10 ـ چرا حقيقت وجود در ذهن حلول نمىكند، بر خلاف ماهيت كه هم در خارج و هم در ذهن موجود مىشود؟الفصل الثالث
فى أنّ الوجود حقيقة مشكّكة
متنلاريب أنّ الهويّات العينيّة تتصف بالكثرة تارةً من جهة أنّ هذا إنسان وذلك فرس وذلك شجر ونحو ذلك، وتارّةً بأنّ هذا بالفعل وذاك بالقوّة وهذا واحد وذاك كثير، وهذا حادث وذاك قديم، وهذا ممكن وذاك واجب وهكذا.
وقد ثبت بما أوردناه فى الفصل السابق أنّ الكثرة من الجهة الاولى وهى الكثرة الماهويّة موجودة فى الخارج بعرض الوجود وأنّ الوجود متصف بها بعرض الماهيّة لمكان أصالة الوجود واعتباريّة الماهيّة.
وأمّا الكثرة من الجهة الثانية فهى التى تعرض الوجود من جهة الانقسامات الطارئة عليه نفسه، كانقسامه إلى الواجب والممكن وإلى الواحد والكثير وإلى ما بالفعل وما بالقوة ونحو ذلك، وقد تقدّم فى الفصل السابق أنّ الوجود بسيط وأنّه لا غير له. ويستنتج من ذلك أنّ هذه الكثرة مقوّمة للوجود بمعنى أنّها فيه غير خارجة منه وإلاّ كانت جزءاً منه ولا جزء للوجود او حقيقة خارجة منه ولا خارج من الوجود.
اقسام كثرتترجمهشكى نيست كه موجودات واقعى خارجى يك بار به كثرت متصّف مىشوند از آن جهت كه اين انسان است و آن فرس و ديگرى شجر و غير ذلك. و بار ديگر (به كثرت متصف مىشوند) از آن جهت كه اين بالفعل است و آن بالقوه، اين واحد است و آن كثير، اين حادث است و آن قديم، اين ممكن است و آن واجب و هكذا.
از آنچه در فصل پيش گفته شد ثابت مىشود كه كثرت از نوع اول ـ كه همان كثرت ماهيات باشد ـ در خارج، موجود است به سبب عارض شدن وجود (بر ماهيات). و وجود متصف است به آن كثرت، به سبب عارض شدن ماهيت (بر وجود) چون وجود، اصيل است و ماهيت، اعتبارى.
و اما كثرت از نوع دوم عارض مىشود بر وجود از ناحيه انقساماتى كه از سوى ذات خود وجود بر آن وارد مىشود. مانند انقسام وجود به واجب و ممكن و به واحد و كثير و به چيزى كه بالفعل است و يا بالقوّه و امثال آن.
و در فصل سابق گذشت كه وجود، بسيط است و غير از وجود، حقيقتى وجود ندارد. از آن مطلب نتيجه گرفته مىشود كه اين كثرت (از نوع دوم)مقوّم وجود است. به اين معنا كه در نفس وجود است و بيرون از آن نيست والا (اگر كثرت در وجود و عين وجود نباشد يا) جزء وجود است، در حالى كه وجود، جزء ندارد، يا حقيقتى خارج از وجود، در حالى كه خارج از حوزه وجود، چيزى وجود ندارد.
شرحاختلاف و تمايزهايى كه ميان موجودات مىبينيم گاهى از ماهيات آنها سرچشمه يمىگيرند، مث يك موجود، انسان است، موجود ديگر، فرس و موجود ديگربقر و امثال آن. و گاهى از انقساماتى كه بر ذات وجود وارد مىشوند گونههاى مختلفِ وجود پديد مىآيد، مانند وجود ممكن و وجود واجب، وجود بالفعل و وجود بالقوة، وجود واحد و وجود كثير و هكذا.
