> فروغ حكمت >
back page fehrest page next page

سعه و ضيق در مراتب عالى و دانى وجودترجمهچهارم، مراتب وجود هر مقدار كه تنزل پيدا مىكنند محدوديتشان بيشتر و دايره وجودشان تنگتر مىشود.
و هر مقدار كه سير صعودى پيدا كرده و به اعلى المراتب (ذات اقدس الهى)نزديك مىشوند، محدوديتشان كمتر و سعه وجودى پيدا مىكند.
تا برسد به اعلى مراتب وجود كه مشتمل بر كل كمالات وجود است، بدون محدوديت.
و مطلق و رهاى از هر قيد است.
شرحدر ترتب وجود از رفيعترين مراتب وجود كه ذات لا يزال الهى است به سوى پايين، هر مقدار كه وجود از سرچشمه هستى يعنى خداوند تبارك و تعالى فاصله مىگيرد محدوديت بيشتر و سعه كمترى پيدا مىكند.
و هر مقدار كه وجودات به او نزديكتر باشند از كمال بيشتر و شمول و سعه افزونتر برخوردارند.
عالم عقول بر عالم نفوس و عالم نفوس بر عالم جمادات تقدم داشته، از كمالات بيشتر برخوردارند.
تا مىرسيم به هيولى كه در سلسله وجودات پايينترين مرتبه را به خود اختصاص داده، در نهايت ضعف و ناتوانى است.
بهره هيولى از كمال، صفر است.
لذا تنها فعليت او نادارى و صرف القوه بودن است.
متنالأمر الخامس: أنّ للوجود حاشيتين من حيث الشدّة والضعف وهذا ما يقتضى به القول بكون الوجود حقيقة مشكّكة.
دو ساحل براى وجودترجمهبراى وجود، حاشيهاى از شدّت و حاشيهاى از ضعف، متصور است.
و اين، چيزى است كه حقيقت تشكيكى وجود بدان حكم مىكند.
شرحگفتيم وجود، حقيقت و طبيعت واحد است، لكن در آن مراتب به شدت و ضعف، وجود دارد، كه اين را تشكيك در وجود مىناميم.
حاشيه شديد و ضعيف در وجود براساس آن است كه وجود، طبيعت واحد ذى مراتب باشد; به عبارت ديگر حقيقت تشكيكى باشد.
اما اگر اعتقادى همچون نظرى كه به مشائين منسوب است ـ كه آنها افراد وجود را مغاير با يكديگر مىدانند و به تباين آنها حكم مىكنند داشتهباشيم ـ پيوستى به شدت و ضعف، ميان آنها حاكم نخواهد بود و مسانختى ميان شديد و ضعيف كه آنها را از يك طبيعت واحد بداند ديده نخواهد شد، همچون گسيختگى كه ميان ستاره بزرگ و گياه كوچك وجود دارد.
متنالأمر السادس: أنّ للوجود بما لحقيقته من السعة والانبساط تخصّصاً بحقيقته العينيّة البسيطة وتخصّصاً بمرتبة من مراتبه المختلفة البسيطة التى يرجع ما به الامتياز فيها إلى ما به الاشتراك وتخصّصاً بالماهيّات المنبعثة عنه المحدِّدة له، ومن المعلوم أنّ التخصّص بأحد الوجهين الأوّلين ممّا يلحقه بالذات وبالوجه الثالث أمر يعرضه بعرض الماهيّات.
براى وجود، سه نوع تخصّص وجود داردترجمهوجود، با سعه و شمولى كه دارد (سه نوع تخصص دارد.
اول:)تخصصى كه به سبب حقيقت خارجى بسيط خود مىيابد.
(دوم:)تخصصى است كه به مرتبهاى از مراتب هستى بودن دارد، مرتبهاى كه ما بهالامتيازش عين ما به الاشتراك مىباشد.
(سوم)تخصصى از سوى ماهياتى كه برانگيخته از وجود و محدود كننده اويند، مىيابد.
بديهى است تخصص از نوع اول و دوم ذاتاً بر وجود، ملحق مىشود.
