1ـ اهل سنت و توحيد. با توجه به اينكه خداى متعال
جسم نيست و ويژگيهاى جسم را ندارد چرا علماى اهل سنت مى گويند:.
الف ) خداوند در شبهاى جمعه از آسمان به زمين فرود مى آيد,.
ب ) خداوند داراى دست , چشم , صورت و مى باشد,.
ج ) خداوند مى خندد,.
د ) خداوند در قيامت ديده مى شود؟
و ((1)) .
و ايـن در صـورتـى است كه قرآن كريم
مى فرمايد: ((ليس كمثله شئ )) او مثل و مانند ندارد در جاى ديگر
مـى فـرمـايد:((لاتدركه
الابصار و هو يدرك الابصار)), ((2)) چشم , توان درك و ديدن خداوند را ندارد ولى
خـداونـد هـمـه ديده ها را
مى بيندهمچنين خطاب به حضرت موسى مى فرمايد: ((لن ترانى )), هرگز مرا
نخواهى ديد.
.
بـنابراين خدايى كه با چشم سر
ديده شود نه چشم دل و خدايى كه در شبهاى جمعه فرود آيد و يا به خواب
انسان بيايد, ـچنانكه برخى گفته اند
ـ چگونه خدايى خواهد بود؟ آيا لازمه اين ديدگاهها جسميت خداوند
مـتعال نيست ؟ آيا لازمه اين ديدگاه
آن نيست كه ذات اقدس الهى محدود و در مكان خاصى قرار گرفته
باشد؟.
صـحيح همان است كه از آيات فوق
و سخن على بن ابيطالب (ع ) استفاده مى شود كه فرمود: ((لم اعبد ربا
لم اره ولكن
لاتراه العيون بمشاهدة الابصار و بل تراه القلوب بحقائق الايمان )).
من پروردگارى را كه نديده باشم
عبادت نمى كنم اما ديدن خداوند به چشم سر امكان ندارد بلكه با چشم
دل و حقايق ايمان ديده مى شود.
2ـ اهل سنت و وهابيت .
به عقيده علماى اهل سنت
تضادها و اختلافات گوناگونى بين وهابيت و اهل سنت وجود دارد زيرا:.
الف ) وهابيها
تقليد از يك شخص مثل ابوحنيفه , شافعى و را بدعت و حرام مى دانند,.
ب ) مـحـمد بن عبدالوهاب معتقد
بود كه تمام اعمال مسلمانان به حد شرك رسيده و از اين رو مسلمانان
سـنـى و شـيـعـه كـه نـظرات او را
نمى پذيرفتند تكفير مى كرد, در صورتى كه نظريه ائمه اهل سنت بويژه
ابوحنيفه آن است كه ((تكفير اهل قبله جايزنيست )),.
ج ) پـيـروان مـحـمد بن عبدالوهاب
مى گويند: ((پيامبران در قبورشان مانند ساير مؤمنان مرده اند و جز
حيات برزخى كه همه مسلمانان
از آن برخوردارند)), حياتى ندارند در صورتى كه علماى احناف به بالاتر از
حيات برزخى درباره پيامبران
عقيده دارند از اين رو ازدواج با همسران آن حضرت و تقسيم ارث آن حضرت
را جايز نمى دانند.
د ) وهابيون مى گويند:
سفر براى زيارت قبر پيامبر(ص ) جايز نيست و بدعت است در صورتى كه اهل سنت
آن رامستحب و بلكه برخى از آنان واجب دانسته اند.
ه ) وهابيون جشن گرفتن
در ميلاد پيامبر(ص ) را بدعت مى دانند, در صورتى كه اهل سنت آن را مستحب
شمرده اند,.
و ) وهابيها بلند كردن دو
دست را هنگام دعا بدعت دانسته اند اما اهل سنت آن را از آداب دعا مى دانند.
ز ) وهـابـيـون تـبعيت و پيروى
كردن از پير و مرشد را بدعت مى دانند در صورتى كه اهل سنت معتقدند با
تبعيت از صاحب عرفان و تصوف مى توان كسب فيض نمود
((3)) .
ح ) وهابيون طلب شفاعت از پيامبران (ع )
و اولياى الهى را حرام و شرك مى دانند, بر خلاف اهل سنت كه از
آن حضرت طلب شفاعت مى كنند.
فـقـيـه مـعـتـبر اهل سنت , ابن عابدين
درباره وهابيون مى گويد: ((پيروان محمد بن عبدالوهاب همانند
خوارجى هستند كه برامام بر حق على
بن ابيطالب خروج كرده , خود را مسلمان و بقيه را تكفير مى كردند و
قتل اهل سنت و علماى
آنان را مباح شمردند تا اينكه خداوند بزرگ شوكت آنان را درهم شكست ))
((4)) .
ايـن مـوارد بـرخى از اختلافات
فكرى بين اهل سنت و وهابيت است كه يادآورى گرديد و بعضى از علماى
پـيـشـيـن اهـل سـنـت مبارزه سختى
را با وهابيت داشتند و دهها كتاب و مقاله بر بطلان عقايد وهابيت و
ناسازگارى افكار
آنان با قرآن و سنت نوشته اند كه اكنون در كتابخانه ها موجود است اما:.
1ـ چرا در دهه هاى اخير آن حساسيتها از بين رفته و بى تفاوت شده اند؟.
2ـ آيـا از عـقايد خود دست كشيده
و جذب عقايد وهابيت شده اند يا اين بى تفاوتى علل اقتصادى , سياسى و
غيره دارد؟.
3ـ آيـا نـمـى دانند كه وهابيت
همه مذاهب اسلامى را بدعت گذار مى دانند و در عربستان درسهاى دينى
تمام مذاهب سنى وشيعه را ممنوع
كرده اند و اگر روزى به ساير كشورها دست يابند همه مدارس علميه و
مساجد و جماعتهاى حنفى ,
شافعى ورا نيز تعطيل خواهند كرد, پس چرا در برابر آنان ساكت نشسته اند؟.
