متنوربّما أطلق الامكان واريد به الامكان الاستعدادىّ وهو وصف وجودىّ من الكيفيّات القائمة بالمادّة تقبل به المادّة الفعليّات المختلفة والفرق بينه وبين الامكان الخاصّ أنّه صفة وجوديّة تقبل الشدّة والضعف والقرب والبعد من الفعليّة، موضوعه المادّة الموجودة ويبطل منها بوجود المستعدّ له بخلاف الامكان الخاصّ الذى هو معنىً عقلى لا يتصف بشدّة وضعف ولا قرب وبعد وموضوعه الماهيّة من حيث هى لا يفارق الماهيّة موجودة كانت أو معدومة.
امكان استعدادىترجمهو گاهى امكان گفته مىشود و از آن امكان استعدادى اراده مىشود. و آن عبارت است از وصفى وجودى از كيفيّتهايى كه قائم به مادهاست و ماده به سبب آن، قبول فعليّتهاى گوناگون مىكند. فرق بين امكان استعدادى و امكان خاص آن است كه امكان استعدادى صفتى است وجودى كه قبول شدت و ضعف و قُرب و بُعد نسبت به فعليت مىكند. موضوع امكان استعدادى مادّه موجودة است و با حصول مستعَدُّلَه باطل مىشود.
بخلاف امكان خاص كه يك معناى عقلى است و متصف به شدت و ضعف و قرب و بُعد نمىشود. موضوع امكان خاص، ماهيت بوده و هيچگاه از آن جدا نمىشود، خواه موجود باشد يا نه.
شرحامكان استعدادى يكى ديگر از اقسام امكان است. امكان استعدادى كيفيتى است كه يقائم به ماده است و ماده به سبب آن، فعليتهاى گوناگونى مىپذيرد. مث استعداد انسان شدن در نطفه انسان، وجود دارد و استعداد درخت خرما شدن در هسته خرما، وجود دارد. اين استعداد، به نطفه اين امكان را مىبخشد كه مراحل بعدى، يعنى علقه و مضغه جنين را كه فعليتهاى گوناگون هستند، بيابد.
حال اين نطفه از زمانى كه به طرف انسان شدن حركت مىكند تا وقتى كه انسان مىشود مراحل و منازل مختلفى را طى مىكند، تا برسد به آخرين منزل كه حصول انسان بالفعل و كامل است. امكان استعدادى از اولين لحظه حركت تا لحظه وصول به يمنزل آخر، مراتب قرب و بُعد در پيش روى دارد. مث نطفهاى كه جنين شد به انسانيت نزديكتر است از نطفهاى كه اكنون مرحله مضغه بودن خود را طى مىكند. و مُضْغه از علقه به انسانيت نزديكتر است. وقتى انسانيت حاصل شد استعداد انسانيت ديگر باطل مىشود.
بخلاف امكان خاص كه يك مفهوم عقلى است كه همان لاضرورت وجود و عدم باشد اتصاف به شدت وضعف و قرب و بعد در آن راه ندارد. موضوعش ماهيت است و هيچگاه از آن انفكاك نمىپذيرد.
* قوله: وموضوعه الماهيّة من حيث هى لا يفارق الماهية موجودة كانت او معدومة; عدم مفارقت امكان از ماهيت در حال وجود، معلوم است. اما عدم مفارقت امكان از ماهيت در حال عدم معنايش اين است كه ماهيت اگر تقررش ممكن باشد در وعايى مجرد از كافّه وجودات، باز هم ممكن خواهد بود. اين مطلب براى كسانى كه اصالت ماهوى هستند و براى ماهيات تقررى بدون وجود قائلند، روشنتر است.
متنوربّما أطلق الامكان واُريد به كون الشىء بحيث لا يلزم من فرض وقوعه محالٌ ويسمّى الامكان الوقوعىّ.
