> فروغ حكمت >
back page fehrest page next page

اكنون سخن اين است كه اين صورتهاى حسى مانند حرارت، برودت، شيرينى، تلخى و اقسام بوها و چشيدنيها و اَشكال و ابعاد و غير اينها، مادى هستند و انطباع مىپذيرند; يعنى در محلى به نام مغز حلول مىكنند.
و از سوى ديگر، چون در آنها تصرفاتى توسط مغز صورت مىگيرد مطابق ماهيات خارجى نيستند.
بنابراين، اساس اشكال بر دو مطلب استوار است: يكى اينكه علومى كه براى انسان از طريق قواى حسى يا خيالى حاصل مىشوند مادى هستند نه مجرّد; به دليل آنكه توسط قواى جسمى به مغز انتقال مىيابند.
و ديگر اينكه، به دليل دخل و تصرفى كه سازمان مغز در مدركات حسى و خيالى دارد آنچه نهايتاً در مغز حاصل مىشود ماهيتى عين ماهيتهاى خارجى نيست.
لذا قول به وجود ذهنى و حضور ماهيات در ذهن، به طور كلى ناصحيح است.
متنوجه الاندفاع أنّ ما ذكروه من الفعل والانفعال المادّيّين عند حصول العلم بالجزئيّات فى محلّه، لكنّ هذه الصور المنطبعة ليست هى المعلومة بالذات وإنمّا هى امور مادّيّة معدّة للنفس تهيّئها لحضور الماهيّات الخارجيّة عندها بصور مثاليّة مجرّدة غير مادّيّة بناءاً على ما سيتبيّن من تجرّد العلم مطلقاً، وقد عرفت أيضاً أنّ القول بمغايرة الصور عند الحسّ والتخيّل لذوات الصور التى فى الخارج لاينفكّ عن السفسطة.
جواب اشكالترجمهوجه دفع اشكال به اين است كه آنچه از فعل و انفعالات مادى (در مغز) به هنگام حصول علم پيش مىآيد به جاى خود درست است، لكن اين صور (منطبعه در قواى حسى) معلوم بالذات ما نيستند.
بلكه آنها امورى مادى هستند كه نفس را براى حضور ماهيات خارجى آماده مىسازند تا آن ماهيات به صورتهاى مثالىِ مجردى كه مادى نيستند نزد نفس حضور يابند.
اينها بر اساس چيزى است كه (در باب علم) روشن خواهد گشت و گفته خواهد آمد كه علم به طور كلى (چه از طريق حس حاصل شود يا از طريق ادراك عقلى) مجرد است.
يو قب دانستى كه اعتقاد به مغايرت صورتهاى ادراكى ـ كه از طريق حس و خيال براى ما حاصل مىشوند ـ با صاحبان صور ـ كه اشياء خارجى باشند ـ به دور از سفسطه نيست.
شرحيدر جواب بايد گفت او مغز و سلولهاى آن كه مادى هستند چيزى جز ذهن مىباشند.
ذهن مرتبهاى از مراتب نفس و شأنى از شؤون اوست و مانند خود نفس مجرد است.
ثانياً آنچه از فعل و انفعالات مادى توسط مغز روى صورتهاى دريافت شده انجام مىگيرد صحيح است، ولى ماهيات ذهنى چيزى غير از اين صورتهاى حسى يا خيالى هستند.
حضور اين صورتهاى حسى زمينه را براى حصول ماهيات در ذهن فراهم مىنمايند.
بر اين اساس، اينكه مستشكل تصور مىكند صورتهاى حاصل نزد مغز ما همان ماهيات ذهنى هستند، اين اشتباه است.
بلكه صور حسى مذكور زمينههاى ظهور و حصول ماهيات ذهنى را كه مجرد هستند فراهم مىنمايند.
اثبات اينكه ماهيات ذهنى مجردند در باب علم خواهد آمد.
