بعدى

 

سياحت غرب

 

 

نمايه اى از عالم برزخ

 

 

با ويرايش و تحقيق نو

 

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

 

اَلْحَمْدُلِلّه رَبِّ الْعالَمينَ، مالِكِ يَوْمِ الدُّنْيا وَالدّينِ

 

درود بى پايان برپيغمبر اسلام و اولاد او باد كه پزشكان تن و روان مردمانند، و از سخنان اوست:

«دوستى دنيا يك بيمارى بزرگى است كه همه بيماريهاى دنيا شاخ و برگ اوست.»[1] و نيز: «يادآورى از مرگ، داروى آن بيمارى است.»[2]

امّا بعد، اين بنده خدا مى گويد: پيش از اين، يعنى در سال يكهزار و سيصد و هفت شمسى، گزارشات خود را از آغاز آموزگارى تا به انجام نوشتم، و نام آن نامه را «سياحت شرق» نهادم، و در اين هنگام كه سال يكهزار و سيصد و دوازده شمسى است، گزارشات برزخى[3] خود رامى نويسم و نام اين نامه را «سياحت غرب» مى نهم تا يادگارى از من، و ملّت اسلام را پند باشد.

پر روشن است كه بدن عنصرى و مادّى جهان طبيعت، حجابى است ضخيم، و پرده اى است سخت بر روى ديده انسان از جهان ديگر، و انسان به مردن و بيرون شدن از اين جهان مادّى و برطرف شدن اين پرده، مى بيند و مى رسد به چيزهايى كه پيش از اين نمى ديد و نمى رسيد.[4]

(لَقَدْ كُنْتَ فى غَفْلَة مِنْ هذا، فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ، فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ.)[5]

ـ براستى كه تو از اين امر غافل بودى، تا اينكه ما پرده را از جلو چشم تو كنار زديم، لذا امروز چشمت تيز مى بيند.

 

طليعه مرگ[6]

 

و من مردم، پس ديدم ايستاده ام و بيمارىِ جسمى كه داشتم ندارم و تندرستم، و خويشان من در اطراف جنازه براى من گريه مى كنند، و من از گريه آنها اندوهگينم و به آنهامى گويم: «من نمرده ام، بلكه بيمارى ام رفع شده است.»

ولى كسى گوش به حرف من نمى كند. گويا مرا نمى بينند و صداى مرا نمى شنوند. دانستم كه آنها از من دورند. و من با ديد آشنايى و دوستى به آن جنازه مى نگرم، بخصوص بشره[7] چپ آن را كه برهنه بود و چشمهاى خود را به آنجا دوخته بودم.

بعد از غسل و ديگر كارها جنازه را به طرف قبرستان بردند، من هم جزو مشيّعين[8] رفتم. در ميان آنهابعضى از جانوران وحشى و درّندگان از هر قبيل[9] مى ديدم و از آنها وحشت داشتم، ولى ديگران وحشت نداشتند و آنها نيز نسبت به آنان اذيّتى نداشتند، گويا اهلى و به آنها مأنوس بودند.

جنازه را به گور سرازير نمودند، من در گور ايستاده بودم و تماشا مى كردم و در آن حال مرا ترس و وحشت گرفته بود، به ويژه هنگامى كه ديدم در گور جانورهايى پيدا شدند و به جنازه حمله ور گرديدند، ولى آن مردى كه در گور جنازه را خوابانيد متعرّض آن جانورها نشد، گويا آنها را نمى ديد. و از گور بيرون شد. من از جهت علاقمندى به جنازه، براى بيرون نمودن آن جانوران داخل گور شدم، ولى آنها زياد بودند و بر من غلبه داشتند; و ديگر آنكه مرا چنان ترس فرا گرفته بود كه تمام اعضاى بدنم مى لرزيد. از مردم دادرسى خواستم، ولى كسى به دادم نرسيد و همه مشغول كار خود بودند، گويا هنگامه ميان گور را نمى ديدند.

ناگهان اشخاص ديگرى در گور پيدا شدند كه با كمك آنها آن جانوران فرار نمودند، خواستم از آنها بپرسم كه: چه كسانى هستند؟ گفتند:

(ِانَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ.)[10]

ـ به راستى كه كارها نيك، كارهاى زشت را از بين مى برند.

و ناپديد شدند.

پس از فراغت از اين هنگامه، ملتفت شدم كه مردم سرگور را پوشانيده اند و مرا در ميان گورِ تنگ و تاريك، ترك كرده اند. و مى بينم آنهارا كه رو به خانه هايشان مى روند و حتّى خويشان و دوستان و زن و بچّه خودم كه شب و روز در صدد آسايش آنها بودم. از بى وفايى آنان بسى اندوهناك شدم و از خوف و وحشت گور و تنهايى، نزديك بود دلم بتركد.

 

نَكير و مُنْكَر و پرسش و پاسخ قبر

 

با حال غربت و وحشتِ فوق العاده و يأس از غير خدا، در بالا سر جنازه نشستم.

كم كم ديدم قبر مى لرزد و از ديوارها و سقف لَحَد[11] خاك مى ريزد، بخصوص از پايين پاى قبر كه بسيار تلاطم داشت، كأنّه جانورى مى خواهد آنجا را بشكافد و داخل قبر شود. بالأخره آنجا شكافته شد، ديدم دو نفر با رويهاى مُوحِش[12] و هيكل مَهيب[13]، مثل ديوهاى قوى هيكل داخل قبر شدند كه از دهان و دو سوراخ بينى هايشان دود و شعله آتش بيرون مى آمد، و گرزهاى آهنين كه با آتش سرخ شده بود و برقهاى آتش از آنها مى جست در دست داشتند. صداى رعد آسا كه گويى زمين و آسمان را به لرزه در آورد از جنازه پرسيدند:

«مَنْ رَبُّكَ؟»

ـ پروردگارت كيست؟

من از ترس و وحشت نه دل داشتم و نه زبان. در اين فكر بودم كه جنازه بى روح چگونه جواب اينها را خواهد داد، و يقيناً با آن گرزها خواهند زد و قبر را پر از آتش خواهند نمود و با آن وحشتِ «ما لا كَلام»[14]اين آتش سوزان هم سربار خواهد شد، پس بهتر است كه جواب بگويم.

