به سؤالات زير پاسخ دهيد.
1 ـ معنا و دليل بر اشتراك معنوى وجود چيست؟2 ـ اگر وجود، مشترك لفظى، و به معناى همان ماهيتى كه بر او حمل مىشود، چه تالى فاسدى به همراه دارد؟3 ـ آنها كه وجود را مشترك لفظى بين واجب و ممكن مىدانند، منشاء اعتقاد اينها چيست؟4 ـ چه عاملى موجب شده كه جمعى به اشتراك لفظى وجود ميان تمام موجودات قائل شوند؟الفصل الثانى
فى أصالة الوجود واعتباريّة الماهيّة
متنالوجود هو الاصيل دون الماهية، اى إنّه هو الحقيقة العينيّة التى نثبتها بالضرورة. إنّا بعد حَسْم أصل الشك والسفسطة وإثبات الأصيل الذى هو واقعيّة الأشياء، أوّل ما نرجع إلى الاشياء، نجدها مختلفة متمايزة مسلوباً بعضها عن بعض فى عين أنّها جميعاً متحدة فى دفع ما كان يحتمله السوفسطىّ من بطلان الواقعيّة، فنجد فيها ـ يمث ـ إنساناً موجوداً وفرساً موجوداً وشجراً موجوداً وعنصراً موجوداً وشمساً موجودة وهكذا.
فلها ماهيّات محمولة عليها بها يباين بعضها بعضاً، ووجود محمول عليها مشترك المعنى بينها. والماهيّة غير الوجود، لأنّ المختصّ غير المشترك، وأيضاً الماهيّة لا تأبى فى ذاتها أن يحمل عليها الوجود وأن يسلب عنها، ولو كانت عين الوجود لم يجز أن تسلب عن نفسها لاستحالة سلب الشىء عن نفسه، فما نجده فى الأشياء من حيثيّة الماهيّة غير ما نجده فيها من حيثيّة الوجود.
وجود، امر اصيل استترجمهوجود اصيل است، نه ماهيت. يعنى وجود، همان حقيقت عينى است كه ما او را ضرورتاً اثبات مىكنيم. ما پس از قطع كردن ريشه شك و سفسطه، و اثبات اصيلى كه عبارت است از واقعيت اشياء، در اولين بازگشتى كه به اشياء داريم آنها را مختلف و جدا از يكديگر مىيابيم. در حالى كه بعضى از بعض ديگر مسلوبند، (و) در عين آنكه همه در دفع اعتقادى كه سوفسطى احتمال آن را مىداد، كه همان بطلان و انكار واقعيت است، مشترك هستند. پس در آن حقيقت عينى يمىيابيم كه انسان مث موجود است، اسب موجود است، گياه موجود است، عنصر موجود است، خورشيد موجود است و هكذا.
پس براى اشياء، ماهياتى هست كه بر آن اشياء حمل مىشوند و به سبب اختلاف ماهيات با يكديگر، اشياء، متباين مىشوند. و نيز اشياء علاوه بر ماهيت، وجودى دارند كه حمل بر آن اشياء مىشود و معناى مشتركى در همه جا دارد. و ماهيت غير از وجود هست، چونكه مختص، غير از مشترك است.
(دليل ديگر)و نيز ماهيت به ملاحظه ذات خود اباء ندارد كه وجود بر آن حمل شود يا از آن سلب شود. و اگر ماهيت، عين وجود بود، هرگز جايز نبود كه سلب شود از خودش; چون سلب شىء از خودش محال است. پس حيثيّت ماهيت كه ما آن را از اشياء دريافت مىكنيم، غير از حيثيت وجود آنهاست.
شرحبحث، درباره آن امر اصيلى است كه ملاك واقعيت داشتن اشياء است. و نيز درباره جدا كردن آن امر اصيل از امر اعتبارى و غير اصيل.