امكان وقوعىترجمهگاهى امكان گفتهمىشود و از آن، اين معنا اراده مىشود: «بودن يك چيز به گونهاى كه از فرض وقوعش محال لازم نيايد.» و نام آن، امكان وقوعى است.
شرحامكان وقوعى، اخص از امكان ذاتى است; زيرا هر امكان وقوعى بايد امكان ذاتى داشته باشد، اما هرچه امكان ذاتى دارد ممكن است امكان وقوعى نداشته باشد.
در فصل هشتم از همين مرحله خواهد آمد كه گاهى يك چيز ذاتاً ممكن است اما وقوعاً به دليل آنكه از وقوعش محالى ذاتى پيش مىآيد ممتنع مىباشد، مانند اينكه جسم غير متناهى الابعاد ذاتاً ممكن است لكن وقوعاً به دليل آنكه از وقوع آن لازم مىآيد كه غير متناهى بين حاصرين واقع شود ـ كه اين محال ذاتى است ـ محال وقوعى خواهد بود. پس، جسم غير متناهى ذاتاً ممكن، ولى وقوعاً محال است; زيرا مستلزم يك محال ذاتى است كه عبارت باشد اينكه غير محصور، محصور شود. شرح مطلب را بزودى خواهيد خواند.
متنوربّما أطلق الامكان واريد به ما للوجود المعلولىّ من التعلّق والتقوّم بالوجود العلّىّ وخاصّة الفقر الذاتىّ للوجود الامكانىّ بالنسبة إلى الوجود الواجبىّ جلّ وعلا، ويسمّى الامكان الفقرىّ والوجودىّ قبال الامكان الماهوىّ.
معناى هفتم، امكان فقرىترجمهگاهى امكان گفته مىشود و از آن اراده مىشود تعلّق وتقوّمى كه معلول، نسبت به وجود علت دارد، خصوصاً فقر ذاتى وجود امكانى نسبت به وجود واجب تعالى. و نامش امكان فقرى و امكان وجودى است، در برابر امكان ماهوى.
شرحامكان فقرى يا امكان وجودى از ابداعات صدرالمتألهين است. همانطور كه امكان را به ماهيت نسبت داده ولا ضرورت وجود و عدم را از آن اراده مىكنيم، امكان را به وجود نسبت داده فقر ذاتى را از آن اراده مىكنيم. ممكنات نسبت به ذات حق تعالى فقير و نيازمندند. اين فقر ونيازمندى امر عارضى براى آنها نيست، بلكه در تار و پود آنها فقر و نياز نهفته است.
اگر فقر و نياز عارض بر آنها بود لازم مىآمد كه آنها ذاتاً نيازمند نباشند و اين با معلوليّت ذاتى آنها منافات داشت. امكان فقرى و وجودى در مقابل غناى ذاتى و وجودى خداى تبارك و تعالى است كه آيه شريفه به آن اشاره مىفرمايد: يا ايّها الناس انتم الفقراء الى الله والله هو الغنى الحميد.
متنتنبيه آخرالجهات الثلاث المذكورة لا تختصّ بالقضايا التى محمولها الوجود بل تتخلل واحدة منها بين أىّ محمول مفروض نسب إلى أىّ موضوع مفروض، غير أنّ الفلسفة لا تتعرض منها إلاّ بما يتخلل بين الوجود وعوارضه الذاتية لكون موضوعها الموجود بما هو موجود.
شمول جهات سه گانهترجمهنتيجه آخر، جهات سه گانهاى كه ذكر شدند اختصاص ندارند به قضايايى كه محمول آنها وجود است، بلكه هر يك از آنها حائل مىشوند بين هر محمول فرضى و بين هر موضوع فرضى. مگر آنكه فلسفه متعرض اينها نمىشود مگر جهاتى را كه بين وجود و عوارض ذاتى وجود، حائل شوند; چون موضوع فلسفه «موجود بما هو موجود» است.