توجّه نمودم به سوى حقّ و چاره سازِ بيچارگان و كارسازِ درماندگان. و در دل متوسّل شدم به علىّ بن ابى طالب(عليه السلام); چون او را به خوبى مى شناختم و دادرسِ درماندگان مى دانستم و دوستش مى داشتم، و قدرت و توانايى او را در همه عوالم و منازل نافذ مى دانستم.

و اين يكى از نعمتها و چاره سازيهاى خداوند بود كه در چنين موقع وحشت و خطرناك كه آدمى از هوش بيگانه مى شود; كه:

(وَ تَرَى النّاسَ سُكارى، وَ ما هُمْ بِسُكارى.)[15]

ـ و مردم را ]در روز قيامت[ مست مى بينى، در حالى كه مست نيستند.

آن وسيله بزرگ[16] را به ياد آدمى مى آورد.

به مجرّد خطور و الهام اين فكر، قلبم قوّت گرفت و زبانم باز شد.

چون سكوت ولاجوابى من به طول انجاميده بود، آن دو سائل با غيظ و شدت ما لاكلام دوباره سؤال نمودند: «خداوند و معبود تو كيست؟» به صورت و هيبتى كه صد درجه از اوّلى سخت تر و شديدتر بود. و از شدّت غيظ صورتشان سياه، و از چشمهاشان برق آتش شعله مى زند، و گرزها بالا رفت و مهيّاى زدن شدند. مثل اوّل نترسيدم، با صداى ضعيف گفتم: معبود من خداى يگانه بى همتاست.

(هُوَ اللهُ الَّذى، لا إِلهَ اِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ، هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيُم، هُوَ اللّهُ الَّذى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ المُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ، سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ.)[17]

اين آيه شريفه را كه در دنيا در تعقيب نماز صبح به خواندن آن مداومت داشتم[18]، محض اظهار فضل براى آنها خواندم، كه خيال نكنند بنى آدم فضلى و كمالى ندارند، چنانكه روز اوّل بر خلقت بنى آدم اعتراض نمودند كه:«غير از فساد و خونريزى چيزى در آنها نيست.»[19]

بالجمله:[20] پس از تلاوت آيه شريفه در جواب آنها، ديدم غضب آنهاشكست، و گرفتگى صورتشان فرو نشست. حتّى يكى به ديگرى گفت:

«معلوم است كه اين شخص از علماى اسلام است، لذا سزاوار است كه بعد از اين به طور نزاكت[21] از او سؤال شود.»

ولى ديگرى گفت:

«چون مناط[22] رفتار ما با اين شخص، جواب سؤال آخرى است و آن هنوز معلوم نيست، ما بايد به مأموريّت خود عمل نموده و وظايف خود را انجام دهيم، و اين شخص هركه باشد عناوين و اعتبارات در نظر ما اعتبارى ندارد.»

سؤال نمودند:

«مَنْ نَبِيُّكَ؟»

ـ پيغمبر تو كيست؟

در اين هنگام كه طپش قلب من كمتر و زبانم بازتر و صدايم كلفت تر گرديده بود، جواب دادم:

«نَبِيّى وَ رَسُولُ اللّهِ إِلَى النّاسِ كافَّةً، مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِاللّهِ خاتَمُ النَّبِيّينَ وَ سَيِّدِ الْمُرْسَلينَ(صلى الله عليه وآله).»

- پيامبر من و فرستاده خدا به سوى همه مردم، حضرت محمّد بن عبداللّه خاتم پيامبران و سرور فرستادگان خدا(صلى الله عليه وآله)است.

در اين هنگام، غيظ و غضبشان بالكليّه رفت، و صورتشان روشن گرديد، و ترس و وحشت من نيز برطرف شد.

بعد از كتاب و قبله و امام (عليه السلام)و خليفه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) سؤال نمودند.جواب دادم:

«كِتابى قُرْآنٌ كَريمٌ، وَ قَدْ نُزِّلَ مِنْ رَبٍّ رَحيم عَلى نَبِىٍّ حَكيم، وَ قِبْلَتِىَ الْكَعْبَةُ وَالْمَسْجِدُ الحَرامُ. (وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ، فَوَلَّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ.)[23]أَلْمَسْجِدُ الْحَرامُ ظاهِراً، وَباطِناً الحَقُّ الْمُتَعالِ. (وَجَّهْتَ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالاْرْضَ حَنيفاً، وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينِ.)[24] وَ ائِمَّتى خُلَفاءُ نَبِيّى اِثْنى عَشَرَ اِماماً، اَوَّلُهُمْ عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِب، وَ آخِرُهُمْ حُجَّةُ ابْنُ الْحَسَنِ، صَاحِبُ الْعَصْرِ وَالزَّمانِ، مُفْتَرْضُو الطّاعَةِ، وَ مَعْصُومُونَ مِنَ الْخَطَاِ و الزَّلَلِ، شُهَداءُ دارِ الْفَناءِ وَ شُفَعاءُ دارِ الْبَقاءِ .»