اما تخصص از نوع سوم به واسطه ماهيات بر وجود عارض مىشود.
شرحدر مرحله اول، ذات هر چيز، آن چيز را از چيزهاى ديگر جدا مىكند.
به عبارت ديگر به حقيقت خود تخصيص يافته واقعيت خود را پيدا مىكند.
وجود هم مانند ساير چيزها به سبب حقيقت خود، كه عبارت از حيثيت خارجيت و بساطت باشد، تخصص يافته و از چيزهاى ديگر جدا مىشود.
در نوبت دوم اينكه هر وجودى در مرتبهاى از مراتب هستى واقع است كه آن مرتبه عين ذات آن است و از آن جدا نمىشود، همچون اعداد، كه هر كدامشان در يك جايى يواقعند و از جاى خود بيرون نمىروند.
مث عدد دو به جاى سه و بالعكس نمىنشيند.
بدين سبب، وجود، تخصصى ديگر پيدا مىكند.
مرتبه وجود علت، سابق بر مرتبه وجود معلول است.
تبديل مرتبه اين دو و مقدم داشتن وجود معلول بر وجود علت، امرى محال است.
اين دو تخصص، ذاتى وجود بوده، بىواسطه براى آن حاصل است.
ياما تخصص سومى براى وجود به واسطه عروض ماهيات، حاصل مىگردد.
مث يك موجود، انسان است و چيز ديگر نيست، ديگرى درخت است و چيز ديگر نيست و سومى سنگ است و هكذا.
اين تخصيص، به واسطه ماهيات، كه خارج از حقيقت وجودند، براى وجود حاصل مىشود.
به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ تشكيك در وجود به چه معناست؟2 ـ دليل بر تشكيكى بودن حقيقت وجود چيست؟3 ـ اطلاق و تقييد در مراتب وجود به چه معناست؟4 ـ بساطت و تركيب در باب وجود چه معنايى دارد؟5 ـ وجود به چه چيز تخصص مىيابد؟الفصل الرابع

فى شطر من أحكام العدم

متنقد تقدّم أنّ العدم لا شيئيّة له فهو محض الهلاك والبطلان.
وممّا يتفرع عليه أن لا تمايز فى العدم، إذ التمايز بين شيئين إمّا بتمام الذات، كالنوعين تحت مقولتين، او ببعض الذات، كالنوعين تحت مقولة واحدة، او بما يعرض الذات، كالفردين من نوع ولا ذات للعدم.
نعم ربّما يضاف العدم إلى الوجود فيحصل له حظّ من الوجود ويتبعه نوع من التمايز، كعدم البصر الذى هو العمى المتميّز من عدم السمع الذى هو الصمم، وكعدم زيد وعدم عمرو المتميّز أحدهما من الآخر.
وبهذا الطريق ينسب العقل إلى العدم العلّية والمعلولية حذاء ما للوجود من ذلك، فيقال: عدم العلّة علّة لعدم المعلول، حيث يضيف العدم إلى العلّة والمعلول فيتميّز العدمان، ثمّ يبنى عدم المعلول على عدم العلّة كما كان يتوقف وجود المعلول على وجود العلّة، و ذلك نوع من التجوّز، حقيقته الاشارة إلى ما بين الوجودين من التوقف.
ترجمهاز پيش گذشت كه عدم، واقعيتى ندارد.
پس محض نيستى و بطلان است.
آنچه تفريع بر اين مطلب مىشود اين است كه درعدم، تمايز نيست; زيرا تمايز بين دو چيز يا به تمام ذات است، مانند دو نوعى كه تحت دو مقوله در مىآيند (مانند انسان كه تحت مقوله جوهر است و خط كه تحت مقوله كم است) يا به بعض ذات است، مانند دو نوعى كه تحت يك مقوله باشند (مانند انسان و بقر كه تحت مقوله جوهرند) يا به اعراضى است كه بر ذات عارض مىشوند، مانند دو فرد از يك نوع (زيد و عمر از نوع انسان) و براى عدم، ذاتى وجود ندارد.