بنابر مطالب فوق كسانى كه به تغييرات فيزيكى در سلولهاى مغز به هنگام فراگيرى و دانش اندوزى تمسك جستهاند و از اين راه بر مادى بودن علم استدلال مىكنند، سخت در اشتباهند.
فعل و انفعالات مادى در ناحيه مغز و سلولهاى آن، امر غير قابل انكارى است، همانطور كه مادى بودن اين صور حسى امر غير قابل انكارى است.
اما مغز پس از اين تغييرات فيزيكى روى دريافتهاى حسى و تجربى زمينه تحقق ماهيات را (كه همان علم ما را تشكيل مىدهد) در نفس و ذهن كه مجردند مُهيّا مىكند.
پس، صوَر حسى، معلوم بالذات ما نيستند.
معلول بالذات ما همان ماهياتى هستند كه رتبةً و زماناً متأخر از اين صور حسى هستند.
نكته ديگر مطابقت صورتهاى ادراكى است با اشياء خارجى، كه اگر غير از اين باشد و بنابر اعتقاد مستشكل، آنها مباين با اشياء خارجى باشند، هيچ علمى براى ما خارج نمايى نخواهد داشت و از اعتبار و ارزش برخوردار نخواهد بود، حتى همين ادعاى مستشكل نيز با واقع، مطابق نخواهد بود.
بنابراين، ادعاى فوق سفسطهاى بيش نيست.
* قوله: بحصول صور الاجسام; در اينجا مقصود از صور اجسام، اعراض اجسام است كه توسط قواى پنج گانه حسى ادراك مىشوند.
به عبارت ديگر، منظور نوعيتهاى مختلفى است كه به ادراكات لمسى و حسّى قابل دركند، مانند حرارت، برودت، شكلها، اَبعاد، مقادير، شورى ، شيرينى و رنگها و بوها و صداها و غير اينها.
* قوله: بما لها من النسب;ي مث قوّه مدركه، سفيدى را نقطه مقابل سياهى مىبيند و ميان آنها نسبت ضديّت برقرار مىكند، همانطور كه در خارج هم نسبت ضديّت بين آنها برقرار است.
يا ساير نسبتها، مانند كليّت و جزئيّت ميان دو چيز، نوعيتّ و جنسيّت ميان دو چيز ديگر يا كوچكى و بزرگى ميان اشياء مختلف.
بنابراين، همان نسبتى كه اشياء در خارج دارند در مغز هم همان نسبت، درك مىشوند.
متنالأمر الثالث أنّه لما كانت الماهيّات الحقيقيّة التى تترتب عليها آثارها فى الخارج هى التى تحلّ الأذهان بدون ترتّب من آثارها الخارجيّة.
فلو فرض هناك أمر حيثيّة ذاته عين أنّه فى الخارج ونفس ترتّب الآثار، كنفس الوجود العينىّ وصفاته القائمة به، كالقوّة والفعل والوحدة والكثرة ونحوها، كان ممتنع الحصول بنفسها فى الذهن، وكذا لو فرض أمر حيثيّة ذاته المفروضة حيثيّة البطلان وفقدان الآثار، كالعدم المطلق وما يؤول إليه امتنع حلوله الذهن.
فحقيقة الوجود وكلّ ما حيثيّة ذاته حيثيّة الوجود، وكذا العدم المطلق وكلّ ما حيثيّة ذاته المفروضة حيثيّة العدم يمتنع أن يحلَّ الذهن حلول الماهيّات الحقيقيّة.
وإلى هذا يرجع معنى قولهم: إنّ المحالات الذاتيّة لا صورة صحيحة لها فى الأذهان.
وسيأتى ـ إن شاء الله ـ بيان كيفيّة انتزاع مفهوم الوجود وما يتصف به والعدم وما يؤول إليه فى مباحث العقل والعاقل والمعقول.
حقايقى كه عين خارجيّت يا بطلان ذاتى هستند در ذهن حلول نمىكنندترجمهمطلب سوّم، ماهيات حقيقى همانهايى هستند كه اگر در خارج موجود شوند به همراه آثار خارجى موجود مىشوندو اگر در ذهن حلول كنند بدون ترتب آثار خارجى موجود مىشوند.