بحث، در قسم دوم است. مىخواهيم بگوييم كثرات ناشى از قسم دوم به ملاكى بيرون از وجود پديد نمىآيند. به عبارت ديگر كثرت و تمايز، مقوّم خود وجود است. هر وجود از خصوصيتى خاص برخوردار است كه آن عين وجود است و مقوم آن مىباشد، نه جزء و نه خارج از آن. ما اين كثرت را كثرت تشكيكى نام مىنهيم.
در اصطلاح منطق، كلى مشكك بر آن كلىاى اطلاق مىشود كه دلالت آن بر افراد و مصاديق خود به طور يكسان نباشد، بلكه معنى آن در بعضى مصداقها شديدتر و در برخى ضعيفتر يا در برخى مقدّم و در برخى مؤخر باشد. مانند اطلاق نور بر نور شمع، نور چراغ، نور ماه و نور خورشيد. در مقابل كلى مشكك، كلى متواطى قرار دارد كه دلالت معنى آن بر مصاديق، يكسان است. چنانكه اسب و درخت و انسان، بر مصداقهاى خود به طور يكنواخت دلالت دارند. انسانى از انسانى انسانتر يا درختى از درخت ديگر درختتر يا اسبى از اسب ديگر اسبتر نيست.
متنفللوجود كثرة فى نفسه فهل هناك جهة وحدة ترجع إليها هذه الكثرة من غير أن تبطل بالرجوع فتكون حقيقة الوجود كثيرة فى عين أنّها واحدة، وواحدة فى عين أنّها كثيرة، وبتعبير آخر: حقيقة مشكّكة ذات مراتب مختلفة يعود ما به الامتياز فى كلّ مرتبة إلى ما به الاشتراك، كما نسب إلى الفهلويين، أو لا جهة وحدة فيها فيعود الوجود حقائق متبائنة بتمام الذات يتميز كلّ منها من غيره بتمام ذاته البسيطة لا بالجزء ولا بأمر خارجى، كما نسب ألى المشّائين؟تشكيك در وجودترجمهپس، براى وجود فى نفسه كثرتى هست. حال سؤال اين است كه آيا جهت وحدتى هست كه اين كثرت به آن باز گردد، بدون آنكه كثرت از بين برود، تا اينكه حقيقت وجود، كثير باشد در عين وحدت و واحد باشد در عين كثرت .
و به عبارت ديگر ـ چنانكه به فهلويون نسبت داده شده است ـ آيا حقيقت مشكك، صاحب مراتب مختلفى مىباشد و «ما به الامتياز»اش به «ما به الاشتراك»اش باز مىگردد؟(و) يا ـ چنانكه به مشايين نسبت داده شده است ـ جهت وحدتى ميان وجودات نيست تا بازگشت وجود، به حقايق متابينى باشد كه هر يك از ديگرى به تمام ذات بسيط خود متمايز است; نه به جزء خود و نه به امرى خارج از خود.
شرحدر عبارت فوق به اختلاف ميان حكماى ايران زمين كه در منطقه خراسان مىزيستهاند و به فهلويون يا اشراقيها معروف بودهاند، و ميان حكماى مشّاء اشاره مىكنند. حكماى مشاء مىگويند: هيچ قدر جامع و مشتركى ميان موجودات مختلفه نيست. هر يك از آنها با ديگرى متباين است و اختلاف ميان آنها به ذات آنها باز مىگردد، همانطور كه اختلاف ماهيات، ذاتى آنهاست.
اما حكماى اشراق مىگويند: وجود، حقيقت واحدى است. اين وجودات مختلفه همه و همه در حوزه وجود، وجود دارند و بيرون از وجود نيستند; زيرا حقيقتى از وجود، خارج نيست. و جزء وجود هم نيستند; زيرا وجود، جزء ندارد. علىهذا وجود دامنه گسترده و مراتب مختلفى دارد. هر مرتبه در عين حال كه با مرتبه ديگر اختلاف دارد اما از حيث وجود با وجود ديگر فرقى ندارد. و اين معناى جمله فوق است كه مىگويد همه كثرتها به حقيقت واحدى كه همان وجود باشد باز مىگردد. از اين اختلاف به اختلاف تشكيكى تعبير مىكنند.