علاّمه فقيد(رحمه الله)مقدمةً در اين دو فقره به دو نكته مىپردازند:نكته اول: اينكه اوّلين قدمى كه ما با سوفسطائيها فاصله مىگيريم و از آنها جدا مىشويم، اعتقاد به واقعيت داشتن اشياء و وجود داشتن آنهاست. سوفيستها، به حقيقتى خارج از ظرف ذهن قائل نبوده و تمام جهان را پندار و اوهامى بيش نمىدانند و براى هيچ چيز در جهان، واقعيتى قائل نيستند. ما وقتى بداهةً حقيقت وجود را در خارج از ذهن خود يافتيم و اشياى فراوانى را در جهان موجود دانستيم، راه خود را از راه آنان جدا كردهايم و هيچ وجه اشتراكى ميان ما و آنها نخواهد بود.
در اين نگاهى كه به اشياى واقعيت دار مىاندازيم، آنها را مختلف و جدا از هم مىيابيم: يكى انسان است، ديگرى اسب، يكى شجر است، ديگرى شمس يا چيز ديگر، كه بدين ملاك اشياء وجه الاختصاص پيدا كرده، از هم متمايز مىگردند. از سوى ديگر همه امور فوق را در موجود بودن، يكسان و برابر مىيابيم. معناى «انسان موجود است» يا «شجر موجود است» يا «شمس موجود است» از آن جهت كه موجود هستند يكى مىباشند. پس اشياى موجود، بدين ملاك يك قدر مشترك پيدا مىكنند. از اينجا درمىيابيم كه ما از هر شىء موجود دو دريافت داريم. دريافتى كه به ماهيت و چيستى آن بر مىگردد و دريافت ديگرى كه به هستى و وجود آن بازگشت مىنمايد. و از آنجا كه امر مشترك غير از امر مختص است، پس اين دو، غير از يكديگرند.
نكته دوم: ماهيت ذاتاً قابليّت حمل وجود بر آن و سلب وجود از آن را دارد. مىتوان گفت «انسان موجود است» يا «نيست». همين كه مىتوان وجود را از ماهيت سلب كرد، دليل بر آن است كه ماهيّت، غير از وجود است.
والاّ اگر ماهيت عين وجود بود، ممكن نبود كه آن را از خودش سلب كرد; زيرا سلب شىء از نفس خود، محال است، مانند آنكه بگوييم «انسان، انسان نيست.»متنوإذ ليس لكلّ واحد من هذه الأشياء إلاّ واقعيّة واحدة كانت إحدى هاتين الحيثيّتين ـ أعنى الماهيّة والوجود ـ بحذاء ما له من الواقعيّة والحقيقة وهو المراد بالاصالة، والحيثيّة الاُخرى اعتباريّة منتزعة من الحيثيّة الاصيلة تنسب إليها الواقعيّة بالعرض.
وإذ كان كلّ شىء إنّما ينال الواقعيّة إذا حمل عليه الوجود واتصف به، فالوجود هو الذى يحاذى واقعيّة الأشياء. وأمّا الماهيّة فاذ كانت مع الاتصاف بالوجود ذات واقعيّة ومع سلبه باطلة الذات فهى فى ذاتها غير أصيلة وإنّما تتأصّل بعرض الوجود.
فقد تحصّل أنّ الوجود أصيل والماهيّة اعتباريّة، كما قال به المشّاؤون، اى انّ الوجود موجود بذاته والماهيّة موجودة به.
تعليل بر اصالت وجودترجمهو چون كه براى هر يك از اشياى خارجى بيش از يك واقعيت نيست، پس يكى از دو حيثيّت، وجود يا ماهيت، در برابر آن واقعيت خارجى خواهد بود. و مراد از اصالت، همين است. و حيثيّت ديگر، اعتبارى و انتزاع شده از امر اصيل خواهد بود و واقعيّت نسبت بالعرض به او خواهد داشت.
و از آن جهت كه هر شىء، وقتى واقعيّت پيدا مىكند كه وجود بر آن حمل و متصف به آن گردد، كشف مىگردد كه وجود، همان چيزى استكه برابر واقعيت است. ولى ماهيت چون با اتصاف به وجود، واقعيت مىيابد و با سلب وجود، هيچ و باطل مىگردد، پس فى نفسه غير اصيل بوده و با عارض شدن وجود بر آن بالعرض اصيل مىگردد.