بنابراين اگر چيزى فرض شود كه خارجيت و ترتب آثار خارجى عين ذات اوست، مانند وجود و صفاتِ قائم به آن، مانند قوه و فعل، وحدت و كثرت و امثال آن، حصول چنين چيزى در ذهن طبيعتاً محال خواهد بود (چون خارجيت ذاتى اوست).
همچنين اگر فرض شود چيزى كه حيثيت ذاتى آن بطلان و فقدان آثار است، مانند عدم مطلق و آنچه كه به آن باز مىگردد (مانند محالات ذاتى) حصول آن هم در ذهن، ممتنع خواهد بود.
پس، حقيقت وجود و هرچه كه حيثيت ذاتيش حيثيت وجود است (مانند صفات وجود كه يقب ذكر شد) و نيز عدم و هرچه حيثيت ذاتى مفروض آن حيثيت عدم هست (مانند محالات اجتماع ضدين و شريك البارى و سلب الشىء عن نفسه) ممتنع است كه همانند ماهيات حقيقى در ذهن، حلول كنند.
معناى سخن حكماء كه مىگويند: و براى محالات ذاتى صورت صحيحى در ذهن نيست، همين است.
و بزودى كيفيت انتزاع مفهوم وجود و آنچه به وجود متصف است و نيز كيفيت انتزاع عدم و آنچه به عدم باز مىگردد در مباحث عقل و عاقل و معقول بيان خواهد شد، انشاء الله (در مرحله يازدهم كتاب نهايه).
شرحماهيات حقيقى (آنهايى كه در دو ظرف خارج و ذهن وجود دارند) اين خصوصيّت را دارند كه مىتوانند در خارج، موجود باشند با آثار خارجى يا در ذهن، موجود باشند با آثار ذهنى.
ولى حقيقت وجود و صفات قائم به آن، مانند قوه و فعل، وحدت و كثرت از آن نظر كه عين خارجيّت هستند، هرگز نمىتوانند در ذهن حلول كنند; زيرا خارجيّت، ذاتى وجود و صفت اوست و در صورت حلول آن در ذهن، چيزى مغاير با وجود خارجى خواهد بود; برخلاف ماهيات كه در دو ظرف ذهن و خارج يكسان و بدون مغايرت حاصل مىشوند.
فى المثل اگر ماهيت انسانى كه در خارج، موجود هست بعينه در ذهن موجود مىگردد، به دليل آن است كه خارجيّت، ذاتى ماهيت نيست; كه اگر مىبود آن هم نمىتوانست وعاءِ ذهنى پيدا كند.
ولى اين خصوصيت در وجود نيست، بلكه خارجيّت و ترتب آثار خارجى، ويژگى ذاتى وجود است و از اين ويژگى جدا شدنى نيست.
بنابراين، آنچه كه از مفهوم وجود و صفات آن در ذهن مىآوريم چيزى مغاير با حقيقت و نفس وجود است.
همچنين عدم و آنچه از محالات ذاتى كه به آن باز مىگردند به دليل آنكه براى آنها واقعيتى نيست و بطلان و نيستى، عين ذات آنها است، محال است كه حقيقت آنها در ذهن حلول كند; زيرا نيستى و بطلان كه حقيقت آنهاست چيزى نيست كه قابل حلول در ذهن باشد.
و اين مفاد همان جمله معروف حكماست كه مىگويند: «ان المحالات الذاتيه لاصورة صحيحة لها فى الاذهان».
يالبته همانطور كه قب گفتيم ما براى عدم يك معناى فرضى در نظر مىگيريم كه عدم بر او دلالت كند; يعنى براى بطلان و نيستى كه معناى عدم هست ثبوتى فرض مىكنيم تا بتوانيم عدم را با داشتن يك معناى مفروض الثبوت تصوّر كنيم.