آرى، گاهى عدم به وجودى اضافه مىشود.
بدين سبب بهرهاى از وجود مىگيرد و به دنبال آن تمايز برايش حاصل مىشود، مانند عدم بصر كه كورى است درحالى كه متميز از عدم سمع كه كرى است مىباشد.
يا عدم زيد كه متميز از عدم عمرو هست.
و به اين طريق (اضافه عدم به وجود) عقل، عليت و معلوليت را به عدم نسبت مىدهد، در مقابل آنچه براى وجود از عليت و معلوليت حاصل است.
و مىگويد عدم علت، علت است براى عدم معلول.
و از آن رهگذر كه عدم به علت و معلول نسبت و اضافه پيدا كرد آن دو از هم متمايز مىگردند.
سپس عدم معلول را مبتنى بر عدم علت مىداند.
همانطور كه وجود معلول، متوقف و مبتنى بر وجود علت بود.
و اين (استناد عليت و معلوليت به عدم) نوعى مجاز گويى است كه در حقيقت اشارهاى است به توقفى كه وجود معلول بر وجود علت دارد.
شرحعدم يعنى نيستى، نيستى در برابر هستى به معناى هيچ و پوچ بودن.
لذا عدم، هيچ بهرهاى از واقعيت ندارد، مگر آنكه گاهى به يك امر وجودى اضافه مىگردد و به سبب اضافه، بهرهاى از وجود برايش حاصل مىشود.
شبيه آنچه كه در ادبيات آمده ـ كه اضافه كلمه مذكر به مونث و بالعكس، براى مضاف كسب تأنيث يا تذكير مىكند ـ در ما نحن فيه، هم كه عدم به امر وجودى مانند سمع و بصر اضافه مىشود، از آنها كسب وجود مىنمايد; وجودى كه در ذهن، عدمى را از عدم ديگر متمايز مىكند.
و بدين سبب بين عدمها تمايز حاصل مىشود.
لذا مىگوييم «عدم زيد» متمايز از «عدم عمرو» و عدم شنوايى متمايز از عدم بينايى است.
بديهى است حظّ عدم از وجود محدود به وجود ذهنى است.
و فراتر از ذهن، بهرهاى از وجود برايش حاصل نمىشود.
صرفنظر از تمايزى كه براى اعدام به واسطه مضاف اليه آن حاصل مىشود به خودى خود، بين آنها تمايزى نيست; زيرا تمايز بين موجودات يا به تمام ذات است، مانند آنكه دو ذات به طور كلى با يكديگر متباين بوده و تحت دو مقوله مستقل قرار بگيرند، مانند انسان كه تحت مقوله جوهر است يا خط كه تحت مقوله كم است.
يا به بعض ذات، مانند دو نوعى كه از يك مقوله به شمار مىروند، لذا جنس هر دو، يكى است اما فصولشان با هم فرق دارد، مانند انسان و بقر كه هر دو تحت مقوله جوهرند ولى به فصول خود از يكديگر جدا مىشوند.
يا تمايز به واسطه اعراض خارج از ذات، حاصل مىشود، مانند زيد و عمرو كه به كوتاهى يا بلندى، لاغرى يا چاقى و مانند آن از هم جدا مىشوند.
در هر سه قسم تمايز پاى ذاتى در بين هست كه آن را از ذات ديگر به تمام ذات يا بعض يا اعراض خارج از ذات جدا مىكند.
اما براى عدم، ذاتى نيست تا از ذات ديگر جدا شود; زيرا ذات آن را نيستى و پوچى تشكيل مىدهد.
و اگر به عدم، عليت و معلوليت را نسبت مىدهيم در واقع اشاره به نقطه مقابل عدم كه وجود است داريم.
اگر مىگوييم عدم ابر، علت عدم باران است در واقع مىخواهيم بگوييم وجود ابر، علت وجود باران است .
بنابراين، نسبت عليت و معلوليت به ذات عدم، يك نسبت تسامحى و مجازى است.
