خصوصيّات زيد فتصدق عليه.
اعتبارات سه گانه ماهيّتترجمههر ماهيتى در مقايسه با خصوصياتى كه مقارن با آن است اعتبارات سه گانهاى دارد كه عبارت است از ملاحظه او بشرط شىء و بشرط لا و لابشرط.
و تقسيم، در اين سه خلاصه مىشود.
اما اوّل: اينكه ماهيت، مقارن با خصوصياتى كه به آن ملحق مىشود، ملاحظه مىشود.
در اين هنگام، آن (يعنى ماهيت بشرط شىء) بر مجموع (مصداق خود و ضمايمش) صدق خواهد كرد، مانند ماهيت انسان بشرط همراه بودن با خصوصيات زيد، كه بر زيد صادق خواهد بود.
شرحقسم اول، ملاحظه ماهيت هست با انضمام به خصوصياتى كه به آن ملحق مىشود.
در اين صورت او بر مصداق خاصى منطبق خواهد بود و از انطباق بر ساير مصاديق ابا خواهد داشت.
ملاحظه ماهيت با انضمام خصوصياتش ماهيت بشرط شىء ناميده مىشود.
متنوأمّا الثانى: فأن تؤخذ وحدها، وهذا على وجهين: أحدهما أن يقصر النظر فى ذاتها مع قطع النظر عمّا عداها، وهذا هو المراد من «بشرط لا» فى مباحث الماهيّة.
والآخر أن تؤخذ وحدها بحيث لو قارنها أىُّ مقارن مفروض كان زائداً عليها غير داخل فيها، فتكون موضوعةً للمقارن المفروض غيرمحمولة عليه.
اعتبار بشرط لاترجمهقسم دوم اينكه ماهيت به تنهايى ملاحظه شود.
و اين خود، دو گونه است: يكى اينكه نظر را به ذات ماهيت با قطع نظر از هر چيز ديگر، محدود كنيم.
و مراد از ماهيت بشرط لا در مباحث ماهيت همين است.
ديگر اينكه آن را تنها ملاحظه كنيم به گونهاى كه هر مقارنى را كه همراه آن است زايد بر ماهيت دانسته، آن را در ماهيت داخل نبينيم.
در اين هنگام، ماهيت موضوع مقارنات فرضى خود هست و بر آنها حمل نمىشود.
شرحهمانطوركه گفته شد ماهيت بشرط لا به دو قسم، تقسيم مىشود: يكى اينكه به تنهايى ملاحظه شود و از هر مقارنى قطع نظر گردد و عنايت فقط و فقط به ذات ماهيت باشد، نه هيچ چيز ديگر.
مراد از ماهيت بشرط لا در مباحث ماهيت همين است.
در قسم ديگر باز ماهيت تنها ملاحظه مىشود، لكن به گونهاى كه اگر مقارنى همراه آن است زايد بر آن و بيرون از حريم آن محسوب مىگردد.
در اين قسم آنچه موضوع مقارنات است خود ماهيت است، لكن چون ماهيت بشرط لا لحاظ شده است بر مقارناتش حمل نمىشود.
فرق اين دو قسم اين است كه در قسم اول از هر چه غير از ذات ماهيت است قطع نظر شد، اما در قسم دوم از مقارنات قطع نظر نمىشود لكن آنها به عنوان امور زايد و مغاير با ماهيت، ملاحظه مىگردند; طبعاً ماهيت تنها مىماند و بشرط لا اعتبار مىگردد.
براى قسم دوم مثال آوردهاند به حيوان در ضمن انسان، كه اين ماهيت جنسى، مقارن با جزء ديگر كه نطق باشد هست، لكن چون بشرط لا لحاظ گرديده قابل حمل بر انسان كه مجموعهاى از آن و مقارنات ديگر هست نمىباشد.
همانطور كه بر مقارنات خود، مانند ناطق، قابل حمل نيست.
