> فروغ حكمت >
back page fehrest page next page

و آنچه لازمه اوست از صفات سلبيه، به سلبِ سلب و نفىِ نقص و حاجت كه ايجاب است باز مىگردد.
شرحبنابر قول به تشكيك در وجود كه تمام وجودات را نمودهاى مختلف ومراتب گوناگون يك حقيقت مىداندذات اقدس الهى در بالاترين قلّه و رفيعترين درجه وجود قرار دارد.
و تمام كمالات ما دون در او، موجود و او مقوّم تمام كمالات مادون خود هست.
چنانكه آيه شريفه به آن اشاره مىفرمايد «هو الحى القيوم»; يعنى او قائم به ذات ومقوّم غير است.
همانگونه كه مراتب مادون وابسته به مافوق و فاقد كمالات مافوقند، او براى وجود خود، محتاج به علت و حيثيت تعليلى يا قيد و حيثيت تقييدى نيست.
حيث تعليلى آن است كه ثبوت حكم به سبب آن صورت بگيرد، مانند آنكه مىگوييم «أكرم زيداً لانّه عالم» حكم به اكرام به علت عالم بودن زيد است.
حيث تقييدى ثبوت حكم براى موضوع مقيد است نه موضوع مطلق، مانند اينكه مىگوييم اكرم رجل العالم.
وجه اكرام، رجل بودن تنها نيست، بلكه رجل مقيّد به علم است.
وجود واجب بذاته هست; يعنى او مستحق حمل وجود هست، بدون آنكه واسطه در عروض در بين باشد، يعنى چيزى واسطه براى وجودش شود.
و بدون آنكه واسطهاى در ثبوت داشته باشد، يعنى علّتى او را موجود كند.
همانطور كه وجودش مقيد به هيچ قيدى نمىشود.
متنوبذلك يندفع وجوه من الاعتراض أوردوها على القول بنفى الماهيّة عن الواجب بالذات.
منها: أنّ حقيقة الواجب بالذات لا تساوى حقيقة شىء ممّا سواها، لأنّ حقيقة غيره تقتضى الامكان وحقيقته تنافيه ووجوده يساوى وجود الممكن فى أنّه وجود، فحقيقته غير وجوده وإلاّ كان وجود كلّ ممكن واجباً.
ايراد اول بر عدم ماهيت براى واجبترجمهو با بيانات فوق، مندفع مىشود پارهاى ازاشكالاتى كه بر نفى ماهيت از واجب بالذات وارد كردهاند.
يكى از آن اشكالات اين است كه حقيقت واجب بالذات، برابر با هيچ حقيقت ديگرى نيست; چون حقايق ديگر اقتضاى امكان مىكنند، ولى حقيقت او منافى با امكان هست.
از سوى ديگر وجود او در وجود بودن، مساوى وجود ساير ممكنات است.
از اينجا معلوم مىشود كه حقيقت او (ماهيت او) غير از وجودش هست.
و الا وجود هر ممكنى واجب خواهد بود.
شرحخلاصه دليل اين است كه وجود واجب با ساير وجودها از حيث وجود بودن يكى است.
از اين رو، فرق واجب و ممكن به حقيقت و ماهيت او حاصل مىشود.
پس واجب الوجود ماهيت دارد و آن، سبب تمايز او با غير مىشود.
متنومنها: لو كان وجود الواجب بالذات مجرّداً عن الماهيّة فحصول هذا الوصف له إن كان لذاته كان وجود كلّ ممكن واجباً لاشتراك الوجود، وهو محال، وإن كان لغيره لزمت الحاجة إلى الغير ولازمه الامكان، وهو خلف.
ايراد دومترجمهاگر وجود واجب بالذات مجرد از ماهيت است، (حصول وصف تجرد، براى او دو جهت مىتواند داشتهباشد:) اگر حصول وصف «تجرد از ماهيت» براى او به خاطر وجود اوست پس همه وجودهاى ممكن هم بايد واجب باشند; چون وجود، ميان همه مشترك است.
