كه جمعاً قضيه ما به نه جزء ارتقاء مىيابد. و چون، بنابر فرض، روابط همه از وجودات استقلالى برخوردارند باز به روابط ديگر جهت ارتباط آنها با موضوع ومحمول نيازمند هستيم. و اين سير تصاعدى در نياز روابط ادامه پيدا مىكند تا بىنهايت. و اين مستلزم يك محال است. و آن عبارت است از قرار گرفتن اجزاى نامتناهى يك قضيه بين دو حاصر، يعنى بين دو چيز محدود و متناهى كه موضوع و محمول باشد. و بديهى است قرار گرفتن نامتناهى بين دو امر متناهى، محال و ممتنع است.
نتيجه مىگيريم كه وجود رابط، استقلالى ندارد، تا نيازمند به رابط ديگرى جهت مرتبط ساختنش به موضوع و محمول باشد. بلكه آن، وجود غير مستقل و قائم به طرفين است. و اجزاى قضيه «زيدٌ قائمٌ» سه تا بيشتر نيست: موضوع، محمول و نسبت ميان آن دو.
متنويتفرع عليه امور: الاوّل: أنّ الوعاء الذى يتحقق فيه الوجود الرابط هو الوعاء الذى يتحقق فيه وجود طرفيه، سواء كان الوعاء المذكور هو الخارج او الذهن. وذلك لما فى طباع الوجود الرابط من كونه غير خارج من وجود طرفيه. فوعاء وجود كلّ منها هو بعينه وعاء وجوده، فالنسبة الخارجيّة إنّما تتحقق بين طرفين خارجيّين، والنسبة الذهنيّة إنّما بين طرفين ذهنيّين. والضابط أنّ وجود الطرفين مسانخ لوجود النسبة الدائرة بينهما وبالعكس.
ظرف تحقق وجود رابط، همان ظرف طرفين اوستترجمهاز آنچه گذشت مطالبى تفريع مىگردد:«نكته اول» ظرفى كه وجود رابط در آن تحقق پيدا مىكند همان ظرف طرفينى است كه رابط، قائم به آن هست; خواه آن ظرف، خارج باشد يا ذهن. اين به دليل طبع وجود رابط است كه در ضمن طرفين خود، تحقق دارد. پس وعاء وجود طرفين هم برابر با وعاء وجود رابط است. نسبت خارجى با طرفين خارجى و نسبت ذهنى با طرفين ذهنى تحقق مىيابد. ضابطه، سنخيّت وجود طرفين با وجود رابط و بالعكس مىباشد.
شرحاز آن نظر كه وجود رابط، استقلالى از خود ندارد و قوام آن به موضوع و محمولى است كه قائم به آن است، اگر طرفين آن در ذهن تحقق داشتند، مانند آنكه بگوييم «الإنسان نوعٌ» يا «الانسان كلىٌ» ـ كه نوعيت و كليت دو امر ذهنى براى انسان ذهنى هستند ـ طبعاً رابط بين آنها هم ذهنى خواهد بود. اما اگر طرفين آنها مانند «زيد قائم» (كه در خارج، قيام براى زيد متحقق است) خارجى بودند رابط ميان آنها هم خارجى خواهد بود. پيوسته بين طرفين و رابط از نظر وجود ذهنى و خارجى، سنخيّت برقرار است.
متنالثانى: أنّ تحقق الوجود الرابط بين طرفين يوجب نحواً من الاتحاد الوجودىّ بينهما. وذلك لما أنّه متحقق فيهما غير متميز الذات منهما ولا خارج منهما. فوحدته الشخصيّة تقضى بنحو من الاتحاد بينهما، سواء كان هناك حمل، كما فى القضايا او لم يكن كغيرها من المركبات. فجميع هذه الموارد لايخلو من ضرب من الاتحاد.