متنوأمّا الثالث: فأن لا يشترط معها شىء من المقارنة واللامقارنة، بل تؤخذ مطلقة من غير تقييد بنفى أو إثبات.
ماهيت لا بشرطترجمهقسم سوم اينكه ماهيت را به شرط مقارنت يا عدم مقارنت با چيز ديگر، لحاظ نكنيم، بلكه آن را مطلق و رها از هرگونه تقيد به نفى يا اثبات، در نظر بگيريم.
شرحوقتى ماهيت، نه به شرط مقارنت با ضمايم و نه بشرط عدم مقارنتش با ضمايم ملاحظه گرديد ـ يعنى مطلق و رها منظور شد، و با قيدِ بودن با چيزهاى ديگر كه قيد اثباتى است يا نبودن با چيزهاى ديگر كه قيد سلبى است، ملاحظه نگرديد ـ ماهيت لا بشرط خواهد بود.
متنوتسمّى الماهيّة بشرط شىء «مخلوطةً»، والبشرط لا «مجرّدةً»، واللابشرط «مطلقةً».
والمقسّم للأقسام الثلاث الماهيّة، وهى الكلىّ الطبيعىّ، وتسمّى «اللابشرط المقسمى»، وهى موجودةٌ فى الخارج لوجود بعض أقسامها فيه كالمخلوطة.
مخلوطه، مجرده، مطلقهترجمهماهيت بشرط شىء، ماهيّت مخلوطة و بشرط لا، مجرّده ولابشرط، مطلقه ناميده مىشود.
و مقسمِ اقسام سه گانه، ماهيت است.
و آن همان كلى طبيعى است كه به نام لابشرط مَقسمى ناميده مىشود.
لا بشرط مَقسمى همانند مخلوطه به دليل وجود بعض اقسامش در خارج، در خارج موجود است.
شرحاز آن نظر كه مَقسم با قِسم، متحد است اگر قِسم در ظرفى يافت شد مقسم هم به وجود قسم در همان ظرف، يافت خواهد شد.
اگر اسميا فعل يا حرف در جايى تحقق يافت با تحقق هر يك از اين اقسام، مقسم كه كلمه باشد متحقق خواهد شد.
در ما نحن فيه هم مطلب چنين است; زيرا با تحقق ماهيت مخلوطه كه همان ماهيت منضّم به ضمايم هست، مقسم كه ماهيت لابشرط هست تحقق مىيابد.
متنوالموجود من الكلّىّ فى كلّ فرد غير الموجود منه فى فرد آخر بالعدد.
ولو كان الموجود منه فى الأفراد الخارجيّة واحداً بالعدد كان الواحد كثيراً بعينه، وهو محالٌ، وكان الواحد متّصفاً بصفات متقابلة، وهو محالٌ.
وهذا معنى قولهم: «إنّ نسبة الماهيّة إلى أفرادها كنسبة الآباء الكثيرين إلى أولادهم، لا كنسبة الأب الواحد إلى أولاده الكثيرين.» فالماهيّة كثيرة فى الخارج بكثرة أفرادها، نعم هى بوصف الكليّة والاشتراك واحدة موجودة فى الذهن ـ كما سيأتى.
كيفيت تحقق كلى طبيعىترجمهكلى طبيعى (لابشرط مقسمى) در هر فردى كه موجود است از نظر عدد، غير از آن چيزى است كه در فرد ديگر موجود شده است.
و اگر در افراد خارجى، واحد بالعدد باشد لازم مىآيد كه واحد، كثير باشد; كه اين محال است.
و لازم مىآيد كه واحد، متصف به صفات متقابل باشد، كه اين هم محال است.
و منظور حكما كه مىگويند: «نسبت ماهيت به افراد خود، مانند نسبت پدران بسيار به فرزندان بسيار مىماند، نه مانند نسبت يك پدر به فرزندان بسيار».
همين است.
پس، ماهيت درخارج به كثرت افرادش كثير است.
