فلسفه از آن جهت كه چنگ در اعتقادات بشر دارد و سرنوشت دينى انسان و جوامع بشرى به دست آن رقم مىخورد و مىتواند به بيان استدلالى و برهانى انسان را به وجود خدا و يگانگى و صفات او و رسالت انبياء و هدفمندى خلقت و عدالت و حكمت الهى و قيامت و حساب و كتاب و بالاخره به جهان ماوراء الطبيعة دلالت نمايد، همان طور كه مىتواند بشر و جوامع انسانى را به كفر و زندقه و بىهدفى و پوچى و دروغ بودن رسالت انبيا، نادرست بودن باورهاى دينى و اعتقاد به روح و برزخ و قيامت و بهشت و جهنم راهنمايى كند. از اين رو، اهتمام و پرداختن به آن و سرمايه گذارى براى رشد آن از مهمترين وظايف مجامع دينى به شمار مىرود.
هر روز كه مىگذرد دهها بلكه صدها ايراد و انتقاد بر پيكره اعتقادات الهيون از سوى دانشمندان الحادى و فلاسفه مادى وارد مىگردد كه پاسخگويى به اين همه ايراد و شبهه بدون دستيابى به فلسفهاى متقن و در مرتبهاى عالى كه در بستر حوزههاى دينى و الهى رشد نموده باشد امكان پذير نيست.
اكنون سؤال اين است كه آيا ما بهاى لازم را به فلسفه دادهايم و براى رشد آن در حوزهها زمينههاى تعليم و تربيت در اين علم را فراهم نمودهايم، و به اين علم به عنوان يكى از برترين علوم حوزوى كه حراست از اعتقادات بشر به دست اوست، نگاه كردهايم و براى آينده در اين زمينه سرمايهگذارى نمودهايم؟پاسخ آن است كه خير.
حقيقت آن است كه فلسفه از دير باز، علمى مهجور و مغلوب بودهاست، تا آنجا كه امام راحل(رحمه الله) فرمود:«روزى مصطفى در فيضيه از كوزهاى آب خورد.
گفتند چون پدرش فلسفه درس مىدهد آب كوزه نجس شدهاست.»اين خاطره كوتاه بيان مصيبتى بزرگ است كه از دير باز تا كنون بر اين علم رفتهاست. اما امروز كه افقهاى جديدى در حوزهها باز شده و بار ديگر اسلام به عنوان دين برتر در جهان ظهور كردهاست. بر خردمندان و عالمان و مديران متعهد حوزه فرض و لازم است كه براى دفع ايرادت فلاسفه مادى و دانشمندان الحادى بيش از بيش در زمينه تعليم و تربيت در اين علم استدلالى برنامه ريزى كنند و خلاءهاى موجود را شناسايى و براى دفع آن اقدام نمايند.
«امتياز اين علم نسبت به ساير علوم يكى در اين است كه از هر علم ديگر برهانىتر و يقينىتر است.
ديگر اينكه بر همه علوم ديگر رياست و حكومت دارد و در واقع ملكه علوم است;زيرا علوم ديگر در اثبات موضوع خود به او نياز دارند و او نياز به آنها ندارد.
سوم اينكه از ديگر علوم كلىتر و عامتر است.»ينكته چهارم مطلبى است كه قب بدان اشاره شده و آن اينكه فلسفه سازنده اعتقادات بشر است و نفياً و اثباتاً نقش مهمى در ايمان و باورهاى دينى جوامع بشرى ايفا مىكند. و اين مهمترين عاملى است كه مىتواند اين علم را مورد توجه و عنايت حوزههاى دينى قرار دهد.