و اين محال است.
و اگر حصول وصف «تجرد از ماهيت» به جهت امرى غير از وجود است لازم مىآيد واجب به غير، نيازمند باشد.
و لازمه حاجت، امكان است.
و اين، خلاف فرض است.
شرحسؤال اين است كه تجرد وجود از ماهيت به چه دليل، حاصل است؟ اگر به صرف وجود داشتن او از ماهيت مجرد است پس بايد تمام ممكنات هم از ماهيت تهى باشند، چون آنها در داشتن اصلِ وجود با واجب، مشتركند.
و اگر به جهت شخص يا شىء ديگرى اين تجرد براى واجب حاصل مىشود لازم مىآيد كه واجب به غير، محتاج باشد.
و حاجت، دليل امكان است، در حالى كه فرض بر آن بود كه واجب، واجب است نه ممكن.
متنومنها: أنّ الواجب بالذات مبدأ للممكنات، فعلى تجرّده عن الماهيّة إن كانت مبدئيّته لذاته لزم أن يكون كلّ وجود كذلك ولازمه كون كلّ ممكن علّة لنفسه ولعلله، وهو بيّن الاستحالة، وان كانت لوجوده مع قيد التجرّد لزم تركّب المبدأ الاوّل بل عدمه لكون أحد جزئيه، وهو التجرّد، عدميّاً، وإن كانت بشرط التجرّد لزم جواز أن يكون كلّ وجود مبدءأً لكلّ وجود إلاّ أنّ الحكم تخلّف عنه لفقدان الشرط، وهو التجرّد.
ايراد سومترجمه واجب بالذات، مبدء ممكنات است.
حال، براساس آنكه او ماهيت ندارد اگر مبدئيت او به خاطر ذات وجود او باشد لازم مىآيد، كه هر وجودى اين چنين باشد.
و لازمه ديگرش آن است كه هر ممكنى علت خود و علل خود باشد، كه اين «بيّن الاستحالة» مىباشد.
و اگر مبدئيتش به جهت وجودش با قيد تجرد باشد لازم مىآيد مبدء اول، مركب باشد، بلكه لازم مىآيد عدم او; زيرا يكى از دو جزئش كه تجرّد باشد عدمى است.
و اگر مبدئيتش وجود با شرط تجرّد باشد لازم مىآيد كه هر وجودى مبدء هر وجودى گردد و اگر تخلف از اين حكم مىشود به جهت فقدان شرط، كه همان تجرد است، مىباشد.
شرححاصل سخن اين است كه مبدئيت واجب اگر براى وجود اوست پس هر موجودى به جهت وجودش مىتواند مبدء قرار گيرد.
و اگر به جهت وجود او با قيد تجرد است پس او مركب از وجود و قيد تجرد مىگردد.
مضافاً به اينكه «تجرد» قيد عدمى است; يعنى مادى نبودن.
و چون مركبى از يك قيد عدمى پديد آيد به حكم آنكه مركب تابع اخسّ اجزاء هست او هم به خاطر انعدام جزئش، معدوم خواهد بود.
و اگر تجرد، شرط است پس هر وجودى صلاحيت اين را دارد كه مبدء خود و علل خود و ساير موجودات گردد.
و اگر نگرديدهاست به جهت آن است كه شرط آن ـ كه قيد تجرد است ـ حاصل نگرديده است.
و با حصول شرط، مشروط محقق خواهد شد.
اين بيّن الاستحالة است; زيرا هيچ گاه يك موجود ممكن، علت علل سابق خود و علت واجب الوجود نمىتواند باشد.
متنومنها: أنّ الواجب بذاته إن كان نفس الكون فى الأعيان وهو الكون المطلق لزم كون كلّ موجود واجباً وإن كان هو الكون مع قيد التجرّد عن الماهية لزم تركّب الواجب مع أنّه معنى عدمىّ لا يصلح أن يكون جزءاً للواجب وان كان هو الكون بشرط التجرّد لم يكن الواجب بالذات واجباً بذاته، وان كان غير الكون فى الاعيان فإن كان بدون الكون لزم أن لا يكون موجوداً فلا يعقل وجود بدون يالكون، وإن كان الكون داخ لزم التركّب.