بله، ماهيت متصف به وصف كليت و اشتراك در ذهن، واحد است.
ـ چنانكه بزودى خواهد آمد ـ.
شرحميان منطّقيون اختلاف است كه آيا كلى طبيعى كه همان ماهيت است، در خارج هست يا نه؟ در فقره پيشين گفتيم كه آرى، در خارج موجود است.
اكنون كه معلوم شد ماهيت در خارج هست، اختلافى ديگر مطرح است.
و آن اينكه آيا در خارج، واحد بالعدد است، يا از نظر عدد كثير است.
اين همان اختلاف معروف ميان شيخ الرئيس و رَجل همدانى است كه او را در شهر همدان ملاقات كردهبود.
آن مرد معتقد بوده كه كلى طبيعى، واحد بالعدد است.
مؤلف فقيده (ره) مىفرمايند: آنچه از ماهيت در خارج در ضمن فردى موجود است، اين از نظر عدد، غير از ماهيتى است كه در فرد ديگر موجود است و به عدد افرادِ موجود در يخارج، عدد ماهيت متكثر است.
مث از نوع بشر كه فى المثل پنج ميليارد فرد، موجود است به عدد اين افراد، ماهيت انسان در خارج موجود است.
اگر مطلب چنين نباشد و ماهيت انسان در خارج، واحد بالعدد باشد لازم مىآيد كه واحد، كثير باشد كه اين محال است; زيرا هيچ فردى از افراد انسان نيست كه تهى از ماهيت انسانى باشد.
و چون افراد، كثيرند پس ماهيت متحقق در ضمن اين افراد هم كثير است.
از سوى ديگر چون افراد، صفات متقابل دارند اگر ماهيت، واحد بالعدد باشد لازم مىآيد به صفات متقابل مانند خوبى و بدى متصف گردد، كه اين هم محال است.
آرى، ماهيت به وصف كليت كه تمام افراد در آن مشتركند در ظرف ذهن، واحد است نه كثير.
…به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ اعتبارات ماهيت را بشماريد.
2 ـ اعتبار بشرط لا، به چند قسم تقسيم مىشود؟ توضيح دهيد.
3 ـ مَقسَم اعتباراتِ ماهيت چيست؟4 ـ آيا كلى طبيعى در خارج، موجود هست يا نه؟ دليل آنرا بيان كنيد.
5 ـ معناى اينكه مىگوييم: نسبت كلى طبيعى به افرادش مانند نسبت آباء به أبناء مىماند، چيست؟الفصل الثالث

فى الكلّىّ والجزئى

متنلا ريب أنّ الماهيّة الكثيرة الأفراد تصدق على كلّ واحد من أفرادها وتحمل عليه، بمعنى أنّ الماهية التى فى الذهن كلّما ورد فيه فردٌ من أفرادها وعَرَضَ عليها اتّحدت معه وكانت هى هو.
وهذه الخاصة هى المسمّاة بالكلّيّة، وهى المراد باشتراك الأفراد فى الماهيّة.
فالعقل لا يمتنع من تجويز صدق الماهيّة على كثيرين بالنظر إلى نفسها، سواء كانت ذات أفراد كثيرين فى الخارج أم لا.
فالكلّيّة خاصّةٌ ذهنيّةٌ تعرض الماهيّة فى الذهن، إذ الوجود الخارجىّ العينىّ مساوقٌ للشخصيّة، مانعٌ عن الإشتراك.
فالكلّيّة من لوازم الوجود الذهنىّ للماهيّة، كما أنّ الجزئيّة والشخصيّة من لوازم الوجود الخارجىّ.
كلى و جزئىترجمهبدون ترديد، ماهيتى كه افراد كثير دارد بر هر يك از افراد خود، صادق است و بر آن حمل مىشود.