برخى از خلاءهاى موجود در حوزهها در زمينه فلسفه عبارتند از:1 ـ فقدان متن درسى مناسب پس از كتاب بدايه و نهايه: بديهى است با گذشت زمان كتب درسى هم به دلايل متعدد مشمول تحول و نوآورى مىشوند. برخى كتب درسى فلسفى موجود كه از تاريخ نگارش آن حدود هزار سال مىگذرد و برخى ديگر كه به عنوان دائرة المعارف فلسفى بايد تلقى شوند و خالى از حشو و زوايد نيستند، مناسب كتاب درسى امروز نيستند. بر عالمان اين علم لازم است حلقه مفقوده پس از نهايه را دريافته جايگزينى مناسب براى آن تدارك ببينند.
2 ـ تخصصى نشدن اين علم و رهروان اين دانش است. با توجه به ضرورتهاى فوق لازم است در زمينه تخصصى شدن اين علم و تربيت عالمانى سترگ و محققانى بزرگ سرمايهگذارى بيشتر شود، تا آينده حوزه و جهان اسلام در اين علم با خلاء روبرو نباشد.
3 ـ لزوم ورود فلسفه غرب و تدريس و تفسير مبانى آنان جهت آشنايى دانش پژوهان فلسفه اسلامى به مواضع الحادى فلاسفه غربى از جمله چيزهايى است كه در اين زمينه به چشم مىرود بديهى است پاسخگويى اشكالات فلاسفه مادى بدون وقوف و اطلاع به مواضع فكرى آنان امرى ناممكن است.
معرفى كتاب نهاية الحكمةدر خلال قرون متمادى كه كتابهاى فلسفى مختلفى به عنوان كتاب درسى به حوزههاى علميه تقديم شدهاست. بدون ترديد در ميان آنها كتاب نهاية الحكمة از بهترين كتابهايى است كه به سبك نوين و كلاسيك نگارش يافته و به جهان فلسفه عموماً و حوزههاى علميّه خصوصاً تقديم شدهاست. سه ويژگى ممتاز در اين كتاب به چشم مىخورد.
اول: نظم و پيوستگىشيوه طرح مباحث به گونهاى است كه نتايج يكى پس از ديگرى از اصل مطلب، استنتاج مىگردد; به طورى كه مسايلى كه در ساير كتب فلسفى حتى بداية الحكمة تحت عنوان فصل مستقلى بيان شدهاست در اين كتاب به عنوان فروع از اصل مورد بحث استنتاج گرديدهاست.
اين نوع طرح بحث، ايجاب مىكند كه مسايل فلسفى همچون مسايل رياضى به يكديگر پيوند خورده و از قرابت و خويشى نزديكى برخوردار گردند.
مؤلف در پايان هر فصل، مجموع بحث را در چند سطر خلاصه كرده نتايج بحث را به آسانى در اختيار خواننده قرار مىدهد. نظم زيباى مباحث و نحوه ورود و خروج از آنها مجموعهاى را پديد آوردهاست كه آن را شايسته كتاب درسى نمودهاست.
دوم: عمقعلامه حكيم، كتاب نهايه را در اواخر عمر شريف خود نوشتهاند; يعنى زمانى كه قريب به پنجاه سال، تحقيق و تدريس فلسفه را پشت سر گذاشته با اندوختههاى عظيم فلسفى دست به سوى قلم بردهاند.
همان گونه كه سيره علامه حكيم چنين بودهاست كه به هنگام ورود در يك بحث موضوع آن را همه جانبه و عميق مورد توجه قرار داده آنگاه به موشكافى عالمانه اطراف آن مىپرداختند در مورد اين كتاب نيز همان دقت و موشكافى و عمق نگرى را اعمال كردهاند.
مؤلف عظيم الشأن در عين اشراف و عنايت جامع نسبت به مشرب فلسفى مشاء و اشراق و بصيرت تمام نسبت به نقاط قوت يا ضعف آنان با تكيه بر مبانى حكمت متعاليه اقدام به نگارش اين كتاب فرمودهاند. حتى در پارهاى از موارد كه خود با صدر المتألهين اختلاف نظر دارند تقرير مباحث را به شكلى كه حكمت متعاليه ايجاب كند انجام مىدهند. البته شيوه استدلال مؤلف بسان شيوه مشاء سخت، برهانى است به طورى كه عبارات اين كتاب از اين جهت با اشارات بوعلى مشابهت فراوان دارد، اما مبانى پذيرفته شده وى همان حكمت متعاليه صدرائى است.