وجود رابط، موجب اتحاد طرفَين آن استترجمهدوم، وجود رابط ايجاب مىكند بين طرفين، يك نحو اتحادى حاصل گردد. دليل آن اين است كه وجود رابط متحقق در طرفين بوده، متمايز از آن دو نبوده، و خارج از آن دو نيست. وحدت شخصى وجود رابط، حكم به نوعى اتحاد بين طرفين مىكند; خواه مانند قضايا، حملى در كار باشد يا مانند مركبات، حمل در بين نباشد. در همه اين موارد، طرفين خالى از نوعى اتّحاد نيستند.
شرحوجود رابط، سبب مىشود كه زيد در جمله «زيدٌ قائمٌ» همان قائم باشد و قائم همان زيد. به عبارت ديگر رابط، بين موضوع و محمول در مقام وجود، وحدت ايجاد مىكند. و مراد از «نوعٌ مِن الاتحاد» در متن، اتحادى است كه به واسطه حمل شايع و در مقام وجود، موضوع و محمول با يكديگر متحد مىشوند.
متنالثالث: انّ القضايا المشتمله على الحمل الأوّلى ـ كقولنا: الانسان إنسان ـ لا رابط فيها إلاّ بحسب الاعتبار الذهنى فقط. وكذا الهليّات البسيطة، كقولنا: الانسان موجود، إذ لا معنى لتحقق النسبة الرابطة بين الشىء ونفسه.
رابط در حمل اولى و قضاياى بسيطه، وجود نداردترجمهسوم، قضايايى كه مشتمل بر حمل اولى هستند، مانند «انسان، انسان است» رابطهاى در آنها وجود ندارد، مگر به اعتبار ذهنى. و نيز در هلّيات بسيطه، مانند «انسان موجود است»; زيرا معنا ندارد كه رابط، بين شىء و نفس آن برقرار شود.
شرحاز آنجا كه در حمل ذاتى اولى، حمل مفهوم بر مفهوم و ذات بر خودش هست، مباينتى بين موضوع و محمول حكمفرما نيست تا نياز به وجود رابط، جهت ربط بين آن يدو باشد. مث در جمله «انسان، انسان است» به جهت آنكه محمول، عين موضوع هست مباينت و دوگانگى حقيقى بين آنها نيست.
سپس مصنّف مىفرمايد: «الا بحسب الاعتبار الذهنى» يعنى گرچه در حمل اولى، حمل مفهوم بر مفهوم هست، لكن در جاى خودش گفته شده كه در حمل اولى بايد بين موضوع و محمول تغاير ذهنى ولو به اجمال و تفصيل حاكم باشد تا مُصحِّح و مجوّز حمل باشد. وقتى مىگوييم «انسان، حيوان ناطق است» انسان، مجمل و حيوان ناطق، تفصيل آن است. البته توجيه ديگرى نيز براى حمل انسان بر انسان وجود دارد كه بين موضوع و محمول مغايرتى ترسيم مىنمايد تا مصحّح و مجوز حمل محمول بر موضوع گردد.
حال كه به حسب اعتبار ذهنى در حمل اولى، تغاير را فرض كرديم به وجود رابط نياز مىافتد تا آن دو را به هم پيوند دهد.
همچنين در هليات بسيطه، مانند «انسان موجود است» نيز رابط، وجود ندارد; زيرا براى انسان صرف نظر از وجود او حقيقتى نيست تا رابط، ميان او و وجود او ارتباط برقرار كند.
متنالرابع: أنّ العدم لا يتحقق منه رابط ، إذ لا شيئيّة له ولا تميّز فيه. ولازمه أنّ القضايا الموجبة التى أحد طرفيها او كلاهما العدم، كقولنا: زيد معدوم وشريك البارى معدوم لا عدم رابطاً فيها، اذ لا معنى لقيام عدم بعدمين او بوجود وعدم ولا شيئيّة له ولا تميّز، اللّهمّ إلاّ بحسب الاعتبار الذهنىّ.