متنونظير العدم المضاف العدم المقيّد بأىِّ قيد يقيّده، كالعدم الذاتى والعدم الزمانى والعدم الازلى.
ففى جميع ذلك يتصوّر مفهوم العدم ويفرض له مصداق على حدّ سائر المفاهيم ثمّ يقيّد المفهوم فيتميّز المصداق ثم يحكم على المصداق على ما له من الثبوت المفروض بما يقتضيه من الحكم كاعتبار عدم العدم قبال العدم، نظير اعتبار العدم المقابل للوجود قبال الوجود.
ترجمهنظير عدم مضاف، عدم مقيد است ـ مقيد به هر قيدى كه باشد ـ مانند عدم ذاتى و عدم زمانى و عدم ازلى.
در همه اين موارد، عقل مفهوم عدم را تصور مىكند و براى آن همچون ساير مفاهيم، مصداق فرض مىكند.
سپس آن مفهوم را مقيد نموده و به تبع آن مصداق (فرضى)، مقيد و متميز مىشود.
سپس عقل بر مصداقى كه براى آن فرض ثبوت مىكند احكام متناسب صادر مىكند، مانند آنكه عدم العدم را مقابل عدم قرار مىدهد، همانطور كه عدم مقابل وجود را در مقابل وجود قرار مىدهد.
شرحهمانطور كه عدم به واسطه اضافه به امور وجودى از عدم ديگر متمايز مىشود مقيد نمودن آن به هر قيد، آن را از عدم ديگر متمايز مىكند; مانند عدم ذاتى، كه از عدم زمانى و عدم ازلى، متمايز است.
در همه اين موارد چه آنكه عدم، اضافه شود يا مقيد به قيدى گردد، عقل مفهوم عدم را به نحو مطلق تصور مىكند و يك مصداق فرضى براى آن اعتبار مىكند.
سپس مفهوم عدم مطلق را مقيد به قيدى مىكند.
ناگزير مصداق فرضى آن، مقيد به قيد مىشود و از ساير مصاديق فرضى متمايز مىگردد.
يدر اينجا عقل مىتواند بر مصاديق فرضى عدم، احكامى متناسب صادر نمايد، مث عدم را به عدم اضافه نموده، آن را مقيد مىنمايد.
سپس آن را مقابل عدم مطلق قرار مىدهد و مىگويد «عدم العدم مقابلٌ للعدم».
همانگونه كه گاهى عدم مقابل وجود را كه نوعى و قسمى از عدم مطلق است و مقيد به مقابل بودن با وجود است او را مقابل وجود قرار داده و حكم به تقابل ميان آن و وجود مىنمايد.
و نيز از اين باب است حكم عقل به تمايز عدم ذاتى از عدم زمانى و عدم ازلى و حكم عقل به تمايز عدم مقيدى از عدم مقيد ديگر يا حكم او به تقابل نوعى از عدم با نوع ديگر آن.
عدم ذاتى ـ كه آن را عدم مُجامع نيز مىنامند ـ عدمى است كه در مرتبه ذات ماهيات قرار مىگيرد.
هر ماهيتى در ذات خود، وجود ندارد، بلكه وجود را، حتى در حين موجوديّت از غير مىگيرد.
پس به اين لحاظ تمام ماهيات، عدم ذاتى دارند.
و اين نادارى و بى موجوديتى براى ذات ماهيات، ثابت است; حتى در لحظهاى كه موجودند.
به همين جهت آن را عدم مجامع نام نهادهاند.
عدم زمانى كه آن را عدم غير مجامع نيز مىگويند براى موجودى ثابت است كه در زمانى نبوده و در زمان بعد موجود شدهاست، كه نبود آن در زمان قبل و بودنش در زمان بعد قابل جمع نيست.
عدم ازلى عدمى است كه هيچ گاه مسبوق به وجود نبوده است.
متنوبذلك يندفع الاشكال فى اعتبار عدم العدم بأنّ العدم المضاف إلى العدم نوع من العدم.
وهو بما أنّه رافع للعدم المضاف إليه يقابله تقابلَ التناقض، والنوعيّة والتقابل لا يجتمعان الْبَتّة.