ـ كتاب من قرآن كريم است كه به تدريج از سوى پروردگار مهربان بر پيامبر حكيم نازل شده است. و قبله من، همان كعبه و مسجدالحرام است ]كه خداوند در قرآن فرمود:[«هر كجا بوديد، روى به سوى آن كنيد.» قبله ظاهرى ام مسجدالحرام، و قبله با طنى من، خود خداوند متعال است ]كه حضرت ابراهيم (عليه السلام)فرمود:[ «من استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خود را به سوى كسى مى كنم كه آسمانها و زمين را آفريد و هرگز از مشركان نيستم.» و امامان من همان جانشينان دوازده گانه پيامبرم مى باشند، كه اوّلين آنان علىّ بن ابى طالب و آخرين آنان حضرت حجّت بن الحسن صاحب عصر وزمان است، كه فرمانبردارى از آنان واجب است، و ايشان از هر گناه و لغزشى معصومند، و در دنيا گواه] بر اعمال ما[ بوده، و در آخرت از ما شفاعت مى كند.

و يك يك اسامى و نسب و حسب آن بزرگواران را براى آنها شرح دادم.

گفتند:«اين همه طول و تفصيل لازم نبود. جواب هر كلمه، يك كلمه است.»

گفتم:«براى شما مفصّلتر از اين لازم است. زيرا كه شما از اؤل درباره ما بدگمان بوديد و بر خلقت ما اعتراض نموديد، با اينكه بر فعلِ حكيم[25]نمى بايست اعتراض نمود. و من از آن روزى كه اعتراض شما را فهميدم، از شما دقّ دلى[26] پيدا كردم; حتى آنكه متعهّد شدم كه اگر مجالى بيابم از شما سؤالاتى بنمايم و چون و چرايى دراندازم، ولى حيف كه با اين گرفتارى و مضيقه، مجالى برايم نمانده است.»

 

با لب دمساز خود گر جُفتمى[27]***همچو نى، من گفتنى ها گفتمى

سكوت نمودم و منتظر بودم كه چه سؤالى بعد از اين مى كنند. فقط پرسيدند:«اين جوابها را از كجا مى گويى؟ و از كه آموختى؟»[28]

من از اين سؤال به فكر فرو رفتم كه ادلّه و براهينى كه در دار غفلت و جهالت و خطا و سهو مرتّب نموده بوديم، از كجا در مادّه و يا در صورت و يا در شرايط انتاج آن سهو و خطايى روى نداده باشد؟ از كجا كه عقيم[29]را مُنْتِج[30] خيال نكرده باشيم؟ و از كجا كه آنها به موازين منطقيّه درست در بيايند؟ و از كجا كه آن موازين، موازين واقعيّه باشد؟ و خود «ارسطو» كه مُقَنِّن آن موازين است، به خطا نرفته باشد؟ و چه بسا كه در همان عالم ملتفت به بعضى از لغزشها نشويم.

علاوه بر اين، برفرض صحّت و درستى آن براهين، آنها فقط و فقط در آن عالم[31] كه خانه كورى و نادانى است، محلّ حاجت هستند. چون آنها حكم عصا را دارند. و شخص كور تنها در مواضع تاريك و ظلمتكده ها محتاج به عصا مى باشد، و در اين عالم كه واقعيّات به بالاترين درجه روشن و چشمها تيزتر هستند، جاى عصا نخواهد بود. پس اينها چه از من مى خواهند؟[32]

خدايا! من تازهْ مولود اين جهانم! و اصطلاح اهل آن را نياموخته ام; به حقّ على بن ابى طالب(عليه السلام) مددى كن!

من در اين فكر و مناجات بودم كه ناگهان نعره آنها همچون صاعقه اى آسمانى بلند شد كه «بگو آنچه گفتى، از كجا گفتى؟»

نظر كردم و موجودى را ديدم كه هيچ چشمى چنان صورت خشمين را نبيند! كه چشمهاى برگشته و سرخ شده همچون شعله آتش، و صورت سياه و دهان باز همچون دهان شتر، و دندانهاى بلند و زرد، و گرزها را بلند نموده و مهيّاى زدن هستند.

از شدّت وحشت و اضطراب از هوش بيگانه شدم و در آن حال كَاَنَّهُ مُلْهَم شدم و به صورت ضعيف و در حالى كه از ترس، چشمم را خوابانده بودم، جواب دادم:

«ذلِكَ أَمْرٌ هَدانِى اللّهُ اِلَيْهِ.»

ـ اين امرى است كه خداوند مرا بدان رهنمون گشته است.

و از آنها شنيدم كه گفتند:

«نُمْ، نَوْمَةَ الْعَروُسِ.»[33]

ـ بسان خواب عروسان، خوش بخواب.

و رفتند و گويا من با همان حال به خواب رفتم و يا بيهوش شدم، ولى حس كردم كه از آن اضطراب راحت گرديدم.

 

آشنايى با «هادى»

 

پس از برهه اى كه به حال آمدم و چشم باز نمودم، خود را در حجره مفروشى ديدم، و جوان خوش رو و خوش بويى را ديدم كه سر مرا به زانو نهاده و منتظر به حال آمدنِ من است.

براى تأدّب و تواضع برخاستم و به آن جوان سلام نمودم. او هم تبسّمى نمود و برخاست و جواب سلام داد و با من معانقه[34] و مهربانى نمود و گفت:«بنشين كه من نه پيغمبرم و نه امام و نه مَلَك، بلكه حبيب و رفيق تو هستم.»

پرسيدم:«شما كه هستيد؟ و اسم تو چيست؟ و حَسَب و نَسَب خود را به من بگو. و زهى توفيق كه تو رفيق من باشى و من هميشه با تو باشم!»

گفت:«اسمم هادى است، يعنى راهنما و يك كنيه ام اَبُوالوَفا[35] و ديگرى اَبُوتُراب[36] است. من بودم كه جواب آخرى را به دل تو انداختم و تو پاسخ دادى و خلاص يافتى. اگر آن جواب را نگفته بودى، با آن عمود[37] مى زدند و جاى تو پر از آتش مى شد.»