ولى هرگز با معناى مفروض الثبوت حقيقت عدم كه نيستى و بطلان باشد در ذهن ما نمىآيد; زيرا نيستى و بطلان، واقعيتى ندارد تا بتواند در ذهن حلول كند.
از اينجاست كه مىگوييم: حقيقت وجود از آن جهت كه عين خارجيّت است و حقيقت عدم از آن جهت كه عين بطلان است، در ذهن حلول نمىكنند و قابل تصور نيستند.
به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ قول معروف ميان حكما در باب حصول علم چيست؟2 ـ نظريه اضافه در باب علم را شرح دهيد، اشكال آن را بيان نماييد.
3 ـ نظريه شيخ را در مسأله حصول علم توضيح دهيد، و اشكال آن را بيان نماييد.
4 ـ دليل بر وجود ذهنى ماهيات چيست؟5 ـ چرا ماهيت ذهنى، مندرج تحت مقوله خود نيستند؟6 ـ اشكال اجتماع جوهريت و عرضيت در خصوص ماهيات جوهرى، بر فرض وجود ذهنى آنها، چگونه دفع مىگردد؟7 ـ اشكال بر وجود ذهنى به اينكه: لازم مىآيد شىء واحد هم كلى باشد هم جزئى، چگونه تقرير و دفع مىشود؟8 ـ بنابر قول به وجود ذهنى، چگونه ماهيت آسمانها و زمين با همه بزرگى خود در مغز كوچك ما مىگنجد؟9 ـ چرا چيزى كه وجود خارجى ندارد، ماهيت ذهنى هم ندارد؟10 ـ اشكال بر وجود ذهنى به اينكه: در باب احساس و تخيل گفته شده است كه صورت مادى در محل مادى حلول مىكند بنابر اين حلول صورت مجردى به نام ماهيت در ذهن نداريم، چگونه دفع مىگردد؟11 ـ چرا حقيقت وجود و محالات ذاتى، در ذهن حلول نمىكنند؟مرحله چهارمفى مواد القضايا «الوجوب والامتناع والامكان»والمقصود بالذات فيها بيان انقسام الموجود إلى الواجب والممكن، والبحث عن خواصّهما، وأمّا البحث عن الممتنع وخواصّه فمقصودٌ بالتّبع وبالقصد الثانىوفيها ثمانيه فصول الفصل الاول

فى أنّ كلّ مفهوم إمّا واجب وإمّا ممكن وإما ممتنع

متنكلّ مفهوم فرضناه ثمّ نسبنا إليه الوجود، فإمّا أن يكون الوجود ضرورىّ الثبوت له وهو الوجوب، او يكون ضرورىّ الانتفاء عنه ـ وذاك كون العدم ضروريّاً له ـ وهو الامتناع، او لا يكون الوجود ضروريّاً له ولا العدم ضروريّاً له وهو الامكان.
وأمّا احتمال كون الوجود والعدم معاً ضروريّين له فمندفع بأدنى التفاوت.
فكلّ مفهوم مفروض إمّا واجب وإمّا ممتنع وإمّا ممكن.
وهذه قضيّة منفصلة حقيقيّة مقتنصة من تقسيمين دائرين بين النفى والاثبات بأن يقال: كلّ مفهوم مفروض فإمّا أن يكون الوجود ضروريّاً له أو لا، وعلى الثانى فإمّا أن يكون العدم ضروريّاً له أو لا.
الأوّل هو الواجب والثانى هو الممتنع والثالث هو الممكن.
والذى يعطيه التقسيم من تعريف الموادّ الثلاث أنّ وجوب الشىء كون وجوده ضروريّاً له وامتناعه كون عدمه ضروريّاً له وإمكانه سلب الضرورتين بالنسبة إليه.
فالواجب ما يجب وجوده والممتنع ما يجب عدمه والممكن ما ليس يجب وجوده ولا عدمه.