طرح يك شبههترجمهو به جهت تمايز اعدام (به واسطه اضافه يا قيد) اشكال زير، دفع مىشود.
(اشكال، عبارت از اين است كه) عدمى كه اضافه مىشود به عدم، نوعى از عدم است.
از سوى ديگر از آن جهت كه عدم مضاف، رافع عدم مضاف اليه است مقابل عدم است، به نحو تقابلى كه بين دو نقيض، وجود دارد.
و نوعيّت و تقابل قطعاً با يكديگر جمع نمىشوند.
شرحعدم العدم نوعى از عدم به شمار مىرود; زيرا مقيد، نوعى از مطلق است.
از سوى ديگر عدم العدم مقابل عدم است; زيرا رافع اوست.
و رافع هر شىء، نقيض آن محسوب مىشود.
بديهى است عدم مضاف، عدم مضاف اليه را بر مىدارد.
پس اين عدم مقيد، نقطه مقابل عدم مطلق قرار مىگيرد و تقابل تناقض بين آن دو بر قرار مىشود.
اشكال اين است كه چطور ممكن است عدم العدم، هم نوعى از عدم مطلق باشد و هم نقيض آن.
و حال آنكه جمع بين نوعيّت و تقابل، محال است.
متنوجه الاندفاع ـ كما أفاده صدر المتألهين ره ـ أنّ الجهة مختلفة، فعدم العدم بما أنّه مفهوم أخصّ من مطلق العدم مأخوذ فيه العدم نوع من العدم وبما أنّ للعدم المضاف إليه ثبوتاً مفروضاً يرفعه العدم المضاف رفع النقيض للنقيض يقابله العدم المضاف.
پاسخ به شبههترجمهدفع اشكال ـ همانطور كه صدر المتألهين فرمودهاست ـ اين است كه جهت، مختلف است.
عدم العدم از آن جهت كه اخصّ از مطلق عدم، بوده ـ عدم مقيد به عدم گرديده ـ نوعى از عدم است.
و از آن جهت كه براى عدم مضاف اليه ثبوت فرضى در نظر گرفته شده كه عدم مضاف آن را بر مىدارد، مانند برداشتن نقيض، نقيض خود را، عدم مضاف مقابل عدم مضافٌ اليه قرار مىگيرد.
شرحتعدد جهات، ملاك تعدد احكام مىشود.
در ما نحن فيه دو جهت وجود دارد كه حكم به نوعيت و تقابل به سبب هر يك از اين دو جهت است.
از آن نظر كه مفهوم عدم العدم اخص از مفهوم عدم مطلق است، او نوعى از عدم به شمار مىرود.
اما از نظر ديگر كه براى عدم مضافٌ اليه فرض ثبوت شده و عدم مضاف آن را بر مىدارد، به حكم آنكه «رافع كل شىء نقيضه»، عدم مضاف مقابل عدم مطلق قرار گرفته، نقيض آن به شمار مىرود.
پس، عدم العدم به جهت اخصيّت مفهومى، قسمى و نوعى از عدم مطلق بوده است.
اما به جهت رافعيت او، نقيض آن محسوب مىشود.
و ما موارد فراوان داريم كه يك چيز به دو ملاك، محكوم به دو حكم مختلف مىشوند.
متنوبمثل ذلك يندفع ما اُورد على قولهم: «المعدوم المطلق لا يخبر عنه»، بأنّ القضيّة تناقض نفسها، فانّها تدلّ على عدم الاخبار عن المعدوم المطلق وهذا بعينه خبر عنه.
ويندفع بأنّ المعدوم المطلق بما أنّه بطلان محض فى الواقع لا خبر عنه، و بما أنّ لمفهومه ثبوتاً مّا ذهنيّاً يخبر عنه بأنّه لا يخبر عنه، فالجهتان مختلفان.
وبتعبير آخر: المعدوم المطلق بالحمل الشائع، لا يخبر عنه وبالحمل الاوّلىّ يخبر عنه بأنّه لا يخبر عنه.