گفتم:«از مَراحِمِ حضرت عالى ممنونم كه حقيقتاً آزاد كرده شما هستم; ولى آن سؤال آخرى آنها به نظر من بى فايده و بهانه گيرى بود; زيرا من عقائد اسلاميّه را بدرستى جواب دادم. و چون شخص امور واقعيّه را كه اظهار مى كند، ديگر نبايد چون و چرايى كرد. مثلاً اگر آتشى دست آدم بگذراند و اظهار كند كه دستم سوخت، نبايد پرسيد كه: چرا اظهار مى كنى دستم سوخت؟ و اگر كسى هم جاهلانه بپرسد، جوابش اين است كه: مگر كورى؟ نمى بينى كه آتش به روى دستم هست؟! و اين سؤال آخرى از اين قبيل است.»

گفت:«چنين نيست، زيرا كه مجرّد مطابقه كلام با واقع، به حال انسان مفيد نيست; بلكه انصاف و عقيده قبلى لازم است كه او را به سوى عمل حركت دهد. چنانكه گفته شد:

«لا تَقُولُوا: آمَنّا، وَ لَمّا يَدْخُلِ اْلإِيمانُ فى قُلُوبِكُمْ.»[38]

مگر در روز اوّل در جوابِ (أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟)[39] همه، (بَلَى) نگفتند؟ و اقرار به ربوبيّت و معنويتِ حقّ كَما هُوَ الْواقع[40] نكردند؟»

گفتم: «چرا!»

هادى گفت: «در جهان مادّى كه انسان به تكاليف امتحان شدند، چون آن اقرارِ روز اوّل، زبانىِ صِرف بود، بعضى از اين تكاليف سر برتافتند و از بوته امتحان، خالصْ عيار بيرون نيامدند. حالا در منزل اوّل اين جهان نيز همه از مؤمن گرفته تا منافق سؤالات اينها را به درستى و موافق با واقع جواب مى دهند. و اين پرسش آخرى، امتحانى است كه اگر عقيده قلبى باشد، همان جواب داده مى شود و خلاصى حاصل است; والاّ جواب خواهد داد كه: به تقليد مردم گفتم:

«كانَ النّاسُ يَقُولُونَ، فَقُلْتُ.»[41]

- مردم چنين مى گفتند، من نيز ]به تقليد از آنان[ گفتم.

و تقليد در گفتار بدون عقدِ قلب[42] مفيد هيچ فايده اى نخواهد بود; چنانچه تو خود مى دانى كه در اخبار معصومين (عليهم السلام) همين تفصيل وارد شده است.

گفتم:«حالا يادم آمد كه همين تفصيل در اخبار وارد است; ولى دهشت و وحشت هنگام سؤال آن را از يادم برده بود و تو به يادم آوردى، خدا مرا بى تو نگذارد!

حالا بگو! تو از كجا با من آشنا شدى؟ و حال آنكه من با تو سابقه اى ندارم. و با اين همه عشقِ مُفرطى كه به تو دارم، فراق تو را مساوى با هلاكت خود مى دانم.»

گفت:«من از اوّل با تو بوده ام و مهربانى داشته ام، وليكن محسوس تو نبوده ام; چون ديده تو در جهان مادّى چندان بينايى نداشت. من همان رشته محبت و ارتباط تو با علىّ بن ابى طالب و اهل بيت پيغمبر(عليهم السلام)هستم.و سوره هُداىِ تو هستم كه از او به قدر قابليّت تو در تو ظهور دارد.از اين رو اسم من هادى است، ولى نسبت به تو; و او[43] هادى همه پرهيزگاران است، كه:

(ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ.)[44]

ـ در اين كتاب كه ترديد در آن نيست، هدايت براى پرهيزگاران است.

و من همان تمسّك و وابستِ[45] تو هستم به آن عروُة الوثقى;كه:

(فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ، فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَانْفِصامَ لَها.)[46]

ـ پس هر كس كه به طاغوت ]و تمام معبودهاى دروغين غير خدا[ كفر ورزد، و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمى چنگ زده است كه هيچ گسستن و تَرَكى براى آن نيست.

و از تو هيچ جدايى ندارم، مگر اينكه تو خود را به هوسهايى از من دور دارى.

و وجه اينكه كنيه من «اَبُوالوَفا» و «اَبُوتُراب» شده، آن است كه تو غالباً و حتّى الامكان بر طبق اقوال و وعده هايت رفتار مى كنى، و براى مؤمنين تواضع دارى.

سخن كوتاه:من متولّدازعلىّ(عليه السلام) هستم در گهواره دل تو و به اندازه قوّه و استعداد تو. و سازگارى و ناسازگارى و بود و نبود من با تو، به دست و اختيار تو بوده; در صورت معصيت از تو گريخته ام و پس از توبه، با تو همنشين بوده ام.

از اين جهت گفتم: در مسافرت اين جهان از توجدايى ندارم، مگر هنگام تقصير[47] و يا قصورى[48] كه از ناحيه خودت بوده است; كه:

(وَ أَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّم لِلْعَبيدِ.)[49]

ـ و براستى كه خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمى كند.

(وَلكِنْ كانُوا أَنْفَُسهُمْ يَظْلِمُونَ.)[50]

ـ بلكه آنان به خويشتن ستم مى كنند.

من الان مى روم و تو بايد فى الجمله[51] استراحت كنى.

من همان امانت الهيّه ام كه به تو سپرده شده است. و قرآن پر است از قصّه هاى من.

هر حديثى كه بوىِ درد كند***شرح احوالِ تو به توىِ من است

ولى افسوس كه اين همه قرآن خوانديد و اينك با من اظهار ناشناسايى مى نماييد. خداحافظ!»