متنالحقّ أنّها حقيقة واحدة فى عين أنّها كثيرة، لأنّا ننتزع من جميع مراتبها ومصاديقها مفهوم الوجود العام الواحد البديهىّ، ومن الممتنع انتزاع مفهوم واحد من مصاديق كثيرة بما هى كثيرة غير راجعة إلى وحدة مّا.
دليل بر تشكيك در وجودترجمهحق آن است كه حقيقت وجود در عين كثير بودن، حقيقت واحدى است; چون ما از جميع مراتب و مصاديقش مفهوم وجود راانتزاع مىكنيم. مفهومى كه واحد و شامل و بديهى است. و ممتنع است انتزاع مفهوم واحد از مصاديق كثير بما هى كثير، بدون آنكه به واحد باز گردند.
شرحيقب در بحث اشتراك معنوى گفتهشد لفظ وجود، معناى واحدى دارد كه بر همه مصاديقش يكسان منطبق مىشود. اكنون بحث اين است كه مصداق اين لفظ نيز واحد است، در عين كثرت خود; زيرا اگر جهت وحدت در مصاديق آن وجود نداشت محال بود انتزاع مفهوم واحد از مصاديق كثير بما هو كثير. در حقيقت، بحث اشتراك معنوى رابطه تنگاتنگى با بحث وحدت وجود دارد، اولى ناظر به مفهوم آن كه امر ذهنى است مىباشد و دومى ناظر به حقيقت خارجى آن.
متنويتبيّن به أنّ الوجود حقيقة مشكّكة ذات مراتب مختلفة، كما مثّلوا له بحقيقة النور على ما يتلقاه الفهم الساذج أنّه حقيقة واحدة ذات مراتب مختلفة فى الشدّة يوالضعف، فهناك نور قوىّ ومتوسط وضعيف مث، وليست المرتبة القويّة نوراً وشيئاً زائداً على النوريّة ولا المرتبة الضعيفة تفقد من حقيقة النور شيئاً او تختلط بالظلمة التى هى عدم النور، بل لا تزيد كلّ واحدة من مراتبه المختلفة على حقيقة النور المشتركة شيئاً ولا تفقد منها شيئاً وإنّما هى النور فى مرتبة خاصّة بسيطة لم تتألّف من أجزاء ولم ينضمّ إليها ضميمة وتمتاز من غيرها بنفس ذاتها التى هى النوريّة المشتركة.
فالنور حقيقة واحدة بسيطة متكثرة فى عين وحدتها، ومتوحّدة فى عين كثرتها، كذلك الوجود حقيقة واحدة ذات مراتب مختلفة بالشدّة والضعف والتقدّم والتأخّر والعلوّ والدنوّ وغيرها.
ترجمهاز آنچه گذشت آشكار مىشود كه وجود، حقيقت تشكيكى صاحب مراتب مىباشد. براى تشكيك، آنگونه كه فهم ساده آن را درك كند، به حقيقت نور مثال زدهاند. نور در عين آنكه مراتب مختلف در شدت و ضعف دارد، حقيقت واحدهاست. پيش روى ما نور قوى و متوسط و ضعيف وجود دارد. چنين نيست كه مرتبه قوى نور باشد و (بعلاوه)چيزى زايد بر نوريت. همانگونه كه مرتبه ضعيف آن از نور بودن چيزى كم ندارد و يا با ظلمت كه مقابل نور است آميخته نيست. بلكه هيچ يك از مراتب آن نه بر حقيقت مشترك نور، چيزى را اضافه دارند و نه كم. همه مراتب نورند در مرتبه خاص بسيط خود . نه از اجزاى گوناگون تأليف يافتهاند و نه ضميمهاى از خارج به آنها اضافه شدهاست، بلكه به ذات بسيط خود هر يك از ديگرى ممتاز مىشوند.