والتوالى المتقدمة كلّها ظاهرة البطلان وإن كان الكون خارجاً عنه فوجوده خارج عن حقيقته وهو المطلوب، إلى غير ذلك من الاعتراضات.
ايراد چهارمترجمهواجب بالذات اگر نفس وجود داشتن در خارج است ـ كه همان موجود بودن مطلق باشد ـ لازم مىآيد كه هرچه موجود است واجب باشد.
و اگر موجود بودن همراه باقيد تجرد از ماهيت است لازم مىآيد كه او مركب باشد، در حالى كه تجرد از ماهيت قيد عدمى است و صلاحيت آن را ندارد كه جزء قرار بگيرد.
واگر موجود بودن او به شرط تجرد است واجب بالذات، واجب بالذات نخواهد بود، (بلكه واجب بالشرط خواهد بود).
يو اگر (حقيقت واجب) چيزى غير از وجود داشتن است در اين صورت، يا او اص هستى ندارد يپس لازم مىآيد كه اص موجود نباشد; زيرا موجود بدون هستى، معقول نيست.
و اگر هستى، داخل (درحقيقت) اوست لازم مىآيد تركيب در او و توالى فوق، همه و همه باطل هستند.
و اگر هستى، خارج از (حقيقت) اوست، پس وجودش بيرون از ماهيتش است.
و مطلوب ما همين است.
و نيز ايرادات ديگرى از اين قبيل وارد شده است.
شرحگرچه تمام اين اشكالات با يكديگر نزديكند و وجوه اشتراك، ميان آنها مشهود است، لكن اشكال اخير نسبت به ساير اشكالها از جامعيت بيشترى برخوردار است.
شايد ذكر آن ما را از ديگر اشكالات بى نياز مىكرد.
درهر حال در همه ايرادات سعى بر اين است كه براى واجب، ماهيتى بيرون و مغاير با وجودش ترسيم گردد.
گرچه اين سعى و تلاش به جايى نمىرسد.
متنووجه اندفاعها أنّ المراد بالوجود المأخوذ فيها إمّا المفهوم العام البديهىّ، وهو معنى عقلىّ اعتبارىّ غير الوجود الواجبىّ الذى هو حقيقه عينيّة خاصّة بالواجب، وإمّا طبيعة كليّة مشتركة متواطئة متساوية المصاديق.
فالوجود العينىّ حقيقة مشكّكة مختلفة المراتب أعلى مراتبها الوجود الخاصّ بالواجب بالذات.
وجه دفع اشكالترجمهوجه دفع تمام اشكالات اين است كه مراد از وجودى كه در اين اشكالها از آن سخن به ميان آمده يا همان مفهوم عام بديهى اوست، كه چيزى جز يك معناى ذهنى اعتبارى بيش نيست.
و اين، غير از وجود واجبى است كه حقيقت خارجى مختص به ذات واجب است.
يا مراد از وجود، طبيعت كلى مشترك، يكسان و متساوى المصاديق است، كه اين حرف هم درست نيست; زيرا وجود خارجى يك حقيقت مشكك مختلفة المراتب است و برترين مراتبش وجود واجب بالذات هست.
شرححاصل جواب اين است كه ما از استدلال كنندگان در اين ادله سؤال مىكنيم: مراد از وجود چيست؟ اگر مراد، مفهوم وجود است كه امرى بديهى و شامل تمام موجود مىشود، خوب مفهوم وجود امر ذهنى است و نمىتواند عبارت باشد از حقيقت خارجىِ وجود كه مرتبهاى از آن اختصاص به ذات اقدس الهى دارد، تا از اين راه استدلال شود كه آن وجود چون مشترك است نياز به ما به الاختصاصى دارد كه همان ماهيت واجب الوجود است.