متحصل از مباحث فوق آن است كه وجود، اصيل و ماهيت، اعتبارى است، چنانكه مشائين گفتهاند، يعنى وجود به خويشتن خويش موجود و ماهيت به سبب وجود، موجود است.
شرحبحث اصالت وجود و اعتباريّت ماهيت اولين بار توسط «صدرا» تحت يك عنوان مستقل مطرح شد. گرچه قبل از آن جسته و گريخته اين بحث در كتابهاى فلسفى موجود بود و جمعى طرفدار اصالت وجود و جمع ديگرى طرفدار اصالت ماهيت بودند، لكن صدرالتألهين، كه خود در مقطعى از زمان اصالت ماهوى بوده، از نظر خود عدول نموده و براهين متعددى بر اصالت وجود اقامه مىكنند.
مقصود از اصالت، اين است كه آن چيزى كه در خارج از ذهن واقعيت اشياء را پديد مىآورد و اشياء به سبب آن، حقيقت عينى مىگردند، چيست؟ حال چون هر موجود يك واقعيت بيشتر ندارد، پس امر اصيل از ميان وجود و ماهيت، يكى بيش نمىتواند باشد; يا وجود بايد اصيل بوده و ملاك عينيّت و حقيقت خارجى را تشكيل دهد و يا ماهيت.
و چون هر موجود وقتى واقعيت پيدا مىكند كه صلاحيّت براى حمل وجود را داشته باشد و بتواند متصّف به وجود گردد، از اينجا كشف مىشود كه آن امر اصيل كه ملاك واقعيت هست، وجود مىباشد. و ماهيت با انضمام وجود، موجود مىشود. و اگر وجود را از آن كنار زدند ديگر آن ماهيت، موجود نبوده پوچ و هيچ خواهد بود. كه از اين حالت به اعتباريت ماهيت تعبير مىآوريم. هر ماهيتى چون انسان، اسب، گياه، كوه و دشت به واسطه وجود و انضمام وجود به آن موجود مىشود. اگر از اين مفاهيم، وجود را منها كرديم، اين عناوين مفاهيمى خواهند بود كه واقعيت خارجى ندارد.
مقصود از اعتباريت، اين نيست كه ماهيت پس از آن كه وجود بر آن عارض شد و به سبب وجود، موجود شد باز هم در خارج، يك امر پندارى و بىواقعيت باشد. خير، هرگز چنين نيست. قطعاً ماهيت در خارج در پناه وجود و در پرتو آن موجود است، لكن يموجوديت و واقعيت او و بالذات از آنِ موجود است كه او را اصيل مىناميم و ثانياً و بالعرض از آنِ ماهيت. لذا مؤلف فقيد ـ ره ـ فرمودند: «و انما تتأصّل بعرض الوجود» ماهيّت به سبب عارض شدن وجود بر آن، اصالت ثانوى مىيابد.
پس اعتباريّت ماهيّت به معناى اين است كه هر ماهيتى فى نفسه و بدون انضمام وجود، موجود نيست، همانطور كه معدوم هم نيست. و هيچ موجود به ملاك ماهيت خود واقعيت نمىيابد. ولى وجود، فى نفسه موجود است، يعنى اصيل است. و ماهيات به سبب وجود، واقعيت مىيابند و اصالت ثانوى مىگيرند.
متنيوبذلك يندفع ما اورد على اصالة الوجود من أنّ الموجود لوكان حاص فى الأعيان كان موجوداً، لأنّ الحصول هو الوجود فللوجود وجود، وننقل الكلام إليه وهلمّ جراً، فيتسلسل.
وجه الاندفاع أنّ الوجود موجود لكن بذاته لا بوجود زائد، اى إنّ الوجود عين الموجوديّة بخلاف الماهيّة التى حيثيّة ذاتها غير حيثيّة وجودها.