3ـ اهل سنت و خلافت .
يـكـى از مـبـاحـث بـنيادى
و اساسى مذاهب اسلامى , امامت و خلافت است در اين مورد از صدر اسلام دو
ديـدگـاه وجود داشته و هنوز
نيز وجود دارد, يك ديدگاه مى گويد: مساله امامت مربوط به مردم است و
پـيامبر اكرم (ص ) براى پس از خود
فكرى نفرموده و كسى را معرفى نكرده است و ديدگاه ديگر مى گويد:
مـساله امامت و جانشينى پيامبر(ص )
مانند ساير ديدگاههاى اسلام بايد ازجانب خداوند بزرگ و به وسيله
وحـى مـشـخص شود و اين مساله بالاتر
از افكار و انديشه هاى انسانى است , ازاين رو پيامبر اكرم (ص ) مامور
رساندن اين پيام به مردم
بودند اما كداميك از اين دو ديدگاه مطابق عقل و شرع مقدس مى باشد؟.
اهـمـيـت و نقش امام در تفسير و
تبيين و پياده كردن احكام آخرين دين الهى , وجود زمينه هاى اختلافات
داخـلـى و نـفوذمنافقانى كه در مدينه
حضور داشتند, ناآرامى در مرزها و حمله روميها به كشور اسلامى و
آمـاده كـردن لـشكرى به فرماندهى اسامه ,
خروج مسيلمه كذاب و ارتداد برخى از مسلمانان و دهها مساله
ديـگـر, انـسان مسؤول و متعهد را به
انديشه وامى دارد كه با وجود اين مسايل مهم كه هر يك براى نابودى
اسلام كافى است چگونه :.
1 پيامبر اكرم (ص ) ـ با وجود چنين
مسايلى ـ پس از خود طرح و برنامه اى را مشخص نفرموده و از آن غفلت
كـرده اسـت ؟ وآيـا ايـن
سؤال در بين صحابه مطرح نمى شده است كه پس از رحلت پيامبر(ص ) ايشان چه
كسى را به عنوان جانشين خودمعرفى مى كنند؟.
2 بـا وجـود ايـنـكـه پيامبر
اكرم (ص ) بارها از مرگ زودرس خويش خبر داده است , كدام عاقل و انديشمند
مـى پـذيرد كه پيامبر(ص ) نتيجه
زحمات و رنج 23 ساله خود را فراموش نموده و مردم را در سرگردانى و
جـنـگـهاى داخلى رها كنند لااقل چرا
همين قدر تصريح نفرموده اند كه پس از من خودتان جانشين تعيين
كنيد؟.
3 پـيـامـبـر اكـرم (ص ) كه همه
مشكلات امت را در جلو خود مى ديد و از سويى دلسوز و مهربان مؤمنان و
مسلمانان بود آيا به اندازه خليفه اول
در فكر مصالح مسلمين نبود كه در حال مرگ نامه اى نوشت و عمر را
به عنوان جانشين خود معرفى نمود؟.
4 آيا انسان متفكر مى تواند قبول
كند كه پيامبر اكرم (ص ) با آگاهى از اختلاف انديشه اصحاب خود, مساله
امامت را به خود آنان واگذار نمايد؟.
همه اين موارد انسان را به اين انديشه
راهنمايى مى كند كه آن حضرت در موارد گوناگون به اين ماموريت
عـمـل نـمـوده ـ نـظـيـرحـديـث
منزلت , غدير خم , ثقلين , و دهها آيه و روايت ديگر ـ و براى پس از خود
برنامه ريزى فرموده است و در لحظات
پايانى حيات خويش نيز اين رسالت را تكميل نموده و فرمود: ((قلم و
دواتى را بياوريد تا چيزى بنويسم
كه هرگز گمراه نشويد)) اماخليفه دوم اجازه نداد و گفت : ((ان النبى
قـدغلب عليه
الوجع )) ((5)) و در
بعضى روايات آمده كه پيامبر(ص ) ـ نعوذباللّه ـ هذيان مى گويد و با سر و
صـداى خـود نـگـذاشـتند
آن حضرت آنچه در گذشته شفاها بدان اصرار داشت , كتبا بنويسد, در صورتى
كـه خـلـيـفـه دوم در هنگامى كه ابوبكر
نامه نوشت و او را جانشين خود معرفى نمود, نگفت ابوبكر هذيان
مى گويد؟.
5 چـرا عـمر هنگامى كه پيامبر(ص )
درخواست نمودند كه قلم و دوات را بياوريد آن جمله را گفت اما در
موقعى كه ابوبكرمى خواست
بنويسد نگفت حسبنا كتاب اللّه ! اين حركت در آن موقعيت به چه معناست ؟ چرا
در كنار پيامبر(ص ) اختلاف كردند
به گونه اى كه آن حضرت ناراحت شدند و فرمودند: برخيزيد, از كنار من
دور شويد؟.
6 آيا حديث غدير را كه شيعه و سنى
به صورت متواتر روايت كرده اند و 110 تن از صحابه و 84 تن از تابعان و
360 تن ازدانشمندان بزرگ اهل سنت
آن را در آثار خود روايت نموده اند مى توان نپذيرفت ؟ آيا اين حديث از
سنت پيامبر(ص ) نيست ؟معناى پيروى از سنت پيامبر(ص ) چيست ؟.
7 آيا مى توان دستورات پيامبر اكرم (ص )
را در اين زمينه با وجود همه قراينى كه وجود دارد بر خلاف بينش
و درك عقل وشرع به ناروا
توجيه نمود تا ديدگاه واگذارى خلافت به مردم به كرسى نشانده شود؟.