و اگر مراد از وجود، مصداق خارجى وجود است، بدين معنا كه در تمام موجودات على السوّيه و مشترك و متواطى است اين هم صحيح نيست; زيرا حقيقت وجود خارجى، افرادش متساوى المصاديق نيست، بلكه مختلفة المراتب مىباشند.
و به عبارت فنّى، افراد او مقول به تشكيك هستند.
متنوأيضاً التجرّد عن الماهية ليس وصفاً عدميّاً، بل هو فى معنى نفى الحدّ، الذى هو من سلب السلب الراجع إلى الايجاب.
متمم جوابترجمهعلاوه (بر جواب فوق) تجرد از ماهيت يك وصف عدمى نيست، بلكه به معناى نفى حدى مىباشد كه عبارت است از سلبِ سلب، كه به ايجاب باز مىگردد.
شرحدر ايرادات فوق اين مطلب مطرح شده بود كه تجرد از ماهيت يك معناى عدمى است و اگر وجود واجب تعالى مقيد به قيد تجرد گردد لازم مىآيد كه واجب تعالى از قيد عدمى تركيب يابد.
در جواب مىفرمايند: خير، تجرد از ماهيت به معناى نفى حدّ است; زيرا ماهيت يعنى حد.
و تجرد او از ماهيت به معناى بىحدى و سلبِ سلب است.
و به عبارت ديگر سلبِ حد، سلب محدوديت است، كه به ايجاب و واجديت مطلق، منتهى مىگردد.
متنوقد تبيّن أيضاً: أنّ ضرورة الوجود للواجب بالذات ضرورة أزليّة لا ذاتيّة ولا وصفيّة، فإنّ من الضرورة ما هى أزليّة وهى ضرورة ثبوت المحمول للموضوع بذاته من دون أىّ قيد وشرط، كقولنا: الواجب موجود بالضرورة، ومنها ضرورة ذاتيّة وهى ضرورة ثبوت المحمول لذات الموضوع مع الوجود لا بالوجود، سواء كان ذات الموضوع علّة للمحمول، كقولنا: كلّ مثلّث فإنّ زواياه الثلاث مساوية لقائمتين بالضرورة، فإنّ ماهية المثلّث علّة للمساواة إذا كانت موجودة، او لم يكن ذات الموضوع علّة لثبوت المحمول، كقولنا: كل إنسان إنسان بالضرورة او حيوان او ناطق بالضرورة.
فإنّ ضرورة ثبوت الشىء لنفسه بمعنى عدم الانفكاك حال الوجود من دون أن يكون الذات علّة لنفسه.
ضرورت ازلى وذاتىترجمهو نيز روشن مىگردد كه ضرورت وجود براى واجب بالذات، ضرورت ازلى است، نه ذاتى و نه وصفى; زيرا از جمله ضرورات، ضرورت ازلى است كه عبارت است از ضرورت ثبوت محمول براى موضوع به ذات خود و بدون هيچ قيد و شرط، مانند «واجب موجود است بالضرورة».
يكى از ضرورات، ضرورت ذاتى است.
و آن ضرورت ثبوت محمول است براى ذات موضوع، همراه با وجود نه به شرط وجود; خواه كه ذات موضوع علت محمول باشد، مانند جمله «هرمثلّثى بالضرورة زواياى سه گانهاش مساوى دو زاويه قائمة است».
در اينجا ماهيت مثلث، علت مساوات است، زمانى كه موجود باشد.
يا اينكه ذات موضوع علت ثبوت محمول نباشد، مانند «هر انسانى انسان است بالضرورة» يا «هر انسانى حيوان است يا ناطق است بالضرورة» زيرا ثبوت يك چيز براى خودش، به معناى عدم انفكاك در حال وجود، ضرورى است، بدون آنكه ذات، علتِ خودش باشد.
شرحثبوت محمول براى موضوع در ضرورت ازلى بدون هيج قيد و شرط، بديهى است.