مؤلف فقيد(رحمه الله) در هيچ جاى اين كتاب از وجوه استحسانى يا قياسات شعرى و خطابى براى اثبات مطلب استفاده نمىكنند. همه استدلالها بر اساس براهين عقلى و ضوابط مسلم منطقى است. مؤلف(رحمه الله) نام كتاب را نهايه گذاردهاند، اما اين نه بدان جهت است كه محصِّل فلسفه در تحصيل فلسفه به پايان راه رسيدهاست، بلكه به اين معناست كه اين كتاب حاوى آخرين حرفى است كه در دنياى حكمت گفته شدهاست. علاوه بر مباني بديع و متين، پختگى و اتقان دلايل جلوه خاصى به اين كتاب بخشيدهاست، به گونهاى كه مىتوان اين كتاب را به عنوان عصاره تلاش حكماى اسلام از ابتدا تاكنون به جهان دانش و خرد عرضه داشت.
سوم: خالى بودن كتاب از حشو و زوايدمؤلف(رحمه الله) در اين كتاب از طرح مسايلى كه در دنياى امروز مطرح كردن آن ضرورت ندارد، خصوصاً مسايلى كه به علم فيزيك پيوند خورده يا تكيه بر ديگر علوم طبيعى دارد مانند بخش عمدهاى از مباحث فلكيات كه با پيشرفت علوم طبيعى اركان آن متحول شده، اجتناب نمودهاند. همچنين از طرح مناقشاتى كه متكلمين آن را مطرح نمودهاند، و به تدريج آنها جاى خود را در ميان مباحث فلسفى باز نمودهاست و نقص و اِبرام درباره آنها خوددارى كردهاند.
ايشان پس از طرح بحث به شكل كلى به بيان ادله نظّريه مورد بحث اكتفا كرده به طور اجمال به اقوال مخالف اشاره مىنمايند، بدون آن كه ادله آنها را مورد بحث قرار دهند كه در حقيقت، بسط سخن و تحقيق از صحت و سُقم ساير اقوال به كتب مبسوط تر چون اسفار و شفا احاله شدهاست. همه سعى و تلاش مؤلف در اين كتاب ترسيم اركان پولادين حكمت اسلامى بر اساس استدلال و برهان مىباشد.
مؤلف ارجمند در خلال بررسى برخى مسايل مطروحه ـ مانند بحث جوهر و عرض و ترديد در عرضيت پارهاى از اعراض و تحقيق درباره اتصال واقعى جسم يا حصر عدد مقولات در عدد ده ـ فراوردههاى نو علمى را كه گاهى با برخى مسايل ناخالص فلسفى بىارتباط نيستند مد نظر قرارداده در تحقيق مسايل فلسفى خاطر علاقهمندان به فلسفه را به آنها متوجه مىسازد.
دو ديدگاه مختلفدر مورد نگارش شرح بر متون درسى همواره دو ديدگاه وجود داشتهاست كه يكى جانب افراط و ديگرى جانب تفريط را پيمودهاست.
يكى از اين دو چنين معتقد بودهاست كه وجود شرحها نافع به حال مجامع علمى نيستند، زيرا از ميزان سعى و تلاش محصلين براى وصول به عمق مفاهيم مىكاهند، و بسا كه محصل به اعتماد وجود شرح از حضور بر سر كلاس درس خوددارى نموده راه عافيت طلبى و راحت جويى را پيشه خود مىسازد.