پس نور، حقيقت واحد بسيطى است كه در عين كثرت، واحد است و در عين وحدت، كثير. همچنين است وجود، آن نيز حقيقت واحدى است كه مراتب مختلف بشدّت و ضعف و تقدّم و تاخّر و برترى و پستى و غير اينها دارد.
شرحسخن در باب حقيقت مشكك، در دو مقام گفته مىشود: يكى در اينكه آيا حقيقت واحدى داريم كه در آن تشكيك، وجود داشته باشد. يعنى در عين آنكه افراد آن همه از يك نوع هستند معذلك تفاوتهايى به شدت و ضعف و تقدم و تاخر و مانند آن در آنها يباشد. يا اصو چنين حقيقتى نداريم.
و ثانياً بحث در اين مىشود كه آيا وجود، تشكيك بردار هست يا نه؟اما در مقام اول بايد گفته شود: آرى، ما حقايقى داريم كه در عين آنكه افراد آن همه از يك خانواده و يك نوع مىباشند معذلك بين افراد آن، تفاوتهايى از نظر شدت و ضعف و جهات ديگر وجود دارد. اين تفاوتها موجب نمىشوند كه افراد آن حقيقت با يكديگر مغايرت و تباين پيدا نمايند. بلكه همچنان خويشى و هم سنخى خود را حفظ مىكنند و از آن بيرون نمىشوند.
يشما مث حركت را ملاحظه كنيد. يك حركت، تند است، ديگرى كُند . اين دو حركت از يك نوع هستند، در عين حال يكى تند است و ديگرى كند. آيا حركت كُند حركت به ياضافه سكون است و حركت تند حركت بدون سكون؟ خير، چنين چيزى عق محال است; زيرا حركت، نقطه مقابل سكون است و معنا ندارد كه جزيى از آن را سكون تشكيل دهد. بنابراين، حركت تند و حركت كُند هر دو از يك نوع ماهيتند. تندى و كندى چيزى مغاير و بيرون از حركت نيست. نمود خاصى از حركت و مرتبه معينى از آن است كه عين خود حركت است. به عبارت ديگر «ما به الاشتراك» ميان آن دو، حركت و «ما به الامتياز» آن دو به حركت است. ما اين حركت را حقيقت مشكك گوييم. وجه تسميهاش آن است كه اين حقيقت، انسان را به شك مىاندازد. و انسان گمان مىكند كه اين دو، دو نوع مغاير هستند و وجه امتياز اينها چيزى بيرون از وجه اشتراكشان مىباشد. لكن چنين نيست. هر حركت تندى نسبت به حركت تندتر از خودش كُند به شمار مىرود. تا بى نهايت همه اين مراتب از يك خانواده و نوع بوده، اختلاف تشكيكى را به وجود مىآورند.
تمايز تشكيكى را بيشتر از هر كس سهرودى به تبع حكماى ايران زمين، كه آنها را پهلوى مىگفتهاند، بسط داده است. و صدرالمتألهين آن را به بحث وجود تعميم دادهاست.
مثال ديگرى كه كتاب، آن را آورده و مورد استشهاد سهرودى است، حقيقت نور است. وى مىگويد: نور شديد و نور ضعيف هر دو نورند. اشتراكشان در نوريت است و اختلافشان هم در نوريت است. يكى نوريت افزون و ديگرى نوريت كمتر است. اين طور نيست كه نور شديد، نور باشد با چيز ديگرى غير از نور، و نور ضعيف نور باشد آميخته با ظلمت. (زيرا آميختگى نور و ظلمت، كه از دو سنخ متقابل هستند، محال است).
لازم به ذكر است مثال به نور و تشكيك در آن به كار كسى چون شيخ اشراق مىآيد كه قائل به تشكيك در ماهيات است. اما اگر كسى چون صدرا قائل به اصالت وجود بود و تشكيك در ماهيت را قبول نداشت، طبعاً تشكيك در نور را به ماهيت نور ارجاع نخواهد داد، بلكه از آنِ وجود او خواهد دانست. و وجود يكى را شديدتر و وجود ديگرى را ضعيفتر توصيف خواهد كرد، نه ماهيت آن را. طبعاً تشكيك در ماهيت نور، عرضى و به واسطه وجود آن خواهد بود.