شرحهيچ قضيهاى تهى از يكى از جهات سه گانه نيست، لكن آنچه در فلسفه مورد عنايت است آن قضايايى است كه محمول آنها از عوارض ذاتى موجود ـ كه موضوع فلسفه است ـ باشد. (بديهى است در هر علمى از عوارض ذاتى موضوع آن علم بحث مىشود. و اگر بحثى مطرح شد كه عارض ذاتى موضوع نبود، طرح آن استطرادى است.
) در فلسفه هم از عوارض «موجود بما هو موجود» سخن به ميان مىآيد، كه طبعاً نسبت عارض به معروض يا به امكان خواهد بود يا به وجوب. و نسبتى به امتناع ميان عارض وجود و خود وجود نخواهيم داشت. لذا فرمود: مقصود بالذات از ميان جهات ثلاث، وجوب و امكان هست.
به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ مواد ثلاث را تعريف كنيد.
2 ـ چرا تعريف مواد ثلاث، تعريف حقيقى نيست، بلكه تعريف شرح الاسمى است؟3 ـ در فلسفه، مقصود بالذات از مواد ثلاث كدام است، چرا؟4 ـ اشكال بر اينكه امكان، وصف ثابت موجود است چيست، و چگونه دفع مىگردد؟5 ـ موضوع امكان چيست؟ آن را توضيح دهيد.
6 ـ حمل بين امكان و ساير لوازم ماهيت چگونه حملى است؟7 ـ موجوديت امكان چگونه است، آيا اعتبار عقلى صرف است يا موجود مستقل است يا چيز ديگر؟8 ـ استدلال بر اينكه امكان در خارج به وجود مستقل است، چگونه است؟9 ـ نسبت ميان امكان عام و امكان خاص چيست؟10ـ اقسام امكان را نام ببريد.
ي11 ـ معانى اقسام امكان را اجما توضيح دهيد.
12 ـ اقسام ضرورات را نام ببريد.
13 ـ امكان وقوعى را توضيح دهيد.
14 ـ فرق امكان ماهوى و امكان فقرى را شرح دهيد.
الفصل الثانى
فى انقسام كلّ من المواد الثلاث الى ما بالذات وما بالغير
وما بالقياس إلى الغير، إلاّ الامكانمتنيقسم كلّ من هذه الموادّ الثلاث إلى ما بالذات وما بالغير وما بالقياس إلى الغير إلاّ الامكان، فلا امكان بالغير.
والمراد بما بالذات أن يكون وضع الذات مع قطع النظر عن جميع ما عداه كافياً فى اتصافه، وبما بالغير أن لا يكفى فيه وضعه كذلك بل يتوقف على إعطاء الغير واقتضائه، وبما بالقياس الى الغير أن يكون الاتصاف بالنظر إلى الغير على سبيل استدعائه الاعم من الاقتضاء.
در تقسيم هر يك از مواد سهگانهترجمههر يك از مواد سهگانه تقسيم مىشود به ما بالذات و ما بالغير و ما بالقياس الى الغير، مگر امكان كه امكان بالغير ندارد. مراد از ما بالذات آن است كه ذات با قطع نظر از هرچه غير اوست در اتصاف به آن وصف، كافى باشد. و مراد از ما بالغير آن است كه ذات در اتصاف به وصف، به تنهايى كافى نباشد بلكه متوقف بر غير در اعطا و اقتضا باشد. و مراد از ما بالقياس الى الغير آن است كه اتصاف ـ به وصف ـ در مقايسه با غير به نحو استدعا ـ كه اعم از اقتضا هست ـ باشد.