از اين رو بر كتابهاى علمى اعم از حوزوى و دانشگاهى نبايد شرح نگاشته شود، بلكه بايستى به سبك سابق، دشوار و صعب الوصول باقى بمانند، گرچه براى فهم يك عبارت كوتاه ساعتها وقت صرف گردد و شايد پس از آن مطلب همچنان مبهم باقى بماند.
ديدگاه دوم مىگويد: در نظام آموزش جهان تحولى رخ داده و اساس تعليم و آموزش بر اساس آسان نمودن و ساده كردن مفاهيم پيچيده استوار گشتهاست. امروز ديگر لازم نيست كه محصل براى فهم يك عبارت كوتاه چندين ساعت وقت خود را صرف نمايد و در نهايت به فهم مطلب نايل نگردد، بلكه ما مىتوانيم با ساده نمودن مفاهيم دشوار و شيوه شرح نگارى بر متون علمى نه تنها سهل و سريع به عمق مفاهيم واصل گرديم، بلكه حتى مىتوانيم از مدرسه و استاد نيز بىنياز گرديم و با استمداد از شرح جايگزينى براى مدرسه و استاد پيدا نماييم.
در پاسخ بايد گفت اين دو ديدگاه هر دو غلط است، نه اين مطلب صحيح است كه بايد مطالب علمى را در قالب عبارات كوتاه و پيچيده بيان نمود و آنها را از هر گونه توضيح و شرحى دور داشت تا محصل به سادگى نتواند به عمق آنها پى ببرد و به سرعت به كشف معانى نايل آيد، و نه چنين ذهنيّتى صحيح است كه با وجود شرح مىتوان از استاد و مدرسه بىنياز شد و آن را مستمسكى براى راحتطلبى و عاقبت جويى قرارداد و از تحقيق و تفحص شانه خالى كرد.
بلكه راه اعتدال، راه صحيح است نه شيوه غامض نويسى شيوهاى است كه مطلوب آموزش دنياى امروز باشد و نه وجود شرح چنين تصورى را بايد براى كسى به وجود آورد كه از شرح مىتوان به جاى استاد استفاده كرد و آن را مستمسكى براى گريز از حضور در كلاس درس و از تحقيق و تدقيق قرارداد.
بلكه شرح مىتواند در كنار مدرسه و استاد، بازويى براى معلم و كمكى براى محصّل در جهت فهم مطالب مشكل قرار گيرد و قطعاً توضيح و تفسير مفاهيم و ساده كردن آن مىتواند خدمتى به مجامع علمى باشد.
استاد مطهّرى در زمينه لزوم نگارش شرح و ساده كردن مفاهيم علمى مىنويسد:«يكى از موضوعاتى كه نظر دانشمندان جهان را جلب كرده، اين است كه حتى الامكان سعى كنند حقايق علمى را آسان و ساده تحويل دهند. و البته دانشمندان غربى پيشقدم اين راه هستند.
در دنياى غرب اهتمام به آسان كردن معضلات علمى كمتر از اهتمام به كشف مسأله تازه نيست. و الحق اين سنت، بسيار سنّت پسنديدهاى است كه بايد همه دانشمندان در همه رشتهها اين روش را تعقيب كنند.
و اين خود، خدمتى بزرگ به جامعه علم و دانش است و متأسفانه بايد اذعان كرد كه غالب كتب قديمه ما (در همه رشتهها) فاقد اين خصيصه عالى است.»هدف و روش شرحاين شرح حاصل چندين دوره تدريس كتاب شريف نهاية الحكمة در حوزه علميه قم مىباشد. مبناى اين شرح بر آسان نمودن مطالب سنگين كتاب نهايه و يارى رساندن براى فهم صحيح متن آن مىباشد. شرح مطالب نه آن قدر گستردهاست كه موجب خستگى و ملالت شود، و نه آن قدر مختصر است كه مطالب متن مبهم باقى بماند. در اين شرح سعى شدهاست كه فراز و نشيب عبارات متن همچون جادهاى هموار صاف گردد تا خواننده بتواند به سهولت به عمق مفاهيم آن واقف گردد بدون آنكه به كتابهاى ديگر كه گاهى اين امر موجب ازدياد تحير و سرگردانى مىشود، ارجاع دادهشود; در پى تحقق اين هدف از رساترين عبارت و كوتاهترين مسافت جهت وصول به مقصد استفاده شدهاست.