از عدم، رابط ساخته نمىشودترجمهچهارم، از عدم، رابط به وجود نمىآيد; زيرا عدم نه شيئيّتى دارد نه تميزى. و لازمه اين حرف اين است كه قضاياى موجبهاى كه يك طرف آن يا دو طرفش مانند جمله «زيدٌ معدومٌ» يا «شريك البارى معدومٌ» عدم هست، رابط عدمى در آنها نباشد; زيرا معنا ندارد كه عدم، قائم به دو عدم يا يك وجود و يك عدم شود. براى عدم، شيئيت و تميّزى جز به اعتبار ذهنى، وجود ندارد.
شرحگفته شد وجود رابط وجه الارتباط ميان وجود موضوع و محمول است; خواه آن موضوع و محمول از خارج حكايت كنند يا از ذهن. حال مىخواهيم بگوييم: از عدم، رابط ميان موضوع و محمول ساخته نمىشود; زيرا عدم واقعيتى ندارد تا بتواند ميان موضوع و محمول نقش رابط را ايفاء كند. و هيچ عدمى هم از عدم ديگر متمايز نيست تا يكى «عدم رابط» شود و ديگرى «عدم غير رابط».
سپس علامه مىفرمايد: «اللهم الا بحسب الاعتبار الذهنى». يعنى گرچه عدم، حقيقت و تميز از عدم ديگر ندارد، ولى به واسطه ثبوت فرضى كه براى آن مىشود در ذهن نحو وجودى مىيابد كه بدان ملاك مىتواند محمول عدمى بر موضوع واقعى يا فرضى، حمل گردد. همانطور كه در مثالهاى «زيدٌ معدومٌ» «شريك البارى معدومٌ» محمول، به عنوان اينكه براى آن ثبوت فرضى وجود دارد، حمل بر موضوع گرديده است. در اينجا قضيه به دليل آنكه در قلمرو قضاياى ايجابى است، حكم به ايجاب دارد كه امر ثبوتى است. يعنى رابط از سنخ وجود دارد; چون مىگوييم: «زيد يا شريك البارى معدوم هست».
تصور نشود كه چون ثبوت فرضى براى محمول در نظر گرفتهايم و با توجه به حكم به «هست» كه در اين جملات به كار مىرود، عدم، رابط قرار گرفتهاست، چنانكه در بعضى از تعليقات بر نهايه گفته شده است. بنابراين بر اساس وجود فرضى محمول، حكم به ثبوت آن براى موضوع نمودهايم; گرچه و عاى تحقق طرفين، ظرف ذهن است. ولى جاى پاى «عدم»اى جهت رابط قرار گرفتن در ميان نيست. بنابراين، مستثنى منه در جمله «الا بحسب الاعتبار الذهنى» جمله «ولا شيئية ولا تميز» مىباشد; كه مفاد مجموع اين مىشود كه براى عدم، تميز و حقيقتى وجود ندارد، مگر آنكه براى آن فرض ثبوت و وجود در ذهن بكنيم. نه اينكه مستثنى منه، جمله «اذ لا معنى لقيام عدم بعدمَيْن» باشد، تا چنين استفاده شود كه در ثبوت فرضى محمول، «رابط»اى از سنخ عدم، موجود است; زيرا معنا ندارد كه در قضيه ايجابى كه حكم به ثبوت محمول واقعى يا فرضى بر موضوع مىشود عدم، رابط قرار گيرد.
پس در پاسخ به اين سؤال كه آيا اساساً در قضاياى موجبه معدولة المحمول يا معدولة الطرفين به طور كلى رابط نداريم يا رابط داريم لكن رابط از سنخ عدم نداريم مىگوييم كه اگر براى محمول عدمى يا موضوع و محمول عدمى، فرض ثبوت بشود وجود رابط متحقق است; نه آنكه بين امر مفروض الوجود عدم رابط شدهاست. و در صورتى كه فرض ثبوت براى عدم محمول يا طرفين نشود اساساً رابط، وجود ندارد; زيرا نبود زيد يا نبود شريك البارى ربط چيزى به چيزى را استدعا نخواهد داشت.