طرح شبهه معدوم مطلقترجمهو به مثل بيان فوق (در خصوص تعدّد جهت) ايرادى كه بر جمله: «المعدوم المطلق لا يخبر عنه» هست دفع مىشود.
ايراد، عبارت از اين است كه اين قضيه با محتواى خودش، تناقض دارد; زيرا اين قضيه مىگويد كه از معدوم مطلق، اخبار نمىشود، در حالى كه همين خودش يك خبر از معدوم مطلق است.
اين ايراد مندفع مىشود به اينكه معدوم مطلق از آن جهت كه در خارج، بطلان محض است خبرى از آن داده نمىشود.
و از آن نظر كه مفهوم آن ثبوت ذهنى دارد، از او خبر داده مىشود، به اينكه «لا يخبر عنه».
پس، دو جهت مختلف در آن وجود دارد.
و به تعبير ديگر معدوم مطلق به حمل شايع از آن خبر داده نمىشود، ولى به حمل اوّلى از آن خبر داده مىشود به عدم إخبار از آن.
شرحوقتى مىگوييم از معدوم مطلق، خبر دادهنمىشود اين خود، خبرى از آن است.
پس اين قضيه با محتواى خودش كه مىگويد از معدوم مطلق، خبر داده نمىشود، تناقض دارد.
جواب دادهمىشود كه در اينجا همچون مسأله سابق تعدد جهت وجود دارد.
معدوم مطلق از آن جهت كه عين نيستى و بطلان است و در خارج، واقعيت ندارد قابل إخبار نيست.
و از آن جهت كه يك مفهوم دارد كه در ذهن ثبوت يافته، مىتوان از اين مفهوم ذهنى خبر داد به اينكه لا يُخبر عنه.
به عبارت ديگر به ملاك حمل شايع كه مقام، مقام وجود و مصداق خارجى است، معدوم مطلق قابل اخبار نيست; زيرا چيزى كه وجود ندارد از آن خبر داده نمىشود، به دليل آنكه ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت المثبت له» مىباشد.
وقتى مثبت له، ثبوت نداشت إخبار از آن معنا ندارد.
لكن به ملاك حمل اولى كه حمل در مقام مفهوم است، هر مفهومى خودش براى خودش ثابت هست و در ذهن ثبوت پيدا كرده، مىتوان آن را موضوع حكم و مبتداى خبر قرار داده و گفت: «معدوم مطلق يخبر عنه بعدم الاخبار».
توضيح بيشترى مىآوريم و مىگوييم كه حمل به دو قسم، تقسيم مىشود: حمل اولى ذاتى و حمل شايع صناعى.
حمل اولى ذاتى عبارت است از حمل مفهوم بر مفهوم، بدون آنكه عنايت به مصداق و وجود عينى آن باشد.
و از آنجا كه هر مفهومى براى خودش ثبوت بيّن دارد آن حمل را حمل اولى و از آن جهت كه ذات بر ذات، حمل مىشود آن را حمل ذاتى گفتهاند.
مانند انسان، انسان است.
اما حمل شايع، حمل دو مفهوم مختلف است كه مصداقاً و وجوداً متحد شدهاند، مانند انسان، نويسندهاست.
وجه تسميه آن است كه در علوم و صناعات اين نوع حمل شيوع داشته، بسيار استعمال مىشود.
حال مىگوييم وقتى به مفهوم معدوم مطلق به ملاك حمل اولى، كه همان حمل در مقام مفهوم است، نظر داريم از معدوم مطلق مىتوان خبر داد.
ولى وقتى به ملاك حمل شايع، كه وحدت موضوع و محمول در مقام وجود است، قضيه را مورد توجه قرار مىدهيم مىبينيم كه معدوم مطلق، وجود نمىتواند داشتهباشد.
و چيزى كه چنين است قابل اخبار نيست.