يوقب شرح آن گذشت، مانند آنكه مىگوييم «الله موجود» يا«الله عالمٌ بالضرورة».
اما ثبوت محمول براى موضوع در ضرورت ذاتى، خواه موضوع، علت ثبوت محمول باشد ـ مانند اينكه ماهيت مثلث علت تساوى زواياى سه گانه او با دو زاويه قائمه است ـ يا علت ثبوت محمول نباشد ـ مانند «الانسان انسانٌ» كه موضوع، علت براى خودش كه محمول است نيست ـ مشروط به وجود نيست.
به اين معنا كه ضرورت اتصاف موضوع به محمول، مركب از وجود و ذات موضوع نيست، بلكه ذات موضوع به تنهايى كفايت مىكند در اتصافش به محمول; وقتى كه موضوع وجود داشته باشد به نحو ظرفيت صِرف.
پس، اتصاف موضوع به محمول به شرط وجودِ موضوع نيست، تا اينكه علت اتصاف موضوع به محمول، مركب باشد از خود موضوع و شرط موجوديت آن.
متنومنها ضرورة وصفية، وهى ضرورة ثبوت المحمول للموضوع بوصفه مع الوجود لا بالوجود، كقولنا: كلّ كاتب متحرك الاصابع بالضرورة مادام كاتباً، وقد تقدمت إشارة إليها.
ضرورت وصفىترجمهاز جمله ضرورات، ضرورت وصفيه است.
و آن عبارت است از ثبوت محمول براى موضوع مادامى كه (موضوع) متصف به وصف خود بوده همراه با وجود است، نه به شرط وجود، مانند يقضيّه «كل كاتب متحرك الاصابع بالضرورة مادام كاتباً» و قب اشارهاى به اين مطلب شد.
شرحثبوت تحرك اصابع براى كاتب در هنگام اتصاف موضوع به وصف كتابت، ضرورى است.
و مااز اين ضرورت به ضرورت وصفى تعبير مىآوريم.
در اينجا هم وجود براى موضوع صرفاً ظرف تحقق اوست، نه آنكه اتصاف موضوع به محمول، مركب از دو چيز باشد; يكى وصف كذايى براى موضوع و ديگرى شرط وجود.
بلكه اتصاف موضوع به محمول فقط به يك ملاك است.
و آن عبارت است از تحقق وصف كذايى براى موضوع.
…به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ معناى اينكه ماهيت واجب تعالى عين وجود اوست، چيست؟2 ـ متين ترين دليلى را كه مؤلف بر عدم ماهيت براى واجب اقامه مىكنند، چيست؟3 ـ يكى از ادله كسانى كه قائل به ماهيت براى واجب تعالى هستند را بيان كنيد.
4 ـ ضرورت ازلى و ذاتى را شرح دهيد.
الفصل الرابع

فى أنّ واجب الوجود بالذات، واجب الوجود من جميع الجهات

متنواجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات.
قال صدر المتألّهين ـ ره: «المقصود من هذا أنّ الواجب الوجود ليس فيه جهة إمكانيّة، فإنّ كلّ ما يمكن له بالامكان العام فهو واجب له.
صفات واجب الوجود هم واجب استترجمهواجب الوجود بالذات، واجب الوجود از جميع جهات مىباشد.
صدرالمتألهين ره فرمودهاست: «مقصود از اين حرف اين است كه جهت امكانى در او وجود ندارد.
هر صفتى كه براى او به امكان عام ثابت مىشود وجوباً براى او ثابت است.»شرحپيش از اين در فصل اول گذشت كه امكان عام، اعم از امكان خاص كه سلب ضرورتين از دو جانب هست و اعم از وجوب و امتناع مىباشد.
بنابراين اگر صفتى براى موجودى به امكان عام ثابت شد، سلب ضرورت از جانب مخالف مىشود.