اقسام مفهوم: واجب، ممتنع و ممكنترجمههر مفهومى را كه فرض كنيم و وجود را به آن نسبت دهيم، يا وجود براى آن ضرورى است كه آن وجوب نام دارد.
يا ضرورت از آن منتفى است; حال يا عدم براى آن ضرورى است كه آن را امتناع مىنامند.
يا اينكه نه وجود براى آن ضرورى است نه عدم، كه آن امكان نام دارد.
اما احتمال اينكه هم وجود و هم عدم براى آن ضرورى باشد با كمترين توجه، مطرود است.
بنابراين هر مفهومِ مفروضى يا واجب است يا ممتنع يا ممكن.
و اين جمله يك قضيّه منفصله حقيقيّه است كه از دو تقسيم داير بين نفى و اثبات، به دست آمده است.
به اين تقرير كه هر مفهومِ مفروضى يا وجود براى آن ضرورى است يا نه.
و بنابر قسم دوم، يا عدم براى آن ضرورى است يا نه.
اولى واجب و دومى ممتنع و سومى ممكن مىباشد.
تعريف مواد ثلاث - بدانگونه كه از اين تقسيم مىفهميم - آن است كه وجوب يك شىء عبارت است از ضرورت وجود براى آن و امتناعش عبارت است از ضرورت عدم براى آن و امكان آن سلب ضرورت وجود و عدم نسبت به آن مىباشد.
پس واجب، چيزى است كه وجودش واجب است و ممتنع چيزى است كه عدمش واجب است و ممكن چيزى است كه وجود و عدم آن هيچ كدام واجب نيست.
شرحمطالب بالا روشن است و نياز به شرح ندارد.
امّا توضيح يك نكته بىفايده نيست: جمله «كل مفهوم مفروض اما واجب و اما ممكن و اما ممتنع» يك قضيه منفصله حقيقيّه است.
يعنى نه جمع اينها در يك مفهوم ممكن است و نه خلوّ اين سه عنوان از يك مفهوم.
بنابراين هر مفهوم به يكى از اين سه عنوان مُعَنْوَن است.
قضيه منفضله حقيقيه قضيه مانعة الجمع و مانعة الخلوّ را گويند.
هر قضيه منفصلهاى از چند قضيه موجبه جزئيه تشكيل مىشود.
فى المثل در ما نحن فيه مىگوييم كه «بعض المفهوم اما ان يكون الوجود له ضرورى ام لا.
و بعض المفهوم اما ان يكون العدم له ضروريا ام لا.»متنوهذه جميعاً تعريفات لفظيّة من قبيل شرح الاسم المفيد للتنبيه وليست بتعريفات حقيقيّة، لأنّ الضرورة واللاضرورة من المعانى البيّنة البديهيّة التى ترتسم فى النفس ارتساماً أوّليّاً تعرف بنفسها ويعرف بها غيرها.
ولذلك من حاول أن تعريفاً حقيقيّاً أتى بتعريفات دوريّة، كتعريف الممكن بما ليس بممتنع، وتعريف الواجب بما يلزم من فرض عدمه محال اوما فرض عدمه محال وتعريف المحال بما يجب أن لا يكون، إلى غير ذلك.
تعريف حقيقى و شرح الاسمىترجمهو اينها همه تعريفات لفظى هستند كه براى آگاهى بخشى خوب هستند و تعريفات حقيقى نيستند، چون ضرورت ولاضرورت از معانى روشنى هستند كه در نفس آدمى به ارتسام اولى مُرتَسم مىگردند.
به خودى خود، واضح و روشنگر غير خود نيز هستند.
از اين جهت هر كسى كه كوشش كرده كه از آن تعريف حقيقى ارائه دهد، به «دَوْر» دچار شدهاست.
مثل آنكه گفته شدهكه: ممكن، چيزى است كه ممتنع نباشد.
يا واجب آن است كه از فرض عدم آن محال لازم آيد يا عدم آن محال باشد.
يا (در تعريف محال گفته شده كه) محال آن است كه واجب نباشد و غير اين تعاريف.