تنها كه ماندم به فكر اعمال خود و بيانات هادى فرو رفتم، ديدم حقيقتاً حالات و رفتارهاى آدمى در جهان مادّى خوابى است كه ديده شده است[52]، و حالا كه بيدار و هوشيار شده ايم، تعبير آن خواب است كه ظاهر و مرئى[53] مى شود.

كلام ذوالقَرْنَيْن[54] در ظلمات كه «هر كه از اين ريگ بردارد به روشنايى كه رسيد پشيمان است، و هر كس كه برنداشت نيز پشيمان خواهد بود.»[55] كنايه از همين دو حال انسان در دنيا و آخرت خواهد بود، كه هر كس به اندازه اى افسوس دارد، كه:

(اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ: يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ.)[56]

ـ هر كس مى گويد: افسوس بر من، از كوتاهيهايى كه در فرمانبرى خدا كردم.

ولكن اينك پشيمانى سودى ندارد، و دَرِ توبه بسته شده است.

در اين انديشه و غم و اندوه خمارخواب مرا گرفت.

 

بررسى اعمال عمر

 

چيزى نگذشت كه احساس نمودم دو نفر، يكى خوش صورت و ديگرى كَريهُ الْمَنْظَر[57]، در يمين و يسار[58] سر من نشسته اند، و اعضاى مرا از پا تا سر، هر يك را جداگانه بو مى كشند و چيزهايى در طومارى كه در دست دارند مى نويسند. و نيز قوطيهايى كوچك و بزرگ آورده اند و در آنها هم چيزهايى داخل مى كنند و سر آنها را لاك مى كنند و مهر مى زنند. و بعضى از اعضا، از قبيل دل و قوّه خيال و واهمه و چشم و زبان و گوش را، مكرّر بو مى كشند و با هم نجوى[59] مى كنند و به دقّت و با تأمّل دوباره و سه باره بو مى كشند، پس از آن مى نويسند و در آن قوطيها مضبوط مى سازند.من نيز هيچ گونه حركتى به خود نمى دادم كه نفهمند من بيدارم; ولى از جديّت آنها در تفتيش و كنجكاوى در صادرات و واردات من[60] در نهايت وحشت بودم. اجمالاً فهميدم كه زشتيها و زيباييهاى مرا ثبت و ضبط مى نمايند، و آن خوش صورت خيرخواه من است. چون در آن نجوى و گفتگويى كه با هم داشتند معلوم بود كه خوش صورت نمى گذاشت بعضى از زشتيها ثبت شود; و عذر مى آورد كه از آنها توبه نموده و يا فلان عمل نيك، آنها را از بين برده، يا آن زشت را همچون اكسير كه مس را طلا مى نمايد، زيبا و نيكو كرده، و از اين جهت او را دوست داشتم.

پس از تمامى كارهاى خود، ديدم آن طومار نوشته را لوله كردند و طوق گردنم ساختند، و آن قوطيهاى سربسته را در ميان توبره پشتى نمودند و بر روى سرم گذاردند.

 

 



[1]ـ برگرفته از روايت معروف زير كه از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) نقل شده است:

«حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَة.»

ـ دوستى دنيا سرچشمه تمام گناهان است.

رجوع شود به بحارالانوار، ج 51،ص 258، و ص70، ص239.

[2]ـ اشاره به احاديث متعدّد در اين موضوع، از آن جمله در روايتى آمده است:

«كانَ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) كَثيراً مّا يُوصى اَصْحابَهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ، فَيَقُولُ: اَكْثِرُوا ذِكْرَالْمَوتِ، فَاِنَّهُ هادِمُ اللَّذَّاتِ، حائِلُ بَينَكُمْ وَ بَيْنَ الشَّهوَاتِ.»

ـ رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بسيار اصحاب خود را به ياد كرد مرگ سفارش مى نمود و مى فرمود: بسيار از مرگ ياد كنيد، زيرا ياد مرگ از بين برنده لذّتها، و حائلى ميان شما و تمايلات نفسانى مى باشد.

بحارالانوار، ج6، ص132، روايت30.

[3]ـ «بَرْزَخ» كه در لغت به معناى «حايلِ ميان دو» چيز است، در اصطلاح قرآنى و روايى به عالم قبر كه ميان دنيا و آخرت قرار گرفته، گفته مى شود.

و اصل اين اصطلاح از آيه 100 سوره مؤمنون(23) گرفته شده كه مى فرمايد:

(وَ مِنْ وَرآئِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ.)

ـ و از پشت سر آنان، تا روزى كه برانگيخته مى شوند]قيامت[ عالم ديگرى حائل خواهد بود.

[4]ـ اشاره به روايت معروف زير:

«اَلنّاسُ نِيامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهُوا»

ـ مردم همه در خواب هستند، وقتى مى ميرند، بيدار مى شوند.

كه از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) واميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل شده است. رجوع شود به:

بحار الانوار، ج4،ص42، و ج6، ص277، و ج50، ص134.

[5]ـ سوره ق(50)، آيه 22.

[6]ـ اصول مطالبى كه مؤلّف محترم از لحظه مرگ تا «آشنايى با هادى» ذكر نموده، از روايات متعدّدى كه در ابواب احوال عالم برزخ در جوامع روايى مطرح است، اقتباس شده است.

براى نمونه دو روايت كه از اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل شده بسنده نموده و از ارجاع مكرّر به احاديث خوددارى مى كنيم:

1 ـ سويد بن غفلة مى گويد كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه انسان در آخرين روز از روزهاى دنيا واوّلين روز از روزهاى آخرت قرار مى گيرد، اموال و فرزندان و اعمال او در نظرش مجسّم مى گردد.