اما در خصوص جانب موافق ممكن است ثبوت آن صفت به نحو وجوب باشد ـ همانگونه كه تمام صفاتى كه براى واجب تعالى به امكان عام ثابت مىشود مانند «الله عالمٌ يا رازقٌ يا خالقٌ» كه ثبوت علم و رزق و خلق براى او وجوب دارد.
ـ يا جانب موافق مسلوب الامتناع بوده ضرورتى ثابت نباشد.
ـ مانند اينكه بگوييم «زيد عالم ا ست به اِمكان عام» كه جانب موافق كه ثبوت علم براى زيد است مسلوب الامتناع است، همانطور كه از جانب مخالف نيز سلب ضرورت شدهاست.
بنابراين در مورد واجب تعالى تمام صفاتى كه بامكان عام براى او ثابت مىشوند، وجوباً براى او ثابت هستند.
متنومن فروع هذه الخاصة أنّه ليس له حالة منتظرة، فإنّ ذلك أصل يترتب عليه هذا الحكم.
وليس هذا عينه، كما زعمه كثير من الناس، فإنّ ذلك هو الذى يعدّ من خواصّ الواجب دون هذا، لاتصاف المفارقات النورية به، إذ لو كان للمفارق حالة منتظرة كماليّة يمكن حصولها فيه لاستلزم تحقق الامكان الاستعدادىّ فيه والانفعال عن عالم الحركة والأوضاع الجرمانيّة، وذلك يوجب تجسّمه وتكدّره مع كونه مجرّداً نوريّاً، هذا خلف.» انتهى.
در واجب تعالى حالت منتظره، وجود نداردترجمه(در ادامه، صدرالمتألهين چنين مىفرمايد:)از جمله فروعات اين مسأله (واجب الوجود بالذات، واجب الوجود من جميع الجهات است) اين است كه براى او حالت منتظرهاى وجود ندارد; زيرا آن مسأله (واجب الوجود واجب من جميع الجهات) اصلى است كه مترتب مىشود بر او اين حكم (كه حالت منتظرهاى براى او نيست).
گرچه اين حكم، عين آن اصل نيست ـ آن طور كه بسيارى از مردم تصور كردهاند ـ زيرا آن اصل (واجب الوجود واجب من جميع الجهات) از اختصاصات واجب به شمار مىرود، نه اين حكم ( كه براى او حالت منتظرهاى نيست)، چون مجردات نورانى نيز به اين حكم، متصف مىگردند; زيرا اگر مفارقات، حالت منتظره كمالى داشته باشند كه امكان حصول آن در مفارق باشد اين مستلزم امكان استعدادى و انفعال از عالم حركت و اوضاع جسمانى مىباشد.
و اين، ايجاب مىكند جسميت و كدورت آنها را، در حالى كه موجود مفارق، مجرد و نورانى است.
و اين خلاف فرض است.»شرحاينكه مىگوييم واجب الوجود از هر جهت و از هر صفت، واجب الوجود است اين از اختصاصات خداوند است كه بر او مترتب مىشود حكم ديگرى و آن اينكه در او حالت منتظره و امكانى، وجود ندارد.
اما عدم حالت منتظره از ويژگيهاى اختصاصى خداوند نيست; زيرا مجردات هم حالت منتظره ندارند، كه اگر مىداشتند بايستى حامل امكان آن صفت و واجد حالت منتظره باشند.
و چيزى حامل امكان و استعداد هست كه ماده باشد.
و لازمه آن، اين مىشد كه مجردات نورانى، جسم باشند و ثقالت و تكدّر جسمانى داشتهباشند كه اين، خلاف فرض است.
متنوالحجة فيه أنّه لو كان للواجب بالذات المنزّه عن الماهية بالنسبة إلى صفة كماليّة من الكمالات الوجوديّة جهة امكانيّة كانت ذاته فى ذاته فاقدة لها مستقرّاً فيها عدمها فكانت مركّبة من وجود وعدم، ولازمه تركّب الذات، ولازم التركّب الحاجة، ولازم الحاجة الامكان، والمفروض وجوبه، هف.