و صحيح نيست كسى گمان برد كه مراد شيخ اشراق از تشكيك در نور، تشكيك در وجود است; زيرا شيخ اشراق براى وجود، حقيقتى بيشتر از مفهوم قائل نيست و آن را اعتبارى محض مىداند و بر مرام خود اصرار مىورزد. لذا تشكيك در وجود به گمان وى معنا ندارد. كسانى كه تشكيك در افراد يك نوع را قبول ندارند افراد ذى مراتب يك نوع را يانواع متغاير مىدانند. مث هر درجهاى از نور با درجه ديگر از نور براين اساس دو نوع متغاير از نور هست. و چون درجات بى نهايت از آن حقيقت، موجود است، پس بىنهايت انواع از آن، موجود است.
ياما مقام ديگر بحث، تشكيك در مراتب وجود است. از پيش گذشت كه: او وجود، اصيل است نه اعتبارى. يعنى ملاك واقعيت بخشى را وجود تشكيل مىدهد نه ماهيت. و ثانياً وجود، بسيط است و جزء ندارد; زيرا غير از وجود، چيزى واقعيت ندارد تا صلاحيت جزء بودن براى وجود را داشته باشد. (نه ماهيت كه امر اعتبارى است و نه عدم كه نقطه مقابل وجود است، هيچ كدام چنين صلاحيتى را ندارند.
)با توجه به اينكه وجود هم اصيل است و هم بسيط، در عين حال ميان وجودات يتمايزهايى به چشم مىخورد كه ملاكى بيرون از خود وجود ندارند. مث وجود علت را مقدم بر وجود معلول مىيابيم. اين تقدم و تأخر به جه چيز بر مىگردد؟ يا بعضى از وجودات را شديدتر از بعض ديگر مىيابيم، مانند وجود عقول نسبت به نفوس يا نفوس نسبت به اجسام. اين شدت و ضعف به چه چيز بر مىگردد؟ يا يك وجود را كامل، ديگرى را ناقص، يكى را بالفعل ديگرى را بالقوه، يكى را واجب ديگرى را ممكن، مىبينيم. اينها همه و همه اختلافاتى است كه در نفس حقيقت وجود، موجود است. و ما به الامتياز ميان اينها به امورى بيرون از وجود بر نمىگردد. اگر ما به الامتياز مغاير با ما به الاشتراك بود لازم مىآمد كه حقيقت وجود از دو جزء مشترك و مختص تشكيل يافته باشد، در حالى كه يقب برهانى گشت كه وجود، بسيط است و جزء ندارد. و اگر ما به الامتيازش به واسطه چيزى بيرون از وجود بر وجود عارض شده مىبايستى بيرون از حوزه وجود، حقيقتى وجود مىداشت كه بتواند ملاك امتياز يك وجود از وجود ديگر شود. (و فرض اين است كه اين تمايزها تمايزهاى ماهوى نيستند، بلكه تمايزهايى هستند كه به نفس وجود، موجود مىشوند.
)متنويتفرّع على ما تقدّم امور: الامر الاوّل: أنّ التمايز بين مرتبة من مراتب الوجود ومرتبة اخرى إنّما هو بنفس ذاتها البسيطة التى ما به الاشتراك فيها عين ما به الامتياز ولا ينافيه مع ذلك أن ينسب العقل التمايز الوجودىّ إلى جهة الكثرة فى الوجود دون جهة الوحدة ولا أن ينسب الاشتراك والسنخية إلى جهة الوحدة.