شرحتعريف، تقسيم مىشود به تعريف حقيقى و لفظى.
تعريف حقيقى افاده كننده كُنه ماهيت شىء است كه به حد يا رسم، موسوم است.
حال اگر تعريف از چيزى باشد كه در خارج، وجود دارد نامش را تعريف به حسب حقيقت مىگذاريم.
و اگر در خارج، وجود نداشته باشد يا آنكه در وجود آن ترديد داشته باشيم آن را تعريف شرح الاسمى مىناميم.
بنابراين، تعريف شرح الاسمى قسمى از تعريف حقيقى محسوب مىشود.
اصطلاحى ديگرى هم در تعريف شرح الاسم هست كه آن را قسيم تعريف حقيقى قرار مىدهند كه مرادف با تعريف لفظى است.
در اينجا مراد از شرح الاسم همان معناى لفظى است كه مىخواهيم از ميان معانى متعدد به معناى مرتكز آن در ذهن اشاره كنيم.
مانند آنكه مىپرسيم: سُعدانه چيست؟ در جواب مىگوييم، گياهى است.
معناى گياه را از قبل مىشناسيم اما نمىدانيم كه مدلول لفظ سعدانه، همان گياه است.
اين تعريف را شرح الاسم و شرح اللفظ مىناميم.
شرح اللفظ يكى از پاسخهايى است كه به سؤال از «ماهو» داده مىشود.
گفته شد كه ضرورت و امكان و امتناع از معانى بديهيه است.
هر كس، وجوب (وحتميّت) و امكان و امتناع را به فهم اولى درك مىكند.
و از آن نظر كه ضرورت و امكان، دو وصف وجود هستند همچون خود وجود، بديهى و آشكارند و نياز به تعريف منطقى يندارند.
لذا هر كس به تعريف آنها اقدام كرده تعريف او دَوْرى بودهاست.
مث در تعريف ممكن، امتناع را آورده و گفته است: ممكن آن است كه ممتنع نباشد.
و در تعريف امتناع، امكان را آورده و گفته است ممتنع آن است كه ممكن نباشد.
يا در تعريف وجوب، امتناع و محال را و در تعريف امتناع، وجوب را آورده است.
* قوله و تعريف الواجب بما يلزم من فرض عدمه محال او ما فرض عدمه محال; واجب را دو گونه تعريف كردهاند: يكى اينكه عدم آن محال است; زيرا اگر در سلسله موجودات واجب الوجود نباشد دور يا تسلسل پيش مىآيد و چنانكه در جاى خود گفته شده است، اين دو محال هستند.
تعريف ديگر اينكه واجب آن است كه فرض عدم آن محال است; زيرا اين فرض، فرض متناقضى است.
چون كه دربرهان صديقيّن «واجب الوجود» مساوى با واقعيت محض است و وجود براى واجب به ضرورت ازلى و على جميع التقادير، ثابت است.
و سلب واقعيت از واقعيت، امر محالى است.
حال اگر واجب بخواهد موجود نباشد يا بايد ممكن بوده باشد يا ممتنع.
و هر دو فرض، ناصحيح است; زيرا واجب، واجب است نه ممكن و نه ممتنع.
و هر موجود كه وجود به ضرورت ازلى و على جمع التقادير برايش ثابت باشد فرض عدم براى آن، امكان ندارد; زيرا فرض عدم براى آن، فرض امر متناقض هست و صحيح نمىباشد - چون فرض عدم براى چيزى كه عين واقعيت و وجود است مساوى با سلب الشىء عن نفسه مىباشد كه محال است ـ .
البته مقصود از فرض، تصور صحيح از يك چيز مىباشد نه به معناى اگر و شرطى كه با واقعيت منافات دارد.
متنوالذى يقع البحث عنه فى هذا الفنّ الباحث عن الموجود بما هو موجود بالقصد الأوّل من هذه الموادّ الثلاث هو الوجوب والامكان، كما تقدّمت الاشارة إليه، وهما وصفان ينقسم بهما الموجود من حيث نسبة وجوده إليه انقساماً أوّليّاً.