در واجب تعالى، جهت امكانى وجود نداردترجمهدليل بر اين مطلب، اينكه اگر واجب بالذاتى كه منزه از ماهيت است نسبت به صفت كمالى، جهت امكانى داشته باشد، ذات او به خودى خود، فاقد آن است و عدم آن صفت در ذاتش جاى گزين است.
بنابراين او مركب از وجود و عدم بوده لازمهاش تركّب ذات است.
و لازمه تركب، حاجت و لازمه حاجت، امكان مىباشد; در حالى كه فرض، وجوب او بود.
و اين، خلاف فرض است.
شرحاگر واجب ذاتاً واجد صفت كمالى نباشد طبعاً عدم آن صفت در مرتبه ذات او مستقر است.
پس، ذات او مركب از يك سلسله وجدانات و پارهاى فقدانات مىگردد.
تركيب، نشانِ حاجت است; زيرا مركب به اجزاى خود نيازمند است.
و حاجت، نشان امكان و امكان، نقطه مقابل وجوب است، در حالى كه فرض بر اين بود كه او واجب است نه ممكن.
پس اگر همه صفات او همچون ذات او واجب نباشند اين منجر به امكان ذات او مىگردد.
متنحجة أُخرى: أنّ ذات الواجب بالذات لو لم تكن كافية فى وجوب شىء من الصفات الكماليّة التى يمكن أن تتصف بها كانت محتاجة فيه إلى الغير، وحينئذ لو اعتبرنا الذات الواجبة بالذات فى نفسها مع قطع النظر عن ذلك الغير وجوداً وعدماً فإن كانت واجبة مع وجود تلك الصفة لغت علّية ذلك الغير وقد فرض علّة، هف.
وإن كانت واجبة مع عدم تلك الصفة لزم الخلف أيضاً.
دليل ديگرترجمهذات واجب الوجود اگر به تنهايى در وجوب صفات كمالى خود كه بدان متصف است كافى نباشد ناگزير در اتصاف به صفات خود به ديگرى نيازمند است.
در اين هنگام اگر ذات واجب را به تنهايى با قطع نظر از بود و نبود ديگرى اعتبار كرديم، حال اگر ذات، واجب است با وجود (وجوب) آن صفت، عليت آن غير لغو است; در حالى كه او را علت، فرض كردهايم.
و اين خلاف فرض است.
و اگر ذات، واجب باشد با عدم آن صفت، باز خلاف فرض پيش خواهد آمد.
(زيرا عدم آن صفت هم بايد به جهت عدم آن غير باشد.
و با قطع نظر از آن غير، عدم آن صفت بى دليل خواهد بود.
)شرححاصل اين دليل اين است كه اگر ذات واجب به تنهايى در اتصاف به صفتى از صفات كمال، كافى نباشد پس به شىء ديگرى كه به او اين صفت را بدهد نيازمند خواهد بود.
حال اگر ما از آن شىء قطع نظر كرديم در اين صورت يا ذات واجب، واجب خواهد بود با وجود اين صفت.
ـ به اين معنا كه «ذات من حيث هو ذات» به ضرورت ازلى مقتضى اين صفت هست ـ در اين صورت، وجود غير به عنوان علت اعطاى اين صفت لغو خواهد بود.
و اين خلاف فرض است; چون فرض برآن بود كه غير، علت هست.
و يا اينكه ذات واجب، واجب خواهد بود با عدم اين صفت ـ به اين معنا كه عدم اين صفت به استناد ذات واجب و به ضرورت ازلى است ـ باز هم خلاف فرض پيش خواهد آمد; زيرا فرض برآن بود كه آن غير، علت است و عدم اين صفت، مستند به عدم آن غيرى كه علت است مىباشد، نه به خود ذات.
بنابراين در عالَم فرضْ، اگر غيرى بخواهد علت اعطاى صفتى به واجب گردد، اين منتهى به دو خلاف فرض مىگردد.
نتيجه اينكه صفات واجب همه به اقتضاى ذات اوست و در وجود صفات او، چيزى دخالت ندارد.