دفع اشكالات وارده بر اصالت وجودترجمهو با توضيحات فوق اشكالى كه بر اصالت وجود وارد شده، مندفع مىشود. و آن اين است كه اگر وجود در خارج، حصول مىداشت بايد كه موجود مىبود; چون حصول، همان وجود است. پس بايد كه براى وجود، وجود ديگرى باشد. و ما نقل كلام مىكنيم به وجود ديگر، و باز به وجود ديگر، و تسلسل پيش مىآيد.
شرحاشكال نخست اين است كه اگر وجود، اصيل است و به ملاك آن هر چيز در خارج، واقعيت پيدا مىكند، همانطوركه ماهيت براى موجود شدنش نياز دارد كه وجود بر آن عارض شود، وجود نيز بايد براى موجود شدنش، وجودى بر آن وجود عارض شود تا موجود شود. سپس نقل كلام مىكنيم بر آن وجود ديگر. آن هم اگر به نوبه خود، اصيل بود و ملاك واقعيت، پس موجود است و براى موجود بودنش به وجود ديگرى نيازمند است. و هكذا سخن در موجوديت هر وجود به پايان نمىرسد. و تسلسل محال پيش مىآيد.
جواب آن است كه درست است كه موجوديّت ماهيت به وجود است، اما موجوديت وجود به وجود ديگرى نيست، بلكه به نفس خويش است. همانطور كه روشن بودن هر چيز از نور است، اما نورانيّت نور به خودش هست نه به نور ديگرى.
اگر موجوديت ماهيت به وجود است به آن جهت است كه ماهيت در مرتبه ذات خود، از وجود تهى است. لذا مىتواند وجود را به عنوان عارض، برخود بپذيرد. اما وجود در مرتبه ذات خود تهى از وجود نيست، بلكه عين موجوديت مىباشد. پس نياز به وجود ديگرى ندارد.
متنوأمّا دعوى أنّ الموجود فى عرف اللغة إنّما يطلق على ما له ذات معروضة للوجود ولازمه أنّ الوجود غير موجود، فهى على تقدير صحّتها أمر راجع إلى الوضع اللغوى او غلبة الاستعمال والحقائق لاتتبع استعمال الالفاظ، وللوجود ـ كما تقدّم ـ حقيقة عينيّة نفسها ثابتة لنفسها.
قال بهمنيار فى التحصيل: «وبالجملة فالوجود حقيقته أنّه فى الاعيان لا غير وكيف لا يكون فى الاعيان ما هذه حقيقته.» انتهىاشكال دوم و جواب آنترجمهاما ادعاى اينكه (لفظ) موجود در عرف لغت بر چيزى اطلاق مىشود كه ذاتى داشته باشد كه معروض وجود واقع شود، و لازمه آن استعمال، آن است كه وجود (چون ذاتى كه معروض وجود باشد، ندارد) غير موجود باشد، سخن صحيحى نيست; زيرا اين استعمال بر فرض صحت، يك استعمال لغوى است يا به غلبه استعمال بر مىگردد. و حقايق فلسفى (از جمله اصالت وجود يا عدم آن) تابع استعمال الفاظ نيست.
و همانطور كه پيشتر گذشت وجود، يك حقيقت خارجى دارد كه خودش براى خودش ثابت است. بهمنيار در كتاب «تحصيل» گفتهاست: «خلاصه آنكه حقيقت وجود، در خارج است نه غير آن. چگونه در خارج نباشد چيزى كه حقيقت آن، چنين است! (يعنى واقعيت به او قائم است.
)»شرحبديهى است كه بحث لغوى جايگاهى دارد و بحث فلسفى جايگاهى ديگر. مرز بحث لغوى فراتر از وضع يك اصطلاح براى يك معنا است. اما اينكه آن معنا داراى چه موقعيتى است، آيا اصيل است يا اعتبارى، اين ديگر مربوط به لغت نمىشود. لغتمىگويد وجود، مرادف با «هست» مىباشد. اما اينكه وجود، اصيل است يا ماهيت، اين در علم ديگرى بايد بحث شود. و متكفل احكام كلى وجود، فلسفه است و در اين علم، بحث از اصالت به ميان مىآيد. پس بحث، يك بحث فلسفى است، نه لغوى.