متنوبمثل ما تقدّم أيضاً يندفع الشبهة عن عدّة من القضايا تُوهم التناقضَ كقولنا: الجزئىّ جزئىّ وهو بعينه كلّىّ يصدق على كثيرين، وقولنا: اجتماع النقيضين ممتنع وهو بعينه ممكن موجود فى الذهن، وقولنا: الشىء إمّا ثابت فى الذهن أو لا ثابت فيه وإللاثابت فى الذهن ثابت فيه، لأنّه معقول موجود بوجود ذهنىّ.
فالجزئىّ جزئىّ بالحمل الأوّلىّ كلّى صادق على كثيرين بالحمل الشائع، واجتماع النقيضين ممكن بالحمل الأوّلىّ، ممتنع بالحمل الشائع، واللاثابت فى الذهن لا ثابت فيه بالحمل الأوّلىّ، ثابت فيه بالحمل الشائع.
موارد ديگرى كه ايهام تناقض در آنها مىرودترجمهو به مثل آنچه جواب داده شد، شبهه مندفع مىشود از پارهاى از قضايايى كه شبهه تناقض در آنها شده است، مانند «جزيى، جزيى است».
در حالى كه خود اين قضيه، كلى بوده و بر كثيرين صدق مىكند.
و مانند «اجتماع نقيضين، ممتنع است».
در حالى كه (اجتماع نقيضين)ممكنى است موجود در ذهن.
و مانند جمله «شىء» يا ثابت است در ذهن يا لا ثابت.
در حالى كه «لا ثابت» خود نيز در ذهن ثابت است; چون خود آن مفهومى است كه تعقلش مىنماييم و موجود ذهنى است.
(حل شبهه اين است كه) جزيى، جزيى است به حمل اولى، كلى وصادق بر كثيرين است به حمل شايع.
اجتماع نقيضين ممكن است به حمل اولى ممتنع است به حمل شايع.
و لا ثابت در ذهن لا ثابت است به حمل اولى، ثابت در ذهن است به حمل شايع.
شرحسه مورد ديگر از قضايايى را كه ايهام تناقض در آنها مىرود، ذكر مىكنند.
و پاسخى شبيه پاسخ سابق مىدهند.
وقتى جزيى را تصور مىكنيم ـ به حكم آنكه هر چيز خودش، خودش هست ـ جزيى، جزيى است.
و از سوى ديگر، جزيى به معناى ما يمتنع صدقه على كثيرين مفهومى است كه هزاران مصداق دارد; زيد جزيى است، عمرو جزيى است، بكر و خالد جزيى هستند، و... .
پس مفهوم جزيى، خود يك كلى است كه برتمام اين مصاديق صدق مىكند.
از اين رو، جزيى هم جزيى است هم كلى.
و اين همان تناقض محال است.
جواب مىدهند كه مفهوم جزيى به حكم حمل اولى ـ كه هر مفهومى خودش، خودش هست لا غير ـ جزيى است و نمىتواند غير از اين باشد.
اما به حكم آن كه خود، مفهومى است كه «يصدق على كثيرين»، كلى است.
بنابراين وقتى مىگوييم «زيدٌ و عمروٌ و بكرٌ جزئىٌ» اين حمل حمل شايع است و به حمل شايع جزيى، كلى است و بر مصاديق بىشمار قابل حمل است.
در مثال دوم جمله «اجتماع نقضين ممتنع است» را مطرح مىكنند.
و مىگويند از يك سو اجتماع نقيضين، ممتنع است و از سوى ديگر چون به عنوان يك مفهوم در ذهن، موجود شده، ممكن هست نه ممتنع.
پس، جمع بين امكان و امتناع كه نقيضين يكديگرند شدهاست.
جواب آن است كه مفهوم اجتماع نقيضين كه ملاك حمل اولى است امر ممكنى است در ذهن; اما حقيقت اجتماع نقيضين به وجود خارجى كه ملاك حمل شايع هست، ممتنع است.
درمثال سوم شىء را به ثابت در ذهن و لا ثابت در ذهن تقسيم مىكنند.
مفهوم لا ثابت به عنوان يك مفهوم در ذهن، وجود ذهنى پيدا كرده، ثابت در ذهن شده است.