نتيجه بحثترجمهاز آنچه گذشت امورى تفريع مىگردد:اول: تمايز بين هر مرتبه از مراتب وجود و مرتبه ديگر از آن، به ذات بسيطى است كه ما به الاشتراكش عين ما به الامتياز آن مىباشد. و اين مطلب، منافات ندارد با اينكه عقل، تمايز بين وجودات را به جهت كثرت آن و اشتراك را به وحدت آن ارجاع دهد.
شرحگرچه كثرت وجود به وحدت آن و بالعكس باز مىگردد، لكن تعدد اعتبارات، ملاك تعدد احكام مىگردد. وجود از آن جهت كه كثير است (يكى واجب، يكى ممكن، يكى واحد، يكى كثير و... است. ) ملاك تمايز هر يك از ديگرى مىگردد. و از آن جهت كه واحد است همه وجودها در حقيقت وجود، مشترك و هم سنخ و هم معنا هستند.
متنالامر الثانى: أنّ بين مراتب الوجود اطلاقاً وتقييداً بقياس بعضها إلى بعض لمكان ما فيها من الاختلاف بالشدّة والضعف ونحوذلك. وذلك أنّا إذا فرضنا مرتبتين من الوجود ضعيفة وشديدة وقع بينهما قياس وإضافة بالضرورة وكان من شأن المرتبة الضعيفة أنّها لا تشتمل على بعض ما للمرتبة الشديدة له. من الكمال، لكن ليس شىء من الكمال الذى فى المرتبة الضعيفة الشديدة واجدة له إلاّ والمرتبة فالمرتبة الضعيفة كالمؤلّفة من وجدان و فقدان، فذاتها مقيدة بعدم بعض ما فى المرتبة الشديدة من الكمال، وإن شئت فقل: محدودة. وامّا المرتبة الشديدة فذاتها مطلقة غير محدودة بالنسبة إلى المرتبة الضعيفة.
اطلاق و تقييد در مراتب وجودترجمهدوم، بين مراتب وجود در مقايسه بعضى با بعض ديگر به جهت شدت و ضعف و مانند آن، اطلاق و تقييد وجود دارد. وقتى ما دو مرتبه شديد و ضعيف از وجود را فرض مىكنيم ناگزير بين آن دو، مقايسهاى واقع مىگردد. مرتبه ضعيف، كمال مرتبه شديد را ندارد، لكن هر كمالى كه براى مرتبه ضعيف وجود دارد مرتبه شديد، واجد آن كمال هست. پس، مرتبه ضعيف گويا تأليف يافته است از يك حيث دارايى و يك حيث نادارى. ذات ضعيف، مقيد است به عدم بعض كمالى را كه قوى دارد. و اگر مىخواهى تعبير كن كه ضعيف، محدود است (نسبت به شديد)ولى ذات شديد، مطلق و غير محدود است، نسبت به مرتبه ضعيف.
شرحدر ميان مراتب وجود، در مقايسه يكى با ديگرى اختلافى به شدّت و ضعف وجود يدارد. اگر دو فرد از وجود را مث علت و معلول ملاحظه كنيم. وجود علّت از معلول شديدتر است و اگر علتِ علت را به علت بعدى مقايسه كنيم او شديدتر است . و هكذا تا برسد به ذات اقدس الهى كه علت العلل است. پس فوق هر مرتبه شديد مرتبه شديدترى وجود دارد تا به ذات حق تعالى كه شديد غيرمتناهى است مىرسيم.
هر مرتبه ضعيف نسبت به مرتبه شديد محدود است. محدود به فقدان كمالات او. و هر مرتبه شديد نسبت به ضعيف مطلق است يعنى فقط مقيد به كمالات او نيست بلكه علاوه بر كمالات ضعيف افزون نيز دارد. پس مطلق و رها از تقيّد به مرتبه اوست. همانطور كه ضعيف نسبت به قوى مقيّد است يعنى مرتبه معينى از كمال را دارد و بيش از آن ندارد و به همان حد مقيد مىماند.