در اين اشكال مدعى مىگويد: كلمه موجود در استعمال لغوى يا استعمال عرفى اطلاق مىشود بر ماهيتى كه وجود بر آن عارض شده است. و چون وجود، ماهيت ندارد كه معروض واقع شود، كسى نمىتواند بگويد كه وجود، موجود است.
جواب همان است كه گفته شد، كه اگر لغت، موجود را در مواردى استعمال مىكند كه ماهيتى معروض وجود داشته باشد، اين دليل نمىشود كه ما نتوانيم لفظ موجود را بر يخود وجود اطلاق كنيم; زيرا از ديد فلسفه، موجود واقعى او همان وجود است، سپس ماهياتى كه به واسطه وجود، موجود مىشوند.
متنويدفع أيضاً ما أشكل عليه بأنّ كون الوجود موجوداً بذاته يستتبع كون الوجودات الامكانيّة واجبة بالذات، لأنّ كون الوجود موجوداً بذاته يستلزم امتناع سلبه عن ذاته، إذ الشىء لا يسلب عن نفسه ولا نعنى بالواجب بالذات إلاّ ما يمتنع عدمه لذاته.
وجه الاندفع أنّ الملاك فى كون الشىء واجباً بالذات ليس هو كون وجوده نفس ذاته، بل كون وجوده مقتضى ذاته من غير أن يفتقر إلى غيره، وكلّ وجود امكانىّ فهو فى عين أنّه موجود فى ذاته مفتقر إلى غيره مفاض منه، كالمعنى الحرفىّ الذى نفسه نفسه وهو مع ذلك لا يتم مفهوماً إلاّ بالقيام بغيره. وسيجىء مزيد توضيح له فى الابحاث الآتية.
قال صدرالمتألهين فى الاسفار: «معنى وجود الواجب بنفسه انه مقتضى ذاته، من غير احتياج الى فاعل و قابل، و معنى تحقق الوجود بنفسه، أنّه اذا حصل، إمّا بذاته كما فى الواجب أو بفاعل، لم يفتقر تحققه الى وجود آخر يقوم به، بخلاف غيرالوجود انتهى»اشكال سوم و جواب آنترجمهو با بيانات فوق (درباره اصيل بودن وجود) اشكال ديگرى دفع مىشود. آن اشكال اين است كه اگر وجود به خويشتن خويش موجود است، اين مستلزم آن است كه تمام وجودات امكانى واجب الوجود باشند; زيرا وقتى وجود به ذات خود موجود شد، پس سلبش از خود جايزنخواهد بود; زيرا سلب شىء از خودش جايز نيست. و ما از واجب بالذات قصد نمىكنيم مگر (همين معنارا، يعنى) چيزى كه عدمش بر او ذاتاً ممتنع باشد.
اين اشكال مندفع مىشود به اينكه ملاك در واجب بودن يك موجود اين نيست كه موجوديت عين وجودش باشد، بلكه ملاك در وجوب آن است كه موجوديتش به اقتضاى ذات خود باشد; بدون آن كه نيازمند به ديگرى باشد. و هر وجود ممكنى در عين آن كه موجوديت آن عين وجود اوست، محتاج به غير خود بوده و از او افاضه مىشود. مانند معنى حرفى، كه در عين آنكه معناى حرفى است و محتاج به غير خود نمىباشد، بلكه قائم به غير بوده، تماميتش به غير است. توضيح بيشتر در مباحث آتى خواهد آمد.