متنونظيرتها القضايا السالبة، كقولنا: ليس الانسان بحجر فلا عدم رابطاً فيها إلاّ بحسب الاعتبار الذهنى.
در قضاياى سالبه نيز عدم، رابط قرار نمىگيرد ترجمهنظير قضاياى موجبه معدوله، قضاياى سالبه مىماند، مانند «انسان حجر نيست». در اين سنخ قضايا نيز عدم، رابط قرار نمىگيرد، مگر به حسب اعتبار ذهنى.
شرحفرق بين قضاياى موجبه معدوله و سالبه اين است كه در قضاياى موجبه حكم به ايجاب وجود دارد، ولى در قضاياى سالبه سلب الحكم و سلب الربط وجود دارد. در سوالب بر خلاف موجبات، محمول از موضوع سلب مىشود. پس اساساً ربطى در ميان نيست، مگر آنكه ذهن همين سلب الربط را عدم رابط بداند و براى سلب ربط اعتبار وجود كند و آن را چيزى بپندارد. همانطور كه براى عدم العلة فرض ثبوت مىكرد و آن را علت براى عدم معلول فرض مىكرد و نامش را علت عدمى مىگذاشت. در اينجا نيز سلب الربط را ربط سلبى فرض كند و نامش را عدم رابط بگذارد.
شباهت قضاياى سالبه و موجبه معدوله از اين جهت هست كه همانطور كه عدم در موجبات، رابط نمىشدند در اينجا نيز نمىشوند، مگر اينكه در سوالب مىتوان براى سلب محمول از موضوع، اعتبار ثبوتى كرد و نامش را عدم رابط گذارد. ولى در موجبات پس از فرض ثبوت براى يك يا دو طرف، رابط از سنخ وجود به ميان مىآيد نه از سنخ عدم.
متنالخامس:أنّ الوجودات الرابطة لا ماهيّة لها، لأنّ المهيّات هى المقولة فى جواب يما هو، فهى مستقلّة بالمفهوميّة والوجودات الرابطة لا مفهوم لها مستق بالمفهوميّة.
از وجود رابط، ماهيت انتزاع نمىشودترجمهبراى وجودات رابط، ماهيتى نيست; چون ماهيات آنهايى هستند كهدر جواب ما هو گفته مىشوند. پس ماهيات، مفاهيمى مستقلند، در حالى كه براى وجودات رابط، مفهوم مستقلى نيست.
شرحيماهيات، مفاهيم مستقلى هستند كه آنها را از موجودات انتزاع مىكنيم. مث از يك موجود به نام انسان، حيوان ناطق را و از يك موجود ديگر به نام فرس، حيوان صاهل را واز موجودى ديگر مفهوم مستقل ديگرى انتزاع مىكنيم. ماهيات، مرزهاى وجودى موجوداتند، ولى از وجودهايى انتزاع مىشوند كه استقلالى در موجوديّت داشته باشند. حال اگر وجودى، استقلال در وجود نداشت، به عبارت ديگر وجود رابط بود، نمىتوان از آن مفهوم مستقلى به نام ماهيت انتزاع كرد; زيرا ماهيت، خود يك مفهوم كامل و مستقل است و منتزع از يك منتزعٌ منه مستقل مىباشد.
از عبارت مولّف ـ ره ـ كه مىفرمايند: ماهيت از وجودات رابط انتزاع نمىشود، چنين توهم نشود كه ماهيت از «وجود بما انه وجود» انتزاع مىشود، پس چطور ايشان ماهيت را متنزع از وجودات مستقل دانستهاند؟ جواب آن است كه ماهيت از وجود انتزاع مىشود اما نه از وجود بما انه وجود»، بلكه به عنوان اينكه ماهيت مرزهاى وجودى يك موجودند و وجود، مُظهر ماهيت است. پس انتزاع ماهيت از وجود «بما انه وجودٌ مُظهر و مقِّومٌ للماهية» مىباشد; نه «بما ان الوجود وجود» تا اشكال شود چطور ماهيت از وجود انتزاع مىشود.