همه سعى و تلاش در اين شرح بر اين است كه دانش پژوهى كه كتاب نهاية را مىخواند و چه بسا به مطالب عميق و دشوار آن كه در قالب عبارات كوتاه بيان مىشود برمىخورد، از عهده فهم عبارات موجز يا سخت برآيد. حال اگر مايل بود كه به اطلاعات بيشتر يا نقل اقوال بيشتر و نقض وابرام پيرامون آنها دست يابد مىتواند به كتابهاى اصول فلسفه از مؤلف يا شرحهاى منظومه از فيلسوف شهيد يا تعليقههاى بر نهايه و غير اينها مراجعه نمايد.
شيوه شرح بدين شكل است كه فقرهاى از كتاب كه متكّفل يك مطلب منسجم است ابتدا ترجمه و سپس به مقدار لازم شرح گرديدهاست. ترجمه هر عبارت، قرين يك عنوان مناسب كه بيانگر موضوع مورد بحث است مىباشد.
بيانى مختصر در وصف مردى بزرگزندگى مؤلف فقيد علاّمه طباطبائى(رحمه الله)، مملّو از نكتههاى معنوى و آموزنده است. در شرح حال وى كتابها و مقالات زيادى نوشته شدهاست كه بدون ترديد براى دانش پژوهان و علاقهمندان به علم و معنويت، مراجعه به آنها و بهرهگيرى از سيره و روش اين عالم بزرگ بسيار سودمند مىباشد.
بيان نويسنده قاصر است از اينكه بتواند تعريف جامعى از اين مرد بزرگ به دست دهد، لكن براى خالى نبودن كتاب از جلوههاى نورانى اين عالم بزرگ به نقل خاطراتى از زبان شاگردان و اطرافيان ايشان و بيان شرح مختصرى اكتفا مىگردد.
علاّمه طباطبائى(رحمه الله) در سال 1281 شمسى (1321 قمرى) در شهر تبريز متولد شد و در سال 1360 شمسى (1402 قمرى) در سن هشتاد سالگى در شهر قم دار فانى را وداع گفت.
ايشان تحصيلات خود را از سن نه سالگى شروع كرد و تا پايان عمر خود كه حدوداً هفتاد سال طول كشيد، لحظهاى از تلاش علمى و مجاهدتهاى معنوى باز نايستاد.
ابتدا علوم متعارف زمان خود را به مدت هفت سال فراگرفت و سپس هيجده سال به تحصيل علوم حوزوى پرداخت. فقه را نزد اساتيد بزرگى چون آيات عظام ميرزاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى و محمد حسين كمپانى و فلسفه را به مدت شش سال نزد استاد وحيد خود در فلسفه مرحوم سيد حسين بادكوبهاى و معارف الهيه و اسرار عرفانى را نزد مرحوم ميرزا على قاضى طباطبائى آموخت.
در سال 1314 شمسى به عللى كه خود در زندگى نامه خود آوردهاند، پس از يازده سال اقامت در نجف اشرف به تبريز بازگشت و در آنجا حدود ده سال سكونت كرده از تدريس و تفكر علمى همچون گَنجى در كُنج ويرانه باز ماندند.