چنانچه كسى بگويد: اگر پيامبر اكرم (ص )
على بن ابيطالب (ع ) را امام و خليفه معرفى مى فرمود, هيچ يك
از صـحابه مخالفت نمى كرد
و اختلافى پيش نمى آمد؟ پاسخ اين است كه آن حضرت دستورات فراوانى دارد
كه در مورد آنها صحابه بايكديگر
اختلاف كردند و به اجتهادات خودشان عمل نمودند خليفه دوم در موارد
زيـادى براساس اجتهاد خود با
دستورپيامبر مخالفت نمود و ساير صحابه در ضرورى ترين مسايل كه روزى
چندين بار انجام مى دادند با هم اختلاف
داشتند نظيروضو, تيمم و در احكام و جنگ طلحه و زبير و معاويه
و بـا حـضـرت على (ع ) در صورتى
كه پيامبر(ص ) به زبير فرموده بود:تو با على جنگ مى كنى در حالى كه
ظالم هستى ((مراجعه شود به اسدالغابة فى معرفة الصحابة )).
آيا
پيامبر(ص ) نفرموده كه جنگ با على جنگ با من است و دهها مورد ديگر؟.
خـلـيـفـه دوم روزى صحابه
را جمع كرد و به آنان گفت : ((شما چرا در تعداد تكبيرات نماز ميت اختلاف
داريـد اگـر به وحدت نرسيد
پس از شما اختلافات چند برابر مى شود؟)) آيا صحابه نماز ميت , وضو و تيمم
پـيـامبر اكرم (ص )
را نديده بودند؟ پس چرا اختلاف كردند؟ آيا كسى در حديث غدير شك دارد؟ پس چرا با
راى و
استحسان به تفسيرهاى گوناگونى پرداخته شده كه با واقع ناسازگارى دارد؟.
8 اگـر انتخاب امام و خليفه به
مردم واگذار شده بود چرا هنوز جنازه پيامبر اكرم (ص ) دفن نشده گروه
انـدكـى در سـقـيفه جمع شدند,
بدون اينكه همه صحابه از جمله اهل بيت پيامبر(ص ), بنى هاشم , عباس ,
ابـوذر, مقداد و دهها تن ديگر
شركت داشته باشند و خليفه را انتخاب نمودند در صورتى كه در خود سقيفه
نـيـز اخـتـلاف زيـادى بـيـن انـصـار
و مـهاجرين به وجود آمدآيا جا نداشت كه با اهل بيت پيامبر(ص ) و با
امـيـرالـمـؤمنين مشورت
مى شد؟ به چه علت مشورت نشد؟ و چرا على (ع ) و سايرصحابه را در برابر عمل
انجام شده قرار دادند؟.
9 با اين كيفيت آيا خلافت خليفه
اول از ديد امام على بن ابيطالب مشروع بوده است ؟ اگر مشروع بود بايد
بـا مـيـل و رغـبـت پـس از دفن
پيامبر(ص ) خود با ابوبكر بيعت مى نمود, در صورتى كه طبق روايات خود
اهل سنت تا شش ماه بيعت
نكرد ((6)) .
10 چرا على (ع ) را با تهديد
و زور وادار به بيعت نمودند؟ به گونه اى كه پس از شهادت همسرش براى حفظ
اسلام ومصالح آن بيعت نمود!.
11 اگـر امـام عـلى (ع ) از بيعت
با خليفه اول ناراحت نبود, چرا 25 سال در خانه نشست و گوشه نشينى را
انـتـخـاب نمود؟على (ع )
با شجاعت و قدرتى كه داشت در تمام جنگهاى صدر اسلام شركت نمود و پيامبر
اكـرم (ص ) و اسلام را يارى
نمود وروز و شب براى پيشبرد اسلام تلاش كرد اما چرا پس از وفات آن حضرت
خانه نشين شد و در جنگهاى دوران ابوبكر و عمرشركت نكرد؟.
12 آيـا شـركت نكردن آن حضرت
دليل بر عدم مشروعيت آنان نيست ؟ ابن عباس مى گويد: همراه خليفه
دوم ـ عـمـر ـ به شام مى رفتيم
در بين راه عمر گفت : ابن عباس ! از پسر عمويت شكايت دارم زيرا از ايشان
درخـواسـت كـرديـم كه همراه ما بيايداما
نپذيرفت و من همواره او را غمگين و ناراحت مى بينم گفتم : تو
مـى دانى كه ناراحتى
آن حضرت از چيست ؟ عمر گفت :ناراحتى على از آن جهت است كه خلافت از دست
ايشان گرفته شده است زيرا
عقيده على (ع ) آن است كه رسول خدا(ص )امر خلافت را به او واگذار نموده
است ((7)) .
13 آياانتخاب خليفه سوم با شوراى
شش نفره كه از سوى خليفه دوم برگزيده شد همراه باآن تركيب خاص
و تـهـديـدمى تواند مشروعيت داشته
باشد؟ آيا كمالات علمى و معنوى على بن ابيطالب (ع ) براى امامت و
خـلافـت او كـافى نبود؟ آيا
باوجود شجاعت , تقوا, علم و آگاهى آن حضرت نوبت به سقيفه و شوراى شش
نفره مى رسيد؟ كدام يك از خلفا توانستندمانند
نهج البلاغه بلكه با يك خطبه نظير خطبه اول آن , حقيقت
تـوحيد و دين را معرفى نمايند؟ آيا
بى انصافى و ظلم نيست كه جامعه اسلامى را از وجود او محروم سازند و
او را خانه نشين نمايند؟.
14 آيا براى كمالات معنوى امام
على بن ابيطالب بلكه عصمت آن حضرت حديث ثقلين و حديث : ((على مع
الـقـرآن والـقـرآن مـع عـلى , لا يفترقان
حتى يردا على الحوض )) كافى نيست ؟ ((8)) وقتى سنت قطعى ,
عـصـمـت امـام (ع ) را ثـابـت مى كند
چرامدعيان سنت نبوى محتواى سنت را انكار مى نمايند؟ آيا با وجود
معصوم , ديگران مى توانند ادعاى خليفگى مسلمانان راداشته باشد؟.