او رو به اموالش نموده و مى گويد: به خدا سوگند، من بسيار به تو علاقمند و حريص بودم، اينك چه چيزى در نزد تو دارم؟

مال مى گويد: تنها كَفَنت را از من بگير. آنگاه رو به فرزندانش نموده و مى گويد: به خدا سوگند، من بسيار به شما محبّت داشتم و از شما حمايت مى كردم، اينك چه چيزى در نزد شما دارم؟

فرزندان مى گوويد: ما تنها تو را به گورت مى بريم و در آن خاك مى كنيم.

آنگاه رو به عملش مى كند و مى گويد: به خدا سوگند، من نسبت به تو بسيار بى ميل بودم و تو بسيار بر من سنگين و سخت بودى، اينك چه چيزى در نزد تو دارم؟

عمل مى گويد: من در قبر و نيز در روز محشر كه زنده و محشور مى شوى، همراه تو خواهم بود تا اينكه من و تو در نزد پروردگارت حضور پيدا كنيم.

حضرت افزود: اگر وى دوست خدا باشد، عمل او صورت شخصى خوشبوتر و نيك منظرتر وآراسته تر از همه نزد او مى آيد و مى گويد: بشارت باد تو را به راحتى و نعمت و بهشت نعيم ]= از مراحل اعلاى بهشت[ و خوش آمدى!

وى مى گويد: تو كيستى؟

آن شخص پاسخ مى دهد: من عمل صالح توام، كه تو از دنيا به سوى بهشت كوچ مى كنم.

آنگاه حضرت فرمود: ميّت، كسى كه او را غسل مى دهد مى شناسد، و به تشييع كنندگانش سوگند ياد مى كند كه او را زودتر ببرند.

و وقتى در قبر گذاشته مى شود، دو فرشته مخصوص قبر در حالى كه موهاى بدنشان به زمين كشيده مى شود، و با گامهايشان زمين را مى شكافند، و صدايشان بسان آذرخش بلند غرّش، و چشمهايشان مانند برق گذر است، نزد او مى آيند و به او مى گويند: پروردگارت كيست؟ دينت چيست؟ پيامبرت كيست؟

وى مى گويد: پروردگارم خداوند، و دينم اسلام، و پيامبرم حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)است.

آنگاه آن دو به وى مى گويند: خداوند تو را در آنچه كه دوست مى دارى و مى پسندى استوار گرداند. و حضرت فرمود: اين است معناى فرمايش خداوند كه مى فرمايد:

(يُثَبِّتُ اللهُ الَّذينَ آمَنُوا بِالْقولِ الثّابِتِ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا، وَفِى الاْخِرَةِ.) ]     [: (خداوند، كسانى را كه ايمان آورده اند با گفتار و اعتقاد ثابت در زندگانى دنيا و در آخرت استوار مى گرداند.) سپس آن دو فرشته به اندازه ديد او قبرش را براى او وسيع مى گردانند. بعد از قبر درى به بهشت براى او مى گشايند آنگاه به او مى گويند: چشم روشن بخواب، بسان خواب جوانى كه در ناز و نعمت باشد.

آنگاه حضرت فرمود: زيرا خداوند ـ عزّوجلّ ـ مى فرمايد:

(اصحاب الجنّة يومئذ خير مستقرّاً واَحسن مقيلاً.) [         ]: (در آن روز بهشتيان در بهترين جايگاه و نيكوترين استراحتگاه قرار دارند.)

سپس حضرت فرمود: واگر ميّت، دشمن خدا باشد، زشت ترين مخلوق خدا از لحاظ هيئت و منظر و بدبوترين خلايق نزد او مى آيد و مى گويد: بشارت باد تو را به غذاى مهيّايى كه آب داغ و سوخته شده با آتش جهنم است. و او نيز كسى را كه او را غسل مى دهد مى شناسد و به تشييع كنندگانش سوگند ياد مى كند كه او را نگاه دارند.

و هنگامى در قبر گذاشته مى شود، دو ]فرشته[ امتحان كننده قبر نزد او آمده كفن را از تن او بركنار نموده و به او مى گويند:

پروردگارت كيست؟ دينت چيست؟ پيامبرت كيست؟

وى مى گويد: نمى دانم.

آن دو به وى مى گويد: هرگز نمى فهمى و هدايت نمى گردى.

آنگاه با پوكى كه همراه خود دارند چنان بر سر او مى كوبند كه تمام جنبندگانى كه خداوند ـ عزّوجلّ ـ آفريده (بجز جنّ و انس) از آن مى هراسند. سپس از آنجا درى به سوى آتش جهنّم مى گشايند آنگاه به او مى گويند: به بدترين حالت بخواب، به گونه اى كه از فشار و تنگى در حالتى مانند قرار دارد، چنانكه مغزش از ميان ناخن و گوشت او بيرون مى آيد. و خداوند تا روزى كه او را مبعوث مى كند ]= روز قيامت [مارها و عقربها و گزندگان زمين را بر او مسلّط مى گرداند تا او را بگزند. و او از بدى حالتى كه در آن قرار دارد آرزو مى كند قيامت برپا شود.

اصول كافى، ج 3، ص 231، روايت 1 و بحارالانوار، ج  6، ص 224، روايت 26

2 ـ روايت شده كه امام كاظم (ع) فرمود:

در قبر به مؤمن گفته مى شود: پروردگارت كيست؟ پاسخ مى دهد؟ خداوند. آنگاه به او گفته مى شود: دينت چيست؟ پاسخ مى دهد: اسلام. سپس به او گفته مى شود: پيامبرت كيست؟ جواب مى دهد: حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله). بعد به او گفته مى شود: امامت كيست؟ و وى نام امامش را مى برد.