يعنى ماهيتى كه در ذهن هست هرگاه فردى از افراد آن در ذهن وارد شود و خود را بر ماهيت عرضه كند، با آن متّحد خواهد بود و آن ماهيت، عين همان فرد خواهد بود.
و اين خصوصيّت، همان چيزى است كه ما آن را كليت ناميدهايم.
و اين همان اشتراك افراد در ماهيت هست.
پس، عقل امتناع ندارد كه صدق ماهيت فى نفسه بر كثيرين را تجويز كند; خواه در خارج، صاحب افراد بسيار باشد يا نباشد.
پس، كليت خاصه ذهنى است كه در ذهن بر ماهيت عارض مىشود; زيرا وجود عينى برابر با شخصيت (وتعيّن) و مانع از اشتراك است.
بنابراين، كليّت از لوازم وجود ذهنى ماهيت هست، همانطور كه جزئيّت و شخصيّت از لوازم وجودِ خارجى آن است.
شرحماهيتى كه در ذهن، استعداد انطباق با افراد فراوان را دارد و مىتواند بر هر يك از آنها منطبق شود و بر آنها حمل گردد، از ويژگى خاصى به نام كليّت و اشتراك برخوردار است; اعم از آنكه افراد آن ماهيت، بالفعل در خارج باشد يا نباشد.
كليّت، خصوصيتى است كه فقط در ذهن بر ماهيت عارض مىشود; زيرا موجود خارجى، ملازم با تشخص و جزئيّت است.
متنفما قيل: «إنّ الكلّيّة والجزئيّة فى نحو الإدراك بمعنى أنّ الحسّ لقوّة إدراكه ينال ييالشىء نَيْ كام بحيث يمتاز عمّا سواه مطلقاً ويتشخّص، والعقل لضعف إدراكه ييناله ني هيّناً يتردّد ما ناله بين امور ويقبل الإنطباق على كثيرين، كالشبح المرئىّ يمن بعيد بحيث لا يتميّز كلّ التميّز، فيتردّد بين أن يكون ـ مث ـ هو زيداً أو عمرواً أو خشبةً منصوبةً أو غير ذلك، وليس إلاّ واحداً من المحتملات، وكالدرهم الممسوح المردّد بين الدراهم المختلفة وليس إلاّ واحداً منها.»تفسيرى نادرست از كليتترجمهگفته شده است كه كليّت و جزئيّت به نحوه ادراك ما بستگى دارد.
به اين معنا كه قوّه حسِ ما به جهتِ ادراكِ كامل خود، وصول كامل به اشياء پيدا مىكند به طورى كه آنها از غير خود متمايز گشته، تشخّص مىيابند.
اما عقل به جهت ضعف و ناتوانى در ادراك، از اشياء وصول سطحى دارد و يافته او بين امور مختلف، مردد است.
لذا انطباق بر كثيرين را مىپذيرد.
و مانند شبحى كه از دور رؤيت شده به نحو كامل، قابل تميز نيست و در اينكه زيد است يا عمرو، يا چوبى كه آن را نصب نمودهاند و يا چيزى ديگر محل ترديد است; در حالى كه جز يكى از محتملات واقعيت ندارد.
و يا مانند درهمى كه (نوشتههايش) پاك شده و بين دراهم مختلف مردد مىباشد، در حالى كه يكى از آنها بيش نيست.
شرحگفتيم كليّت مربوط به وجود ذهنى ماهيت و جزئيت مربوط به وجود خارجى آن است.
بر اين مطلب اشكال شده است كه: كليّت و جزئيت مربوط به نحوه وجود ماهيت نيست، بلكه مربوط به نحوه ادراك ماست.
اگر ما چيزى را توسط قواى حاسّه خود ادراك كنيم به دليل قوّه و توانِ قواى حاسه، ادراك به نحو تام و كامل صورت مىگيرد.
و از اين رو، قبول انطباق بر چيز ديگر نمىكند.