15 طـبق روايات شيعه و سنى پيامبر(ص )
فرمودند: ((من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية )),
هـر كـس بميرد وامام
زمان خودش را نشناسد به مرگ جاهليت يعنى بدون ايمان از دنيا رفته
((9)) لازمه
ايـن فرمايش آن است كه در هر عصرى
بايدامامى باشد, آيا هر حاكم و خليفه اى را مى توان امام دانست ؟ در
عصر حاضر امام مسلمانان كيست ؟
مصداق اين روايت كيست ؟ اين روايت اثبات نمى كند كه عقيده به امامت
جزو ايمان است ؟.
16 در صـحـاح اهـل سنت آمده
است كه پيامبر(ص ) فرمودند: ((خلفاى من 12 تن مى باشند و تمام آنان از
قريش خواهندبود؟)) آن 12 تن چه كسانى
هستند؟ ((10)) .
17 اهـل سنت حكومت اسلامى و امامت
را فروع دين شمرده اند نه اصول , و از سويى مى گويند حكومت به
مـردم واگـذارشـده اسـت معناى فروع
دين يعنى مانند نماز و روزه و كه به وسيله وحى از جانب خداوند
مـشخص شده نه شورا؟ آيامى توان
مسايل فروع دين را به شور و مشورت بين مردم واگذار نمود؟ شورا در
بـرخـى امـور جزيى نظير چگونگى
جنگ وامكان دارد نه در اصل فروع دين مانند: مساله امامت و حكومت
اسـلامـى و چون حكومت اسلامى
را از فروع مى دانند, آيا به وسيله وحى مشخص شود چنان كه ساير فروع
دين چنين است ؟ مطلب ديگر اين
كه اگر اين مساله مهم از فروع دين است ,دين اسلام تكميل شده و اگر
گـفـتـه شـود كه قرآن و پيامبر
چيزى نفرموده و اين امر به مردم واگذار شده لازمه اش آن است كه دين
اسـلام هـنوز ناقص است و تكميل نشده
است و بايد مردم با بيان نحوه حكومت , دين را كامل نمايند آيا اين
تناقض نيست ؟آيا
اين بدان معنا نيست كه اسلام نظر ثابتى درباره مساله حكومت ندارد؟.
18 بـرخـى هـمواره از روابط
خوب حضرت على (ع ) با خلفا و يادآورى موارد جزيى سخن مى گويند اما آن
طـرف سـكـه رانـمـى بينند
كه حضرت على (ع ) از روش خلفا در خطبه شقشقيه بويژه روشهاى عثمان از
غـصـب خـلافت انتفاد فرموده
است ((11)) چرا از سكوت آن حضرت در 25 سال و از مظلوميت آن حضرت
سخن نمى گويند؟.
19 چـرا افـضليت را بر اساس خلافت
مى دانند؟ چه دليل بر اين ملاك وجود دارد؟ كدام آيه و روايت گفته
اسـت اساس فضيلت خلافت
است ؟ آيا فردى كه در شايستگيهاى ديگر ضعيف است مى شود به مجرد خليفه
شـدن او را افـضـل دانـسـت ؟اگـر معيار
اين باشد بايد يزيد و ديگر خلفاى بنى اميه را از ائمه اهل بيت برتر
دانـسـت افـضليت به
چيست ؟ آيا به سبقت دراسلام است ؟ آيا به شهامت و شجاعت و ايثارگرى در ميدان
جـنـگ اسـت ؟ آيـا شـخص خلفا
افضليت خود را قبول داشتند ياپيروان آنها با احاديث ساختگى به آن قايل
شـدند؟ آيا آنان نگفتند كه على (ع )
جوان است و دشمن فراوان دارد به مصلحت نيست كه او خليفه باشد و
هيچ كدام بر افضيلت خود استدلال نكردند؟.
20 نتيجه ديدگاه اهل سنت
درباره امامت اين مى شود كه اسلام داراى ساز و كار حكومتى مشخصى نيست
زيـرا بـرخى مى گويند: با شورا
خليفه تعيين مى شود و برخى ديگر مى گويند: اگر كسى با زور حاكم شد
خليفه است ! برخى مى گويند: اگريك
نفر با يك نفر ديگر بيعت نمود او خليفه است ! و چندين نظر ديگر ـ
مـراجـعـه شـود بـه احكام السلطانيه ,
ماوردى ـ اين همه سردرگمى براى چيست ؟ مگر اسلام دينى كامل
نـيـست ؟ آيا اسلام كه براى
مسائل بسيار كوچك و مستحب دستور دارد براى مساله اى مانند حكومت كه از
مـهمترين ضروريات جامعه
و مردم است حكم روشنى ندارد؟ آيا اين ديدگاه اهل سنت نمى گويد كه اگر
كسى ـ هرچند ظالم
و ستمگر باشد ـ حاكميت را به دست گيرد خليفه مسلمانان به شمار مى آيد؟.
4ـ اهل سنت و حضرت فاطمه زهرا(س ) .
شـكـى نـيـست كه با توجه
به روايات خود اهل سنت فاطمه زهرا(س ) از دست خليفه اول و دوم ناراحت و
نـاراضـى بـودنـد و
بـرآن دو غـضـب نـمـودنـد بـه طـورى كـه تا زنده بود با آنان سخن نگفت
((12)) آيا
پـيـامبراكرم (ص ) نفرمود: ((هر
كس فاطمه را ناراحت وناخشنود كند مرا ناراحت و آزرده نموده و هركس
مرا غضبناك كند خداوند بزرگ را به غضب آورده است ))؟.
از ايـن رو حـضـرت على (ع ) پيكر
پاك حضرت فاطمه (س ) را شبانه دفن كرده و اجازه ندادند خليفه اول و
دوم
در تشييع جنازه شركت نمايند! اين مطلب در كتابهاى حديثى اهل سنت آمده
است ((13)) .