سپس به او گفته مى شود: اينها را از كجا دانستى؟

پاسخ مى دهد:

«اَمْرٌ هَدِانى اللهُ لَهُ وثَبَّتَنى عَلَيْهِ»

ـ خداوند مرا به اين امر هدايت نموده و بر آن استوار و ثابت نگاه داشت.

آنگاه به او گفته مى شود بخواب، خوابى كه خواب آشفته اى در آن نمى بينى، بسان خواب عروس. سپس درى رو به بهشت براى او گشوده مى شود؟ و از نسيم و بوى خوش بهشت بر او وارد مى شود. اينجاست كه مؤمن مى گويد: پروردگارا! در برپايى قيامت شتاب فرما، اميد كه من به سوى بستگان و اموالم برگردم.

و در قبر به كافر گفته مى شود: پروردگارت كيست؟ مى گويد: خداوند. آنگاه به او گفته مى شود پيامبرت كيست؟ پاسخ مى دهد: حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله). بعد گفته مى شود: دينت چيست؟ جواب مى دهد: اسلام. آنگاه به او گفته مى شود: اينها را از كجا دانستى؟ وى مى گويد:

«سَمْيتُ النّاسُ يَقُولُونَ فَقُلْتُهُ.»

ـ شنيدم مردم چنين مى گويند من نيز آن را گفتم.

اينجاست كه آن دو ]= نكير و منكر[ با گرز چنان بر سر او مى كوبند كه اگر ثقلان (انس و جن) گردهم آيند طاقت آن را نخواهند داشت.

سپس حضرت فرمود: در اينجا كافر مانند شرب ذوب مى شود، بعد آن دو ]= نكير و منكر[ روح او را برمى گردانند وقلبش در ميان دو تخته از آتش گذاشته مى شود. اينجاست كه كافر مى گويد: پروردگارا! در برپايى قيامت تأخير فرما.

كافى، ج 2، ص 238، روايت 11، وبحارالانوار، ج 6، ص 263، روايت 107.

[7]ـ پوست بدن.

[8]ـ تشييع كنندگان.

[9]ـ هر گونه.

[10]ـ سوره هود (11)، آيه 114.

[11]ـ بخشى از قبر كه مستحبّ است در زمينهاى سخت، در قسمت قبله قبر (در طول و عرض به اندازه جنازه، و در بلندى به اندازه اى كه انسان بتواند بنشيند) درست كنند و جنازه را در آنجا قرار دهند. رجوع شود به عروة الوثقى، ج 1، ص230، فصل فى المستحبّات قبل از الدّفن و حينه و بعده، الثانى.

[12]ـ وحشتناك.

[13]ـ بيمناك.

[14]ـ سخت و بى گفتگو.

[15]ـ سوره حجّ(22) آيه 2.

[16]ـ يعنى امير المؤمنين(عليه السلام).

[17]ـ سوره حشر (59)، آيه 22 تا 24 ـ ترجمه آيات فوق در پاورقى بعد ذكر شده است.

[18]ـ خواندن آيات آخر سوره حشر (59) يعنى از آيه 21 تا پايان سوره در تعقيب نماز صبح مستحبّ است. رجوع شود به مفتاح الفلاح شيخ بهايى (قدس سره)، ص77، به اين ترتيب كه گفته شود:(لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَل، لَرَأَيْتَهُ مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ. وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون. هُوَ اللّهُ الَّذى لا اِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ، هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ. هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ. سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُون. هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ، لَهُ الاَْسْمآءُ الْحُسْنى، يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السّمواتِ وَ الاَْرْضِ، وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.)

[19]ـ اشاره است به آيه 30 از سوره بقره (2) كه مى فرمايد:

(وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ: إِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَليفَةً. قالُوا: أَتَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ، وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ، وَ نُقَدِّسُ لَكَ؟!)

ـ هنگامى كه پروردگار تو به فرشتگان گفت:«من در روى زمين جانشينى براى خود قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند:«آيا كسى را در زمين قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند؟ در حالى كه ما با ستايش تو، تسبيح و تقديس تو را بجا مى آوريم؟!»

[20]ـ خلاصه.

[21]ـ با مراعات ادب.

[22]ـ ملاك.

[23]ـ سوره بقره(2)، آيه 150.

[24]ـ سوره انعام(6)، آيه 79.

[25]ـ خداوند متعال.

[26]ـ عقده دل، غصّه.

[27]ـ هم نوا مى شدم.

[28]ـ رجوع شود به روايت دوّم كه در آغاز كتاب در پاورقى ذكر شد.

[29]ـ در اصطلاح منطق به قياسى كه نتيجه درست نمى دهد، گفته مى شود.

[30]ـ قياسى كه نتيجه درست مى دهد.

[31]ـ دنيا.

[32]ـ بايد توجّه داشت كه: اعتبار علم منطق و موازين منطقى در جاى خود ثابت شده است; چنانكه صحّت استناد و احتجاج به عقل (كه قواعد علم منطق از واضح ترين قواعد عقلى به شمار مى رود و حكم عقل در تمام استدلالهاى آن جريان دارد) نيز در جاى خود در علم اصول ثابت و در عرض قرآن و سنّت و اجماع از منابع استنباط احكام و دستورات اسلامى شمرده شده است. براى توضيح در هر دو زمينه به دو كتاب «منطق» و «اصول فقه» از سرى كتابهاى علوم اسلامى شهيد مطهّرى رجوع شود.

بنابراين، امكان ندارد كه انسان پس از مردن به جهت اِعمال قواعد منطقى و احتجاج به آنها مورد  سؤال قرار بگيرد، بلكه اين كوتاهى در استفاده از اين قواعد و استناد نابجا به آنها و يا عدم عمل بر اساس آنها است كه پس از مرگ دامنگير انسان شده و موجبات پشيمانى او را فراهم مى آورد. أَعاذَنَا اللّهُ مِنْ شُرُورِ اَنْفُسِنا و سَيِّئاتِ اَعْمالِنا.