صدرالمتألهين در اسفار فرمودهاست: معناى اينكه مىگوييم موجوديت واجب تعالى بنفسه هست، اين است كه موجوديتش به اقتضاى ذات خودش است، بدون احتياج به فاعل و قابل. و معناى تحقّق وجود بنفسه آن است كه وجود، موجود است، حال يا به ذات خود چنين است مانند واجب تعالى، يا قائم به فاعل است (مانند ممكنات)، در هر دو صورت وجود مانند ماهيات نيست كه در حصول خود نيازمند به وجود ديگرى باشند كه به آن، وجود ببخشد.
شرحخلاصه اشكال اين است كه مستشكل تصور مىكند، وقتى مىگوييم موجوديت وجود به خود وجود است نه به وجود ديگر يا چيز ديگرى غير از وجود، ما گفتهايم وجود، واجب است. پس تمام وجودات امكانى چون موجوديت وجودهاى آنان به خود آنها هست، همه واجبند.
و خلاصه جواب اين هست كه ملاك واجب بودن، اين نيست كه موجوديت آن عين وجود است، بلكه ملاكش آن است كه وجود به اقتضاى ذات، موجود باشد; بدون وابستگى به هيچ علتى. ولى در ممكنات در عين آن كه موجوديت آنها عين وجود آنهاست، نه به سبب وجود ديگر يا چيزى ديگر، وجودهاى آنان وجودهاى وابسته و غير مستقل است. سپس عبارتى از اسفار نقلمىكنند كه قابل دقّت است. مىفرمايند: كلمه «بنفسه» را ما در دو مقام استعمال مىكنيم: يك بار جايى كه سخن از واجب الوجود در ميان هست. وقتى مىگوييم وجود واجب، بنفسه هست، معنايش اين است كه وجود در حق تعالى از خودش هست، ذاتى اوست. عاريه نيست، چنانكه در ممكنات، عاريه هست. ذات او اقتضاى موجوديت خودش را مىكند و به افاضه ديگر، وجود پيدا نمىكند.
اما وقتى كلمه بنفسه را در مطلق وجود به كار مىبريم و مىگوييم: موجوديت وجود بنفسه هست، معنايش اين است كه موجوديت وجود مانند موجوديت ماهيت نيست. ماهيت اگر موجود مىشود به سبب وجود، موجود مىشود. ولى اگر وجود، موجود هست به خود وجود است نه به وجود ديگر يا چيز ديگرى غير از وجود.
متنويندفع عنه أيضاً ما اورد عليه أنّه لو كان الوجود موجوداً بذاته والماهيّة موجودة بغيرها الذى هو الوجود كان مفهوم الوجود مشتركاً بين ما بنفسه وما بغيره فلم يتمّ مفروض الحجّة من أنّ الوجود مشترك معنوىّ بين الموجودات لا لفظىّ.
وجه الاندفاع أنّ فيه خلطاً بين المفهوم والمصداق، والاختلاف المذكور مصداقىّ لا مفهومى.
اشكال چهارم و جواب آنترجمهاز اصيل بودن وجود، شبهه ديگرى مندفع مىشود. و آن اين است كه اگر وجود به ذات خود، موجود باشد و ماهيت به وجود، موجود شود، پس مفهوم وجود، مشترك خواهد بود; بين وجودى كه بنفسه باشد و بين وجودى كه بغيره باشد. پس دليلى كه اقامه شده بر اينكه وجود، مشترك معنوى است، نه لفظى تمام نخواهد بود.
اين شبهه مندفع مىشود به اينكه در اين اشكال بين مفهوم و مصداق خلط شده و اختلاف مذكور، مصداقى است نه مفهومى.
شرحگفتيم وجود، موجود به خود هست ولى ماهيت به وجود، موجود است. در اينجا تصور شده كه مفهوم موجود در موجوديتى استعمال شده كه بنفسه باشد، مانند خود وجود و در موجوديتى كه بغيره است، مانند ماهيت. پس، مفهوم وجود، مشترك لفظى است نه معنوى. يعنى لفظ وجود، دو معنا دارد: يكى بودن بنفسه و ديگرى بودن بغيره. جواب مىدهند كه خير، وجود يك معنا بيشتر ندارد و آن به معناى هست مىباشد. ولى مصاديق وجود، يكسان نيستند; بعضاً بنفسه هستند، بعضاً بغيره. امّا اختلاف مصاديق را نبايد به حريم معناى لفظ، سرايت داد. و خلط مفهوم و مصداق منشاء خلطهاى بسيار در فلسفه شده، كه صدرالمتألهين به موارد متعددى از اين نوع خطاها در اسفار اشاره كردهاست.