ايـن سـؤال بـراى مسلمانان وجود
دارد كه چرا قبر فاطمه زهرا(س ) پنهان و نامعلوم است ؟ مگر او يادگار
رسـول خـدا(ص ) وكـوثـر, عضو و
آيه تطهير و مباهله نبود؟ تاكنون فكر نشده است كه چرا قبر آن حضرت
پـنهان است ؟ چرا حضرت على و امام حسن
و امام حسين و ساير ائمه (ع ) آن را پنهان نگهداشته اند؟ آيا همه
ايـن موارد حاكى از اين نيست
كه علت ناراحتى آن حضرت دو چيز بوده است , يكى مساله خلافت و حمله و
هجوم به خانه حضرت فاطمه
زهرا(س ) و تهديد به آتش زدن و دوم تحويل ندادن فدك , چنانكه در كتابهاى
اهل سنت نيز آمده
است ((14)) .
عقد الفريد نوشته احمد
بن محمد بن عبد ربه , متوفاى 328, چاپ بيروت , ج 5, ص 13 و 14 و چاپ مصر, ج
سوم , ص 64 مى نويسد: ((عمر با شعله اى
آتش روانه خانه فاطمه شده تا آنجا را به آتش بكشد در اين هنگام
بـا فـاطمه برخورد كرد,فاطمه
به وى گفت : اى پسر خطاب ! آيا براى آتش كشيدن خانه ما آمده اى ؟! عمر
گفت : آرى مگر آن كه با ابوبكر بيعت كنيد
)) ((15)) .
جريان حمله و تهديد خليفه دوم به خانه
فاطمه و على (ع ) در همه اين كتابها آمده است بنابراين قابل انكار
نـيـست با توجه به آن كه در كتابهاى
اهل سنت اين جريان ذكر شده آيا مى توان گفت اين واقعه را شيعيان
ساخته اند؟ اگر
اين جريان ساختگى باشد بايد گفت كه همه كتابهاى اهل سنت ساختگى است !.
5 ـ چه كسانى در بين
امت پيامبر(ص ) اختلاف پديد آورده و شيوه و سنت نبوى را دگرگون ساختند؟ .
1 هنوز بدن مطهر پيامبراكرم (ص )
دفن نشده بود كه اختلافات را پيرامون جانشين آن حضرت آغاز كردند
آيـا اگـر بـه تـوصـيـه آن حضرت
عمل مى كردند و با آوردن قلم و كاغذ در لحظات پايانى حيات شريفش
موافقت مى شد اختلافات
در جامعه اسلامى پديد مى آمد؟ در رواياتى كه از صحيح بخارى نقل شد (ج 1 باب
83) تـصريح شده كه اصحاب
در كنار پيامبر(ص )اختلاف كردند, گروهى گفتند: بايد قلم و دوات آماده
كنيد و گروهى مخالف بودند.
اگر به سفارش پيامبر(ص ) عمل مى شد
آيا نيازى بود كه عده اى , فردى موهوم و ساختگى به نام عبداللّه بن
سـبـا را بـسـازندو همه اختلافات
را به او نسبت بدهند تا ساحت كبرياى ديگران را كه داراى خطا و اشتباه
بودند پاك نمايند؟
آيا انسان پژوهشگر در تاريخ مى تواند با توجيهات نامعقول قانع شود؟.
2 سرچشمه اختلافات به كسانى برمى گردد كه :.
الـف ) زمينه را براى حاكميت بنى اميه و
بنى عباس و بويژه معاويه آماده ساختند و آنان نيز به هر نحوى كه
خواستند اسلام را به بازى گرفته و حقايق آن را تحريف نمودند,.
ب ) آنـان كـه اصـحـاب با وفاى پيامبر(ص )
را مانند ابوذر از مدينه تبعيد نمودند ـ پيامبر درباره او فرمود:
((زمـيـن در روى خود, راستگوتر
از ابوذر نديده است )) و اما تبعيد شدگانى كه پيامبراكرم (ص ) آنان را از
مدينه بيرون و تبعيد كرده بودندبرگرداندند,
مثل حكم بن عاص و مروان آنگاه عثمان دختر خودش را به
مروان تزويج كرد.
ج ) كـسـانـى كـه زمينه هاى قتل عثمان
را به وجود آورده بودند, نظير مروان بن حكم كه با مهر جعلى از
طـرف عثمان موجب خشم
و ناراحتى مجدد مصريان گرديد و او همان كسى بود كه در جنگ جمل تيرى
به طلحه زد و او را به قتل
رساند؟ ((16)) .
د ) كـسـانـى كـه بـا خـلـيفه به حق
اميرمؤمنان على بن ابيطالب بيعت نكردند و در برابر آن انسان كامل
جنگهاى گوناگون به وجود
آوردند نظير گردانندگان جنگ صفين , جنگ جمل و جنگ نهروان براستى
اگر معاويه , طلحه و زبير,
عايشه و رؤساى خوارج در برابر حضرت على به جنگ نمى پرداختند امت اسلامى
آن بدبختيها را به خود مى ديد و امروز
با چنين وضعيتى تاسف بار روبرو مى شد؟ قاسطين , مارقين و ناكثين
چه كسانى بودند و چه به سر اسلام آوردند؟.
هـ ) آيـا قـتل عثمان بهانه اى نبود
تا دو جنگ بزرگ را به وجود بياورند و بهترين صحابه پيامبر(ص ) كشته
شوند؟ آياگردانندگان اين جنگها
دستهاى مرموز بنى اميه و بنى مروان نبود كه همسر پيامبر(ص ) را جلو
انداخته و بدترين ضربه را به حيثيت
پيامبر(ص ) وارد ساختند و تمام كسانى كه با فكر و انديشه آنان مخالف
بودند نابود كردند؟.
و ) آيا آنها نبودند كه با اهل بيت
پيامبر(ص ) و على بن ابيطالب (ع ) به جنگ برخاستند و فضايل و مناقب آن
حضرت راانكار نموده و احاديثى را بر عليه على (ع ) جعل كردند؟.
3ـ معاويه .