اما اگر ادراك توسط قوه عقل صورت گيرد به دليل ضعف و ناتوانىاش، ادراك ما مبهم و قابل انطباق بر كثيرين مىباشد.
مثال مىآورند به شبحى كه انسان آن را از دور مىبيند.
درباره او احتمالات گوناگونى پديد مىآيد: شايد كه زيد يا عمرو يا يك تابلو باشد، در حالى كه فى الواقع يكى از اين احتمالات بيش نيست.
يا اگر سكهاى بر اثر تماس با دستِ انسان، نوشتههاى آن از بين برود.
اين سكه، به صورتى در مىآيد كه احتمالات مختلف در آن مىرود، در حالى كه فى الواقع يكى از آنها بيش نيست.
بنابراين، چون قوه عاقله اشياء را ضعيف درك مىكند و وصول روشن از آن ندارد، مُدرَك آن كلى است و قابل انطباق بر اشياى فراوان هست.
اما اگر با چشم خود از نزديك شخصى را ديد، ادراك او روشن است و بر كثيرين منطبق نمىشود.
حاصل سخن اينكه كليّت و جزئيّت مربوط به ادراك ماست، نه وجودِ ماهيت.
متنفاسدٌ، إذ لو كان الأمر كذلك لم يكن مصداق الماهيّة فى الحقيقة إلاّ واحداً من الأفراد ولكذبت القضايا الكلّيّة، كقولنا «كلُّ ممكن فله علّة» و «كلّ أربعة زوجٌ» و«كلُّ كثير فإنّه مؤلَّف من آحاد»، والضرورة تدفعه.
فالحقّ أنّ الكلّيّة والجزئيّة لازمتان لوجودِ الماهيّات، فالكلّيّة لوجودها الذهنىّ والجزئيّة لوجودها الخارجىّ.
نقد ديدگاه فوقترجمه(اين تفسير) صحيح نيست; زيرا اگر مطلب چنين باشد مصداق ماهيت در واقع، منحصر در يك فرد مىشود.
(و ثانياً) قضاياى كليّه همه كاذب خواهند بود، مانند «هرممكنى از علتى است» و «هر اربعهاى زوج هست» و «هر كثيرى از آحاد تأليف مىيابد».
در حالى كه بالضروره چنين چيزى درست نيست.
پس، حق آن است كه كليّت و جزئيّت لازمه وجود ماهيّات هستند; كليّت لازمه وجود ذهنى و جزئيّت، لازمه وجود خارجى است.
شرحدو اشكال بر تفسير فوق وجود دارد: يكى اينكه اگر كليّت و جزئيّت به نحوه ادراك ما مربوط است ـ نه به خود ماهيت ـ پس ماهيت هميشه نبايستى بيش از يك فرد داشته باشد.
تصوّر عقلى ماست كه از ماهيت، ادراكى مىيابد كه مبهم و طبعاً كلى است.
در حالى كه چنين نيست و ماهيت، افراد كثير دارد يا مىتواند داشته باشد.
دوّم اينكه ما ديگر نبايد قضاياى كلى داشته باشيم; زيرا ماهيت، يك فرد دارد.
ساختار قضيه كلى بر اساس آن است كه براى ماهيّت، افراد كثير فرض شود، مانند اينكه بگوييم: «براى هر ممكنى علتى است» و «هر اربعهاى زوج است».
از اينجا روشن مىشود كه كليّت، لازمه وجود ذهنى ماهيات و جزئيّت، لازمه وجود خارجى آن است.
متنوكذا ما قيل: «إنّ الماهيّة الموجودة فى الذهن جزئيّة شخصيّة، كالماهيّة الموجودة فى الخارج، فإنّها موجودةٌ فى ذهن خاصٍّ قائمةٌ بنفس جزئيّة.