هنگامى كه در سير نزولى از ضعيفى به ضعيفتر از او منتقل مىشويم در اين سير به اضعف مراتب وجود كه هيولى باشد مىرسيم. براى هيولى هيچ فعليّت و تعيّنى جز بىفعليتى و قوه محض بودن نيست. لذا فعليت او در بىفعليتى است همانطور كه حد خداوند در بىحدى و اطلاق او مىباشد.
پس عالم هستى در دو قوس صعود و نزول از ذات اقدس الهى شروع و به انزل مراتب وجود كه هيولى است ختم مىشود.
متنوإذا فرضنا مرتبة اُخرى فوق الشديدة كانت نسبة الشديدة إلى هذه التى فرضنا فوقها، كنسبة التى دونها إليها وصارت الشديدة محدودة بالنسبة إلى ما فوقها كما كانت مطلقة بالنسبة إلى ما دونها. وعلى هذا القياس فى المراتب الذاهبة إلى فوق حتى تقف فى مرتبة ليست فوقها مرتبة، فهى المطلقة من غير أن تكون محدودة إلاّ بأنّها لاحدّ لها. والامر بالعكس ممّا ذكر إذا أخذنا مرتبة ضعيفة واعتبرناها مقيسة الى ما هى أضعف منها و هكذا حتى تنتهى الى مرتبة من الكمال والفعليّة ليس لهها من الفعليّة إلاّ فعلية أن لا فعليّة لها.
نسبت وجود شديد به ضعيفترجمهوقتى ما فوق مرتبه شديد، مرتبه ديگرى را فرض كنيم نسبت اين شديد به آنچه فوق اوست، مانند نسبت ما دون او، به اوست. و اين شديد نسبت به ما فوق خود محدود بوده، همانطور كه نسبت به ما دون خود مطلق است. و بر همين قياس مراتب وجود (در سير صعودى) به پيش مىرود تا جايى كه ديگر فوق آن فوقى نيست. پس او مطلق (حقيقى)بوده، بدون آنكه محدود به «حدى» گردد، مگر اين «حد» كه براى او حدى نيست.
عكس مطلب فوق، روى مىدهد اگر ما از مرتبه ضعيف شروع كنيم و آن را با ضعيفتر از خودش (در سير نزولى) مقايسه نماييم، تا جايى كه از كمال و فعليت، چيزى جز فعليت بى فعليتى نمانَد (مانند هيولى).
شرحدر ميان مراتب وجود، در مقايسه يكى با ديگرى اختلافى به شدّت وضعف وجود دارد. ياگر دو فرد از وجود را مث علت و معلول ملاحظه كنيم. وجود علّت از معلول شديدتر است و اگر علتِ علت را به علت بعدى مقايسه كنيم او شديدتر است. و هكذا تا برسد به ذات اقدس الهى كه علت العلل است. پس فوق هر مرتبه شديد مرتبه شديدترى وجود دارد تا به ذات حق تعالى كه شديد غيرمتناهى است مىرسيم.
هر مرتبه ضعيف نسبت به مرتبه شديد محدود است. محدود به فقدان كمالات او. و هر مرتبه شديد نسبت به ضعيف مطلق است يعنى فقط مقيد به كمالات او نيست بلكه علاوه بر كمالات ضعيف افزون نيز دارد. پس مطلق و رها از تقيّد به مرتبه اوست. همانطور كه ضعيف نسبت به قوى مقيّد است. يعنى، مرتبه معين از كمال را دارد و بيش از آن ندارد و به همان حد مقيد مىماند. هنگامى كه سير نزول از ضعيفى به ضعيفتر از او منتقل مىشويم در اين سير به اضعف مراتب وجود كه هيولى باشد مىرسيم. براى هيولى هيچ فعليّت و تقيّنى جز بىفعليتى و قوّه محض بودن نيست. لذا فعليّت او در بىفعليتى است همانطور كه حد خداوند در بىحدى و اطلاق او مىباشد. پس عالم هستى در دو قوس صعود و نزولى از ذات اقدس الهى شروع و به انزل مراتب وجود كه هيولى است ختم مىشود.