متنواورد عليها أنّ عدم اعتبار العلّة الماهيّة بحسب اعتبار العقل لا ينافى تحققها فى نفس الامر، كما أنّ اعتبار الماهيّة من حيث هى هى وخلوّها بحسب هذا الاعتبار عن الوجود والعدم والعلّة الموجبة لهما لا ينافى اتصافها فى الخارج بأحدهما وحصول علّته.
ترجمهبر اين دليل ايراد وارد كردهاند به اينكه عدم اعتبار علت به حسب ذهن، منافاتى با تحقّق علت فى نفس الامر ندارد.
همانطور كه اعتبار ماهيت من حيث هى هى و تهى بودن او به اين اعتبار از وجود و عدم و علت آن دو، منافاتى با اتصاف ماهيت به يكى از اين دو در خارج و حصول علت آنها ندارد.
شرحما در دليل فوق گفتيم از علتى كه به واجب، صفتى را مىدهد مقدمةً قطع نظر مىكنيم.
آنگاه ذات واجب را مورد مطالعه قرار مىدهيم; يا او با وجود آن صفت، واجب است يا با عدم آن كه در هر دو صورت، خلاف فرض پيش مىآيد.
در اينجا خصم مىگويد قطع نظر شما از علتى كه به واجب، صفت را مىدهد به اين معناست كه در عالم ذهن و اعتبار، عليّت او را ناديده مىگيريد.
سپس، استدلال خود را ادامه مىدهيد و به نتيجهاى كه مىخواهيد مىرسيد.
اما اين منافات ندارد كه شما در عالم اعتبار، قطع نظر از علت بكنيد، ولى در متن واقع و خارج آن غير، علت اعطاى صفت باشد.
مانند اينكه در عالم ذهن و اعتبار، ماهيت را تهى از وجود و عدم ملاحظه مىكنيم، ولى در خارج به يكى از اين دو، متصف است.
متنوردّ بأنّه قياس مع الفارق، فإنّ حيثيّة الماهيّة من حيث هى غير حيثيّة الواقع، فمن الجائز أن يعتبرها العقل ويقصر النظر اليها من حيث هى من دون ملاحظة غيرها من وجود وعدم وعلّتهما.
وهذا بخلاف الوجود العينىّ، فإنّ حيثيّة ذاته عين حيثيّة الواقع ومتن التحقق فلا يمكن اعتباره بدون اعتبار جميع ما يرتبط به من علّة وشرط.
رد اشكالترجمهاين ايراد، مردود است; به اينكه (قياس مسأله با ماهيت) قياس مع الفارق است، زيرا حيثيت ماهيت من حيث هى، غير از حيثيت واقع و خارج است.
بله، در باب ماهيت، جايز است كه عقل او را ملاحظه كند و نظر را فقط به ذات او معطوف دارد، بدون ملاحظه واقع، چه در جانب وجود يا عدم و علت اين دو.
بخلاف وجود عينى، زيرا كه حيثيت ذاتى او عين حيثيت واقع و متن تحقق است و امكان ندارد كه او را با قطع نظر از جميع آنچه به او مرتبط مىگردد، از علت و شرط، ملاحظه نماييم.
شرحدرجوابِ ايراد، مىفرمايند قياس ما نحن فيه با مسأله ماهيت، صحيح نيست; زيرا ماهيت نقطه مقابل وجود قرار دارد ومىتوان او را با قطع نظر از وجود يا عدم يا ساير تعلقاتش ملاحظه كرد.
بخلاف وجود كه نمىتوان او را بدون عنايت به علل و شروطش ملاحظه نمود.
در ما نحن فيه اگر قطع نظر از علتى كه صفت را به واجب مىدهد كرديم در متن واقع و خارج باز جاى اين پرسش هست كه آيا وجوب واجب همراه با وجود اين صفت هست; يعنى اين صفت به اقتضاى ذات، واجب هست؟ پس آن غير، علت اين صفت نيست.
back page fehrest page next page