از سوى ديگر مطابق تقسيم، لا ثابت در ذهن هست.
پس هم لا ثابت است هم ثابت.
در اينجا هم جواب مىدهند كه لا ثابت، لا ثابت است به حمل اولى، كه حمل مفهوم بر مفهوم باشد; چون نمىشود كه مفهوم لا ثابت چيزى غير از لا ثابت باشد.
اما به عنوان اينكه اين مفهوم در ذهن، وجود پيدا كردهاست، يعنى ثبوت ذهنى يافته و ملاك حمل شايع را كه اتحاد در مقام وجود است پيدا نموده است، موجود مىباشد.
وقتى مىگوييم «لا ثابت موجودٌ فى الذهن» اين حمل، حمل شايع است و امرى ممكن و جايز مىباشد.
در تمام اين موارد با تعدد جهتِ حمل، مشكل تناقض حل مىشود.
صدرالمتألهين علاوه بر وحدات ثمانيه (وحدت موضوع، محمول، زمان، اضافه، مكان، شرط، جزء وكل، قوه وفعل)كه در تناقض، شرط است، وحدت حمل را هم مصحح تناقض دانسته و شروط تناقض را نُه شمردهاند.
به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ تمايز بين دو ماهيت به چند وجه ممكن است؟2 ـ چگونه عدمى از عدم ديگر تمايز مىيابد؟3 ـ توهم تناقض در جمله «المعدوم المطلق لا يُخبر عنه» به اين بيان كه اين جمله خود، خبرى از معدوم مطلق است، چگونه دفع مىشود؟4 ـ جزئى به اعتبار كدام حمل، جزئى و به اعتبار كدام حمل، كلى است؟الفصل الخامس

فى أنّه لا تكرّر فى الوجود

متنكلّ موجود فى الاعيان فانّ هويّته العينيّة وجوده على ما تقدّم من أصالة الوجود.
والهويّة العينيّة تأبى بذاته الصدق على كثيرين وهو التشخص.
فالشخصيّة للوجود بذاته.
فلو فرض لموجود وجودان كانت هويّته العينيّة الواحدة كثيرة وهى واحدة.
هذا محال.
وبمثل البيان يتبيّن استحالة وجود مثلين من جميع الجهات، لأنّ لازم فرض مثلين اثنين التمايز بينهما بالضرورة ولازم فرض التماثل من كلّ جهة عدم التمايز بينهما، وفى ذلك اجتماع النقيضين.
هذا محال.
وبالجملة من الممتنع أن يوجد موجود واحد بأكثر من وجود واحد، سواء كان يالوجودان مث واقعين فى زمان واحد من غير تخلل العدم بينهما او منفصلين يتخلل العدم بينهما.
فالمحذور، وهو لزوم العينيّة مع فرض الاثنينيّة، فى الصورتين سواء.
در وجود تكرار نيستترجمهبراساس اصالت وجود، هويت عينى هر موجود خارجى، وجود اوست، چنانكه بيان آن گذشت.
و هويت عينى كه عبارت از تشخص هر موجود باشد ابا دارد از صدق بر كثيرين.
پس تشخص براى وجود به ذات خود، حاصل است.
لذا اگر براى يك موجود، دو وجود فرض شود هويت عينى واحد آن در عين وحدت، كثير خواهد بود.
و اين محال است.
با بيان فوق (تشخص، عين هر وجود است و يك موجود، دو وجود ندارد)محال بودن وجود دو مثل من جميع الجهات آشكار مىشود; چون لازمه فرض دو مثل، تمايز و دوگانگى بين آنهاست، و لازمه فرض تماثل من جميع الجهات عدم تمايز است، و اين خود، اجتماع نقيضين است كه محال است.
خلاصه آنكه ممتنع است كه يك موجود به بيش از وجود واحد يافت شود; خواه آن دو وجود در يك زمان بدون آنكه عدم بين آنها فاصله بيندازد موجود شوند يا عدم بينشان فاصله اندازد و در دو زمان موجود شوند.
back page fehrest page next page