به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ وجود نفسى ورابط را شرح دهيد.
2 ـ چراوجود رابط، جداى از طرفين نيست؟3 ـ ظرف وجود رابط كجاست؟4 ـ چرا ميان قضايايى كه مشتمل بر حمل اوّلى است، مانند «الانسان انسان» و هليات بسيطه، مانند «الانسان موجود» وجود رابط در بين نيست؟5 ـ چرا ميان أعدام، وجود رابط نيست؟6 ـ چرا از وجود رابط، ماهيت انتزاع نمىشود؟الفصل الثانى
فى كيفية اختلاف الوجود الرابط والمستقل
متنهل الاختلاف بين الوجود المستقل والرابط اختلاف نوعىّ أو لا، بمعنى أنّ الوجود الرابط وهو ذو معنىً تعلّقىّ هل يجوز أن ينسلخ عن هذا الشأن فيعود ييمعنىً مستق بتوجيه الالتفات إليه مستق بعد ما كان ذا معنى حرفىٍّ او لا يجوز؟اختلاف وجود مستقل و رابط چگونه اختلافى است؟ترجمهآيا اختلاف بين وجود مستقل و رابط اختلاف نوعى است، ـ يا نه ـ ؟ به اين معنا كه آيا مىشود وجود رابط در حالى كه معناى تعلقّى دارد، از اين حالت جدا شده و به سبب التفات مستقلى كه به او مىشود معناى مستقلى پيدا كند، پس از آنكه معناى حرفى و غير مستقل داشت، يا نمىشود؟شرحاگر اختلاف وجود رابط و مستقل اختلاف نوعى باشد هيچ گاه وجود رابط از نوعيت خود دست بر نمىدارد و جاى خود را به نوع ديگرى نمىدهد. لذا هميشه وجود رابط، وجود رابط مانده و وجود مستقل، وجود مستقل مىماند همانطور كه انسان هيچ گاه نوعيت خود را با انواع حيوانى، مانند فرس، بقر و غنم عوض نمىكند.
اما اگر اختلاف اين دو، اختلاف نوعى نباشد وجود رابط خواهد توانست از حالت غير مستقل بودن معزول شود و وجود استقلالى پيدا كند.
مولف(ره) مىفرمايد: حق، سخن دوم است. وجود رابط همچون معانى حرفيه ـ كه مىتوان آنها را به چشم مستقل نگاه كرد و به آنها به عنوان كلمات مستقل التفات نمود ـ مىتوان به عنوان مستقل عنايت كرد و آنها را وجود مستقل قرار داد. اگر حروف را يمستقل لحاظ كنيم، خواهيم توانست آنها را مبتداء و خبر قرار دهيم. مث بگوييم «مِن» و«الى» براى ابتدا و انتها به كار مىروند. در حالى كه اگر «حرف» مانده بودند چنين كارى ممكن نبود.
متنالحقّ هو الثانى، لما سيأتى فى أبحاث العلّة والمعلول أنّ حاجه المعلول إلى العلّة مستقرة فى ذاته، ولازم ذلك أن يكون عين الحاجة وقائم الذات بوجود العلّة لا استقلال له دونها بوجه. ومقتضى ذلك أن يكون وجود كلّ معلول، سواء كان جوهراً أو عرضاً، موجوداً فى نفسه رابطاً بالنظر إلى علّته، وإن كان بالنظر إلى نفسه وبمقايسة بعضه إلى بعض جوهراً او عرضاً موجوداً فى نفسه.
فتقرر أنّ اختلاف الوجود الرابط والمستقل ليس اختلافاً نوعيّاً بأن لايقبل المفهوم غير المستقل الذى ينتزع من الرابط التبدّل إلى المفهوم المستقل المنتزع من المستقل.