متنالأمر الثالث: تبيّن من جميع ما مرّ أنّ للمراتب المترتّبة من الوجود حدوداً غير أعلى المراتب فإنهّا محدودة بأنّها لاحد لها. وظاهرٌ أنّ هذه الحدود الملازمة للسلوب والأعدام والفقدانات التى نثبتها فى مراتب الوجود، وهى أصيلة وبسيطة، أنّما هى من ضيق التعبير وإلاّ فالعدم نقيض الوجود، ومن المستحيل أن يتخلل فى مراتب نقيضه.
وهذا المعنى ـ أعنى دخول الأعدام فى مراتب الوجود المحدودة وعدم دخولها المؤدّى ألى الصرافة ـ نوع من البساطة والتركيب فى الوجود غير البساطة والتركيب المصطلح عليها فى موارد اُخرى وهو البساطة والتركيب من جهة الأجزاء الخارجيّة او العقليّة او الوهمية.
مراد از تركيب در مراتب وجودترجمهسوم، از مجموع آنچه گذشت آشكار مىگردد كه همه مراتب وجود، محدود بهحدهايى هستند; مگر ذات اعلى المراتب (ذات اقدس الهى)كه محدود به بى حدى است.
بديهى است ملازمت سلبها و عدمها و ناداريها با حدهاى وجودى ـ در حالى كه وجود، اصيل و بسيط است ـ از باب ضيق تعبير است. و گرنه عدم، نقيض وجود بوده، محال است كه بين مراتب وجود راه پيدا كند.
و اين معنا، يعنى دخول و ملازمت عدمها با مراتب محدود وجود و عدم دخول و ملازمت آن ـ كه منتهى به صرافت وجود مىشود ـ نوعى بساطت و تركيب در وجود است; غير از آن بساطت و تركيب اصطلاحى در موارد ديگر. يعنى غير از بساطت و تركيب از جهت اجزاى خارجى يا عقلى يا وهمى.
شرحاگر يك موجود، انسان شد ديگر درخت و بقر و جماد نخواهد بود. پس حدّ وجودى انسان ملازم با نبود چيزهاى فراوان ديگر است همراه با وجود انسان. به عدد ماهيات بىشمار ديگر سلبها و عدمها وجود دارند، لكن آميختگى وجود انسان با عدم چيزهاى ديگر، تركيبى است غير از تركيب اصطلاحى كه ميان اجزاى خارجى، مانند ماده و صورة يا اجزاى عقلى، مانند جنس و فصل يا اجزاى وهمى، مانند آن كه وهم براى خط متصل كه اجزاى بالفعل ندارد در قوه واهمه اجزاى كم يا زياد فرض مىنمايد، وجود دارد. عدم، نقيض وجود است و محال است كه يك چيز با نقيض خودش در آميزد.
تعبير به تركيب ميان وجود يك شيئى و عدمهايى كه ملازم با اوست، يك تعبير مسامحى است. اصطلاحاً تركيب ميان دو شيئى كه هر يك با هم از جهتى مغايرت دارند، يصورت مىگيرد، مث در خارج، آب و شكر با هم تركيب مىشوند، يا ماده و صورت به عنوان اجزاى خارجىِ جسم مادى با هم تركيب مىشوند، يا در ذهن، اجزاى تحليلىِ ماهيت چون جنس و فصل با هم تركيب مىشوند و ماهيت را پديد مىآورند. اما بين وجود و عدم كه هر يك ديگرى را طرد مىكند تركيب، معنا ندارد. و مراد از تركيب در اينجا ملازمت و معيّت است.
متنالأمر الرابع: أنّ المرتبة كلّما تنزّلت زادت حدودها وضاق وجودها وكلّما عرجت وزادت قرباً من أعلى المراتب قلّت حدودها واتسع وجودها حتى يبلغ أعلى المراتب فهى مشتملة على كلّ كمال وجودىّ من غير تحديد ومطلقة من غير نهاية.