شرحمراد از ما بالذات آنطور كه گفته شد معنون شدن ذات است به وصف، بدون تاثير غير. و در ما بالغير ذات به تنهايى در معنون شدن به وصف، كافى نيست بلكه ذاتاً به تأثير غير، نيازمند است. و اين نيازمندى يك حالت نفسى براى آن به شمار مىرود. بر خلاف ما بالقياس الى الغير كه اتصاف به وصف در قياس با شىء ديگر است. به همان صورت كه در ما بالغير اتصاف به وصف، يك حالت نفسى است در ما بالقياس، اتصاف، يك مفهوم نسبى است; يعنى يك مفهوم قياسى است. اين يك فرق بين اين دو. فرق ديگر، در ما بالغير هميشه رابطه علّى و معلولى وجود دارد، اما در مابالقياس الى الغير گاهى رابطه علّى هست و گاهى نيست.
متنفالوجوب بالذات كضرورة الوجود لذات الواجب تعالى لذاته بذاته، والوجوب بالغير كضرورة وجود الممكن التى تلحقه من ناحية علّته التامّة، والامتناع بالذات، كضرورة العدم للمحالات الذاتية التى لا تقبل الوجود لذاتها المفروضة، كاجتماع النقيضين وارتفاعهما وسلب الشىء عن نفسه، والامتناع بالغير كضرورة عدم الممكن التى تلحقه من ناحية عدم علّته، والامكان بالذات كون الشىء فى حدّ ذاته مع قطع النظر عن جميع ماعداه مسلوبة عنه ضرورة الوجود وضرورة العدم.
وجوب بالذات و بالغير ـ امتناع بالذات و بالغير ـ امكان ذاتىترجمهوجوب بالذات مانند ضرورت وجود براى واجب تعالى كه لذاته و بذاته هست. و وجوب بالغير مانند ضرورت وجود براى ممكن، ضرورتى كه از ناحيه علت تامه بر آن ملحق مىشود. و امتناع بالذات مانند ضرورت عدم براى محالات ذاتى، كه ذات فرضى آنها هرگز قبول وجود نمىكند، مثل اجتماع نقيضين و ارتفاع آن و سلب شىء از خودش. و امتناع بالغير مانند ضرورت نبود ممكن، ضرورتى كه از ناحيه عدم علت بدو ملحق مىشود. و امكان بالذات عبارت است از مسلوب بودن وجود و عدم از آن، با قطع نظر از هرچه غير اوست.
شرحوجوب ذات اقدس الهى، ذاتى است. ذات او در اتصاف به وصف وجوب، محتاج به واسطه در ثبوت نيست. بخلاف وجودات امكانى كه براى موجود شدنشان محتاج به واسطه در ثبوتند، كه علل آنها باشند. و قيد لذاته در تعريف وجوب ذاتى براى نفى اين نوع واسطه است. چنانكه وجود آن نياز به واسطه در عروض ندارد، مانند ماهيات امكانى كه براى موجود شدنشان محتاج به واسطه در عروض هستند، كه آن واسطهها همان وجودات آنهايند. و قيد بذاته براى نفى واسطه در عروض است.
در ممتنع بالذات، عدم براى آن وجوب و ضرورت دارد. و هيچگاه از اين حالت ذاتى خارج نمىشود، مانند اجتماع و ارتفاع نقيضين و غير اينها. ولى امتناع بالغير گرچه هم اكنون متصف به امتناع است، لكن امتناع را از ناحيه عدم علت خود يافته است. وقتى زيد، وجود ندارد به جهت آن است كه علت او وجود ندارد. و اين امتناع به سبب غير است كه فقدان علت او باشد.
ممكن ذاتى هم عبارت است از اينكه يك چيز فى نفسه با قطع نظر از ديگرى، مسلوب الضروره باشد; هم ضرورت وجود هم ضرورت عدم.