[33]ـ رجوع شود به كافى، ج 3،  ص 131، روايت 4، و ص 238، روايت 9.

[34]ـ دست به گردن هم نهادن و در آغوش گرفتن.

(1) با وفا.

[36]ـ خاكى، متواضع.

[37]ـ گرز.

[38]ـ اشاره به آيه14، از سوره حجرات(49)، كه دقيقاً به اين صورت است:

(قالَتِ الاَْعْرابُ: آمَنّا. قُلْ: لَمْ تُؤمِنُوا، وَ لكِنْ قُولُوا: اَسْلَمْنا، وَ لَمّا يَدْخُلِ الإِيْمانُ فِى قُلُوبِكُمْ.)

عربهاى باديه نشين گفتند: ايمان آورديم. بگو: شما ايمان نياورده ايد، بلكه بگوييد: اسلام آورده ايم، و هنوز ايمان در قلب شما وارد نشده است.

[39]ـ اشاره به آيه 172، از سوره اعراف(7) است كه مى فرمايد:

(وَ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ، وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى شَهِدْنا...)

ـ و ]به خاطر بياور[ زمانى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذُرّيّه آنها را برگرفت و بر خويشتن گواه ساخت ]و فرمود[ آيا من پروردگار شما نيستم؟ و آنان گفتند: آرى، گواهى مى دهيم...

[40]ـ به همان صورت كه واقعيّت دارد.

[41]ـ رجوع شود به روايت دوّم كه در آغاز كتاب در پاورقى ذكر شد.

[42]ـ اعتقاد قلبى.

[43]ـ يعنى امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب(عليه السلام).

[44]ـ سوره بقره(2)، آيه 2 ـ برداشتى است از برخى روايات كه از ائمّه در ذيل آيه شريفه فوق وارد شده و لفظ (اَلْكِتابُ) را به امير المؤمنين (عليه السلام) و (اَلْمُتَّقينَ) را به شيعيان آن حضرت تأويل نموده و مجموعاً آيه را به اين صورت معنى فرموده است: امير مؤمنان كه هچ ترديدى در امامتش نيست، هدايت و روشنگرى براى تقوى پيشگان و شيعيانش مى باشد. رجوع شود به بحارالانوار، ج2، ص21، روايت 59; و ج 24، ص 351، روايت 69; وج 35، ص 402، روايت 18.

بنابر اين امير المؤمنين(عليه السلام) كلّ قرآن است، و رشته محبّت و ارتباط شيعيان با آن بزرگوار «هادىِ» هر يك از آنان، و در واقع جزوى از آن كلّ، و سوره اى از آن كتاب كامل است. در احاديث وارده از ائمّه (عليهم السلام)، لفظ (اَلْعُرْوَةُ الْوُثْقى) در آيه فوق به محبّت علىّ بن ابى طالب(عليه السلام) و يا مودّت همه اوصياء رسول خدا(صلى الله عليه وآله)واهل بيت طهارت و عصمت (عليهم السلام) تأويل شده است. رجوع شود به بحار الانوار، ج24، ص83، روايت 1، و ص84، روايت 4، و ص 85، روايت 7، و ج36، ص16، روايت 5، و ص 310، روايت 150.

بنابر اين مودّت و محبّت شيعيان نسبت به آن بزرگواران دستگيره استوار محكمى است كه هيچ انفصام و گسست و جدايى ندارد، و همواره دستگير آنهاست، و در عالم برزخ نيز به صورت مناسب آن عالم ظهور نموده و از آنان دستگيرى و دادرسى مى كند.

[45]ـ وابستگى.

[46]ـ سوره بقره(2)، آيه 256.

[47]ـ كوتاهى عمدى و آگاهانه.

[48]ـ كوتاهى غير عمدى و بدون آگاهى.

[49]ـ سوره آل عمران(3)، آيه 182، و انفال(8)، آيه 51،و حجّ(22)، آيه 10.

[50]ـ سوره بقره(2)،آيه 57، و اعراف (7)، آيه 160، و توبه(9)، آيه 70، و نحل(16)، آيه 33 و118، و عنكبوت(29)، آيه 40، و روم(30)، آيه9.

[51]ـ مختصر.

[52]ـ اشاره به روايت معروف كه مى فرمايد:

«الناّسُ نِيامٌ، فاِذا ماتُوا انْتَبَهُوا.»

ـ مردم در خوابند، وقتى مى ميرند از خواب بيدار مى شوند.

رجوع شود به بحار الانوار ج4، ص 42 روايت 18، و ج50،ص134، روايت 15، وج 69، ص 306، روايت 27، وج73، ص 39، روايت 17.

[53]ـ ديده مى شد.

[54]ـ براى توضيح بيشتر درباره «ذو القرنين» به آيات 83 - 102 سوره كهف و نيز به توضيحات مفصّل علاّمه طباطبايى (قدس سره) در ذيل اين آيات در تفسير الميزان،ج13، ص358ـ 398 رجوع شود.

[55]ـ بحار الانوار، ج 12، ص 205.

[56]ـ سوره زمر(39)، آيه 56.

[57]ـ زشت.

[58]ـ راست و چپ.

[59]ـ سخن در گوشى.

[60]ـ به نظر مى رسد مقصود از «صادرات» اعمالى است كه از اعضاى انسان مانند دست و پا و غيره صادر مى شود; و از «واردات» كارهايى كه تحت تأثير محيط، جامعه، دوستان و غيره از ناحيه گوش و چشم و بينى بر انسان وارد مى شود.

بعدى

قبلى