هـرچـنـد گـروه زيادى از محققان
و علماى اهل سنت معاويه را به خاطر مسايلى كه يادآورى خواهد شد,
مـورد نكوهش قرارداده و رفتار و
كردار او را براى مسلمانان مضر دانسته اند اما در عين حال برخى ديگر از
او دفـاع نموده و تمام اشتباهات وانحرافات
معاويه را توجيه و يا انكار مى نمايند و گاه از او به كاتب وحى يا
به خال المؤمنين ياد مى كنند, در صورتى
كه افرادى مانند محمد بن ابوبكر نيز خال المؤمنين است , از او به
اين عنوان ياد نمى كنند, چرا؟.
آيـا مـعـاويـه نبود كه با امام
حسن فرزند پيامبر بزرگ (ص ) جنگيد؟ و سرانجام پس از امضاى صلحنامه آن
حـضرت را به شهادت رساند؟ آيا معاويه
حجر بن عدى و يارانش را كه از بهترين مؤمنان صدر اسلام بشمار
مى آمدند به جرم دوستى على (ع ) به شهادت نرساند؟.
آيـا
مـعـاويـه نـبـود كـه سب و دشنام را به ساحت مقدس امام على (ع ) ترويج
نمود؟ ((17)) در صورتى كه
پيامبر(ص ) فرمود: دشنام به على دشنام به من است !.
آيـا مـعاويه مورد نفرين پيامبر(ص )
قرار نگرفت ؟ (صحيح مسلم , كتاب البر, باب من لعنه النبى او سبه ) آيا
معاويه نبود كه بر خلاف صلحنامه اى
كه با امام حسن داشت يزيد را جانشين خود معرفى نمود و يزيد, فرزند
پيامبر را بشهادت رساند, كعبه را مورد
حمله قرار داد و مردم مدينه را قتل عام نمود؟ آيا معاويه در جنايات
او شريك نيست ؟.
چـرا هـمـسـر پـيامبر اكرم (ص )
به جنگ با خليفه رسول خدا و امام على (ع ) برخاست ؟ مگر خروج بر عليه
خـلـيفه بحق ازناحيه هر كس
باشد محكوم نيست و به عنوان ياغى و تجاوزگر ياد نمى شود؟ چرا بر خلاف
دستور قرآن كه فرمود: ((و قرن فى بيوتكن )),
(همسران پيامبران بايد در خانه هايشان آرام بگيرند و از خانه
بـيرون نيايند) در بصره به جنگ
امام على (ع ) آمد؟ مگرپيامبر اكرم (ص ) نفرموده : ((يا على حربك حربى و
سلمك سلمى )), براساس اين سخن پيامبر(ص )
معاويه , عايشه , طلحه وزبير با پيامبر اكرم جنگ كردند زيرا
جـنـگ با على جنگ با رسول
خداست ((18)) آيا با مطالعه تاريخ و آشنايى اجمالى از آن جاى شبهه اى باقى
مى ماند كه چه كسانى باعث اختلافات
و نابودى جامعه اسلامى گرديدند كه هنوز آثار آن اختلافات در بين
امت اسلامى به چشم مى خورد؟.
6ـ اهل سنت و صحابه .
بـدون تـرديـد مـصـاحـبـت
و ديـدن پيامبر بزرگوار اسلام (ص ) يكى از امتيازات بزرگى است كه نصيب
مـسـلمانان صدر اسلام گرديده
است و گروه زيادى از صحابه در پرتو وجود آن حضرت به كمالات والايى
دسـت يـافـتـنـد امـا در عين
حال با توجه به بررسى آيات قرآن و روايات به دست مى آيد كه صرف رؤيت و
مصاحبت با آن حضرت انسان را مصون
از گناه و اهل بهشت نمى كند بلكه نياز به ايمان و عمل صالح دارد:
((والعصران الانسان لفى خسر الا الذين آمنوا
و عملواالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر)) در هيچ آيه
و يـا روايـتـى نـيـامده است كه
صحابه بودن باعث عصمت يا عدالت و تقواست بلكه بر عكس آياتى در قرآن
وجـود دارد كـه گـروهـى
كـه مـصـاحـبـت بـا پـيامبر(ص ) را داشته و آن حضرت را ديده اند راه نفاق را
بـرگـزيـده انـد و تاآخر عمر ادامه
دادند از اين رو اين ديدگاه كه همه صحابه عادل و واجب الاتباع هستند
صـحـيـح نـيست بلكه خلاف قرآن
است چگونه همه صحابه را عادل بدانيم در صورتى كه برخى از آنان به
هـمـسر پيامبر(ص ) نسبت رابطه
نامشروع دادند؟ و خداونددر سوره نور فرمود: تهمت سازان از خود شما (
صـحـابـه ) بـودنـد, ((ان الـذين
جاؤوا بالافك عصبة منكم )) و برخى از آنان مثل قدامة بن مظعون شراب
نـوشـيـده و حـد خـورد و بـرخى مثل
وليد بن غقبة آيه : ((ان جاكم فاسق بنبا)) در مورد او نازل شده و او
رافاسق معرفى نموده و مثل مغيره
زنا كرده و (مراجعه شود به اسدالغابة , جلد 5 و 4 ذيل اسامى مذكور).
چـگـونه همه صحابه را واجب الاتباع
بدانيم در صورتى كه بسيارى از آنان در گفتار و كردار و رفتار داراى
اشـتـبـاه بـوده و بايكديگر اختلافات
فكرى , عقيدتى و سياسى داشتند؟ اميرالمؤمنين على (ع ) در شوراى
شـش نـفـره فـرمود: من به قرآن
و سنت پيامبر(ص ) و نظر خودم عمل مى كنم و از عمل به روش شيخين
امتناع كرد اختلاف روش
ساير صحابه در مسايل فقهى وسياسى نياز به توضيح ندارد بر اين اساس :.