متنوأمّا الامكان بالغير فممتنع، كما تقدمت الاشارة اليه. وذلك لأنّه لو لحق الشىء إمكان بالغير من علّة مقتضية من خارج لكان الشىء فى حدّ نفسه مع قطع النظر عمّا عداه إمّا واجباً بالذات او ممتنعاً بالذات او ممكناً بالذات، لما تقدم أنّ القسمة إلى الثلاثة حاصرة. وعلى الأوّلين يلزم الانقلاب بلحوق الامكان له من خارج، وعلى الثالث أعنى كونه ممكناً بالذات فإمّا أن يكون بحيث لو فرضنا ارتفاع العلّة الخارجة بقى الشىء على ما كان عليه من الامكان فلا تأثير للغير فيه لاستواء وجوده وعدمه وقد فرض مؤثراً، هذا خلف. وإن لم يبق على إمكانه لم يكن ممكناً بالذات وقد فرض كذلك، هذا خلف.
هذا لو كان ما بالذات وما بالغير إمكاناً واحداً هو بالذات وبالغير معاً، ولو فرض كونه إمكانين اثنين بالذات وبالغير كان لشىء واحد من حيثيّة واحدة امكانان لوجود واحد وهو واضح الفساد، كتحقق وجودين لشىء واحد.
چرا امكان غيرى، ممتنع است؟ترجمهو اما امكان بالغير ممتنع است، چنانكه بدان اشاره رفت; زيرا امتناع به جهت آن است كه اگر امكان بالغير به چيزى ملحق شود، از ناحيه علت خارجى است كه آن را اقتضا مىكند. پس او در مرتبه ذات با قطع نظر از غير يا واجب بالذات است يا ممتنع بالذات يا ممكن بالذات. زيرا تقسيم در اين سه، محصور است. و بنابر اول و دوم در صورتى كه امكان از خارج به آن ملحق شود انقلاب پيش مىآيد. و بنابر سومى ـ يعنى ممكن ذاتى بودن ـ يا آن به گونهاى است كه اگر ما فرض كنيم ارتفاع علت بيرونى را، باز شىء بر امكان خود باقى مىماند، در اين صورت، تأثيرى براى غير در او نيست. چون بود و نبودش (نسبت به آن امكان) على السويّه است، در حالى كه فرض بر اين بود كه او مؤثر است (يعنى امكان از غير حاصل شده). و اين خلاف پيش فرض ماست.
و اگر (با رفع علت) آن موجود بر امكان خود باقى نمىماند، معلوم مىشود كه ممكن ذاتى نبوده است، در حالى كه فرض براين بود كه ممكن ذاتى است. و اين هم خلاف پيش فرض ماست.
سخن فوق همه در جايى است كه ما بالذات و ما بالغير يك امكان است كه هم ممكن ذاتى باشد هم ممكن غيرى. اما اگر فرض كنيم دو امكان را، كه يكى بالذات و ديگرى بالغير باشد لازم مىآيد براى يك موجود از حيثيت واحده، دو امكان حاصل باشد. و اين فسادش آشكار است، مانند دو وجود براى يك موجود.
شرحسخن در اين است كه محال است امكان بالغير داشته باشيم. در قسمت اول استدلال، فرض در جايى است كه يك موجود كه ممكن ذاتى است ممكن بالغير هم باشد. در واقع دو امكان ذاتى و غيرى در يك امكان، جمع شود. مىفرمايند داشتن امكان غيرى، امرى محال است; زيرا با قطع نظر از آن غير كه علت اعطاى امكان هست، خود آن موجود ذاتاً يا واجب است يا ممتنع يا ممكن. اگر ذاتاً واجب يا ممتنع باشد محال است كه مُعَنون به امكان شود، و لو امكان بالغير; زيرا مستلزمِ انقلاب محال است. چون اگر واجب ذاتى است، يعنى وجوب با قطع نظر از غير و به اقتضاى ذات، براى او حاصل است. حال اگر امكان بر آن عارض شود وجوب ذاتيش مرتفع مىگردد. و لازمه اين سخن آن است كه عدمِ غير در واجب بودن او موثر است، در حالى كه فرض بر اين بود كه واجب ذاتى است و بود و نبود هيچ چيز در وجوب ذات آن تأثير ندارد. و اين خلاف فرض اوّلى است كه بدان اشاره مىكنند. همچنين است اگر آن شىء، ممتنع ذاتى باشد.