پس از اين براى مسافرت به قم و ادامه تلاش علمى به قرآن تفأل زد و اين آيه آمد (هنا لك الولاية لله الحق هو خيرٌ ثواباً وعُقْباً). لذا در فروردين 1325 شمسى عازم قم گشت و اشتغالات علمى خود را مجدداً از سر گرفت و تا پايان زندگى خود بىوقفه به جهان دانش و معنويت نور افشانى كردهاند. از اين عالم عظيم الشأن چهل اثر علمى ارزشمند به جاى ماندهاست كه از آن جمله است; تفسير بىبديل الميزان در بيست جلد، روش رئاليسم، بداية الحكمة و نهاية الحكمة.
حيات علمى علامه طباطبائى پر از الهامات غيبى است كه در اينجا به ذكر سه نمونه از آن اكتفا مىكنيم:1 ـ امداد غيبى در طريق تحصيلعلامه آن طور كه در شرح زندگى خود نوشتهاست، اوايل طلبگى علاقه زيادى به ادامه تحصيل نداشتهاست. از اين رو هر چه مىخوانده، نمىفهميدهاست و چهار سال به همين نحو روزگار را گذرانيده، تا عنايات الهى شامل حالش گشته، روحيه ايشان عوض مىشود به طورى كه تا پايان تحصيل هرگز از آموختن، خسته و دلسرد نمىشود، و زشت و زيباى جهان را فراموش كرده، بساط معاشرت با غير اهل علم را به طور كلى بر مىچينند و در خور و خواب و لوازم زندگى به حداقل ضرورت قناعت نموده، باقى را به مطالعه مىگذرانند.
يكى از شاگردان ايشان استاد محترم آقاى حائرى شيرازى است.
ايشان نقل مىكنند:«شبى بعد از اتمام نماز مغرب و عشا خدمتشان عرض كردم: عرضى دارم، نمىدانم جواب مىدهيد يا نه؟ فرمود: چنانچه بدانم مىگويم. عرض كردم: مربوط به شخص شما است، مىخواهم در جواب دريغ نكنيد. فرمود: آنچه بدانم دريغ ندارم. عرض كردم: شنيدهام كه حضرت عالى در سنين گذشته عملى داشتهايد كه بعد از اين عمل، خداوند لطفى فرموده و تفضّلى كرده و از آن به بعد مجهولى براى شما باقى نماندهاست. وقتى اين را گفتم مقدارى چهرهاش برافروخته شد.
و فرمود: چون وعده كردم كه جريان را بگويم مىگويم. و فرمود: در ابتداى تحصيلم در تبريز به خواندن سبوطى مشغول بودم. روزى استاد، مرا امتحان كرد. من در امتحان رفوزه شدم و از عهده امتحان برنيامدم. استاد به من فرمود: وقت خود و وقت مرا تضييع كردى.
اين تعبير براى من بسيار سنگين بود. ديگر نتوانستم در شهر بمانم. از شهر خارج شدم و به كنارى رفتم; جايى كه از اغيار خالى بود. به عملى مشغول شدم (نفرمود چه عملى) بعد از اتمام آن عمل خداوند عنايتى فرمود. اين را كه گفت، ديگر ساكت شد. عرض كردم: شنيدهام كه بعد از اين عمل با هر مطلب مشكلى كه مواجه شدهايد حل شدهاست.
فرمودند: به حمد الله تا حال خداوند متعال چنين عنايت فرمودهاست.»آرى، كسى كه در طريق تحصيل علم براى خدا قدم بر مىدارد و انگيزهاى جز خدمت به دين خدا و خلق او ندارد از آغاز اين چنين مورد عنايات قرار مىگيرد و تا پايان پيوسته مورد افاضات الهى و مددهاى غيبى است. نيت خالص اوست كه او را مستعد نزول علوم قرآنى و انفاس رحمانى مىسازد; زيرا خداوند متعال فرموده: (اتقوا الله يعلمكم الله). بديهى است كه علم حقيقى جز با دلى پاك و قلبى مملو از عشق خداوند حاصلنمىآيد.