متنفتبيّن بما تقدّم فساد القول بأصالة الماهيّة، كما نسب الى الاشراقيّين. فهى عندهم أصيلة إذا كانت بحيث ينتزع عنها الوجود وإن كانت فى حدّ ذاتها اعتباريّة والوجود المنتزع عنها اعتباريّاً.
ويردّه أنّ صيرورة الماهيّة الاعتباريّة بانتزاع مفهوم الوجود الاعتبارىّ وأصيلة ذات حقيقة عينيّة انقلاب ضرورىّ الاستحالة.
نتيجه بطلان اصالت ماهيتترجمهاز آنچه گذشت (اصيل بودن وجود) فساد قول به اصالت ماهيت، آشكار مىشود، چنانكه اين سخن به اشراقيون نسبت داده شده است. البته ماهيت وقتى پيش ايشان اصيل است كه بتوان وجود را از آن انتزاع كرد; گرچه ماهيت در حد ذات خود اعتبارى است، همانطور كه وجودى كه از او انتزاع مىشود اعتبارى است.
اين ادعا مردود است; زيرا اگر ماهيت اعتبارى به سبب انتزاع مفهوم وجود كه آن هم اعتبارى است، تغيير وضعيت بدهد (و از اعتباريت) به اصالت و عينيت خارجى تبديل شود، انقلابى رخ مىدهد كه محال بودن آن بديهى است.
شرحخود اصالت ماهويها قبول دارند كه ماهيّت فى حد ذاتها اعتبارى است. و نمىتوان ملاك واقعيت را به اين امر اعتبارى استناد داد. لكن آنها مىگويند: ماهيت وقتى صلاحيت آن را پيدا كرد كه بتوان از آن مفهوم وجود را (به دليل شرايط خاصى) انتزاع كرد، آنگاه اين ماهيت اعتبارى، اصيل خواهد شد.
جواب اين ادعا اين است كه اگر انتزاع مفهوم اعتبارى وجود از ماهيتى كه تا به حال، خود هم اعتبارى بوده، دليل شود بر اين كه آن ماهيت از اعتباريت به اصالت، تغيير موضع داده و از اين پس، ماهيت يك حقيقتى شود كه واقعيت به آن مستند بوده و حقيقت خارجى به او قائم باشد، اين انقلابى خواهد بود كه در ذات ماهيت پديده آمده و ذات آن را بدون هيچ دليل از اعتباريّت به اصالت منقلب نموده است. و انقلاب ذات، همانطورى كه بعدها خواهد آمد، محال است.
متنوتبيّن ايضاً فساد القول بأصالة الوجود فى الواجب وأصالة الماهيّة فى الممكن، كما قال به الدوانى وقرّره بأنّ الوجود على ما يقتضيه ذوق المتألّهين حقيقة عينيّة شخصيّة هى الواجب تعالى وتتأصل الماهيات الممكنة بنوع من الانتساب إليه، فاطلاق الموجود عليه تعالى بمعنى أنّه عين الوجود وعلى الماهيّات الممكنة بمعنى أنّها منتسبة إلى الوجود الذى هو الواجب.
نظريه دوانى در مورد اصالت وجود يا ماهيتترجمهبا بيانات قبلى فساد گفتار كسى كه قائل است كه وجود در واجب تعالى اصيل است و ماهيت در ممكنات آشكار مىشود.