ولى اگر موجود از قبيل قسم سوم يعنى ممكن ذاتى باشد، در اينجا اگر فرض كنيم علتى كه به اين ممكن، امكان بالغير مىدهد نباشد، حال آيا باز او ممكن هست يا نيست؟ اگر هست پس آن علت، تأثيرى در امكان اين موجود ندارد; زيرا با رفع آن باز امكان به جاى خود باقى ماندهاست. و اين دومين خلاف فرض است.
و اگر با رفع علت، امكان از آن مرتفع گرديده، باز اين خلاف فرض است; زيرا فرض بر آن بود كه آن موجود، ممكن ذاتى است.
همه سخن تا اينجا بر اين فرض استوار هست كه اين امكان هم بالذات باشد هم بالغير. اما اگر فرض كنيم كه يك موجود، دو امكان از يك حيث دارد، اين خود نيز محال است; زيرا مثل اين مىماند كه يك موجود، دو وجود داشته باشد. چون اگر چيزى دو وجود داشت ديگر يك موجود نخواهد بود، بلكه دو موجود خواهد بود. و اين ممكن اگر دو امكان داشت يك ممكن نخواهد بود بلكه دو ممكن خواهد بود.
البته براى يك موجود از دو حيث دو امكان فرض مىشود، مانند اينكه انسانى ممكن الوجود باشد; ممكن العلم هم باشد: امكانى از حيث وجود و امكانى از حيث علم. يا دو وجود، دو امكان داشته باشند. اما اينكه يك موجود از يك حيث دو امكان داشته باشد، محال است; زيرا امكان عبارت است از معناى نسبى ميان يك ماهيت و يك وجود. و تعدد اين معناى نسبى، ممكن نيست مگر با تعدّد طرفين نسبت، كه در ما نحن فيه حسب الفرض منتفى است.
متنوأيضاً فى فرض الامكان بالغير فرض العلّة الخارجة الموجبة للامكان وهو فى معنى ارتفاع النقضين، لأنّ الغير الذى يفيد الامكان الذى هو لا ضرورة الوجود والعدم لا يفيده إلاّ برفع العلّة الموجبة للوجود ورفع العلّة الموجبة للعدم التى هى عدم العلّة الموجبة للوجود. فإفادتها الامكان لا تتم إلاّ برفعها وجود العلّة الموجبة للوجود وعدمها معاً وفيه ارتفاع النقيضين.
دليل ديگرى بر رد وجود امكان بالغيرترجمهو نيز در فرض امكان بالغير، فرض علت بيرونى كه اقتضاى امكان را بنمايد وجود دارد. و اين فرض در حكم ارتقاع نقيضين است; چون غيرى كه افاده امكان مىكند ـ امكانى كه لا ضرورت وجود و عدم است ـ افاده امكان نمىدهد مگر به رفع علت وجود و رفع علت عدم، كه همان عدم علت وجود است. پس افاده امكان از سوى علت بيرونى تمام نيست، مگر به رفع علت وجود و عدم از سوى آن. و اين همان ارتفاع نقضين است.
شرحامكان بالغير به دليل ديگرى نيز محال است. و آن اينكه اگر امكان بالغير داشته باشيم بايد به ارتفاع نقيضين تن دهيم، كه امرى است محال.