2 ـ پيك و پيام از سوى امير مؤمنان على(عليه السلام)فرزند علامه آقا سيد عبدالباقى طباطبائى نقل كردند:تقريباً دو يا سه سال قبل از پايان عمر پدرم از ايشان سؤال كردم چه عاملى باعث مراجعت شما به ايران شد؟فرمودند: در سال 1314 كه رضا خان به اوضاع ايران تسلط كامل پيدا كردهبود مانع ارسال پولى كه از ايران (از محل در آمد ملك موروثى) برايمان مىرسيد، شد. و ما هم كه از بيت المال دريافتى نمىكرديم، طبعاً دچار مضيقه مالى شديم و خواه ناخواه مدتى صبر كرديم و به تدريج از آشنايان قرض مىكرديم و روز و به روز مشكلات زياد مىشد، تا اينكه ديگر محلى براى قرض و غيره باقى نماند و قهراً ما هم به شدت به تنگ آمدهبوديم و به هيچ وجه قادر به خريد مواد غذايى نبوديم.
موقع عصر بود كه صبرم تمام شده، به حرم حضرت امير(عليه السلام) مشرف شدم و از وضع گله كردم اما بلافاصله پشيمان شدم، ولى ديگر اشتباهى شده بود و ملول و ناراحت به منزل برگشتم، ولى كسى در منزل نبود. پشت ميز كوچكم به مطالعه نشسته بودم و مطلب دقيقى را مطالعه مىكردم. هنوز لحظاتى نگذشته بود كه صداى در را شنيدم. برخاستم درب منزل را باز كردم. شخص بلند قدى با محاسن حنايى و لباس بلند و عمامه در مقابل در ايستاده بود و به محض باز كردن در، سلام كرد. جواب گفتم. گفت: من شاه حسين ولى هستم; امام سلام فرستادند، فرمودند در اين هفده سال چه وقت خداوند شما را تنها گذاشته كه اكنون از شما بىخبر باشد. اين را گفت و برگشت.
بعد كه من به خود آمدم با خود گفتم اين مرد كه بود. پس از بررسى معلوم شد وى از عرفائى بوده كه چند قرن قبل فوت نموده و در قبرستان سيد حمزه تبريز مدفون است. لكن عدد هفده را در اين پيام نفهميدم به چه چيز مربوط مىشود كه بالاخره متوجه شدم تاريخ مصّمم شدن من است.
آن روز گذشت، شب شد و خوابيديم. نزديك اذان صبح درب منزل زده شد و خانواده برخواست و رفت تا ببيند در اين موقع شب چه كسى است و چه كار دارد. وقتى برگشت گفت: مردى بود و اين بسته را داد و رفت. بسته را گرفتم و باز كردم و با تعجّب ديدم مقدار سيصد دينار پول است. گفتم چرا گرفتى ما كه از كسى پول نمىگيريم. با عجله پا شدم و زود رفتم تا وجه را به صاحبش برگردانم ولى در كوچه اثرى از كسى نديدم و قهراً فهميدم كه مطلب به موضوع ديروز بر مىگردد. صبح كه شد تصميم گرفتم فوراً قروض خود را پرداخته به ايران مراجعت كنم و همين كار را كرديم.
آرى آنان كه در راه تحصيل علم و دانش چشم از اسباب مادى برمىدارند و دل به خدا مىسپارند خداوند آنها را در سختيها مدد مىرساند و به آنها اطمينان مىبخشد، نبى گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمودند:«من طلب العلم تكفّل الله برزقه; هر كس خود را در مسير تحصيل علم و دانش قرار دهد خداوند متعال متكّفل روزى اوست و گرههاى زندگيش را او مىگشايد.»اميد است كه اين خاطره پيامى باشد براى تمام دانش پژوهان خاصه طلاب حوزههاى علميه تا با خاطرى آسوده در مسير كسب دانش قدم برداشته با دلى مطمئن به كسب معارف بپردازند.