فالماهيّة يالإنسانيّة الموجودة فى ذهن زيد ـ مث ـ غير الماهيّة الإنسانيّة الموجودة فى ذهن عمرو، والموجودة منها فى ذهن زيد اليوم غير الموجودة فى ذهنه بالأمس، وهكذا.»اشكال بر اينكه كليت، لازمه وجود ذهنى ماهيات استترجمهاشكال مىشود كه ماهيت موجوده در ذهن، جزئى شخصى است، مانند ماهيت موجود در خارج; زيرا كه موجود در ذهنِ خاص و قائم به نفس جزئى است.
پس، ماهيت انسانىِ موجود يدر ذهن زيد مث، غير از ماهيت انسانى موجود در ذهن عمرو است.
همانطور كه ماهيت موجود در ذهن زيدِ امروز، غير از ماهيت موجود در ذهن زيد ديروز است.
و هكذا.
شرححاصل اشكال اين است كه ماهيت همانطور كه در خارج اگر موجود شد متشخص و جزئى يافت مىشود، در ذهن نيز اگر يافت شد به دليل آنكه قائم به ذهنِ شخصىِ جزئى است او هم متشخص و جزئى خواهد بود.
همانطور كه ماهيت موجود در ذهن زيد امروز، با ماهيت موجود در ذهن زيد ديروز، دو ماهيت جزئىِ جداگانه است.
و يا ماهيتِ موجود در ذهن زيد و عمرو دو ماهيت جزئى هستند.
همه جا مطلب از همين قرار مىباشد.
بنابراين، ماهيت هميشه در ذهن هم جزئى است، نه كلى.
متنفاسدٌ فإنّ الماهيّة المعقولة من الحيثيّة المذكورة ـ أعنى كونَها قائمة بنفس جزئيّة يناعتة لها، وكذا كونها كيفيّةً من الكيفيّات النفسانية وكما لها ـ هى من الموجودات الخارجيّة الخارجة من بحثنا، وكلامنا فى الماهيّة بوجودها الذهنىّ الذى لا تترتّب عليها فيه آثارها الخارجيّة، وهى من هذه الجهة لا تأبى الصدقَ على كثيرين.
جواب از اشكالترجمه(اين اشكال) فاسد است; زيرا ماهيت معقوله از اين حيثيّت ـ يعنى از اين جهت كه قائم به نفس جزئى است ـ نعت نفسْ به شمار مىرود.
و از اين جهت كه كيف نفسانى و كمال نفس است، از جمله موجودات خارجى است و از بحث ما خارج است.
سخن ما در ماهيت موجود ذهنى است كه بر او آثار خارجى، مترتب نشود.
و ماهيت از اين جهت، اباى از صدق بر كثيرين ندارد.
شرحاشكال فوق و جوابش شبيه اشكالاتى است كه در باب وجود ذهنى مطرح شده است.
خلاصه اينكه ماهيت اگر به عنوان موجودى از موجوداتى كه قائم به نفس است و كمال او محسوب مىشود، ملاحظه گردد، طبعاً جزئى و متشخص خواهد بود.
و از اين حيث، قابليت انطباق بر كثيرين را نخواهد داشت.
مضافاً به اينكه بدين لحاظ، ذهن هم خود، خارج محسوب شده و آنچه كه به آن قائم است نيز خارجى خواهد بود.
اما به ملاك ديگر، يعنى اينكه ماهيت را «بما اَنّها هى» ملاحظه كنيم و آثار خارج را بر او مترتب ندانيم و عنايتى به وجود ذهنى او نداشته باشيم، از اين جهت قابل صدق بر كثيرين و كلى خواهد بود.
به عبارت ديگر، كليّت آن به حمل اولى و جزئيت آن به حمل شايع مىباشد.
متنثمّ إنّ الأشياء المشتركة فى معنىً كلىًّ يتميّز بعضها من بعض بأحد امور ثلاثة.