تقرير مطلب: امكان يعنى لا ضرورت وجود و لا ضرورت عدم. و چيزى كه اين امكان را مىدهد بايد علتهاى وجودى را بردارد تا لا ضرورت وجود تحقق پيدا كند. و بايد علتهاى عدمى را بردارد تا لا ضرورت عدم تحقق پيدا كند. و رفع علتى كه وجود مىدهد و رفع علتى كه عدم مىدهد همان ارتفاع نقيضين محال است. پس اگر بخواهيم براى امكان، علتى بيابيم و آن علت، امكان را كه همان لا ضرورت وجود و لا ضرورت عدم است بدهد، بايد هم علت وجودى را بردارد و هم علت عدمى را، كه اين ارتفاع نقيضين محال است. اگر علت وجودى يك موجود حاصل بود وجود براى آن ضرورى خواهد بود. و اگر علت عدمى حاصل بود عدم برايش ضرورت خواهد داشت. وتحقق امكان با رفع اين دو نوع علت است كه مستلزم محذور فوق است، يعنى ارتفاع نقيضين.
متنوالوجوب بالقياس الى الغير، كوجوب العلّة إذا قيست الى معلولها باستدعاء منه، فانّه بوجوده يأبى إلاّ أن تكون علّته موجودة، وكوجوب المعلول اذا قيس الى علّته التامّة باقتضاء منها، فانّها بوجودها تأبى إلاّ أن يكون معلولها موجوداً وكوجوب احد المتضائقين إذا قيس الى وجود الآخر.
والضابط فيه أن تكون بين المقيس والمقيس اليه علّيّة ومعلوليّة او يكونا معلولى علّة واحدة، إذ لولا رابطة العلّيّة بينهما لم يتوقف أحدهما على الآخر فلم يجب عند ثبوت أحدهما ثبوت الآخر.
مثالهاى وجوب بالقياسترجمهوجوب بالقياس الى الغير مانند وجوب علت، زمانى كه قياس شود به معلول خود، به لحاظ استدعايى كه معلول از آن دارد; زيرا معلول اباى از وجود دارد، مگر آنكه علتش موجود باشد. و مانند وجوب معلول، زمانى كه قياس شود به علت تامه خود، كه او اقتضا دارد (معلول خود را); زيرا علت از وجود خود ابا دارد، مگر اينكه معلولش موجود باشد. و مانند وجوب هر يك از دو متضايف نسبت به ديگرى.
و ضابطه در وجوب بالقياس آن است كه بين مَقيس و مَقيسٌ اليه عليت و معلوليت حاكم باشد، يا هر دو معلول يك علت باشند; زيرا اگر رابطه عليت بين آنها نباشد يكى بر ديگرى متوقف نمىشود و وجود يكىبا وجود ديگرى واجب نخواهد بود.
شرحواجب است كه علت در وقتى كه معلول، وجود دارد، وجود داشته باشد، در حالى كه معلول استدعا و طلب مىنمايد وجود علت را. و بالعكس، واجب است معلول، وجود داشته باشد وقتى كه علت تامهاش موجود هست، در حالى كه علت اقتضا دارد معلول را. و همينطور با بودن يكى از دو متضايف مانند فوق و تحت، كه با بودن يكى بودن ديگرى نيز واجب مىگردد، فوق بدون تحت و تحت بدون فوق متصور نيست.
سپس به ضابطه وجوب بالقياس اشاره مىكند و مىگويد ضابطه آن است كه بين مقيس و مقيس اليه رابطه عليت و معلوليت، حاكم باشد. و يا اگر بين آن دو چنين رابطهاى نيست هر دو، معلول يك علت بوده باشند، مانند نسبت اخوّت بين دو برادر، كه متضايفين هستند و هر دو معلول علت ديگرى.
متنوالامتناع بالقياس الى الغيركامتناع وجود العلّة التامّة إذا قيس الى عدم المعلول بالاستدعاء، وكامتناع وجود المعلول إذا قيس الى عدم العلّة بالاقتضاء، وكامتناع وجود أحد المتضائفين إذا قيس الى عدم الآخر وعدمه إذا قيس الى وجود الآخر.