وجوب و امكان، مقصود بالذات مىباشندترجمهدر مرتبه اول آنچه در فلسفه كه بحث آن درباره «موجود بماهو موجود»است، مورد نظر هست ي- چنانكه قب گفتهشد - بحث از وجوب و امكان از ميان مواد سهگانه است.
و اين دو، وصفى هستند كه موجود به تقسيم اولى به لحاظ نسبت وجود به آن، به اين دو قسم تقسيم مىشود.
شرحدر فلسفه از موجود از آن نظر كه موجود است و عوارض ذاتى آن بحث مىشود.
موجود از آن جهت كه موجود است يا واجب است يا ممكن.
اين تقسيم، تقسيم اولى وجود است.
تقسيم اولى تقسيمى است كه بدون واسطه و مستقيم بر خود موضوع فرود آيد.
متنوبذلك يندفع ما اُورِد على كون الامكان وصفاً ثابتاً للممكن يحاذى الوجوب الذى هو وصف ثابت للواجب.
تقريره انّ الامكان كما تَحَصّل من التقسيم السابق سلب ضرورة الوجود وسلب ضرورة العدم فهما سلبان اثنان وإن عبّر عنهما بنحو قولهم: سلب الضرورتين فكيف يكون صفة واحدة ناعتة للممكن.
سلّمنا أنّه يرجع إلى سلب الضرورتين وانّه سلب واحد لكنّه كما يظهر من التقسيم سلب تحصيلىّ لا إيجاب عدولىّ.
فما معنى اتصاف الممكن به فى الخارج ولا اتصاف إلاّ بالعدول، كما اضطرّوا إلى التعبير عن الامكان بأنّه لا ضرورة الوجود والعدم وبأنّه استواء نسبة الماهيّة إلى الوجود والعدم عندما شرعوا فى بيان خواصّ الامكان، ككونه لا يفارق الماهيّة وكونه علّة للحاجة إلى العلّة، الى غير ذلك.
اشكال بر اتصاف موجود به وصف امكانترجمهو با بيان فوق (كه موجود به تقسيم اولى به واجب و ممكن تقسيم مىشود و امكان و وجوب دو وصف وجودند) اشكال كسانى كه امكان را وصف ثابت براى موجود ممكن نمىدانند ـ در برابر وجوب، كه وصف ثابت واجب است ـ .
مندفع مىشود.
تقرير اشكال بدين نحو است:همانطور كه از تقسيم سابق برمىآيد، امكان عبارت است از سلب ضرورت وجود و سلب ضرورت عدم.
پس (معناى امكان) دو سلب جداگانه است; گرچه از آن دو به سلب الضرورتين (كه سلب واحد است) تعبير آورده شود.
بنابراين چگونه ممكن است كه امكان يك صفت واحد براى ممكن قرار داده شود (در حالى كه دو سلب است).
(ثانياً) بر فرض كه پذيرفتيم كه اين دو سلب به يك سلب كه سلب الضرورتَين هست، باز مىگردد، لكن همانطور كه از تقسيم برمىآيد قضيه، قضيه سالبه محصله است نه موجبه معدوله.
پس معناى اتصاف ممكن به امكان (در صورتى كه امكان به معناى قضيه سالبه محصله معنا شود) چيست؟ در حالى كه اتصاف به سلب در قضيه معدوله، ممكن هست (نه در سالبه محصله).
فى المثل، هنگامى كه مىخواهند از خواص امكان ـ از قبيل آنكه امكان از ماهيت جدا نمىشود و يا اينكه امكان، مناط احتياج به علت است و يا اينكه ... ـ سخن بگويند، به ناچار از امكان به «لا ضرورة وجود و عدم» و يا «استواء نسبت ماهيات به وجود و عدم» تعبير مىكنند.