فإنّها إن اشتركت فى عَرَضىٍّ خارج من الذات فقط تميّزتْ بتمام الذات، كالنوعين من مقولتين من المقولات العرضية المشتركَين فى العرضيّة، وإن اشتركت فى ذاتىٍّ فإن كان فى بعض الذات ـ ولا محالة هو الجنس ـ تميّزت ببعض آخر وهو الفصل، كالإنسان والفرس المشتركين فى الحيوانيّة المتميّزين بالنطق والصهيل، وإن كان فى تمام الذات تميّزت بعرضىٍّ مفارق، إذ لو كان لازماً لم يخل عنه فردٌ، فلازم النوع لازمٌ لجميع أفراده.
وزاد بعضهم على هذه الأقسام الثلاثة قسماً رابعاً، وهو التميّز بالتمام والنقص والشدّة والضعف فى نفس الطبيعة المشتركة، وهو التشكيك.
والحقّ أنّ الماهيّة بما أنّها هى لا تقبل التشكيك، وإنّما التشكيك فى الوجود.
اقسام تمايزترجمهاشيائى كه با هم در يك معناى كلى اشتراك دارند به يكى از امور سه گانه از يكديگر متمايز مىشوند: اگر اشتراك آن اشياء در يك معناى عرضى خارج از ذات هست، پس به تمام الذات از يكديگر متمايز مىشوند، مانند دو نوع از مقولات عرضيه، كه در عرضيّت با يكديگر مشتركند.
و اگر آنها در امر ذاتى با يكديگر مشترك باشند، حال اگر اشتراكشان در بعض ذات هست لامحاله آن بعض، جنس خواهد بود و به بعض ديگر كه فصل است تميز خواهند يافت; مانند انسان و فرس كه مشترك در حيوانيّت هستند و به نطق و صهيل تميز مىيابند.
و اگر اشتراك آنها در تمام ذات باشد، پس تمايزشان در يك امر عرضى مفارق خواهد بود; زيرا اگر عَرَض، عَرَض لازم باشد هيچ فردى از آن خالى نخواهد بود; چون لازمه نوع، لازمه جميع افراد است.
بعضى بر اقسام سه گانه فوق، قسم چهارمى را اضافه كردهاند، كه آن تمايز به تمام و نقص و شدت و ضعف در خود طبيعت مشتركة است.
و حق آن است كه «ماهيت بما اَنّها ماهيت» قبول تشكيك نمىكند و تشكيك فقط در وجود، جارى است.
شرحمشّائيان براى تمايز ميان دو ماهيت، سه وجه بيان كردهاند.
وجه اول اينكه تمايز، به تمام ذات باشد.
در اين فرض طبعاً اشتراكشان به امرى بيرون از ذات خواهد بود; مانند تمايز دو مقوله عرضى چون مقوله كم با مقوله كيف، كه هيچ قدر مشتركى ذاتاً با هم يندارند.
مث يك خط يك مترى با رنگ قرمز، صد در صد تمايز ذاتى دارند، چون يكى از مقوله كم است و ديگرى از مقوله كيف، لكن در مفهومى كه از اين دو انتزاع مىشود ـ يعنى مفهوم عرضيت كه از حاق ذات مقولات عرضى گرفته مىشود و در اصطلاح، آن را خارج محمول با محمول بالصميمه مىنامند ـ اشتراك دارند.
همانطور كه همه ممكنات در امكان، كه برگرفته از حاق ذات آنهاست، مشتركند، مقولات عرضى هم در مفهوم عرضيّت كه برگرفته از صميم آنهاست اشتراك دارند.
بديهى است كه مفهوم عرضيت، جنس يا فصل براى مقولات عرضى نيست، تا ذاتى آنها باشد.
بلكه اين مفهوم، عَرَضى آنهاست و به اصطلاح منطق، ذاتى باب برهان ـ كه عرضى باب ايساغوجى است ـ مىباشد.
قسم دوم اينكه اشتراك در بعض ذات كه جنس باشد دارند.
طبعاً در فصل از يكديگر متمايز هستند.
مانند انسان و فرس كه به نطق و صهيل از يكديگر جدا مىشوند.