مثالهاى ممتنع بالقياس الى الغيرترجمهامتناع بالقياس الى الغير مانند امتناع وجود علت تامه، وقتى كه با عدم معلول خود مقايسه گردد، به لحاظ استدعايى كه عدم معلول از آن دارد. (يعنى استدعا داشتن وجود علت از جانب عدم معلول، ممتنع بالقياس هست. ) و مانند امتناع وجود معلول، زمانى كه مقايسه شود با عدم علت به اقتضايى از آن (يعنى اقتضا داشتن وجود معلول از جانب عدم علت، ممتنع بالقياس است. ) و مانند امتناع وجود يكى از دو متضايف، وقتى كه با عدم ديگرى مقايسه شود. و امتناع عدم يكى از دو متضايف، وقتى كه با وجود ديگرى قياس گردد.
شرحنقطه مقابل وجوب بالقياس، امتناع بالقياس است. تحقق معلول، بدون علت و بالعكس يا يكى از دو متضايفين بدون ديگرى، ممتنع بالقياس است. و به عبارتى مطابق عبارت كتاب، عدم معلول اگر استدعاى وجود علت كرد و يا عدم علت اگر اقتضاى وجود معلول را داشت، اين ممتنع بالقياس است.
استعمال كلمه استدعا براى معلول و اقتضا براى علت بيان حال وجودى آنها را مىنمايد; زيرا معلول استدعا و طلب مىكند علت را و علت اقتضا مىكند معلول را.
متنوالامكان بالقياس الى الغير حال الشىء اذا قيس الى ما لا يستدعى وجوده ولا عدمه. والضابط أن لا يكون بينهما علّية ومعلوليّة ولا معلوليّتهما لواحد ثالث. ولا امكان بالقياس بين موجودين، لأنّ الشىء المقيس إمّا واجب بالذات مقيس الى ممكن أو بالعكس وبينهما علّيّة ومعلوليّة، وإمّا ممكن مقيس الى ممكن آخر وهما ينتهيان الى الواجب بالذات.
ممكن بالقياس ترجمهوامكان بالقياس عبارت است از حال يك موجود، وقتى كه مقايسه شود به چيزى كه نه استدعاى وجود او را مىكند و نه عدم او را. و ضابطه آن اين است كه بين آن دو، رابطه علّى و معلولى نبوده هر دو، معلول علت ثالثه نباشند.
امكان بالقياس بين دو موجود برقرار نمىشود; چون شىء قياس شده يا واجب بالذات است كه با ممكنى مقايسه مىشود و يا بالعكس، در حالى كه بين اينها رابطه عليت و معلوليّت حاكم است. و يا ممكنى است كه با ممكن ديگر قياس مىشود و آن دو ممكن به واجب، منتهى مىشوند.
شرحامكان بالقياس ـ همانطور كه از نامش پيداست ـ عبارت است از اينكه وقتى دو چيز را با هم مقايسه مىكنيم بين آن دو هيچ اقتضا و عليتى حاكم نباشد. و به عبارت ديگر آن دو نسبت به هم لا اقتضا باشند.
امكان بالقياس بين خالق و مخلوق و بالعكس، كه رابطه على و معلولى دارند، برقرار نمىگردد. همانطور كه بين دو موجود ممكن كه هر دو در عليت به واجب منتهى مىشوند و معلول اويند، برقرار نمىگردد; زيرا دو موجود ممكن گرچه از نظر ماهيت نسبت به يكديگر لا اقتضا هستند اما از نظر وجود چون به يك علت مىرسند، كه آن علت، علت هر دوست و با رفع آن، هر دو معلول مرتفع و با وضع آن، هر دو معلول وضع مىشوند.
پس، ميان آن دو معلول هم بيگانگى مطلق حاكم نيست و در علت كه وجود خود را از او دارند اشتراك دارند. اشتراك آن دو در عليت ـ كه رفع آن، موجب رفع دو معلول و وضع آن، موجب وضع آن دو معلول است ـ موجب مىشود كه بين آن دو امكان بالقياس ولا اقتضايى مطلق برقرار نگردد.