1ـ آيـا مطالعه و بررسى زندگى
صحابه و بيان كارهاى خوب و نقد كارهاى اشتباه آنان خلاف قرآن است يا
هـمـاهنگ با آن ؟اين روش با
كداميك از اصول اسلام ناسازگار است ؟ اين روش را خود قرآن به ما آموخته
اسـت كـه به يك مورد اشاره مى كنيم در
سوره توبه آيات 97 ـ 101 مى فرمايد: ((الاعراب اشد كفرا و نفاقا و
اجـدر الا يـعلمون حدود ما انزل اللّه ))
و ((من الاعراب من يتخذ ما ينفق مغرما و يتربص بكم الدوائر عليهم
دائر الـسـؤ و مـن الاعـراب مـن يؤمن
باللّه واليوم الاخر و يتخذ ما ينفق قربات عنداللّه السابقون الاولون من
الـمـهـاجـرين والانصار و ممن حولكم من
الاعراب منافقون و من اهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم
نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم )).
در ايـن آيـات هـمـانطور كه
از يك گروه از صحابه ستايش و تمجيد شده از چهره گروهى ديگر نيز پرده
بـرداشـتـه اسـت وهـشدار مى دهد
كه همه كسانى كه اطراف تو را فرا گرفته اند طرفدار خود ندانى بلكه
بـخـشى از اعراب و باديه نشينان منافق اندهمچنانكه
برخى از مردمان مدينه بر نفاق خو گرفته اند و تو اى
رسول ما! هر چند پيامبرى اما آنان را
نمى شناسى و ما مى دانيم و به تو معرفى مى كنيم و بزودى خداوند در
دو نـوبـت آنان را عذاب مى كند
سپس به عذابى بزرگ بازگردانده مى شوند بنابراين گروهى از اطرافيان
پيامبر كه خود آن حضرت بى خبر بوده
و از صحابه نيز به شمار مى آيند به عنوان منافق معرفى شده اند.
در آيات فراوانى ديگر چهره برخى را افشا
فرموده از جمله : ((ان جاكم فاسق بنبا فتبينوا )) كه درباره وليد
بـن عـقـبه واردشده است چنان
كه در روايات خود اهل سنت نيز به اين مطلب پرداخته شده است مگر اين
روايـت در صـحـيـح بـخـارى
كتاب الدعوات , باب فى الحوض نيامده كه پيامبر(ص ) فرمود: ((روز قيامت
گروهى از صحابه بر من وارد مى شوند
آنگاه به سرعت آنان را از نزد حوض كوثر دور مى كنند مى گويم , چرا
دور مـى كـنـيـد, آنان از اصحاب
من هستند؟ مى گويند: تو نمى دانى كه پس از شما چه چيزهايى در دين
اسـلام پـديـد آورده و بـه دوران
جـاهليت بازگشته و مرتد شدند)) چندين روايت ديگر به اين مضمون در
كتابهاى حديثى اهل سنت آمده
است ((19)) .
بنابراين مطلق نگرى به صحابه
ديدگاهى است كه خلاف آيات قرآن مى باشد و صحيح آن است كه بگوييم :
بـسيارى ازصحابه مؤمن و عادل بوده
و گروهى نيز فقط ايمان ظاهرى داشته اند نه ايمان واقعى چنان كه
روش عملى آنان در تاريخ ثبت وضبط شده است و بيانگر همين حقيقت است .
2ـ آيـا درست است كه چشم و گوش
را بسته و بگوييم همه صحابه افراد خوبى بوده و آنچه گفته و عمل
كرده اند براى مادليل و حجت است هر چند اعمال خلاف شرع باشد؟!.
3ـ آيا صحيح است كه همه اشتباهات
آنان را توجيه كرده و بگوييم اجتهاد كرده اند؟ اگر آنان اجتهاد كردند
چـرا مـا اجتهادنكنيم ؟ و اگر
ديگران اجتهاد مى كنند چرا تكفير مى شوند؟ چرا كسانى را كه بر اساس ادله
قـرآن و سـنـت بر صحابه نقدى مى زنند
تكفير مى كنيد؟ به راستى چه خوب ابن عابدين عالم بزرگ حنفى
گفت كه : ((تكفيرهاى بى جا كار افراد جاهل و نادان است نه كار مجتهدان )).
4ـ آيا اين روش به غلو و زياده روى
كشيده نمى شود؟ چطور به ديگران نسبت غلو مى دهند اما از رفتار خود
غـافـل هستند؟در الفاظ نمى گويند
صحابه معصوم هستند اما در عمل آنان را در حد معصوم و پيامبر بالا
مـى بـرنـد و هرچه آنان گفته يا
عمل نموده اند حجت مى دانند! اهل تشيع را به خاطر آن كه براى ائمه (ع )
عصمت قايل اند نكوهش مى كنند
اما خودشان عمر را به حد پيامبر(ص ) بلكه بالاتر مى برند و در احوالات او
مـى گـويـنـد: بسيارى از اوقات
بر اساس آنچه ايشان اراده كرده آيه قرآن نازل شده است و خود اهل سنت
كتابهايى به نام ((موافقات عمر)) نوشته اند!.
اهـل سنت به كارهاى عمر هرچند
بدعت باشد عمل مى نمايند, مانند نماز تراويح كه در شبهاى ماه رمضان
به جماعت مى خوانند, آيا اين عمل
تشريع نيست ؟ چگونه اگر شيعيان به گفته امام صادق (ع ) عمل نمايند
اهل سنت مى گويند شيعيان عقيده
دارند كه احكام دين به امامان آنان تفويض شده اما در مورد صحابه به
چيزى بالاتر از آنچه به شيعيان نسبت مى دهندباور دارند؟.
آنـهـايـى كـه هـر نـوع نسبتى را
به شيعه مى دهند بهتر نيست كه با يك مقايسه , به رفتار و اعتقادات خود
بنگرند؟ چه خوب فرمود حضرت
على (ع ) كه : ((حب الشئ يعمى و يصم )), دوستى چيزى انسان را كر و كور
مـى نـمايد با كدام مبناى علمى
ازقرآن و روايات مى توان جنگ معاويه با حضرت على (ع ) را, اجتهاد توجيه
نمود كه در آن جنگ بسيارى از صحابه به شهادت رسيدند؟.