قسم سوم اينكه اشتراك در تمام ذات دارند، مانند زيد و عمرو.
لكن تمايز آنها در أعراض مفارق مانند كوتاهى يا بلندى، سياهى يا سفيدى و مانند آن مىباشد.
گفتيم در اين قسم، تفاوت در اعراض مفارق هست، نه اعراض لازم; زيرا اگر عرض، عرض لازم بود لازمه جيمع افراد نوع خواهد بود و ملاكِ فرقِ افراد نوع از يكديگر نخواهد شد.
اشراقيون علاوه بر موارد فوق، تمايز چهارمى را نيز كشف كردهاند كه تمايز تشكيكى نام دارد.
و آن عبارت است از اينكه افراد طبيعت واحد به تمام و نقص، شدت و ضعف و مانند آن از يكديگر متمايز باشند.
مانند وجود واجب كه شديدترين درجات وجود هست و وجود هيولى كه ضعيفترين مراتب وجود مىباشد.
و بين اين دو، مراتب شديد و ضعيف فراوانى وجود دارد.
در اينكه آيا تشكيك در ماهيت وجود راه دارد يا نه؟ اختلاف است.
مؤلف مىفرمايند: حق آن است كه تشكيك فقط در وجود و مراتب آن راه دارد و در ماهيت، جارى نيست.
متنهذا كلّه فى الكلّيّة، وأنّها خاصّة ذهنيّة للماهيّة، وأمّا الجزئيّة وهى امتناعُ الشركة فى الشىء، وتسمّى «الشخصيّة»، فالحقّ أنّها بالوجود، كما ذهب إليه الفارابىّ(رحمه الله)وتبعه صدرالمتألّهين(رحمه الله).
قال فى الأسفار: «والحقّ أنّ تشخّص الشىء ـ بمعنى كونه ممتنع الشركة فيه بحسب نفس تصوّره ـ إنّما يكون بأمر زائد على الماهيّة مانع بحسب ذاته من تصوّر الاشتراك فيه.
فالمشخّص للشىء ـ بمعنى ما به يصير ممتنع الاشتراك فيه ـ لا يكون بالحقيقة إلاّ نفس وجود ذلك الشىء، كما ذهب إليه المعلّم الثانى، فإنّ كلّ وجود متشخّص بنفس ذاته، وإذا قطع النظر عن نحو الوجود الخاصّ للشىء فالعقل لا يأبى عن تجويز الإشتراك فيه وإن ضُمَّ إليه ألْفُ مخصّص، فإنّ الإمتياز فى الواقع غيرُ التشخّص، إذ الأوّل للشىء بالقياس إلى المشاركات فى أمر عامّ، والثانى باعتباره فى نفسه حتّى أنّه لو لم يكن له مشارك لا يحتاج إلى مميّز زائد مع أنّ له تشخّصاً فى نفسه.
ولا يبعد أن يكون التميّز يوجب للشىء إستعداد التشخّص، فإنّ النوع المادّى المنتشر ما لم تكن المادّة متخصّصة الإستعداد لواحد منه لا يفيض وجوده عن المبدأ الأعلى.» إنتهى.
تشخص به وجود، حاصل مىشود، نه چيز ديگرترجمههمه سخن تا اينجا درباره كليّت بود و اينكه كليّت، خاصه ذهنى براى ماهيّت است.
اما جزئيّت ـ كه همان امتناع شركت در شىء است و شخصيّت ناميده مىشود ـ حق آن است كه آن به وجود، حاصل مىشود; چنانكه فارابى چنين گفته و صدرالمتألهين از او تبعيّت نموده، در اسفار فرموده است:حق آن است كه تشخّص يك چيز ـ كه به معناى امتناع شركت به حسب مفهوم است ـ به واسطه چيزى غير از ماهيت است كه به حسب ذات خود، مانع از تصور اشتراك است.
back page fehrest page next page