همانطور كه دوانى گفته، و مطلب را چنين تقرير كرده است: وجود آن طور كه ذوق متألهين (كسانى كه در علم خداشناسى غور كردهاند) اقتضا مىكند، حقيقت خارجى و واحد شخصى است; كه همان واجب تعالى باشد. و ماهيات ممكنه به واسطه انتساب به آن وجود، اصالت مىيابند. پس اطلاق موجود بر خداوند تعالى به معناى آن است كه او عين وجود است. و اطلاقش بر ماهيات ممكنه به معناى آن است كه آنها منتسب به وجودى كه آن واجب تعالى است، مىباشند.
شرحبر اساس گفتار اين قائل به دو اصيل قائل مىشويم: يكى وجود، در حريم خداوند و ديگرى ماهيات، در حريم ممكنات. وجود خداوند به عنوان يك واحد شخصى كه حقيقت عينى و خارجى دارد يك امر اصيل است و ممكنات به دليل نسبتى كه به او پيدا مىكنند، اصالت مىيابند.
متنويردّه أنّ الانتساب المذكور إن استوجب عروض حقيقة عينيّة على الماهيّات كانت هى الوجود، إذ ليس للماهيّة المتأصلة إلاّ حيثيّتا الماهيّة والوجود، وإذا لم تضف الاصالة إلى الماهيّة فهى للوجود، وإن لم يستوجب شيئاً وكانت حال الماهيّة قبل الانتساب وبعده سواء كان تأصلها بالانتساب انقلاباً، وهو محال.
رد نظريه دوانىترجمهسخن وى مردود است; زيرا انتسابى كه ممكنات به او پيدا مىكنند، اگر اين انتساب موجب عارض شدن يك واقعيتى بر ماهيات مىشود، همانا آن واقعيت، وجود است; زيرا براى يك ماهيت موجود جز دو حيثيّت ماهيت و وجود، چيز ديگرى نيست. و زمانى كه واقعيّت به ماهيت نسبت داده نشد، پس از آنِ وجود است.
و اگر اين انتساب، چيزى را براى ماهيت ايجاب نمىكند و ماهيت قبل از انتساب و بعد از انتساب يكسان است، پس واقعيتيابى و اصيل شدن ماهيت به واسطه انتساب آن به وجود حق، انقلاب است. و آن محال است.
شرحخلاصه جواب آن است كه چرا ناگهان ماهيت اعتبارى، اصيل مىشود. خود محقق دوانى كه قبول دارد ماهيت فى نفسه اعتبارى است، ولى مىگويد وقتى اصيل مىشود كه انتساب به وجود پيدا كند. سؤال اين است كه انتساب ماهيت اگر در حال آن تغييرى ايجاد مىكند و اين تغيير به آن واقعيّت و تحقق مىبخشد، اين همان وجود است كه بر آن عارض شده و به آن موجوديت بخشيده است; گرچه خصم از ذكر نام آن خوددارى كند. پس اصالت از آنِ وجود است نه ماهيت. و اگر ماهيت، قبل از انتساب و بعد از انتساب بر يك حال باقى است، پس چگونه ناگهان از اعتباريت به اصالت منقلب مىشود؟ و انقلاب به اين معنا كه ذاتى، بدون هيچ تغييرى در حال او، ذات ديگر شود، محال و ممتنع است.
متنييتفرع على أصالة الوجود واعتبارية الماهية: أوّ أنّ كلّ ما يُحمل على حيثيّة الماهيّة فانّما هو بالوجود وأنّ الوجود حيثيّة تقييديّة فى كلّ حمل ماهوىّ، لما أنّ الماهيّة فى نفسها باطلة هالكة لا تملك شيئاً، فثبوت ذاتها وذاتيّاتها لذاتها بواسطة الوجود. فالماهيّة وإن كانت إذا اعتبرها العقل من حيث هى لم تكن إلاّ هى لا موجودة ولا معدومة، لكنّ ارتفاع الوجود عنها بحسب هذا الاعتبار، ومعناه أنّ الوجود غير مأخوذ فى حدّها، لا ينافى حمله عليها خارجاً عن حدّها عارضاً لها، فلها ثبوت مّا كيفما فرضت.