اگـر در بـرخى آيات از امت اسلامى ,
يا انصار و مهاجرين تمجيد و تعريف شده به معناى آن نيست كه همه
صـحابه عادل وقابل مدح هستند,
نظير آيه ((كنتم خير امة اخرجت للناس , و كذلك جعلناكم امة وسطا))
هـيـچـيك از اين آيات دلالت
بر عدالت صحابه ندارد بلكه دلالت بر تمام امت دارد و مجموع امت را تمجيد
مـى كـنـد نـه فرد فرد را به تعبير علم
اصول فقه به نحو عام مجموعى است نه استغراقى وقتى كسى بگويد
مردم فلان شهر از فلان شهر بهتر
و افضل هستند مجموع را در نظر دارد نه يكايك افراد را زيرا ممكن است
بـعضى افراد آن شهر از اين شهر بهتر
باشند و ثانيا افضليت نسبى كفايت مى كند, نه در همه افراد و در همه
حـالات , زيـرا مـمـكـن
اسـت يـك نفر در زمان پيامبر(ص ) خوب بوده و تمجيد شده اما پس از ارتحال آن
حضرت حالش تغيير نمايد چنانكه در روايات گذشته اشاره شد.
7ـ اهل سنت و سنت نبوى .
قـرآن كـريـم مى فرمايد: ((ما آتيكم
الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا)), آنچه را رسول خدا براى شما
آورده بگيريد و از آنچه جلوگيرى
مى فرمايد خود را بازداريد آيات ديگرى نيز در حجيت سنت نبوى وجود
دارد از ايـن رو در حجيت سنت
نبوى جاى هيچگونه شكى وجود ندارد آنچه مورد بحث بين پيروان مذاهب
واقع شده آن است كه سنت پيامبر(ص ) را از چه طريقى بايد به دست آورد:.
1 در روايـات شيعه و سنى آمده
است كه پيامبر اكرم (ص ) بارها فرمودند: ((من دو گوهر گرانبها در ميان
شـمـا مـى گذارم كه اگر به
آنها تمسك جوييد رستگار شده و هرگز گمراه نمى شويد و آن دو هرگز از
يـكـديـگر جدا نمى شوند )) در سند
اين روايت هيچگونه شكى بين شيعه و سنى وجود ندارد و شاهد بر اين
مطلب سخن يكى از بزرگان
اهل سنت به نام , ابن حجر است كه مى گويد اين روايت ـ كتاب اللّه و عترتى ـ
را بـيـش از بـيست تن از
صحابه روايت كرده اند و در صحيح مسلم , سنن دارمى ,مسنداحمد و دهها كتاب
ديگر اهل سنت آمده است اين
بدان معناست كه پيامبر(ص ) راه دستيابى به سنت خودشان را بيان فرموده و
آن راه اهل بيت و عترت آن
حضرت مى باشد در عين حال علماى اهل سنت به اين روايت كمتر پرداخته اند,
چرا؟ آيااين روايت اتمام حجت نيست ؟.
2 پـس چـرا تـنها به روايت ديگر
كه سند و دلالت آن ضعيف است اكتفا شده و بر آن تاكيد مى شود و در آن
روايـت جمله ((قرآن و سنت )) است ؟
بر فرض كه اين روايت را نيز پيامبر(ص ) فرموده باشند تنافى بين دو
نقل روايت وجود ندارد بلكه چنان كه
ابن حجر مى نويسد: ((جامعه اسلامى به قرآن , سنت و علماى اهل بيت
نيازمند مى باشد
)) ((20)) .
با توجه به اين حديث , مرجعيت
علمى , سياسى و عصمت اهل بيت (ع ) ثابت مى شود و دست يافتن به سنت
نبوى ازطريق آنان شفاف
و بى خدشه است در صورتى كه ديگران چون داراى اشتباه , خطا, لغزش و اختلاف
شديد هستند نمى توانندسنت كامل نبوى را به همه عصرها برسانند.
افـزون بـر اين از ديد علماى اهل
سنت حدود صد سال يعنى از زمان خليفه دوم تا دوره عمر بن عبدالعزيز
تـدويـن وجـمع آورى حديث
ـ سنت ـ ممنوع شد و بسيارى از احاديث پيامبر(ص ) را سوزاندند خليفه اول
پانصد حديث را در يك شب آتش زد و خليفه دوم بيشتر از آن را از بين
برد ((21)) .
3 آيا پس از صد سال جلوگيرى
كردن از تدوين سنت چيزى باقى مى ماند؟ اگر باقى مانده چه اندازه و به
چه نحوبوده است ؟ آيا آنچه در ذهن عده اى
كه از دنيا نرفته اند سالم مانده چه اندازه مى باشد؟ آيا كسانى كه
دنـبـال سـاختن حديث وروايت بودند
از اين وضعيت استفاده نكردند؟ آيا همه اين احاديث كه در كتابهاى
اهل سنت موجود است از
دستبرد جاعلان حديث دور مانده ؟ اگر دور مانده چرا صحيح مسلم از ميان 300
هـزار
تنها شش هزار و بخارى از ميان ششصدهزار حديث تعداد چهارهزار جمع آورى
كرده ((22)) و بقيه را
كـنـار گـذاشـتـه اند, چرا؟
اگر احاديث صحيح كه حاكى از سنت پيامبر مى باشد فراوان بود چه نيازى به
اجـتـهـاد بـه راى و اسـتفاده از قياس
و استحسان بود؟ آيا ابوحنيفه و ساير علما براى دستيابى به احكام از
قياس و راى خود بهره نگرفتند؟
آيا استفاده از قياس و استحسان به معناى آن نيست كه سنت ناقص بوده و
همه احكام در آن وجودندارد و
يا اگر وجود دارد در اثر ضعف و سستى روايات نمى توان به آن عمل نمود؟
آيا عالم بزرگ اهل سنت يعنى
علامه سيوطى و ابن جوزى در كتاب الموضوعات ج 1, چاپ بيروت , در ذيل
فضائل خلفا, خود تصريح نكرده اند
كه اكثر رواياتى كه در مناقب خلفا آمده صحيح نيست و مجعول مى باشد.