ديدگاه مولف در مورد اختلاف وجود مستقل و رابطترجمهحق، سخن دوم است (عدم اختلاف نوعى). به جهت آنكه در بحث علت و معلول خواهيم گفت كه نياز معلول به علت، در ذات معلول نهفته است. بدين معنا كه معلول، عين حاجت به علت و قائم به اوست و استقلالى بدون علت ندارد.
مقتضاى اين سخن اين است كه وجود هر معلول، خواه جوهر و خواه عرض، گرچه موجود فى نفسه و مستقل هست لكن در مقايسه با علتش وجود رابط به حساب مىآيد; اگرچه به خودى خود و درمقايسه بعضى با بعض ديگر موجود فى نفسه و مستقل مىباشد. از اينجا تثبيت مىگردد كه اختلاف وجود رابط و مستقل اختلاف نوعى به آن معنا كه مفهوم غير مستقلى كه از وجود رابط انتزاع مىشود و قابل تبديل به مفهوم مستقلى كه از وجود مستقل انتزاع مىگردد نباشد، نيست.
شرحدر بحث علت و معلول خواهد آمد كه نياز هر معلول به علتش در تار و پود وجود معلول نهفته، معلول به تمام ذات خود محتاج به علت است و استقلالى بدون علت ندارد. به عبارت ديگر وجود معلول در مقايسه با وجود علت، وجود رابط و غير مستقل است. در عين حال، معلول در رابطه با معلول ديگر خواه جوهر باشد يا عرض، مستقل بوده و وجود فى نفسه دارد.
از اينجا معلوم مىشود كه يك چيز مانند معلول به دو لحاظ و به دو ملاك هم وجود رابط است و هم وجود مستقل. نتيجه حاصل مىشود كه جمع عنوان رابط و مستقل به دو ملاك در يك وجود، امر ممكن بوده و اختلاف آنها نوعى و ذاتى نيست، بلكه بستگى به اعتبار مُعتبر دارد. اگر آن وجود را با علت خود مقايسه كند آن وجود، وجود رابط و غير مستقل است. و اگر با ساير وجودات مقايسه نمايد وجود مستقل است; خواه جوهر باشد يا عرض.
متنويتفرع على ما تقدّم امور: الأوّل: أنّ المفهوم فى استقلاله بالمفهوميّة وعدم استقلاله تابع لوجوده الذى ينتزع منه وليس له من نفسه إلاّ الابهام. فحدود الجواهر والاعراض ماهيات جوهريّة وعرضيّة بقياس بعضها إلى بعض وبالنظر إلى أنفسها وروابط وجودية بقياسها إلى المبدأ الأوّل تبارك وتعالى وهى فى أنفسها مع قطع النظر عن وجودها لا مستقلة ولا رابطة.
مفهوم در استقلال و عدم آن تابع وجود خودترجمهاز آنچه گذشت مطالبى تفريع مىگردد: اول آنكه مفهوم در استقلال و عدم استقلال، تابع وجودى است كه از آن انتزاع مىشود. و از پيش خود چيزى جز ابهام ندارد. پس حدود جواهر و اعراض، در مقايسه بعضى با بعض ديگر و با عنايت به خود آنها ماهيات جوهرى و عرضى محسوب مىشوند. و در مقايسه آنها با خداى تبارك و تعالى، روابط وجودى محسوب مىشوند. و آن مفاهيم با قطع نظر از وجود آنها نه مستقل هستند و نه رابط (بلكه محكوم به ابهام هستند).
شرحماهيات و مفاهيم در استقلال و عدم استقلال تابع وجوداتى هستند كه از آنها انتزاع مىگردند. اگر وجود آنها مانند وجود جوهرى يا عرضى، وجود فى نفسه و مستقل بود آن مفاهيم هم مستقلند. لذا آن مفاهيم را مىتوان ماهيات ناميد; زيرا ماهيات مفاهيمى هستند كه استقلال مفهومى داشته باشند. و اگر وجود آنها مانند وجود روابط، غير مستقل بود آن مفاهيم نيز غيرمستقلند.