3 ـ وجدان آگاه و بيدارعلامه طباطبائى(رحمه الله) پس از بازگشت از تبريز به قم با روح حساس و كنجكاو در صدد شناسايى نيازمنديهاى موجود در بطن حوزه و رفع آنها برآمد.
در پى اين هدف چه بسا مورد بىمهرى بزرگان حوزه قرار گرفته از راهى كه در پيش گرفته منع مىشود، خود ايشان در اين باره چنين مىگويند:«هنگامى كه به قم آمدم مطالعهاى در برنامه حوزه كردم و آن را با نيازهاى جامعه اسلام سنجيدم و كمبودهايى در آن يافتم و وظيفه خود را تلاش براى رفع آنها دانستم.
مهمترين كمبودهايى كه در برنامه حوزه وجود داشت در زمينه تفسير قرآن و بحثهاى عقلى بود. از اين رو درس تفسير و فلسفه را شروع كردم.
و با اينكه در جوّ آن زمان تفسير قرآن، علمى كه نيازمند به تحقيق و تدقيق باشد تلقّى نمىشد، و پرداختن به آن شايسته كسانى كه قدرت تحقيق در زمينههاى فقه و اصول را داشتهباشند به حساب نمىآمد، بلكه تدريس تفسير نشانه كمى معلومات به حساب مىآمد، در عين حال اينها را براى خودم عذر مقبولى در برابر خداى متعال ندانستم و آن را ادامه دادم; تا به نوشتن تفسير الميزان انجاميد.»يكى از شاگردان ايشان مىنويسد:«درس فلسفه نيز در آن عصر چندان خوشنام نبود و تلاشهاى زيادى براى تعطيل درس استاد انجام مىگرفت و حتى يك مرتبه مرحوم آية الله بروجردى در اثر اصرار زياد عناصر ناآگاه از ايشان خواستند كه درس فلسفه خود را محدود نمايند. استاد پاسخ متينى براى آن مرحوم نوشتند و تأكيد كردند كه اين درس را به عنوان وظيفه شرعى تعيين كردم و براى تأمين نيازمندى ضرورى جامعه اسلامى مىگويم، ولى مخالفت شما را هم به عنوان زعيم حوزه و رهبر جامعه شيعه جايز نمىدانم. از اين رو اگر حكم به تعطيل بفرماييد اطاعت مىكنم و حكم شما براى ترك وظيفهاى كه تشخيص دادهام عذرى در پيشگاه الهى خواهد بود، ولى اگر حكم نمىفرماييد به وظيفه خودم ادامه مىدهم.
مرحوم آيت الله بروجردى توسط پيشكار خود پيغام دادند كه هر طور وظيفه خودتان مىدانيد عمل كنيد. رفتار مؤدبانه و حكيمانه علامه، جلوى سوء تفاهم و تأثير سوء سعايتهاى حسودان و ناآگاهان را گرفت و موقعيّت معظم له بيش از پيش تثبيت شد.
استاد تنها به درس عمومى فلسفه اكتفا نكرد و با تشكيل جلسات خصوصى به بررسى فلسفههاى غربى مخصوصاً ماترياليسم، ديالكتيك پرداختند.
اين جلسات به تأليف كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» انجاميد.»ملاحظه شود كه احساس مسؤوليت در علامه وى را به سرشتى كه خود از آن بىخبر است هدايت مىكند و در پى انجام وظيفه تفسير عظيمى چون الميزان و كتابهايى چون اصول فلسفه و بداية الحكمة و نهاية الحكمة بهترين كتابهاى فلسفى به جهان اسلام و به حوزههاى علميه تقديم مىشود.
به راستى سيره و روش علامه مىتواند براى همه عالمان و محققان اسلامى درس باشد، تا سعى و تلاش علمى خود را در جهت تأمين نيازهاى حوزهها و جامعه اسلامى تنظيم كنند.