شرحدر مورد اينكه امكان، صفتِ ممكن است در مقابل وجوب كه صفت واجب است دو اشكال مطرح است: يكى اينكه امكان يك صفت نيست; زيرا وقتى آن را معنا مىكنيم به دو سلب تحليل مىرود; يكى سلب ضرورت وجود، ديگرى سلب ضرورت عدم.
بنابراين نمىتوان گفت كه امكان براى ممكن، يك صفت است، بلكه دو صفت است; گرچه به سلب الضرورتين تعبير شود، يعنى به يك سلب، دو ضرورت سلب شود.
اشكال ديگر آن است كه بر فرض كه پذيرفتيم كه دو سلب به يك سلب باز مىگردد و امكان، صفت واحدى است، لكن سلبى كه در معناى امكان مىآوريم سلب مُحصَّل است نه سلب عُدول.
و اتصاف يك موجود به سلب محصل، صحيح نيست.
توضيح اينكه ما دو نوع قضيه داريم: يكى موجبه معدوله و ديگرى سالبه محصله.
موجبه معدوله آن است كه ادات سلب جزء موضوع يا محمول يا هر دو شود، كه به ترتيب آن را معدولة الموضوع، معدولة المحمول و معدولة الطرفين مىخوانيم.
مانند «زيد لا كاتب است» كه «لا» جزء محمول شده و «لاكاتب» يك كلمه گرديده و بر موضوع حمل شده است.
در قضيه معدولة، محمول از موضوع سلب نمىشود، بلكه بر آن حمل مىشود.
امّا در قضيه سالبه بر خلاف معدوله، ادات سلب جزء كلمه نمىشوند، مانند «ليس زيد بكاتب».
در اين نوع قضايا ادات سلب، محمول را از موضوع، سلب مىكنند.
حال، سخن در اين است كه امكان را وقتى معنا مىكنيم به نحو قضيه سالبه محصله معنا مىشود; يعنى مىگوييم امكان عبارت است از عدمِ ضرورت وجود و ضرورت عدم.
و به تعبيرى كه در تقسيم كتاب آمده «لايكون الوجود ضرورياً له ولاالعدم ضرورياً له».
ملاحظه مىشود در اين قضيه، ادات سلب جزء كلمه نشده و قضيه به نحو سالبه محصله است.
با توجه به معناى فوق براى امكان، سلب آن، سلب محصل مىباشد و موجودِ ممكن به سلب محصل كه معناى عدمى است نمىتواند متصف گردد; زيرا معناى عدمى چيزى نيست كه صفت براى موصوفى قرار گيرد.
اگر موصوفى به سلب، متصف گردد در جايى است كه قضيه به نحو موجبه معدولة المحمول باشد، مانند «زيدٌ اللاكاتب جاءَ» يعنى زيدى كه متصف به عدم كتابت است، آمد.
اما اگر قضيه به نحو سالبه محصّله باشد ـ چنانكه در كتاب آمده است ـ اتصاف موجود به امكان به عنوان يك صفت سلبى معنا ندارد; زيرا امكان كه به معناى سلب و عدم است چيزى نيست كه موجودى بدان متصف گردد.
* قوله: كما يظهر من التقسيم; مقصود، تقسيم در صفحه قبل است كه مىگويد «اولا يكون الوجود ضرورياً له و لا العدم ضرورياً له و هو الامكان».
* قوله: كما اضطروا الى التعبير عن الامكان; يعنى امكان به معناى سلب محصل است و اگر در جايى به صورت معدوله معنا كردهاند ـ مثل آنكه گفتهاند امكان، عبارت است از لاضرورت وجود و عدم ـ يا آن را ايجابى معنا كردهاند ـ مانند آنكه گفتهاند امكان، عبارت است از استواء ماهيت، نسبت به وجود و عدم ـ اين تفسير، از باب اضطرار بوده است، چنانكه تعبير از دو سلب به يك سلب، يك امر اضطرارى بوده است.
back page fehrest page next page