پس، مفاهيم جوهرى و عرضى وقتى ماهيات محسوب مىشوند كه وجودات آنها به لحاظ مستقل مورد عنايت واقع شوند. اما اگر وجودات آنها در رابطه با علت آنها مورد لحاظ قرارگيرد وجوداتشان روابط محسوب شده، مفاهيم انتزاعى از آنها ماهيات جوهرى و عرضى نخواهند بود. نتيجه مىگيريم كه مفاهيم انتزاع شده از وجودات، صرفنظر از وجود آنها نه محكوم به استقلالند نه محكوم به عدم استقلال، بلكه استقلال و عدم استقلالشان برگرفته از وجود آنهاست.
متنالثانى: أنّ من الوجودات الرابطة ما يقوم بطرف واحد، كوجود المعلول بالقياس إلى علّته، كما أنّ منها ما يقوم بطرفين، كوجودات سائر النسب والاضافات.
قيام وجود رابط به يك يا دو طرفترجمهدوم، پارهاى از وجودهاى رابط قائم به يك طرفند، مانند وجود معلول كه قائم به علت خود هست. و برخى ديگر قائم به دو طرف مىباشند، مانند وجودات ساير نسبتها و اضافهها.
شرحگفتيم وجود هر معلول در مقايسه با علت خود از آن جهت كه از خود، هيچ ندارد و هرچه دارد از علت خود هست وجود رابط و غير مستقل به شمار مىرود; لكن طرفى كه قائم به او هست علت او بوده كه يك طرفِ ربط مىباشد.
در ساير وجودهاى رابط دو طرف ربط، وجود دارد: يكى موضوع و ديگرى محمول; مانند «زيد قائم است» كه كلمه «است» وجود رابط بين زيد و قائم مىباشد.
متنيالثالث: أنّ نشأة الوجود لا تتضمّن إلاّ وجوداً واحداً مستقّ هو الواجب عزّ اسمه والباقى روابط ونسب وإضافات.
در عالم هستى فقط يك وجود مستقل، وجود دارد ترجمهسوم، در جهان هستى به جز يك موجود مستقل، موجود مستقل ديگرى نيست. او خداى متعال است. ساير موجودات هستى (در مقايسه با او) روابط و نسبتها و اضافات به شمار مىروند.
شرحگفتيم وجود هر معلول در مقايسه با علت خود به ملاك عدم استقلالى كه دارد وجود رابط به شمار مىرود. و از آن جهت كه هستى، همه و همه، معلول ذات خداوند متعال است وجودهاى غير مستقل و رابط محسوب مىشوند، و جز ذات اقدس او در جهان، وجود مستقلى نيست. (بديهى است اين ديدگاه منافات ندارد با آنكه ما وجود معلولهاى هستى را ـ با قطع نظر از علت آنها ـ يكى را با ديگرى مقايسه كرده بعضى را به وجود رابط و بعضى را به وجود مستقل محكوم نماييم.
)به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ آيا اختلاف ميان وجود مستقل و رابط، اختلاف نوعى است يا نه، چرا؟2 ـ اينكه مفاهيم در استقلال و عدم استقلال تابع وجود خود هستند، يعنى چه؟3 ـ اقسام وجود رابط را بيان كنيد.
4 ـ نشأةٌ وجود، متضّمن چند وجود مستقل است؟الفصل الثالث
فى انقسام الوجود فى نفسه الى ما لنفسه وما لغيره
متنينقسم الموجود فى نفسه الى ما وجوده لنفسه وما وجوده لغيره. والمراد بكون وجود الشىء لغيره أن يكون وجوده فى نفسه ـ وهو الوجود الذى يطرد عن ماهيّته العدم ـ هو بعينه طارداً للعدم عن شىء آخر، لا لعدم ماهيّة ذلك الشىء الآخر وذاته وإلاّ كانت لموجود واحد ماهيّتان وهو محال، بل لعدم زائد على ماهيّتة وذاته له نوع من المقارنة له، كالعلم الذى يطرد بوجوده العدم عن ماهيّة نفسه، وهو بعينه يطرد الجهل الذى هو عدم مّا عن موضوعه.
تعريف وجود لغيرهترجمهموجود فى نفسه تقسيم مىشود به چيزى كه وجودش لنفسه باشد يا لغيره. مراد از وجود لغيره آن است كه وجود فى نفسه ـ كه وجودى است كه عدم را از حريم ماهيت خود طرد مىكند ـ بعينه طارد عدم از چيز ديگر نيز باشد; اما نه طارد عدم ماهيت آن چيز ديگر ـ كه در اينصورت لازم مى آيد براى يك وجود، دو ماهيت باشد و اين محال است ـ بلكه طارد عدمى باشد كه زايد بر ماهيت و ذات اوست. براى اين وجود، نوعى مقارنت و همراهى با آن موجود ديگر (موضوع)هست، مانند علمى كه وجود آن عدم آن را از ماهيتش طرد نموده و با همين وجود، جهلى را كه خود، عدم ديگرى است (عدم نعتى) از موضوعش طرد مىنمايد.
شرحموجود مستقل و فى نفسه خود به دو قسم تقسيم مىشود: موجودى كه همچون جواهر، وجود لنفسه دارند موجوديتشان براى خودشان هست، نعت ديگرى نيستند، مانند وجود انسان، وجود فرس و وجود بقر. و موجودى كه وجودشان لغيره هست. يعنى نعت موجود ديگرى هستند و پيوسته در دامن موجود ديگر يافت مىشوند، كه آنها را عَرض مىناميم.
أعراض گرچه وقتى كه در مقابل وجود رابط قرار بگيرند وجودهاى فى نفسه و مستقل محسوب مىشوند، مانند آنكه مىگوييم: «البياض موجود» يا «السواد موجود». ولى وقتى در مقايسه با جواهر قرار بگيرند استقلالى از خود ندارند و دايم در دامن جوهر و از شؤون وجودى آن به شمار مىروند. لذا مىگوييم وجود آنها «لغيره» هست.
اكنون مىگوييم: وجود أعراض در عين حال كه عدم را از حريم ماهيت اعراض طرد مىكند و به آن ماهيات، موجوديت مىبخشد، يك كار ديگر هم مىكند و آن اين است كه نعت موضوع خود هم واقع مىشود و عدم نعتى را از موضوع خود نيز طرد مىكند. مصنّف به «علم» مثال مىزنند. علم يكى از اعراض است; چون كيف و چگونگى نفس است. حال، «وجود علم» عدم را از ماهيت علم طرد مىكند و به ماهيت علم، موجوديت مىبخشد، در عين آنكه به موضوع علم كه نفس آدمى باشد يك نعت هم مىدهد، كه همان دانش باشد. در واقع، عدم علم را كه خود كَيفى محسوب مىشود از نفس انسان طرد مىكند و به جاى آن، علم را به نفس مىدهد. پس وجود علم دو كار مىكند: يكى به ماهيت علم، وجود بخشيد و ديگرى به ماهيتِ نفس انسان نعتى را اعطا كرد.
اشتباه نشود، وجود علم به ماهيت انسان، وجود نمىدهد; موجوديت انسان از ناحيه عَرَض كه علم باشد تأمين نمىشود، بلكه از ناحيه وجود خود انسان تأمين مىگردد. و اگر چنين بود كه وجود علم هم به ماهيت علم، موجوديت مىبخشيد و هم به ماهيت انسان، لازم مىآمد كه يك وجود دو ماهيت داشته باشد; يكى ماهيت علم و ديگرى ماهيت انسان. و اين محال است كه يك وجود دو ماهيت داشته باشد. (يا به عبارت ديگر دو ماهيت، قائم به يك وجود باشد.
)* قوله: طارداً للعدم عن شىء آخر; يعنى علم طرد مىكند عدم علم را از موضوع خود كه انسان باشد.
* قوله: لالعدم ماهية ذلك الشىء الآخر; يعنى وجود علم طرد نمىكند عدم انسان را.